درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • حتما بخونین
  • سایت های خوب
  • اندوه و شادی
  • تو را من چشم در راهم
  • یک قدم تا عشق
  • دو نیمه سیب
  • آیین من
  • تو آرزوی منی
  • نامه ای به یک الاغ
  • شفق
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • مهر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • بیشه، باشگاه عاشقان ادبیات
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



رمان
حتما بخونین
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢

سلام بچه ها

بیاین توی سایت زیر عضو بشین که بتونین بهترین رمانها رو بخونین.

www.98ia.com

در ضمن نام کاربری منم Parypar هست.خوشحال میشم جزو دوستاتون بشم

نظرات ()



سایت های خوب
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢۸

www.darkbloger.persianblog.ir

asheghanroman

98ia

سایت های بالا دیگه آخرشن.برین و ببینین.فوق العاده اند.

نظرات ()



اندوه و شادی
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۳۱

به نام خدا

این دفترو خیلی سال پیش از مامانم کادو گرفتم امروز تصمیم گرفتم توش خاطراتمو بنویسم می خوام از شش سال پیش شروع کنم وقتی شانزده سالم بود... - هلسا جان پاشو دخترم کلاس زبانت دیر میشه ها با صدای مامانم بیدار شدم بزور چشمامو باز کردم ساعت ده بود " اووووه چقدر خوابیدم " - مامان دیرم شد چرا زودتر بیدارم نکردی؟ - یک ساعته دارم صدات می کنم اما انگار نه انگار کی میشه این ترم آخرتم تموم شه من راحت شم از بیدار کردن تو بدو بدو آماده شدم " اه همیشه از اینکه کاریو عجله ای انجام بدم متنفرم " یه حس بدی داشتم یه دلشوره ی شدید سعی کردم بهش محل ندم. مثل همیشه مامانم تا دم در دنبالم اومد و کلی سفارش کرد که مواظب خودم باشم حس می کردم چقدر دوستش دارم همیشه نگرانم بود با اینکه گاهی اوقات نگرانیاش عصبیم می کرد. من یه دونه دختر مامانم بودم البته یه خوهر ناتنی داشتم به اسم هانیه که یک سالی می شد ازدواج کرده بود وقتی دو سالش بود بابام و مامانم ازدواج کرده بودن از وقتی یادمه این همیشه با مامانم دعوا داشتن بیچاره مامانم همیشه سعی می کرد بین ما فرق نذاره حتی گاهی اوقات برای اینکه هانیه حس نکنه بین ما فرقی هست از خیلی چیزا برای من کم می ذاشت اما نمی دنم هانیه چش بود همش دنبال بهانه می گشت که دعوا راه بندازه بعد از دیپلمشم زود ازدواج کرد که به قول خودش از شر ما راحت شه هرچقدرم مامانم بهش اصرار می کرد که درسشو بخونه اهمیت نداد آخرشم به مامانم تهمت زد که چون خواستگارم پولداره تو حسودیت می شه و نمی خوای من خوشبخت شم و از این چیزا بابامم همیشه سعی می کرد توی این کارا دخالت نکنه چون نمی دونست طرف کیو بگیره، همیشه سرکار بود وضع مالیمون بد نبود اما عالیم نبود بابام کارمند بود یه زندگی کارمندی. خلاصه با کلی دلشوره بالاخره رسیدم به کلاس و با معذرت خواهی از استاد رفتم نشستم اما تا آخر کلاس هیچی نفهمیدم. وقتی رسیدم خونه دیدم کسی نیست چیز عجیبی نبود فکر کردم شاید مامانم رفته خرید و بابامم که ساعت هفت میومد. اول زنگ زدم به ماهان خیلی دوستش داشتم قرار بود باهم ازدواج کنیم البته بعد از اینکه درسمون تموم شه جواب دادو گفت سر کلاسه نمی تونه حرف بزنه " اینم که هیچی ". یکم صبر کردم دیدم مامانم نیومد دلشورم بیشتر شد اصلا نتونستم ناهار بخورم همش توی خونه بالا و پایین می رفتم. مامانم تک فرزند بود پدربزرگ و مادبزرگامم فوت کرده بودن عمه و عمومم که شهرستان زندگی می کردن کسیو نداشتم بهش زنگ بزنم ، رفتم در خونه همسایمون گفتم شاید اونجا باشه اما نبود از شدت دلشوره حالت تهوع گرفتم زنگ زدم شرکتی که بابام کار می کرد اما گفتن از صبح اصلا نرفته، نمی دونستم چی کار کنم نشستم و کلی اشک ریختم بعد از نیم ساعت مامانم زنگ زد -بله - الو هلسا - مامان کجایی؟ من که مردم از نگرانی - از تو کشو پول بردار بیا بیمارستان..... - چی شده؟ - هیچی فقط زود بیا خداحافظ " وای کم دلشوره داشتم بدتر شد " نفهمیدم چه جوری حاضر شدم و رسیدم اونجا، مامانم روی صندلی جلوی در اصلی نشسته بود و گریه می کرد - مامان چی شده؟ - پول آوردی؟ - آره آوردم خوب بگو چی شده؟ - بابات تصادف کرده الانم باید عملش کنن پول می خواد رفتیم حسابداری و کارارو انجام دادیم بابامو بردن اتاق عمل حالش خیلی بد بود. نمی دونم چند ساعت گذشت که دکترش اومد بیرون مامانم دویید جلو - چی شد آقای دکتر؟ - متاسفم دیگه چیزی نفهمیدم از حال رفتم بعدشم همش گریه بود و غصه... بدتر از همه اینکه هانیه روز ختم جیغ می زد و به مامانم می گفت تو بابامو کشتی. ماه به ماه یه سر به باباش نمی زد اما حالا اینجوری می کرد. چقدر سخت بود هیچ کسیو نداشتیم فامیلای بابامم رابطه ی خوبی باهامون نداشتن فقط تا روز هفت همسایه ها و فامیلا تنهامون نذاشتن بعدش همه رفتن و ما موندیم تنها،دوتایی همدیگرو بغل کردیم و کلی گریه کردیم. یه روز هانیه زنگ زد و گفت با مامان کار داره می خواد بیاد خونمون من حدس می زدم کارش چیه اما مامان خوش قلبم فکر می کرد می خواد بیاد سر بزنه و حالمونو بپرسه. اواخر تابستون بود، چند روزی مونده بود به مراسم چهلم که هانیه اومد درو باز کردم - سلام خیلی سرد جواب داد حتی یه روبوسیم نکرد رفتم که شربت ببرم - هلسا بیا بشین چیزی نمی خوام فرشاد پایین تو ماشینه می خوام زود برم - الهی قربونت بشم مامان جان می گفتی بیاد بالا - نمی خواد، ببین مامان من می خوام در مورد ارثی که بهم می رسه حرف بزنم زودتر باید کاراشو انجام بدین بیچاره مامانم همونجور هاج و واج مونده بود نمن با اینکه حدسشو می زدم تعجب کردم که انقدر بی مقدمه گفت متاسفانه خونه به نام بابام بود مامانم انگار از شک درومده باشه گفت: - ولی من هنوز زنده ام - من با شما کاری ندارم فقط سهممو می خوام - اما تو که به این پول احتیاجی نداری، شوهرت که به اندازه ی کافی داره - هلسا تو توی کار بزرگترا دخالت نکن - اولا که منم توی این خونه سهم دارم بعدم تو خجالت نمی کشی؟ هنوز چهلم بابات نشده اومدی سهمتو می خوای؟ فرضا" که ما خونرو فروختیم فکر مارو کردی که چی کار کنیم؟ - این چیزاش به من مربوط نیست این خونه حق منم هست با گریه داد زدم - گمشو بیرون عوضی هر وقت خونرو فروختیم خبرت می کنیم - فقط خونه نیست، ماشین و پولای نقد بابام هست - ماشین که داغون شده و رفت پولای نقدشم همش خرج بیمارستان و کفن و دفن شد حالا گمشو بیرون تا تکلیف خونه ام معلوم بشه - موقع فروش منم باید باشم یه وقت کمتر بهم ندین عوضی چقدر پررو بود اما بالاخره گورشو گم کرد. بیچاره مامانم هنوزم هاج و واج مونده بود باورش نمی شد. بازم نشستیم و دوتایی گریه کردیم حالا علاوه بر نبودن بابام باید به حال خودمونم گریه می کردیم. چند روز بعد از چهلم بابام، مامان خونرو گذاشت برای فروش یه روز رفتم وسایلی که برای مدرسه می خواستمو بخرم سر کوچه ماهانو دیدم دو ماهی می شد ندیده بودمشالبته اونم اصراری نداشت روز قبل که باهاش حرف زدم گفته بودم می خوام برم خرید اما نگفته بود میاد - سلام، تو اینجا چی کار می کنی؟ - سلام عزیز دلم خوبی؟دلم برات تنگ شده بود. بیا بالا می برمت گلم سوار شدم بعد با موبایل ماهان زنگ زدم به مامانم که با بچه ها ناهار بیرونم البته از جریان ماهان خبر داشت اما نمی دونم چرا اون لحظه دلم نمی خواست بدونه که با ماهانم - کجا بریم عزیزم؟ - اول بریم خریدامو بکنم بعد از اینکه خرید کردم رفتیم پارک، پاتوق همیشگیمون یه جای دنج خوبی داشت ماهان رفت و با دو تا آبمیوه اومد - بیا گلم، دیگه چطوری؟ چه خبرا؟ جریان هانیه رو هنوز نگفته بودم همرو براش تعریف کردم البته با کلی گریه و زاری، همیشه زود گریم می گرفت - الهی فدات شم من گریه نکن بغلم کرد، سرمو به سینش فشار دادم و انقدر گریه کردم تا سبک شدم اونم سرمو می بوسید. سرمو که آوردم بالا اشکامو پاک کرد و خم شد رد اشکامو بوسی بعدم لباشو گذاشت روی لبم سریع رفتم عقب، داغ شدم، کلی خجالت کشیدم تا حالا بیشترین روابطمون در حد بغل کردن بود - الهی فدای خجالت کشیدنت بشم پاشو یکم قدم بزنیم. دستشو انداخت دور کمرم، یکم که قدم زدیم گفتم: - من گشنمه صبحانه ام نخوردم - بریم عزیزم بریم نهار بخوریم رفتیم یه رستوران عالی نهار خوردیم همیشه همین بود جاهای باکلاس می رفتیم و کلی خرجم می کرد. "پولداریه دیگه". پسر خوشکلی نبود همه چیزش عادی بود البته دانشجوی کارشناسی ارشد معماری بود و فوق العاده خوشتیپ. اونم از صدقه سر پول زیادی بود که خرج لباساش می کرد. از نظر قیافه من خیلی بهتر بودم نمی شه گفت فوق العاده اما خوشکل،قد صد و هفتاد وزن پنجاه و چهار کیلو با پوست سبزه ی روشن صورت گرد و چشمای درشت مشکی با لبای کمی پهن و بینی که هیچ ایرادی نداشت. خلاصه بعد از نهار منو سر کوچه پیاده کرد و قرار بعدیمون افتاد برای روز اول مدرسه ها. چند روز بعد باز هانیه زنگ زد مامان حموم بود - بله - سلام مامان هست؟ - چی کارش داری؟ باز می خوای حرصش بدی؟ - زبون درآوردی؟ - داشتم، تا حالام به خاطر مامان چیزی نمی گفتم - خونه چی شد؟ - هنوز یک هفته نگذشته ها؟چه فکری کردی؟کی به این سرعت خونه فروخته؟ هروقت فروختیم خبرت می کنیم انقدرم اینجا زنگ نزن بعدم گوشیو گذاشتمو تو دلم هرچی می تونستم بهش فحش دادم.برگشتم دیدم مامانم داره نگام می کنه تازه اومده بود بیرون - کی بود؟ داشتم به این فکر می کردم که مامان بیچارم توی این مدت چقدر پیر و شکسته شده موهاش سفید شده بود، من شبیه مامانم بودم البته مامانم سفید بود و من سبزه. با تمام اینها مامانم هنوزم زیبا بود - هلسا، کجایی؟ می گم کی بود؟ - هیچی دوستم بود می خواست هماهنگ کنه فردا با هم بریم مدرسه * * * روز اول مدرسه ها اصلا دلم نمی خواست برم توی اون مدت جز یه روزی که با ماهان بودیم همیشه پیش مامانم بودم دلم نمیومد تنهاش بذارم می ترسیدم هانیه زنگ بزنه و ناراحتش کنه. توی کلاس اصلا" حواسم نبود بعد از مدرسه ماهانو دیدم بازم یه تیپ جدید،کنار ماکسیماش وایستاده بود دخترا می خواستن قورتش بدن. سریع رفتم جلو سوار شدم رفتیم یه دور زدیم آخر که سر کوچه نگه داشت گفت: - هلسا؟ برگشتم به طرفش - جانم؟ یهو بغلم کرد و لبشو گذاشت روی لبم. از ترس اینکه کسی ببینه داشتم سکته می کردم سریع اومدم عقب اول بیرونو نگاه کردم، خدارو شکر کسی نبود با عصبانیت گفتم: - این چه کاری بود؟ - هیچی عزیزم خوب دوستت دارم - دیگه تکرارش نکن خداحافظ پیاده شدم و رفتم خونه مامانم چشماش قرمز بود - چی شده مامان؟ - هیچی دلم گرفته بود - راستشو بگو هانیه زنگ زده بود نه؟ هیچی نگفت - مامان؟ باز چی گفت؟ - همون حرفای همیشه "احمق" از قصد اینکارارو می کرد یه آدم پست به تمام معنا، اون از خواهرم که اونم از عمه و عموم که بعد از فوت بابام حتی یه زنگ نزده بودن با اینکه همیشه درسم خوب بود اما روزای اول مدرسه اصلا" دوست نداشتم درس بخونم سه هفته بعد از مدرسه ها بالاخره خونه فروش رفت هانیه سهمشو گرفت و برای همیشه گورشو گم کرد. با پولی که داشتیم تونسته بودیم همون اطراف یه خونه رهن کنیم با اینکه مثل خونه ی خودمون نبود اما خوب بود خدارو شکر بابام بیمه بود و ماهیانه از بیمه حقوق می گرفتیم. بالاخره بعد از دو، سه ماه با اصرار چنتا از معلما توی کلاس های کنکوری که توی مدرسه تشکیل داده بودن شرکت کردم و دوباره درس خوندن و شروع کردم. عید اون سال بدترین عیدی بود که داشتم هر سال حداقل به خاطر بابام یه سر به عمه و عموم می زدیم اما امسال دیگه هیچ کسیو نداشتیم سال تحویل رفتیم بهشت زهرا ولی بقیه روزا همش خونه بودیم. یه روز ماهان زنگ زد و گیر داد که برم خونشون کلی به خودم رسیدم که اگه مامانش اینا خونه بودن جلوشون خوب به نظر بیام به مامانمم گفتم با ماهان می رم بیرون ساعت دوازده بود اومد دنبالم اول رفتیم رستوران نهار خوردیم بعدم رفتیم خونشون، یه خونه ی ویلایی بزرگ و شیک توی سعادت آباد. دهنم باز مونده بود ما حدود یک سال با هم دوست بودیم اما هیچ وقت فکر نمی کرم انقدر پولدار باشن. سعی می کردم خیلی عین ندید بدیدا رفتار نکنم اما نمی شد. رفتیم داخل نشستیم رفت دو تا قهوه آورد و اومد نشست بغلم. گفتم: - مامانت اینا نیستن؟ - قرار بود باشن عزیزم؟ - نه اما من فکر می کردم هستن - امروز از صبح رفتن خونه ی مامان بزرگم. می خوای همینطوری بشینی؟ - چطوری؟ - با مانتو. پاشو درش بیار گرمت نشد؟ زیر مانتوم یه تاپ سرمه ای پوشیده بودم با شلوار جین آبی. درآوردم رفت آویزون کرد - خوب حالا بشینیم چی کار کنیم؟ میرفتیم بیرون دور می زدیم که بهتر بود - بیا بریم بالا اتاقمو نشونت بدم رفتیم بالا "اینجا چقدر بزرگ بود" مخصوصا" برای من که توی یه خونه صد متری زندگی می کردم. کل خونرو نشونم داد طبقه ی بالا 6 تا اتاق داشت هر کدوم با یه سرویس بهداشتی جداگانه. رفتیم اتاق خودش اندازه ی سالن خونه ی ما بود تلویزیون و سیستم صوتی کامل با یه نیم ست شیک مشکی کل اتاقشم مشکی و طوسی بود تخت و کامیوتر و همه ی چیزا دیکه حتی زمینه ی عکسی که به دیوار بود. - بشین عزیزم تازه به خودم اومدم دیدم عین ندید بدیدا زل زدم به اتاق. نشستم روی کاناپه ماهان اومد نشست کنارم و دستشو انداخت دور کمرم - اتاقم چطوره؟ - خوبه، خیلی قشنگه طوسی رنگ مورد علاقه ی منه - باهم تفاهم داریم دیگه هر حرفی که می زد بهم نزدیک تر می شد کم کم داشتم ازش می ترسیدم اما خداروشکر تلفن زنگ زد مثل اینکه مامانش بود بعد از چنتا آره و نه خداحافظی کرد، دوباره نشست پیشم و بغلم کرد. اول یکم ترسیدم اما وقتی دیدم کاری نمی کنه آروم شدم بعد از چند دقیقه یکمی منو از خودش جدا کرد و لبشو گذاشت روی لبام و بوسید چند بار این کارو تکرار کرد تا کم کم منم همراهیش کردم کل صورتمو بوسید بعد گردنم بعدم تا اونجایی که یقه ی تاپم باز بود و بوسید یکدفعه به خودم اومدم من داشتم چی کار می کردم!!؟ با اینکه خیلی آدم مومن و معتقدی نبودم اما به این چیزا خیلی اهمیت می دادم یهو اومدم عقب و خودمو از بغلش کشیدم بیرون - چی شده عزیزدلم؟ صداش عوض شده بود یکمی نگاش کردم نمی دونستم چی بگم خم شد و دوباره لبمو بوسید - هلسا خانوم؟ چته؟ اذیت شدی خانومی؟ - هیچی، هیچی. دلم شور مامانم و می زنه میشه بریم؟ یه پوزخند زد و یه جوری نگام کرد که یعنی من خر نیستم بعدم سوئیچشو برداشت و گفت: - پاشو بریم دنبالش رفتم مانتومو برداشتم و رفتیم. توی ماشین اصلا حرف نزد انگار ناراحت شده بود "به درک" فقط وقتی رسیدیم گفت خداحافظ و رفت. رفتم بالا مامانم خواب بود کنارش دراز کشیدم و با فکر ماهان خوابم برد. * * * ماههای بعد از عیدم مثل همیشه گذشت چند روزی بود یه حس بدی داشتم نمی دونم چرا !! مامانم یه دوست داشت اسمش نسرین بود زمانی که بابام زنده بود خیلی کم میومد خونمون بابام ازش خوشش نمیومد، اما چند ماه بعد از فوت بابام باز سرو کلش پیدا شد از همسرش جدا شده بود و بچه هاشم پیش شوهرش بودن چند روزی بود رفت آمدش خیلی زیاد شده بود با اینکه دوستش داشتم اما نمیدونم چرا حس خوبی بهش نداشتم یه دلشوره ی گنگ! بعد از امتحان آخر می خواستم با ماهان برم بیرون توی مدت امتحانا گفته بودم بهش جایی نمی رم که فقط درس بخونم. از مدرسه اومدم بیرونو یه نفس راحت کشیدم "آخیش امسالم تموم شد" با بچه ها خداحافظی کردم و سوار ماشین ماهان شدم.ماهانم امسال درسش تموم می شد درگیر پایان نامش بود. -سلام -سلام خانومی خوبی؟خسته نباشی امتحان چطور بود؟ -عالی دیگه تموم شد می خوام یک ماه استراحت کنم بعد باز واسه کنکور بخونم -حالا کجا بریم عزیزم؟ - من که با لباس مدرسه جایی نمیام برو غذا بگیر توی ماشین بخوریم گفت چشم و رفت ساندویچ گرفت اومد . جای خلوتی وایساده بود مخصوصا که سر ظهرم بود، بعد از جریان عید ماهان دیگه سعی نکرده بود به من نزدیک بشه اما باز شروع کرد ساندویچش که تموم شد مابقی ساندویچ منم که مثل همیشه اضافی میومد و خورد بعد دستمو گرفت یکی یکی انگشتامو بوسید بعدم یهویی بغلم کرد -ماهان! وسط خیابونیما! الان یکی میاد میبینه لبمو بوسید و بعد ولم کرد و گفت: -می خوام بیام خواستگاریت واقعا جا خوردم اون اوایل گفته بود که بعد از درس من ازدوااج می کنیم اما دیگه حرفشو نزده بود گاهی اوقات به ازدواج فکر می کردم اما واقعا باورم نمی شد. -الان؟ -الان که نه، بعد از پایان نامم. احتمالا" پاییز -حالا کو تا سه، چهار ماه دیگه - به محض اینکه پایان ناممو تحویل بدم با بابام صحبت می کنم مامانش تو جریان دوستیمون بود ظاهرا" که مخالفتی نداشت اما باباش چیزی نمی دونست -اما الان برای من خیلی زوده هنوز یک سال از درسم مونده - عقد می کنیم تا بعد از کنکورت - چه عجله ای داری؟بذار یک سال دیگه - من دیگه طافت ندارم درضمن بیست و شش سالمه ها دیگه وقت ازدواجمه -شاید مامان من راضی نباشه -مامانتم با من. مشکل دیگه ام هست؟ با خنده گفتم: -آره، هنوز باید فکر کنم بهو خم شد و گوشه لبمو بوسید. اومدم عقب و گفتم: -تو یهو چت میشه؟ اینکارا چیه؟ - می خندی نمی تونم خودمو کنترل کنم -پس دیگه نمی خندم. حالا بدو برسونم خونه دیر شد. گفت چشم عزیزم و راه افتاد موقع خداحافظی زود اومدم پایین که دوباره هوس نکنه بوسم کنه. دم در ماشین خاله نسرین و دیدم "این چرا هر روز اینجاس؟!" با کلید درو باز کردم سعی کردم سر و صدا نکنم گفتم شاید خواب باشن اما بیدار بودن و حرف می زدن کفشامو در آوردم و همونجا وایسادم. مامانم گفت: -اما من هنوز می ترسم، نمی خوام هلسا لطمه ای بخوره -بسه توام الان دو ماهه هی می گی هلسا، هلسا دیگه باید بهش بگی به هر حال امسال بهتر از سال دیگس بعدم اون ماهانو داره -باشه فردا بهش می گم -لازم نکرده همین امروز خودم می گم یه ذره ام به فکر خودت باش بعدم ساکت شدن واقعا" نمی دونستم درباره ی چی حرف می زدن هرچی بود بالاخره می گفتن پس ترجیح دادم دیگه برم تو با صدای بلند سلام کردم -سلاااااااام با تعجب نگام کردن خاله گفت: -سلام، کی اومدی؟ منم خودمو زدم به اون راه -همین الان چطور مگه؟ -هیچی مامان جان. خسته نباشی امتحانت چطور بود؟ -عالی،مامان امشب بریم شهربازی؟ -آره عزیزم میریم خاله گفت: -بیا اینجا خاله. نهار خوردی؟ -آره خوردم -پس لباساتو عوض کن بیا اینجا کارت دارم از هولم تند تند لباسامو پرت کردم رو تختو رفتم بیرون نشستم -بفرمائید -هلسا جان به نظرت مامانت خیلی تنها نیست؟ -آره خاله من هی بهش می گم با شما بیاد بگرده، مسافرت و اینا اما خودش نمی خواد می گه تو تنهایی نمی رم. -آره عزیزم اما من همیشه نیستم مامانت برای پیریو مریضیشم باید یکیو داشته باشه نه؟ انگار تازه داشتم می فهمیدم از چی حرف می زدن، پس به فکر خودت باش و اینا منظورشون شوهر بود. یهو عصبی شدم حس کردم از خاله نسرین چقدر بدم میاد گفتم: -خوب حالا که چی؟ -هیچی عزیزم اما نه من همیشه هستم نه تو، به نظرت مامانت حق نداره ازدواج کنه؟ سعی می کردم عصبی نشم و منطقی باشم اما نمی شد -از کی به نتیجه رسیدین؟ چند ماهه که همچین تصمیمی گرفتین و من بی خبرم؟ دیگه داشتم گریه می کردم و فریاد می زدم -من توی این زندگی نبودم؟اینجوری که معلومه شما تصمیماتونو گرفتین فقط خواستین همینجوری بگین که منم بدونم نه؟ یه لحظه چشمم خورد به مامانم رنگش پریده بود دلم براش سوخت اون چه گناهی داشت؟ من حق نداشتم باعث تنهاییش باشم. راست می گفتن من بالاخره ازدواج می کردم.دیگه چیزی نگفتم، رفتم تو اتاقم، افتادم رو تختم و تا می تونستم گریه کردم تا خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم مامانم نشسته کنارمو موهامو نوازش می کنه دید چشام بازه گفت: -پا نمی شی عزیزم؟مگه نمی خواستی بریم شهربازی؟ خودمو انداختم تو بغلش و گریه کردم -ببخشید مامان، ببخشید داد زدم اگر تصمیم گرفتی ازدواج کنی من مشکلی ندارم -عزیزدلم من خیلی در موردش فکر کردم نسرین خیلی باهام حرف زد تو بالاخره ازدواج می کنی اون وقت من می مونم و یه عمر تنهایی به نظرت واقعا" حقم نیست؟ این آقارم نسرین معرفی کرده می گه آدم خوبیه یه چندبارم دیدمش - باشه مامان حق داری من دیگه مخالفتی ندارم - مرسی دختر گلم حالا پاشو آماده شو تا بریم. * * * یک هفته بعد مامانم ازدواج کرد با یه عقد محضری ساده. من بار اول آقای خسروی رو توی محضر دیدم البته قبلش مامان چندبار اصرار کرده بود که باهاشون برم بیرون اما من اصلا" دلم نمی خواست کسی رو جای بابام قبول کنم آدم احساساتی نبودم یا عاشق بابام، اما بازم نمی تونستم. بار اولی که توی محضر دیدمش نمیدونم چرا ازش خوشم نیومد یه حس بدی بهش داشتم اما به خودم تلقین می کردم که این حس بد به خاطر اینه که نمی تونم کسی رو به جای بابام قبول کنم. بعد از عقد رفتیم رستوران البته پسر آقای خسروی و یکی از دوستاش همراه خانومش که به عنوان شاهد اومده بودن رفتن فقط خاله نسرین موند. بعد از شام خاله نسرین خواست بره منم بزور با خودش برد البته منکه راضی بودم اما مامانم راضی نمی شد خاله نسرینم می خواست برم که مثلا" عروس داماد شب اول تنها باشن. اون شب تا صبح گریه کردم فرداش زنگ زدم به ماهان گفتم می خوام برم بهشت زهرا قرار شد ساعت ده بیاد دنبالم به مامانمم زنگ زدم و گفتم که نهار نمیام البته قرار نبود برای همیشه آقای خسروی خونمون بمونه بعد از سال بابام قرار بود ما بریم اونجا فقط همون یک روز مونده بود. لباس تیره همرام نداشتم مجبور شدم همون لباسای دیروزو بپوشم یه مانتوی کوتاه کرم با شلوار کتان و شال قهوه ای -سلام -سلام عزیزدلم خوبی؟ بابای جدید چطوره؟ اینم انگار می خواست منو حرص بده گریم گرفت -من بابای جدید ندارم -باشه عزیزم معذرت می خوام داشتم شوخی می کردم چرا گریه می کنی؟ -دیگه از این شوخیا نکن -چشم دیگه تا بهشت زهرا چیزی نگفت سر راه یه دسته گل و گلاب خرید. نشستم قبر بابامو با گلاب شستم و کلی اشک ریختم. دست ماهانو حس کردم که دورم حلقه شد -می خوام تنها باشم -باشه عزیزم گلهارو پرپر می کردم و گریه می کردم نمی دونم چقدر گذشت که ماهان صدام کرد -هلسا عزیزم بسه دیگه. یک ساعته داری گریه می کنی زیر بازومو گرفت که بلندم کنه با بابام خداحافظی کردم و پاشدم. توی راه هنوز داشتم گریه می کردم ماهان دستمو گرفت و انگشتامو بوسید بعدم کف دستمو، کنار جاده نگه داشت و بغلم کرد ایندفعه هیچی بهش نگفتم واقعا" به آغوشش نیاز داشتم احساس می کردم مامانمم از دست دادم تا می تونستم سرمو توی سینش فشار دادم اونم شالمو درآورد و دست می کشید توی موهام حس می کردم اینحوری آروم می شم. بعد از اینکه یکمی بهتر شدم ازش جدا شدم و شالمو درست کردم -آروم شدی؟ -آره مرسی -پس بریم نهار بخوریم فقط سرمو تکون دادم بعد از نهار زنگ زدم به خاله پرسیدم آقای خسروی هنوز اونجاست یا رفته که گفت قرار بود نهار برن بیرون بعدم بره خونشون برای همین به ماهان گفتم منو برسونه خونه خیلی خسته بودم موقع پیاده شدن گونمو بوسیدو گفت: -سعی کن بهش فکر نکنی که بهت سخت نگزده -باشه مرسی بابت همه چیز -خواهش می کنم عزیزم به مامانت سلام برسون -باشه خداحافظ -خداحافظ رفتم خونه کسی نبود اول در اتاق مامانمو بستم دلم نمی خواست چشمم به تخت بیفته، تختی که یه زمانی بابام روش می خوابید اما حالا یکی دیگه جاشو گرفته بود. لباسام پرت کردم تو اتاقم، افتادم رو تخت و خوابم برد وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود صدای تلوزیون میومد رفتم بیرون -سلام -سلام دختر گلا خوبی مامان؟خوش گذشت؟ - به شما بیش تر خوش گذشت بیچاره قرمز شد دلم نمی خواست زبونم تلخ باشه اما شده بود -شام چی داریم؟ -ماکارونی عزیزم الان برات میارم... * * * بعد از سال بابام خونه رو تحویل دادیم و رفتیم خونه ی آقای خسروی خداروشکر موقع بردن وسیله ها پسرش نبود غصه ام شده بود چه جوری علاوه بر آقای خسروی پسرشم تحمل کنم "حتما مامان خودش یه فکری کرده دیگه" خونش یه آپارتمان سه خوابه شرق تهران بودخوشحال شدم که حداقل یه اتاق واسه خودم داشتم بعد از اینکه وسایلمو چیدم رو تختم دراز کشیدم، مامانم واسه نهار صدام کرد اما گفتم گشنم نیست و نرفتم دلم نمی خواست هیچ کدومشونو ببینم. تا شب توی اتاقم موندم دیگه داشتم از گشنگی می مردم از صبح فقط یه کیک خورده بودم موقع بیرون رفتن لباس پوشیده تنم کردم یه بلوز آستین بلند با شلوار جین موهامم با گیره جمع کردم و رفتم بیرون داشتن تلوزیون نگاه می کردن. آقای خسروی که منو دید گفت -سلام عزیزم چه عجب از اتاقت اومدی بیرون؟ از لحن حرف زدنش چندشم می شد -سلام خواب بودم -پس ساعت خواب، پاشو شام بخوریم مامانم سهیل و صدا کرد کلی حرص خوردم که این خونس سر میز شام مثل قحطی زده ها غذا می خوردم انقدر تند تند خوردم که غذا پرید تو گلوم سهیل محکم زد پشتم -آی کشتی منو چی کار می کنی؟ آرومتر یهو از لحن حرف زدنم خجالت کشیدم، سرمو انداختم پایین و سریع پاشدم رفتم توی اتاقم. چند دقیقه بعد صدای در اومد -بله -میتونم بیام تو؟ سهیل بود "اه این چی کار داره" -بفرمائید اومد تو و نشست روی صندلی میز کامپیوتر -اولا" معذرت می خوام که محکم زدم پشتت بعدم اصلا" بهت نمیاد خجالتی باشی چند سالته؟ -تازه هفده سالم شده، امسال میرم پیش دانشگاهی -آفرین رشتت چیه؟ -ریاضی -خوبه، منم بیست و هفت سالمه مهندس کامپیوترم مامانم دو سال پیش فوت کرد. می دونم از اینکه مامانت ازدواج کرده ناراحتی اما بهتره تحمل کنی بالاخره توام یه روز ازدواج می کنی و می ری؟ -تو چی؟ راضی هستی؟ -راستش من کلا" رابطه ی خوبی با بابام ندارم اما از مامان تو توی همین چندبار دیدار خیلی خوشم اومده -چرا با بابات رابطه ی خوبی نداری؟ -راستش من سه سال پیش نامزد کردم، بابام راضی نبود اما با تمام سنگ اندزیاش و مشکلاتی که برام به وجود آورد نامزدمو ول نکردم وقتی خواست ازدواج کنه بالاخره راضی شد که من و نادیام ازدواج کنیم آخر تابستون عروسیمونه بعدشم می خوایم بریم استرالیا کلی تعجب کردم اصلا" بهش نمی یومد که نامزد داشته باشه -پس خوش بحالت راحت می شی - توام سعی کن جز درست به هیچی فکر نکنی اگه دوست داری فردا بریم بیرن با نادیا آشنا شی؟ -آره به هر حال بهتر از اینجا موندنه -حوصله داری بریم کوه؟ -آره خوبه -باشه پس ساعت پنج بیدارت می کنم بریم حالا پاشو بخواب که بتونی صبح زود پاشی -باشه شب بخیر -خوب بخوابی صبح رفتیم کوه نادیا رو دیدم یه دختر ریزه میزه ی بانمک 22 ساله. دختر خوبی بود خیلی ازش خوشم اومد با اینکه آدمی نبودم که زود با هرکسی صمیمی بشم اما کلی باهاش درد و دل کردم همه چیزو بهش گفتم حتی جریان ماهانو ، شنونده ی خیلی خوبی بود به حرفام گوش داد و پا به پام گریه کرد آخرم قول داد تا وقتی ایرانه تنهام نذاره گفت هر روز بیاد پیشم باهام برای کنکور کار کنه اینجوری سرمم گرم می شد توی اون مدتی که میومد پیشم فهمیدم که اونم خیلی از آقای خسروی خوشش نمیاد همیشه سعی می کرد تا قبل از رسیدنش بره، سهیلم هر روز قبل از اومدن باباش زنگ می زد یاداوری می کرد که دیرش نشه. مامانم خیلی از نادیا خوشش میومد از نظر اونم نادیا دختر دوست داشتنی بود یه روز نادیا گفت هرچقدر از پدرشوهرش متنفره در عوض عاشق مادرشوهرشه البته انگار بعدش از حرفی که زده بود پشیمون شد اما من چیزی به روش نیاوردم فکر کردم شاید بخاطر دردسرهایی که واسه عرسیشون به وجود آورده ازش خوشش نمیاد. یک روز اواخر تابستون از صبح برقا رفته بود خیلی گرم بود رفتم زیر دوش آب سرد بعدم یه تاپ و شلوارک نخی صورتی تنم کردم که خنک شم. گرما بی حوصلم کرده بود حس درس خوندنم نداشتم نشستم پای تلوزیون تا ظهر. آقای خسروی یه مغازه ی لوازم خانگی داشت برای نهار میومد خونه اون روز ظهر که اومد یه جوری منو نگاه کرد که حس کردم لختم، هیچ وقت جلوش اینجوری لباس نمی پوشیدم از نگاهاش خوشم نمیومد به نظرم نگاهاش پاک نبود سلام کردم و پاشدم که برم لباسامو عوض کنم -سلام عزیز دلم مامانت کجاست؟ از لحن حرف زدنش چندشم شد هونجور که داشتم می رفتم گفتم حمومه دستمو گرفت و گفت: -کجا خانوم؟ چرا انقدر از من فرار می کنی؟ دلم می خواست یدونه بزنم تو گوشش "مرتیکه ی هیز" -کار دارم الان میام -حالا بیا اول یه شربت به من بده که مردم از گرما واسش شربت درست کردم وقتی می خواستم بذارم جلوش چون یقه ی لباسم باز بود تا وسط سینم معلوم شد زود گذاشتم و خواستم برم که باز دستمو گرفت -مرسی عزیزم کجا حالا؟ -گفتم که کار دارم ولم کن داشتم بزور دستمو از دستش می کشیدم بیرون که سهیل اومد، خداروشکر دستمو ول کرد داشتم از ترس سکته می کردم سهیل اول یه ذره با تعجب به باباش نگاه کرد بعدم به من -این چه وضعیه؟! زود باش برو لباساتو عوض کن خیلی حالم خوب بود اینم بدترش کرد. رفتم لباسامو عوض کردم و با خودم فکر کردم اینم باباشو میشناسه انگار، پس برای همین نمی خواست نادیا وقتی باباش هست خونه باشه. "بیچاره مامانم" در زدن، سهیل بود در زدنش و می شناختم -بله -بیام تو؟ -بیا سرم پایین بود اونم هیچی نمی گفت سرمو آوردم بالا دیدم هنوز داره نگاهم می کنه -معذرت می خوام که سرت داد زدم باشه؟ -مهم نیست -ببین تو منو به عنوان برادر قبول داری یا نه؟ -دارم -خوبه پس مطمئن باش که صلاحتو می خوام دیگه جلوی بابا اینجوری لباس نپوش باشه؟ -برق قطع شده گرمم بود اون موقعم که اینارو پوشیدم آقای خسروی خونه نبود -میدونم دختر گل تا حالام هیچ وقت ندیدم اینجوری لباس بپوشی برای همین اولش تعجب کردم. الانم بیا نهار بخوریم بعدم آماده شو که بریم خونه ی نادیا اینا، برای شام گفته بود ببرمت اما با این وضعیت فکر کنم الان بریم بهتره باشه؟ -باشه -حالا بیا داداشتو بوس کن که یک هفته دیگه بیش تر مهمونتون نیستما -برو پررو نشو دیگه -جون آبجی کوچولو اصلا راه نداره بعدم خم شد و لپشو آورد جلو -بدو جوجو سریع بوسش کردم و دوییدم بیرون بعد از نهارم رفتیم پیش نادیا بعدم سهیل انقدر چرت و پرت گفت که جریان ظهر کلا" یادم رفت. * * * آخر شهریور سهیل ازدواج کرد و از ایران رفت. من دیگه واقعا" تنها شده بودم البته با اینکه همیشه تنها بودم اما توی اون مدت به سهیل و نادیا خیلی وابسته شده بودم. اواخر مهر بود که ماهان گفت می خواد با باباش صحبت کنه بیاد خواستگاری از منم خواست که به مامانم بگم اما من ترجیح دادم اول اون خانوادشو راضی کنه بعد من بگم. روزی که می خواست با باباش حرف بزنه قرار شد خودش آخر شب بهم خبرشو بده اما اون شب زنگ نزد منم گفتم حتما" حرفاشون طول کشیده فرداش بعد از مدرسه منتظرش بودم اما نیومد کم کم داشتم نگران می شدم، رفتم خونه بعد از نهار هر چی زنگ زدم به گوشیش جواب نداد به خونشونم که روم نمی شد زنگ بزنم.آخر شب بود که بالاخره جواب داد -بله -الو، ماهان -سلام عزیزم -سلام، چرا از ظهر گوشیتو جواب نمی دی؟ -معذرت می خوام احتیاج داشتم که تنها باشم گوشیمو نبرده بودم -مگه چی شده؟ -فردا عصر ساعت پنج بیا پارک همیشگی باهم صحبت کنیم باشه؟ -با اینکه تا فردا از دلشوره میمیرم ولی باشه، شب بخیر -شب بخیر عزیزم باز دلشوره گرفتم "این دلشوره کی می خواد دست از سر من برداره؟" بعدالظهر یه مانتوی مشکی کوتاه پوشیدم با شلوار جین و کیف و کتونی سفید. رفتم روی نیمکت همیشگیمون نشستم از هولم نیم ساعت زود رفته بودم اون نیم ساعت برام اندازه ی یک سال گذشت. از دور دیدمش چهرش چقدر خسته بود -سلام عزیزم خوبی؟ -سلام فدات شم، بد نیستم اما خوبم نیستم -چی شده؟ منکه مردم از نگرانی، قیافت چرا اینجوریه؟ -بنشین یه چیزی بگیرم بخوریم میگم برات، هوا داره کم کم سرد میشه رفت و با دو تا شیرکاکائو داغ برگشت -بیا بخور گرمت می کنه -سردم نیست زود باش بگو چی شده؟ -بدون مقدمه می گم چون مطمئنم حوصله نداری. بابام با ازدواجمون موافقت نکرد نه بابام، نه مامانم -چی؟ آخه چرا؟ مامانت که موافق بود؟ -مامانم می گه فکر نمی کرده تصمیمم جدی باشه فکر می کرده اون موقع ها از روی احساسات یه چیزی گفتم -آخه چرا مخالفن؟ -عزیزم مخالفت اونا مهم نیست، مهم اینه که من تو رو می خوام و جز تو به نظر هیچ کس اهمیت نمی دم. دوباره داشت گریم می گرفت همیشه اشکم دم مشکم بود -بگو چرا مخالفن؟ -به دلایل مسخره با فریاد گفتم: -ماهان بگو؟ به خطر وضع مالیمونه، نه؟ -یکی از دلایلشون این بود -و بقیه دلایلشون؟ دستمو گرفت، بوسید و گفت: -چه اصراری داری بدونی عزیزم؟ -بگو - با اینکه می دونم ناراحت می شی اما خوب یکیش ازدواج مامانت بود می گن سال شوهرش نشده ازدواج کرده حتما" زن خوبی نیست دختر به مادرش میره یا می گن دختری که پدر بالای سرش نبوده معلوم نیست چه جوریه و توی این یک سال چه کارایی کرده. ازاین چرت و پرتا البته درد اصلیشون اینا نیست چیز دیگه ایه -چی؟ -بابام می خواد من با دختر یکی از دوستاش ازدواج کنم و مامانم می خواد با دختر خالم ازدواج کنم اما به خدا هیچ چیزی برام مهم نیست اینو به بابامم گفتم اما گفت اگر تو رو ول نکنم از خونه بیرونم می کنه باز برام مهم نیست، فقط تو راضی باشی دیگه هیچ چیزی نمی خوام شاید یه زندگی رویایی نتونم برات درست کنم اما انقدر پول دارم که نذارم بهت سخت بگذره هیچی نمی تونستم بگم من خودم تنها بودم می دونستم چقدر سخته حداقل امیدوارم بودم به اینکه بعد از ازدواج خانواده ی شوهرمو دارم اما اینجوری بازم هیچ کسیو نداشتم تازه بعید می دونستم مامانم با این شرایط راضی بشه -هلسا جان چی می گی عزیزم؟ -فکر نکنم مامانم راضی بشه در ضمن حالا اون شوهر تحفشم اضافه شده که باید نظر بده -من باهاشون صحبت می کنم سعی می کنم راضیشون کنم تو در مورد مامانم اینا صحبت نکن فقط بگو من یک جلسه تنهایی میام باشه؟ -باشه * * * راضی کردن مامانم سخت نبود البته بهش نگفتم که ماهان تنها میاد بیچاره وقتی دید خودم واقعا" می خوام حرف دیگه ای نزد فقط گفت آرزو داشتم حداقل تو بعد از دانشگاه ازدواج کنی اونجوری توی خانواده ی شوهرت سربلند تر می شدی دیگه ام حرفی نزد اما اون شوهر عوضیش تا می تونست ایراد الکی گرفت و گیر داد منم اصلا" محلش ندادم به ماهانم گفتم که برای آخر هفته بیاد. روز پنجشنبه داشتم از استرس می مردم کل لباسامو ریختم بیرون و صدبار لباس عوض کردم، آخر تصمیم گرفتم یه دامن سرمه ای راسته تا زیر زانو بپوشم با یه بلوز آستین سه رب آبی با خطهای سرمه ای، موهامم که لخت بود و احتیاجی به صاف کردن نداشت باز گذاشتم و ریختم دورم حدودای ساعت پنج بود که آقای خسروی اومد، من آماده شده بودم و داشتم میوه میچیدم. باز با اون نگاه های هیزش زل زد به من -سلام -سلام خوشگل خانم، تو واقعا" حیفی که حروم شی محلش ندادم و رفتم که شیرینی هارو بچینم مامانم از اتاق اومد بیرون یه کت و دامن قهوه ای پوشیده بود و البته روسریم سرش بود. ساعت پنج و نیم بود که زنگ زدن مامانم رفت در و باز کرد، ماهان با یه دست گل پر از گلای رز اومد تو. آقای خسروی خیلی سرسنگین باهاش برخورد کرد من که جرات نکرده بودم بگم تنها میاد مامانم اینا کلی تعجب کرده بودن اول حرفی نزدن اما بعد از چند دقیقه آقای خسروی گفت: -چرا تنها تشریف آوردین آقا ماهان؟ بیچاره ماهان کلی هول کرد اول یه نگاه به من کرد که یعنی چرا نگفتی تنها میام بعدم مجبور شد همه چیزوب گه البته همه ی دلایل قبول نکردن خانوادشو نگفت فقط گفت به خاطر اینکه همسطح نیستیم قبول نکردن. مامانم هیچی نگفت اما خسروی احمق مثلا" عصبانی شد و هر چی از دهنش در اومد بار ماهان کرد و آخرم گفت اگه می دونست اینجوریه هیچ وقت اجازه نمی داده که پاشو توی خونه ی اون بذاره ماهانم گفت که من باید تصمیم بگیرم اما اون احمق از خونه بیرونش کرد. من جز گریه کردن کاری از دستم برنمی اومد رفتم توی اتاقم و کلی فکر کردم البته به ماهانم زنگ زدم اون گفت با تمام این چیزا بازم نظرش عوض نشده. رفتم بیرون خسروی داشت فیلم می دید و مامانم توی آشپزخانه بود، جلوی تلوزیون وایستادم و گفتم: -تو حق نداری تو زندگی من دخالت کنی من تصمیمم رو گرفتم اگه اون موقع ام چیزی بهت نگفتم برای اینه که شکه شده بودم فکر نکن که نظرت برام اهمیت داره تو بابای من نیستی و حق نداری نقش یه بابای مهربونو برام بازی کنی فهمیدی؟ بالاخره صدای مامانم دراومد -هلسا! این چه طرز حرف زدنه؟ باباتم نباشه بزرگترت که هست؟ با فریاد گفتم: -من بزرگ تر نمی خوام مگه من خواستم که این بزرگ ترم باشه؟ -هلسا! بسه برو توی اتاقت در ضمن بدون اگه مامان و بابای ماهان راضی نشن منم راضی نیستم. فکر می کردم که راضی نباشه امااصلا" توقع نداشتم به خاطر اون مرتیکه یعوضی باهام دعوا کنه.بازم اشکم در اومد رفتم توی اتقم اما کوتاه نیومدم. دیگه درس و گذاشته بودم کنار فقط الکی می رفتم مدرسه و میومدم، یک ماه جنگ و دعوا داشتیم تا اینکه یه شب سر شام خسروی بحث ماهانو پیش کشید و گفت: -دیگه عاقل شدی نه؟چند روزه حرف ماهانو نمی زنی؟ فهمیدی که ما صلاحتو می خوایم؟ -هر کس که صلاح منو بخواد مطمئنم که تو نمی خوای درضمن من حرفم همونه که گفتم ماهانو می خوام فهمیدی؟ -دختر تو چرا انقدر یه دنده ای؟حالا که اینجوریه من جنازتم رو دوش اون پسر نمی ذارم از اولم راضی نبودم حتی اگه با مامان باباش بیاد اینو توی گوشت فرو کن یدفعه عصبی شدم رومیزیو کشیدمو تمام ظرفا ریخت زمین شکست -با چه زبونی بگم که تو توی زندگی من هیچ کاره ای، چرا نمی فهمی؟ -فعلا" که من خرجتو می دم -عوضی پولتو به رخ من نکش قبل از توام ما داشتیم زندگی می کردیم یهو صدای افتادن اومد برگشتم دیدم مامانم افتاده روز زمین -مامان، مامان جون الهی فدات شم چی شد؟ اون احمق همونجور نشسته بود و نگاه می کرد -چته؟چرا خوابت برده؟ برو زنگ بزن اورژانس اورژانس اومد و تشخیص سکته ی قلبی داد مامان بیچارمو بردن بیمارستان. چهار، پنج روز بیمارستان بود بعدم مرخص شد دکترش تاکید کرد که وضعیت قلبش اصلا" مناسب نیست به هیچ وجه نباید عصبی بشه کوچکترین هیجانی ممکنه باعث مرگش بشه. بیچاره مامانم هنوز واسه این چیزا خیلی جوون بود تصمیمم رو گرفته بودم به خاطر مامانمم که شده باید ماهانو فراموش می کردم. فرداش باهاش تماس گرفتم -سلام -سلام عزیزم خوبی؟ مامانت چطوره؟ -بد نیست، باید ببینمت -چیزی شده؟ -ببینمت بهت می گم - ریم پارک همیشگی؟ -نه بریم کافی شاپ نزدیک پارک ساعت شش -باشه عزیزم می بوسمت. خداحافظ -خداحافظ پنج دقیقه از شش گذشته بود که رسیدم ماهان پشت یه میز یه جای دنج نشسته بود -سلام -سلام خانومی، خوبی؟ -نه زیاد -چرا فدات شم؟ مامانت حالش بده؟ -اون که آره اما حالم به خاطر چیز دیگس.می خوام یه چیزی بهت بگم ببین راستش من نمی خوام مامانمو از دست بدم با کوچکترین هیجانی ممکنه بمیره اون خسروی آشغالم انقدر توی گوشش خونده که دیگه اصلا" نمی تونم واسه ازدواجمون راضیش کنم -این حرفا یعنی چی هلسا؟ -یعنی من نمیتونم با تو ازدواج کنم بهتره همه چی همینجا تموم شه -به همین راحتی؟یک سال و نیم دوستی به همین راحتی تموم شه!؟ -راحت نیست. اما من هیچ راه دیگه ای ندارم نمی تونم بدون اجازه ی مامانم ازدواج کنم ، نمی خوام یاز عصبیش کنم، نمی خوام مامانمم از دست بدم میفهمی؟ یک ماه جنگ و دعوا باعث شد به این روز بیفته -اما من نمی تونم. هرجور شده خانوادمو راضی می کنم که بیان خواستگاری -چرند نگو می دونی که اونا راضی نمی شن منم نمی خوام برای خونوادت یه عروس اجباری باشم. خواهش می کنم اذیتم نکن -اما من عاشقتم هلسا -بعد از یه مدت فراموش می کنی، جفتمون فراموش می کنیم اگه دوستم داری بذار این رابطه همینجا تموم شه جفتمون داشتیم گریه می کردیم اولین بار بود که گریه ی ماهانو می دیدم -معذرت می خوام ماهان. خداحافظ همونجور نشسته بود و هیچ حرکتی نمی کرد. من عاشقش نبودم فقط دوستش داشتم می دونستم که می تونم فراموشش کنم اونم بالاخره ازدواج می کردو منو از یاد می برد. بعد از اینکه رسیدم خونه رفتم تو اتاقمو تا صبح گریه کردم چقدر احساس بدبختی می کردم همیشه همه بهم می گفتن که دختر محکمیم چون خیلی احساساتی نیستم با این حال دو، سه ماه طول کشید تا با خودم کنار بیام و ماهان و یه گوشه ی قلبم دفن کنم. * اوایل زمستون دیگه حال مامانم تقریبا" خوب شده بود یه روز نشستم پیشش و گفتم: -مامان -جانم؟ -یه لحظه تلوزیون نبین کارت دارم -چشم، چی شده عزیزم؟ -مامان من پول پیش خونه رو که گرفتیش لازم دارم -می خوای چی کار؟ -می خوام از اینجا برم -چی!؟ -قول میدم تو همین خیابون خونه بگیرم که نزدیکتون باشم -هلسا چی می گی؟ -مامان من دیگه نمی تونم اینجا زندگی کنم -چرا؟ -از شوهرت خوشم نمیاد نمی تونم تحملش کنم، بعد از جریان ماهان ازش متنفر شدم -درست صحبت کن هلسا. هر حسی که نسبت به ناصر داری مهم نیست تو که همیشه تو اتاقتی در ضمن من هیچ پولی ندارم که بهت بدم اگرم داشتم نمی دادم، چون من نمی تونم حتی یک روز تو رو نبینم بعدم اینکه یه دختر تو این جامعه نمی تونه تنها زندگی کنه -پول های خونه رو چی کار کردی؟ -دادم به ناصر، لازم داشت -چی؟!!!!! مامان اون پولا برای منم بود، نبود؟ -چرا عزیزم به ناصرم گفتم. می خواست مغازه ای که توش هست و بخره پول لازم داشت گفت پول تو رو بعد از عید پس می ده -مامان یعنی نباید با من مشورت می کردی؟! -تو توی وضعیت خوبی نبودی بعدم هیچ وقت پول واست مهم نبوده گفتم حتما" اگه ام بگم قبول می کنی -واقعا" که مامان این چه کاری بود که کردی؟ تو اون شوهرتو نمیشناسی؟ آخه چرا انقدر ساده ای؟ دیگه خواب اون پولم نمیتونی ببینی دیگه هیچ راهی نداشتم باید همونجا می موندم باورم نمیشد مامانم همچین کاری کرده باشه؛"خسروی موذی" * * * بازم عید اومد یه عید مزخرف، مامان اینا می گفتن بریم اصفهان اما من نمی خواستم برم. روز عید سهیل زنگ زد، چقدر احتیاج داشتم که اینجا باشه اما نبود نمی خواستم ناراحتش کنم چون هیچ کاری از دستش برنمی اومد. تا درست شدن اقامتشم نمی تونست بیاد ایران برای همین هیچی از اتفاقاتی که افتاده بود بهش نگفتم. برای مسافرت هرچقدر مامانم اصرار کرد قبول نکردم که باهاشون برم. راضی نمی شد منو خونه تنها بذاره، بهونه ی درس خوندن آوردم که نرم چون همیشه کل روز توی اتاقم بودم مامانم فکر می کرد که درس می خونم اما تنها کاری که نمی کردم درس خوندن بود. بالاخره بعد از دو روز سرو کله زدن راضیش کردم که خونه بمونم مامان می خواست که برم خونه ی خاله نسرین اما من من اصلا" نمی خواستم برم اونجا، اون ما رو توی بدبختی انداخته بود ازش متنفر بودم. بالاخره رفتن و من یه چند روزی نفس راحت کشیدم. انقدر توی خونه لباس پوشیده تنم کرده بودم که دیوونه شده بودم اونم منکه همیشه عادت داشتم تو خونه با تاپ و شلوارک بگردم. یک روز بعد از رفتنشون ماهان زنگ زد -بله -سلام -سلام -خوبی هلسا جان؟ -مرسی، واسه چی زنگ زدی؟ -می خواستم عید و بهت تبریک بگم درضمن دلم برات تنگ شده بود -ممنون عید توام مبارک. بالاخره ازدواج کردی؟ انقدر راحت پرسیدم که خودمم تعجب کردم انگار نه انگار که یه زمانی قرار بودباهاش ازدواج کنم. بعد از کلی سکوت گفت: -دو روزه دیگه نامزدیمه. باور کن تمام این چند ماه سعی داشتم مامانم اینا رو راضی کنم اما... -مهم نیست ماهان، برای من خیلی وقته همه چی تموم شده. به خاطر نامزدیتم تبریک می گم امیدوارم خوشبخت بشین خداحافظ بعدشم بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم گوشیو گذاشتم. با اینکه بهش گفته بودم همه چی تموم شده اما انگار هنوز تموم نشده بود. بازم نشستم و گریه کردم انقدر که دیگه اشکی برام نموند. چه عید مزخرفی بود، چون آدمی نبودم که راحت با همه صمیمی شم هیچ کسیو نداشتم که باهاش برم بیرون و تمام مدت خونه بودم... روز کنکور رسید البته با وضعیتی که من داشتم اصلا" به کنکور سراسری امیدوار نبودم همه ی امیدم به آزاد بود. کنکور همونجور که فکر می کردم بود حتی نصف تستهارم نتونستم جواب بدم، بعد از کنکور یه راست رفتم خونه به مامانمم نگفتم که افتضاح دادم نمی خواستم تا روز اعلام نتیجه ها حرص بخوره فقط گفتم نمی دونم. روز بعد از کنکور مامانم از صبح رفته بود خونه ی خاله نسرین انگار مریض بود برای همین از مامانم خواسته بود بره پیشش.صبح که پاشدم یکم درس خوندم بعد نهار درست کردم خداروشکر این کارو خوب بلد بودم و دسپختم عالی بود. ظهر مامانم زنگ زد که برای نهار خونه نمیاد چون نمی خواستم با اون خسروی عوضی تنها بمونم رفتم آماده شم که برم خونه خاله نسرین با اینکه ازش بدم میومد اما به هر حال بهتر از تنها موندن با خسروی بود. شلوارمو که پام کردم خسروی اومد؛ مجبور شدم بمونم خونه رفتم یه بلوز مردونه ی بلند و گشاد پوشیدم با شلوار خونه ی مشکی تا اونجایی که تونستم سعی کردم هیچ جایی از بدنم معلوم نباشه -سلام -سلام، مامانت نیست؟ ترسیدم بهش بگم بعدالظهر میاد گفتم: -نه اما الانا میاد دیگه رفت لباساشو عوض کرد و اومد باز نیشش باز شده بود با اون نگاه های هیزش داشت قورتم می داد. -حیف هیکل قشنگت نیست انقدر لباسای گشاد می پوشی؟ -اینجوری راحت ترم -آخه لباسای بیرونت انقدر تانگه بعد لباسای توی خونه انقدر گشاد؟ محلش ندادم نهار و چیدم روی میز و رفتم توی اتاقم؛ ترجیح دادم گشنه بمونم اما با اون غذا نخورم. نیم ساعت بعد اومد توی اتاقم، داشتم درس می خوندم می خواستم هرجور شده حداقل دانشگاه آزاد قبول شم. نشست کنارم، تمام تلاشم و کردم نشون ندم که ازش می ترسم -چی میخونی؟ -درس،برای کنکور آزاد اومد چسبید بهم رفتم اونورتر نشستم و گفتم: -کاری ذاری؟ -عزیزم چرا انقدر از من فراری هستی؟ -چون ازت خوشم نمیاد -چرا؟ -چون آدم مزخرفی هستی پاشدم برم که دستمو گرفت و نگهم داشت -ولم کن -مامانت زنگ زد گفت تا شب نمیاد تمام سعیمو کردم که نفهمه ترسیدم اما واقعا" داشتم سکته می کردم مخصوصا" حالا که فهمیده بود مامانم نمیاد -خوب که چی؟ منو کشید توی بغلش سعی کردم ازش جدا شم اما نمی شد محکم گرفته بودتم کرد روی تخت و با فریاد گفت: -بشین کارت دارم محلش ندادم، پاشدم که دوباره گرفتم و گفت: -باید با من باشی -چی؟! -بهت نمیاد دختر خنگی باشی؟ -عوضی آشغال زن تو مامان منه! ولم کن دیوونه ی احمق دستمو کشید و چسبوندم گوشه ی دیوار و خودشم چسبید بهم،دکمه های پیرهنمو باز کرد و درش آورد گریم گرفته بود هلش دادم اما اون محکم سر جاش وایستاده بود بعدم سرشو خم کرد،رفت سمت گردنمو شروع کرد به خوردن دیگه حالم داشت بهم می خورد یهو یادم اومده بود که باید چی کار کنم با زانوم محکم زدم زیر شکمش، دستاش شل شد و افتاد روی زمین. از درد صورتش قرمز شده بود و نمی تونست تکون بخوره با درد گفت: -چی فکر کردی ؟که تحفه ای؟دختره ی احمق خواب دانشگاه و ببینی، اگه با من نباشی یه قرون خرجت نمی کنم منم بدون اینکه بهش توجه کنم سریع یه مانتو و شال برداشتم و رفتم بیرون یکمی دور زدم و گریه کردم،انقدر مردم توی خیابون بد و با تعجب بهم نگاه می کردن که مجبور شدم برم خونه ی خاله نسرین. حالش از من بهتر بود.مامانم وقتی رفت شربت بیاره دنبالش رفتم -مامان اینکه حالش خوبه چرا موندی اینجا؟ -نمیدونم وا... ظهر خواستم بیام گفت حالم خوب نیست بمون و اینا دیگه روم نشد چیزی بگم -پاشو بریم خونه -نمیشه مامان جان. تو چرا اومدی؟ -حوصله ام سر رفته بود -خیله خوب حالا برو بشین میریم رفتم توی اتاق و با یه نفرتی به خاله نسرین نگاه کردم که انگار فهمید و گفت: -چیه عزیزم؟ چیزی شده؟ -آره، ازت بدم میاد چرا دست از سر زندگی ما برنمی داری؟ -هلسا؟! مامان این چه طرز حرف زدنه؟ -ازش بدم میاد، داشتیم زندگیمونو می کردیم اما این گند زد بهش. پاشو بریم دیگه؟ مامانم با کلی معذرت خواهی از خاله اومد بیرون و تمام طول راه منو سرزنش کرد که چرا اینجوری حرف زدم و مگه زندگیمون چشه. نمی دونم واقعا" زندگیشو دوست داشت، نمی فهمید چشه! وقتی رسیدیم خونه، اون خسروی احمقم خونه بود، مامانم که دیدش گفت: -وا تو چرا نرفتی مغازه؟ -حالم خوب نبود می خواستم استراحت کنم -چرا؟ چی شده؟ -نمی دونم سرم درد می کنه -الهی بمیرم برم یه چیزی بیارم بخوری وقتی مامانم رفت آروم گفت: -فراموش می کنم چه بلایی سرم آوردی فکراتو بکن - بدتر از اینا حقت بود عوضی کاش بمیری راحت شیم بعدم رفتم توی اتاقم و درو محکم بستم انقدر ازش متنفر بودم که واقعا" می خواستم بمیره * * * بعد از اون جریان سعی می کردم اصلا" خسروی و نبینمش، درواقع وقتی اون خونه بود من حتی واسه نهار و شامم از اتاقم بیرون نمی رفتم. با هزار تا دلیل مسخره نهارمو زودتر یا دیرتر می خوردم شامم که به بهونه ی رژیم نمی خوردم. خیلی مسخره بود من اصلا" یه ذره ام چاق نبودم که بخوام رژیم بگیرم حالا یا مامانم باور می کرد یا نمی کرد به هر حال چیزی به روی من نمی آورد. دو ماه بعد جواب های کنکور اومد سراسری که قبول نشدم ناراحتم نشدم چون میدونستم قبول نمی شم اما آزاد حسابداری تهران قبول شدم. همون روز اول خسروی اعلام کرد که به هیچ وجه خرج دانشگاه منو نمی ده، بیچاره مامانم دو روز تمام باهاش حرف زد اما راضی نشد به بهونه ی اینکه دختر احتیاجی به درس خوندن نداره و این چرت و پرتا، عوضی فکر می کرد من کوتاه میام. خودم یه مقدار پول داشتم بقیشم از مامانم گرفتم و رفتم ثبت نام کردم. داشتم دنبال کار می گشتم که حودم خرجمو دربیارم ؛حدودا" بعد از یک هفته کار پیدا کردم، یه کار نیمه وقت. منشی یه شرکت بزرگ صادرات و واردات که البته اونم از لطف اینکه انگلیسیم خوب بود پیدا کردم.نصف روز کار می کردم نصف روزم دانشگاه بودم. بیش تر کارم ترجمه ی فکسها و جواب دادن به تلفن هایی بود که از کشورهای دیگه می شد، در واقع بیشتر به عنوان یه مترجم بودم تا منشی البته حقوق خیلی بالایی نداشت اما انقدر بود که بتونم خرج خودم و دانشگاهمو راحت بدم.محل کارمم خوب بود یکمی دور اما برای من عالی بود. اوایل ترم دوم بودم توی چهار ماه تقریبا" چهار بارم خسرویو ندیده بودم و البته هربار که منو می دید می خواست با نگاهاش قورتم بده؛ اواسط اسفند بود پنجشنبه ها کلاس نداشتم بعد از کارم اومدم خونه مامانم نبود، یادداشت گذاشته بود که می ره خونه ی خاله نسرین.من روزهای پنجشنبه ساعت چهار برمی گشتم خونه، از قصد دیر می رفتم که خسروی خونه نباشه اونروزم فکر کردم نیست؛ مانتو و مقنعه امو درآوردم و همونجا روی مبل انداختم.اونروز نهار نخورده بودم، قابلمه ی غذا روی گاز بود نهار عدس پلو داشتیم البته سرد بود اما چون خیلی گرسنه بودم به سردیش اهمیت ندادم، همونجور پای گاز داشتم غذا می خوردم که حس کرد یکی از پشت بغلم کرد؛ جیغ زدمو برگشتم، خسروی بود داشتم سکته می کردم. دستشو گرفت جلوی دهنمو گفت: -هیسسسس، آروم باش عزیزم بزور از بغلش اومدم بیرون -ولم کن، چرا سر کار نرفتی؟ -آخه مامانت امروز نیست -چه ربطی داره؟ با یه لحن بد و چندش آور گفت -باهات کار داشتم عزیزم -برو گمشو وگرنه همون بلای دفعه پیشو سرت میارما دوباره اومد بغلم کرد و گردنمو بوسید حالت تهوع گرفته بودم سعی می کردم با ناخنام چنگش بندازم -عوضی برو گمشو عقب -امروز دیگه نمی تونی از چنگم در بری عزیزم، مامانتو بزور راضی کردم بره خونه ی نسرین نمی دونستم چی کار کنم پاهامم محکم لای پاهاش نگه داشته بود نمی تونستم تکونشون بدم اومدم با قابلمه بزنم توی سرش که فهمید و دستامو گرفت، بلندم کرد و بردم روی مبل هرچقدر تونستم بهش مشت زدم اما ولم نمی کرد یه دفعه که حواسش نبود با پام محکم زدم زیر شکمش اما از شانس بدم اونجایی که باید بخوره نخورد.اول لباس خودشو بعدم لباس منو درآورد، چشمامو بستم و تا جایی که می تونستم جیغ زدم دستشو گرفت جلوی دهنم،گاز گرفتم و باز جیغ زدم اما اون افتاد رومو لبامو توی دهنش گرفت بعدم دستشو برد و دکمه و زیپ شلوار جینمو باز کرد کشید پایین؛ با مشت به کمرش می زدم و تو دلم فقط از خدا کمک می خواست بلند شده بود که شلوار خودشو دربیاره که یهو صدای شکستن اومد.برگشتم مامانم افتاده بود روی زمین و دستش به گلدون روی میز خورده و شکسته بود. خسروی با دیدنش مثل بهت زده ها وایستاده بود سریع رفتم پیش مامانم -مامان، مامان جونم پاشو بعدم رومو کردم به خسروی گفتم -آشغال عوضی مامانمو کشتی کثافت ازت متنفرم بلند شدم زنگ زدم به اورژانس و بعد لباسامو پوشیدم و اومدم کنار مامانمو سرشو گذاشتم روی زانوم -مامان جونم،ترو خدا چشماتو باز کن آروم دستمو فشار داد و چشماشو باز کرد خسرویو که دید بهش گفت: -هیچ وقت نمی بخشمت بعدم چشماشو بست نبضشو گرفتم خیلی ضعیف می زد اورژانس اومد اما قبل از اینکه برسن بیمارستان تموم کرد؛ "مامان بیچارم" قتی فهمیدم مرده انقدر جیغ زدم و خودمو زدم که از حال رفتم... بیدار که شدم صبح بود قرار بود مامانمو دفن کنن نسرین اومده بود، کثافت اصلا" نگاهش نمی کردم از همشون متنفر بودم. روز فوت بابام حداقل مامانمو داشتم اما روز فوت مامانم دیگه هیچ کسیو نداشتم چقدر گریه کردم علاوه بر از دست دادن مامانم برای تنهایی خودمم گریه می کردم؛ نمی دونستم از اون شب کجا بمونم اگر میمردمم حاضر نبودم برم خونه ی اون احمق عوضی. با اینکه از نسرین متنفر بودم اما مجبور بودم برم خونه ی اون. همون بعدالظهر رفتم وسایل خودمو با لباسای مامانمو جمع کردم دو تا چمدون با یه کارتون کتاب و کامپیوترم همرو گذاشتم خونه ی نسرین اما باز نکردم اولش غیر مستقیم بهم گفته بود که دو، سه روز بیش تر نمی تونم بمونم اگه ام نمی گفت خودم قصد نداشتم برای همیشه اونجا بمونم چون اون بود که زندگیمونو خراب کرده بود،برای خونه باید یه فکری می کردم ولی پول زیادی نداشتم که بتونم باهاش خونه بگیرم هیچ هتلیم به یه دختر تنها اتاق نمی داد. فرداش رفتم سر کار مراسمی نداشتیم که بخوام به خاطرش کارمو تعطیل کنم تازه رسیده بودم که آقای سپهری صدام کرد رفتم توی اتاقش قیافمو که دید تعجب کرد حتما" خیلی وحشتناک شده بودم چون تا صبحش گریه کرده بودم بعدم بدون هیچ آرایشی از خونه زده بودم بیرون -چیزی شده خانم پرماه؟ باز اشکم داشت درمی اومد، چقدر بیچاره بودم که هیچ کسیو نداشتم با بغض گفتم: -شما امرتونو بفرمائین -بفرمائید بنشینید نشستم و خودشم اومد روی مبل روبه روم نشست.گفت برام آب اوردن یکم که آروم شدم گفت: -حالا بگین چی شده؟توی شرکت مشکلی پیش اومده؟ -نخیر -پس چی؟ بدون مقدمه گفتم: -پریروز مامانم فوت کرد سرم پایین بود صورتشو نمی دیدم اما از سکوتش می فهمیدم که تعجب کرده -من واقعا" متاسفم. شما چرا اومدین سر کار؟ میموندین خونه -خونه ای ندارم -متوجه منظورتون نمی شم؟! نمی دونم چی شد که همه چیو بهش گفتم بعد از حرفام سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم قیافش متعجب بود و یکم ناراحت -حالا می خواین چی کار کنین؟ -واقعا" نمی دونم اما به هیچ وجه حاضر نیستم دوباره به اون خونه ی لعنتی برگردم یکمی فکر کرد و بعد از چند دقیقه سکوت گفت: -می تونین بیاین خونه ی من -من به چه عنوانی بیام خونه ی شما؟!!!! نمی خواستم بهم ترحم کنه بعدم به نظرم پیشنهادش مسخره بود بلند شدم -ممنون که به حرفام گوش دادین سعی می کنم یه فکری برای خودم بکنم -یه لحظه بنشینین خانم پرماه. مگه الان نگفتین نمی دونین چی کار کنین؟ -بله گفتم اما احتیاجی به ترحم ندارم -بفرمائید بنشینید یه پیشنهاد براتون دارم البته احتمال داره ناراحتتون کنه -اگر ترحم نباشه ناراحت نمی شم -ببینید من یکسو احتیاج دارم که کارای خونمو انجام بده البته برای تمیز کردن خونه هفته ای دو بار خدمتکار میاد فقط برای غذا درست کردن می خوام. شما می تونین بیاین و همونجا هم زندگی کنید.چطوره؟قبول می کنید؟ اولش ناراحت شدم من می شدم خدمتکار اما بعد از اینکه یکمی فکر کردم دیدم بهتر از اینه که آواره ی خیابون بشم. آقای سپهری یه جوون حدودا" سی ساله، فوق العاده شیک پوش و خوش هیکل بود. البته می دونستم که زن داره چون علاوه بر چندباری که تماس گرفته بود دوبارم اومده بود شرکت دیده بودمش پس از این نظر مشکلی نداشتم. -قبول می کنم ولی یه چیزی، اینکه من به کار الانم احتیاج دارم دانشگاهم نمی تونم نرم. هم سر کار میاین هم داشگاه میرین فقط کافیه شام درست کنین چون من فقط شبها خونه ام و البته صبحانه -باشه ممنون از لطفتون. از کی می تونم بیام؟ -امروز کلاس دارین؟ -بله اما نمی روم می خوام برم بهشت زهرا -بعد از بهشت زهرا بیاین شرکت با هم میریم وسایلتونو برمی داریم و میریم خونه چطوره؟ -یعنی از امشب؟ -بله، ایرادی داره؟ -نه، عالیه ممنون از لطفتون. فعلا" با اجازه - خواهش می کنم بفرمائید با خودم فکر می کردم چه مرد بدی که حتی با زنش مشورت نکرد اما آخرم گفتم به من چه و محلش ندادم، تا ساعت یک سر کار بودم بعد از اون وسایلمو جمع کردم و رفتم بهشت زهرا سر خاک مامان و بابام بعدم یه آقایی قرآن می خوند بهش پول دادم که برای مامان و بابام بخونه و برگشتم شرکت حدود ساعت شش بود که رسیدم، رفتم دم اتاق آقای سپهری و در زدم -بفرمائید -سلام -سلام خانم بفرمائید بنشینید الان کارم تموم میشه می ریم -باشه اگه اجازه بدین بیرون منتظر می مونم -هر جور راحتین حدود یک ربع نشسته بودم دیگه کم کم داشت حوصله ام سر می رفت که اومد -معذرت می خوام طول کشید، پاشین بریم دنبالش راه افتادم یه بنز مشکی داشت اولین بار بود سوار همچین ماشینی می شدم، مثل بچه ها کلی ذوق کرده بودم وقتی سوار شدیم گفت: -کدوم سمت برم خانوم پرماه؟ -پاسداران -منزل خودتون کجا بود؟ -رسالت -اوه هر روز اینهمه راه و میومدین؟سختتون نبود؟ -نمیشه که سخت نباشه اما دیگه مجبور بودم اوایل خیلی اذیت می شدم اما کم کم برام عادی شد -درسته هر آدمی خیلی سریع با شرایط خو می گیره بعدم دیگه تا موقع رسیدن حرفی نزد وقتی رسیدیم گفت: -احتیاجی هست من بیام کمکتون؟ -نه خیلی ممنون خودم میارم -باشه پس همه ی وسایلتون بیارین -چشم رفتم بالا نسرین توی سالن نشسته بودو لاک میزد سلام کردم و رفتم توی اتاقی که وسایلم بود. هیچ چیزو باز نکرده بودم فقط از توی چمدون یه دست لباس برداشته بودم که اونم گذاشتم سرجاش، اول کارتونارو بردم بیرون. توی سالن نسرین یکم با تعجب نگام کرد و بعد گفت: -کجا؟به این زودی جایی رو پیدا کردی؟ -آره،ممنون بابت دیشب اما هیچ وقت بخاطر خراب کردن زندگی خودمو مامانم نمی بخشمت -دختره ی احمق از خداتم باشه از هر نظر تامین بودی الانم می تونی بری پیشش صبح بهم زنگ زد و گفت مغازه رو به نامت می کنه اگه باهاش بمونی عوضی این از خسروی بدتر بود حتی ارزش جواب دادنم نداشت محلش ندادم و رفتم پایین، آقای سپهری به ماشینش تکیه داده بود منو که دید سریع اومد جلو و کارتونو ازم گرفت -چیز به این سنگینی رو چه جوری آوردین؟می گفتین من میومدم کمکتون -ممنون خودم می تونم -بله میتونین اما پدر کمرتونو درمیارین بعدم همرام اومد بالا که بقیه وسایلو ببره، دم در گفت: -من دیگه داخل نمیام بذارین دم در می برم رفتم بقیه کارتونارو آوردم و گذاشتم توی راهرو؛ نسرین اومد و آقای سپهریو دید، با تمسخر گفت: -خوب کسی رو تور کردی، معلومه چقدر دنبال یه زندگی پاک می گردی -نسرین نذار دهنم باز بشه، احترام خودتو نگه دار بعدم هرچی هست از اون خسروی آشغال بهتره -بله خوب هم پولدار تره هم جوون تر بیشتر بهت حال می د ه -به تو هیچ ربطی نداره،حالام بهتره خفه شی همه مثل تو کثافت نیستن فقط نمیدونم مامان بیچارم چه طوری با تو دوست شده بعدم رفتم هرچی پول توی کیفم بود درآوردمو ریختم جلوش گفتم: -اینم بابت یه شبی که اینجا موندم آخرین چمدونو برداشتم و رفتم پایین،انقدر اعصابم خورد بود که گریم گرفته بود سرم پایین بود و با اون چمدون سنگین با بیشترین سرعتی که میشد می رفتم پایین که وسط پله ها محکم خوردم به آقای سپهری و افتادم روی پله ها. آقای سپهری سریع نشست کنارم -چیزی شد؟ -نه معذرت می خوام داشتم سعی می کردم بلند شم که زیر بازومو گرفت و گفت: -مطمئنین چیزیتون نشده؟اتفاقی افتاده که گریه می کنین؟ -نه مهم نیست چمدونو ازم گرفت و رفت پایین. گذاشت توی صندوق و برگشت سمتم -چیزی جا نذاشتین؟ -نه بریم وقتی نشستم شیشه ی ماشینو کشیدم پایین و گذاشتم یکمی باد به صورتم بخوره خونش توی نیاوران بود درواقع خونه که نه یه باغ حدود دو هزار متر که از جلوی در اصلا" ساختمان اصلی معلوم نبود فقط یه ساختمان کوچیک جلوی در بود بعدم حدود هزار متر چمن و دار و درخت بینشم یه راه بود اندازه ی رد شدن یه ماشین، تا یه جایی دیگه درختا تموم می شد و یه استخر بزرگ بود بعدم ساختمان اصلی که واقعا" قشنگ بود. محو تماشای خونه شده بودم که آقای سپهری گفت: -من عاشق این خونه و درختاشم، بابام این زمینو برای عقدم هدیه داد و توش یه ساختمون کلنگی بود که خرابش کردم و اینو ساختم. اون ساختمان جلوی در برای مش باقر سرایدار اینجاس؛ تنها زندگی می کنه زن و بچش توی زلزله ی بم کشته شدم و بعد از اون اتفاق اومده تهران، البته فقط کار مراقبت از خونه و نگهداری باغو انجام می ده. کارای داخل خونه به عهده ی اون نیست چیزی نگفتم ساعت نزدیک هشت بود توی اون تاریکی باغ خیلی ترسناک به نظر میومد. آقای سپهری انگار که از نگاهم فهمید چون همونجور که داشتیم می رفتیم داخل ساختمون گفت: -مش باقر همه ی چراغای باغ و روشن می کنه، امروز می خواست بره پیش یکی از فامیلاش که توی ورامین زندگی می کنه.از تاریکی باغ نترسین همیشه اینطوری نیست.حالام بیاین اتاق هارو نشونتون بدم یکی از اتاق های پایینو انتخاب کنین،فکر می کنم اینطوری راحت تر باشین. پایین دو تا اتاق داشت با یه سالن خیلی خیلی بزرگ و یه آشپزخانه اپن. اتاق هارو نشونم داد و گفت: -کدوم و می خواین؟ -اون اتاقی که پنجره اش رو به استخره بهتره -باشه ، الان وسایلتونو میارم وقتی این حرف و زد خجالت کشیدم انگار کار خدا برعکس شده بود اون شده بود خدمتکار من. دوییدم دنبالش و گفتم: -اجازه بدین خودم میارم -اینا برای شما سنگینه یکی از چمدونارو برداشتم و گفتم: -حداقل اینارو که می تونم بیارم اونم یکی از کارتونارو برداشت و با گفتن هرجور راحتین رفت داخل.وقتی همه ی وسایل و گذاشتیم گفتم: -می تونم یه سوال بپرسم؟ -بفرمائید -خانومتون تشریف نمیارن؟ -فعلا" خیر بعدم انقدر سریع رفت که مهلت نداد بپرسم کی میاد.رفتم بیرون می خواستم شام درست کنم -کاری دارین؟ -می خوام شام درست کنم -امشب احتیاجی نیست. می رم یه دوش بگیرم شمام اگه حوصلشو دارین وسایلتونو بچینین بعدش زنگ می زنم شام بیارن.کارتونو از فردا شب شروع کنین گفتم باشه و رفتم توی اتاقم، لباسامو درآوردم چیدم اما خیلی طول کشید؛ در اتاق باز بود آقای سپهری چنتا تقه به در زد برگشتم دیدم وایستاده جلوی در. یه تی شرت پوشیده بود با شلوار ورزشی -کارت تموم نشد؟ گرسنه نیستی؟ -چرا تقریبا" تمومه - فردا می گم یه میز بیارن برای کامپوترت. حالا شام چی می خوری بگم بیارن؟ داشتم به این فکر می کردم که چرا یهو انقدر طرز صحبتش خودمونی شد که انگار باز فکرمو خوند و گفت: -راستی ایرادی نداره از این به بعد باهات راحت صحبت کنم؟ -نه عیبی نداره هرجور راحتین -خوبه، حالا شام چی می خوری؟زنگ بزنم رستوران یا فست فود؟ -فست فود. پیتزارو ترجیح می دم -باشه به کارات برس آوردن صدات می کنم بعد از رفتنش کتابامو چیدم و با کلی زحمت چمدونارو گذاشتم بالای کمد، می خواستم برم حموم اما بیخیال شدم و گذاشتم برای بعد از شام. همون موقع شام و آوردن و آقای سپهری صدام زد -هلسا بیا شام نمی دونستم جلوش چه جوری لباس بپوشم چون هنوز خوب نمی شناختمش تصمیم گرفتم که پوشیده باشم. یه بلوز آستین بلند با یه شلوار جین پوشیدم ، موهامم با گیره پشت سرم جمع کردم و رفتم بیرون -بیا بشین سرد شد نشستم و شام خوردیم البته نصفشو بیشتر نتونستم بخورم بعد از شام گفتم: -من لباس مخصوصی نباید بپوشم؟ -نه. هرجور که راحتی لباس بپوش می خواستم بپرسم خانومت ناراحت نمیشه اما روم نشد -من عادت دارم بعد از غذا چای بخورم اگه میشه آماده کن گفتم چشم و پاشدم چایی دم کردم ، آقای سپهری پاشد آشغالارو ریخت توی سطل آشغال و خواست میز و جمع کنه که نذاشتم ، اونم رفت توی سالن نشست و تلوزیونو روشن کرد. منم بعد از اینکه میزو جمع کردم همونجا نشستم تا چای آماده شه بعدم براش ریختم و بردم توی سالن -ممنون، خودت نمی خوری؟ -الان نه مرسی -باشه، روزای دوشنبه و پنجشنبه اکرم خانوم میاد خونه رو تمیز می کنه گفتم اگر خونه بودی بدونی؛ بعدم من معمولا" شامو ساعت نه می خورم. الانم اگر خسته ای برو استراحت کن صبح با هم میریم شرکت -اگه اجازه بدین صبح ها خودم بیام -چرا؟ -اینجوری راحت ترم -باشه هرجور دوست داری -ممنون، شب بخیر -شب بخیر رفتم یه دوش گرفتم و بعدم انقدر خسته بودم که تا سرمو گذاشتم روی بالشت خوابم برد. * * صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم چون راهم نزدیک بود اون ساعت خیلی زود بود برای رفتن. اول رفتم بیرون و یکمی توی باغ قدم زدم و کلی از هوا و منظرش لذت بردم،کل زمین چمن بود که از راه رفتم روشون لذت می بردم چقدر همیشه دوست داشتم توی یه خونه شبیه اونجا زندگی کنم. بعد از قدم زدن رفتم چایی آماده کردم و میز صبحانه رو چیدم. چون نمی دونستم آقای سپهری چی دوست داره هرچی تو یخچال بود روی میز چیدم؛ کره، پنیر، خامه، عسل و شیر بعدم رفتم آماده شدم. وقتی از اتاقم رفتم بیرون دیدم آقای سپهری داره از پله ها میاد پایین -سلام، صبح بخیر -سلام صبح توام بخیر، الان می خوای بری شرکت؟! -نه زود پاشدم گفتم آماده شم.صبحانه ام آمادس وقتی رفت توی آشپزخانه و میزو دید با تعجب برگشت منو نگاه کرد -اووه!! چه خبره؟ من که اینهمه نمی خورم؟ -میدونم اما نمی دونستم چی دوست دارین برای همین همه چیز گذاشتم -من همه چی می خورم اما نه اینهمه! انقدر خودتو معذب نکن برای غذام هرچی دوست داری درست کن من آدم خوش غذائیم -چشم حالا چای می خورین یا قهوه؟ -چای، معمولا" بیشتر وقتا چایو ترجیح می دم خیلی کم قهوه می خورم برای جفتمون چای ریختم و سر میز فقط با لیوان چاییم بازی می کردم -چرا چیزی نمی خوری؟ -به صبحانه خوردن عادت ندارم، معمولا" فقط روزهای تعطیل صبحانه می خورم اونم چون دیر بیدار می شم -خوب کار اشتباهی می کنی صبحانه وعده ی اصلیه -میدونم اما میلم نمی کشه صبح زود چیزی بخورم -ولی سعی کن به خوردنش عادت کنی من میرم آماده شم مطمئنی با من نمیای؟ -نه ممنون اگه اجازه بدین من الان برم که به موقع برسم -اگه مشکلت کارمندان یه خیابون قبل از شرکت پیادت می کنما؟ -نه کارمندا توی خیابونم هستن شاید ببینن نمی خوام کسی فکر خاصی در موردم بکنه خودم برم راحت ترم راهی نیست -باشه هرجور که راحتی. به سلامت -خداحافظ * * * دو هفاه از روزی که رفته بودم خونه ی آقای سپهری گذشته بود توی اون مدت زنش خونه نیومده بود واقعا" تعجب کرده بودم اما روم نمی شد ازش چیزی بپرسم کلا" با هم برخورد خاصی نداشتیم صبحا صبحانه رو آماده میکردم و با هم می خوردیم بعد می رفتیم شرکت. توی شرکتم مثل همیشه باهام رسمی برخورد می کرد و بابت اون رفتار ازش ممنون بودم.بعد از کلاسم می رفتم خونه و شام درست می کردم شبا معمولا" ساعت هشت میومد گاهی دیرتر، دوتا شرکت داشت که بعدالظهرا چند ساعتیو توی شرکت دیگش می گذروند. نزدیکای عید بالاخره یه روز پنج شنبه اکرم خانومو دیدم از صبح برای تمیز کردن خونه اومده بود و با اینکه دم عید بود و کارها زیاد و من ساعت پنج رسیده بودم خونه هنوز خونه بود و داشت خونه تکونی می کرد. -سلام -سلام خانوم شما باید هلسا خانوم باشین نه؟ من اکرم هستم -بله خوشحالم که دیدمتون -تو این مدت که آقا گفته بودن اینجایین خیلی دوست داشتم ببینمتون اما هیچ وقت فرصت نشد -من لیاقت نداشتم. الان میرم لباسامو عوض می کنم میام کمکتون -ای وای خانوم کمک نمی خوام کاری نمونده که -حالا همونا که مونده، خسته شدین از صبح تا حالا بعدم سریع رفتم و لباسامو عوض کردم، با اینکه خیلی خسته بودم اما دلم نیومد که کمکش نکنم. اولش هی می گفت کاری نیست اما انقدر اصرار کردم که آخر اجازه داد همراهش آشپزخونه رو تمیز کنم. زن خوش صحبتی بود در حین کار انقدر حرف زد که اصلا" احساس خستگی نمی کردم. وسط حرفاش حرف از همسر آقای سپهری شد منم که داشتم از فضولی می مردم گفتم: -راستی خانوم سپهری کجان؟ من توی این مدت ندیدمشون -راستش خانوم از من نشنیده بگیرینا اما فکر می کنم توی مراحل طلاقن.بیچاره آقا هنوز دو سال از عروسیشون نگذشته به این وضع افتاد. اونجوری که من فهمیدم انگار هاله خانم، خانم سپهریو می گم، اجباری با آقا ازدواج کردن یه پسر دیگه رو می خواستن پسر هم سطح خانواده اینا نبوده برای همین خانوادش اجازه ندادن. راستش من یه بار همون اوایل ازدواجشون اومده بودم برای تمیز کردن خونه چون پنج شنبه نمی تونستم بیام به آقا زنگ زدم که به جاش چهارشنبه میام اما خانم اطلاع نداشت روزی که اومدم یه پسری خونه بود حدودا" بیست و چهار یا بیست و پنج ساله می خورد ماشینیم تو حیاط پارک نبود حدس زدم از در پشتی اومده چون مش باقرم چیزی نگفت. خانومم یه لباس خواب نازک تنش کرده بود که والا من از دیدنش خجالت کشیدم جلو یه مرد غریبه، هاله خانوم منو که دید خیلی هول شد سرم داد زد که چرا امروز اومدی گفتم به آقا گفتم که میام چون فردا نمی تونم بیام یه مقدار پول بهم داد و و گفت خونه نظافت نمی خواد برو دهنتم ببند اگه آقا چیزی بفهمه از کار بی کارت می کنم، منم به آقا چیزی نگفتم نه از ترس اینکه کارمو از دست می دما نه، بیشتر برای اینکه نمی خواستم زندگیشون خراب شه می گفتم شاید هاله خانوم سرش به سنگ بخوره اما روزایی که اینجا بودم می فهمیدم تو تلفن با یکی هی پچ پچ می کنه. دو ماه پیش آقا بالاخره فهمید مش باقر برام تعریف کرد، انگار یه روز که آقا وسط روز میاد خونه پسر رو اینجا می بینه بعدم جفتشونو بیرون می کنه چون پسره از در پشتی میومده مش باقرم که هیچ وقت تو خونه نمیاد برای همین نمی فهمیده می گفت آقا یک ساعت تمام داد زده فکر می کرده مش باقرم می دونسته می خواسته بندازتش بیرون اما بعدا" فهمیده چیزی نمی دونه حالام که انگاری می خوان جدا بشن مش باقر می گفت دو هفته بعدش هاله خانوم اومده اینجا با داد و بیدادگفته هم طلاق می خوام هم مهریمو، آقام گفته نه طلاقتو می دم نه مهریتو، می گفت مهریتو بدم که بری با پولای من با اون پسره ی احمق خوش بگذرونی؟ بعدم بیرونش کرده یه روزم که من اینجا بودم خانواده ی هاله خانوم اومدن با آقا بحث کردن که چرا با دخترشون دعوا کرده آقا اول چیزی نمی گفت اما بعد که دید اینا ول کن نیستن همه چیزو گفت پدر هاله خانومم گفت اگه حقیقت داشته باشه جای اون دختر دیگه توی خونه ی من نیست. اوه چقدر حرف زدم سرتون درد اومد تورو خدا فقط به روی آقا نیارینا؟بیچاره دلم واسشون می سوزه -نه اکرم خانوم خیالت راحت بعد از اینکه کارا تموم شدو اکرم خانوم رفتن منم رفتم وان حمومو پر آب کردم و توش دراز کشیدم تا خستگیم در بره؛با خودم حرف می زدم درواقع فکر با صدای بلند، فکر می کردم حالا که آقای سپهری تنها زندگی میکنه خوب نیست توی اون خونه بمونم اولشم چون می دونستم که همسرش هست انقدر راحت قبول کرده بودم اما با وضعیتی که پیش اومده بود مطمئن بودم دیگه باهم زندگی نمی کنن اما از یه طرفیم میدیدم جاییو ندارم برم اگه از اونجا می رفتم باید توی خیابون می موندم بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفتم به این نتیجه رسیدم که بمونم حداقل پیش آقای سپهری جام امن بود. وقتی اومدم بیرون ساعت یک ربع به نه بود یدفعه یادم افتاد که شام نداریم سریع حولمو تنم کردمو گره شو محکم کردم، همونجوری رفتم که شام درست کنم می دونستم که آقای سپهری حدودا" ساعت نه و نیم میاد شب آخر بود روز بعد تعطیل بود و بعدم که عید. چون وقت نداشتم تصمیم گرفت بودم کباب تابه ای با کته درست کنم برنج و درست کردم گوشتو گذاشتم تو تابه که صدا اومد برگشت دیدم آقای سپهری اومده -سلام انقدر سرم گرم غذا درست کردن بود که اصلا" صدای ماشینشو نشنیده بودم یهو یاد وضعیتم افتادم گره حولم شل شده بود ناخوداگاه دستم رفت به یقه ی حولم که کلی باز بود. سلام کردم و سریع رفتم توی اتاقم توی آیینه نگاه کردم صورتم قرمز شده بود وضعیتم خیلیم بد نبود بیشتر به خاطر اینکه حوله تنم بود خجالت کشیده بودم باز یادم افتاد که زیر غدا رو کم نکردم سریع یه بلوز تنگ مشکی با با شلوار جین مشکی پوشیدم، موهامم همونجوری خیس با گیره پشت سرم جمع کردم و رفتم توی آشپزخانه دیدم آقای سپهری زیر غذا رو کم کرده چنتا خیار درآوردم که ماست و خیار درست کنم، داشتم خیارا رو خرد می کردم که اومد توی آشپزخونه؛ روم نمی شد نگاهش کنم یه چای ریخت و نشست روی صندلی روبه روم -سرما می خوریا؟ پاشو برو موهاتو خشک کن -اینو درست کنم میرم خیارو از دستم گرفت و گفت: -پاشو دختر خوب تو تمام مدت اصلا" نگاهش نکردم پاشدم و رفتم توی اتاقم، موهامو سشوار کشیدم و دوباره جمع کردم و رفتم توی آشپزخانه دیدم خیارا رو خرد کرده و میزم چیده -نمی دوستم چی می خوای درست کنی برای همین فقط خردشون کردم همونجور که سرم پایین بود گفتم ممنون و رفتم ماست و خیارو درست کردم، غذا رو کشیدم و گفتم: -معذرت می خوام که غذا خوب نیست راستش حواسم به ساعت نبود دیر شد دیگه نمی دونستم چی درست کنم -غذا به این خوبی مگه چشه؟انقدر خودتو ناراحت نکن نیمرو ام به من بدی می خورم هیچ ایرادیم نداره. راستی امروز خونه تکونی داشتین؟ -بله، اکرم خانوم اومده بود درواقع از صبح اینجا بوده، ازش خوشم اومد زن خوش صحبتیه -البته بیش تر از خوش صحبت، یکم پر حرفه -اما در کل زن دوست داشتنییه -راستی یه سری از کارای شرکت مونده اگه ایرادی نداره فردا کمکم کن جمع و جورش کنم یه سری نامه ام هست که من فرصتشو ندارم ترجمش کنم -باشه چشم بعد از غذا داشتم ظرفا رو می ذاشتم توی ماشین ظرفشویی که صدای ماشین اومد چند دقیقه بعدم صدای یه مرد که می گفت: -دیدم تو یه هفته ای ازت خبری نیست گفتم ما بیایم بهت سر بزنیم. قبلا همیشه بعد از کارت یه سرم به ما می زدی پسر جون -سلام، ببخشید به خدا دم عیده سرم خیلی شلوغ بود امشبم دیروقت اومدم حدس می زدم که پدرش باشه رفتم بیرون یه خانوم مسن و یه دختر بچه ی چهار، پنج ساله ام بودن -سلام همه برگشتم طرفم اول مامانش اومد جلو و بغلم کرد -سلام عزیز دلم خوبی؟ آرمان خیلی ازت تعریف کرده بود -ممنونم ایشون لطف دارن -نه عزیزم آرمان هیچ وقت بیخودی از کسی تعریف نمی کنه مطمئنن تعریفی هستی باباش با یه لحن شوخ گفت: -خانوم اجازه بده منم این دختر گلمو ببینم، خوبی دخترم؟ -بله مرسی شما خوب هستین؟خیلی از دیدنتون خوشحال شدم -مرسی دختر جون خیلی خوبه که اینجا هستی بعد دختر کوچولو اومد کنارمو گفت: -سلام اسم من سونیاست اسم تو چیه؟ خم شدم و بوسش کردم -سلام عزیزم اسم منم هلساس -با من دوست می شی؟ -آره دختر خوب همه رفتن توی سالن نشستن منم رفتم که چای بریزم در حین چای ریختن فکر می کردم که چه خانواده ی خونگرمین آقای سپهریم به همین پدر و مادر رفته بود اونوقت من چقدر تعجب کردم ازاینکه راحت باهام صمیمی شد ، توی همین فکرا بودم که سونیا آویزون پاهام شد -هلسا جون من بستنی می خوام، دارین؟ بغلش کردم و نشوندمش روی میز نهار خوریه توی آشپزخونه و گفتم: -آره عزیزدلم من عاشق بستنیم برا همین هرجا باشم همیشه بستنیم هست برا سونیا بستنی ریختم و با چای رفتیم توی سالن، تا من رسیدم حرفشونو قطع کردن خانوم سپهری با لبخند گفت: -بیا عزیزم بیا کنار خودم بشین رفتم نشستم و گفتم: -آقای سپهری نگفته بودین یه خواهر کوچولو به این نازی دارین؟ -خواهرم نیست خواهرزادمه. خواهرم موقع زایمان فوت کرد خدابیامرزتشون معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتتون کنم خانم سپهری برگشت سمتم و گفت: - نه دخترم بچم راحت شد. یه ازدواج ناموفق داشت شوهرش خیلی اذیتش می کرد طفلی آرزو تا مرز دیوونگی رفت چندبارم خودکشی کرد خدا خواست که حداقل پاک از دنیا بره -به هرحال متاسفم بعدم پاشدم که میوه بیارم که همزان با من خانوم سپهریم بلند شد و گفت: -بیا هلسا جان ما می خوایم بریم آقای سپهری گفت: -چه عجله ای دارین مامان؟ بشینین حالا آقای سپهری بزرگم بلند شد و گفت: -نه دیگه آرمان جان بریم بهتره ما پیر شدیم ساعتم یازده شده دیگه وقت خوابمونه باهاشون خداخافظی کردیمو رفتن. بعد از رفتن اونا انقدر خسته بودم که تا دراز کشیدم خوابم برد. * * * صبح ساعت نه بیدار شدم، لباس پوشیدم و رفتم بیرون آقای سپهری توی سالن نشسته بود و تلوزیون می دید منو که دید گفت: -سلام، صبح بخیر -سلام، معذرت می خوام دیر بیدار شدم خیلی وقته بیدارین؟ -نه نیم ساعته توام راحت باش تا هر وقت دوست داری بخواب روزای تعطیل مجبور نیستی زود پاشی -چشم صبحانه خوردین؟ -نه، گفتم تو فقط روزای تعطیل صبحانه می خوری صبرکنم با هم بخوریم -وای پس من باید دوباره معذرت خواهی کنم که تا الان گرسنه موندین -ای بابا دختر جون تو چرا انقدر تعارفی هستی؟فکر کن منم دوستتم یا برادرت باهام راحت باش خوب؟ -بازم چشم رفتم میزو چیدم و صبحانه خوردیم. بعد از صبحانه نشستیم سر حساب کتابای شرکت البته من هی وسطش بلند می شدم و به غذا سر می زدم تا ظهر کارمون طول کشید. ظهر داشتیم غذا می خوردیم که در محکم خورد به هم. جفتمون سریع رفتیم توی سالن که دیدیم هاله خانوم اومده یه مانتوی تنگ تنش بود با دامن کوتاه درواقع یه جور کت دامن انگار می خواست بره مهمونی با یه عالمه آرایش، مارو که دید اولش یکم تعجب کرد اما بعدش انگار که کشف بزرگی کرده باشه روشو کرد به آقای سپهری و با اون صدای جیغش داد زد و گفت: -پس برای همین منو از خونه بیرون کردی؟ که راحت تر به کثافت کاریات برسی؟آره؟ این دخترای خیابونی از من بهترن؟ آقای سپهریم با نگاه تحقیرآمیز و یه لحن خشن گفت: -خفه شو، چی کار داری اومدی اینجا؟ -به خاطر این دختره ی هرزه با من اینطوی حرف می زنی؟ -یه تار موی گندیده ی همین دختری که می بینی می ارزه به صدتا مثل تو. حالا اگه کاری داری بگو اگه نداریم گورتو گم کن -پس چی فکر کردی؟فکر کردی وایمیستم اینجا قیافه ی نحس تو و این دختر عوضیو ببینم؟ اومدم اینجا بقیه وسایلمو ببرم بعدم سریع رفت بالا؛ آقای سپهری نشست روی مبل و سرشو توی دستاش گرفت، رفتم براش یه لیوان آب آورد -آقای سپهری بفرمائید یه ذره به لیوان توی دستم نگاه کرد ، بعد گرفتشو یه نفس خورد و گفت: -معذرت می خوام که حرفای این زن احمق ناراحتت کرد -مهم نیست شاید اگر هر کس دیگه ایم باشه فکر بدی درباره ی حضور من بکنه... وسط حرفامون صدای هاله اومد که مش باقر و صدا می کرد چمدونشو ببره، بعدم رو کرد به ما و گفت: -ببخشید مزاحم خلوت عاشقونتون شدم، با این وضعیت باید زودتر طلاقم بدی منم حق دارم راحت باشم -تو که راحت هستی، طلاقتم می دم اما بدونه مهریه اگه می خوای برو دادخواست بده -تو غلط می کنی مهریه منو نمی دید این پولا که برای تو چیزی نیست؟ اصلا" چی فکر کردی می رم مهریمو می ذارم اجرا -برو بذار اما بعدش دیگه تو خواب ببینی که من طلاقت بدم که راحت بری زن اون مرتیکه ی بدتر از خودت بشی دوباره جیغش بلند شد -مرتیکه خودتی ، من مهریمو می خوام طلاقمم باید بدی فهمیدی؟ -گمشو بیرون خستم کردی حوصله ی حرفای چرت و پرتتو ندارم. مش باقر کجایی؟ -بله آقا -اینو راهنمایی کن -چشم آقا -حالا منو از خونت بیرون می کنی؟نشونت می دم عوضی بعد یهو اومد سمت من اول زد توی صورتم بعد موهامو که باز گذاشته بودم گرفت کشید شکه شده بودم نمی دونستم چی کار کنم سعی می کردم فقط موهامو از تو دستش دربیارم اما اصلا" نمی شد حس می کردم تمام موهام داره کنده می شه شاید اینها به یک دقیقه ام نکشید انگار آقای سپهریم شکه شده بود شاید فکر نمی کرد زنی که نزدیک به دو سال باهاش زندگی کرده انقدر وحشی باشه یکدفعه به خودش اومد، دست هاله رو گرفت و پرتش کرد سمت در -گمشو بیرون دیوونه، چرا وحشی شدی؟حتما" اینم اثرات گشتن با اون مرتیکس نه؟ زود از خونه ی من برو بیرون بعدم در و باز کرد و از خونه انداختش بیرون و درو محکم بست. اومد نشست کنار من روی مبل و گفت: -واقعا" معذرت می خوام، حالت خوبه؟ گریم گرفته بود من بیچاره چه گناهی داشتم -هلسا جان چرا گریه می کنی؟ اصلا" نمی تونستم جوابش و بدم فقط اشک می ریختم با شک و دودلی اول دستم و گرفت بعد که دید چیزی نمی گم آروم سرمو گذاشت روی شونش و موهامو نوازش کرد [!!] elnaz 90 ۰۹:۱۳ قبل از ظهر ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ بعد از چند دقیقه از بغلش اومدم بیرون و رفتم توی اتاقم با وضعیتی که پیش اومده بود اصلا" موندنم درست نبود بعد از یکمی فکر کردن رفتم بیرون. یادم افتاد غذامونم نصفه مونده بود آقای سپهری داشت با لپ تاپش کار می کرد منو که دید گفت: -بیداری؟ فکر کردم رفتی بخوابی -نه، دیگه نهار نمی خورین؟ -نه دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود البته اگه این زن دیوونه کوفتمون نمی کرد رفتم ظرفارو جمع کردم بعدم برای خودمو آقای سپهری چای ریختم و رفتم روی مبل روبه روش نشستم و گفتم: -آقای سپهری من تصمیم گرفتم بعد از عید از اینجا برم. سعی می کنم توی این مدت یه جاییو پیدا کنم -واسه ی چی؟! حتما" به خاطر چرت و پرتای هاله آره؟ -اونا چرت و پرت نبود هرکس دیگه ام ممکنه این حرفارو بزنه -ببین من کسیو ندارم که بخواد ترو اینجا ببینه؛ فامیلو سالی یه بار اونم خونه ی بابا اینا میبینم دوستامم معمولا" خونه نمیان اگرم بیان انقدر فهمیده هستن که همچین فکرایی نکنن مامانو بابامم که مشکلی ندارن، بعدم اصلا" کجا می خوای بری؟ -سعی می کنم یه جاییو پیدا کنم که پول پیش نخواد دانشگاهم ول می کنم یکی دو سال دیگه که پول جمع کردم می رم دانشگاه، اونجوری برای شما می تونم تمام وقت کار کنم حقوقم بیشتر می شه دیگه نه؟ -بیخود می خوای دانشگاهو ول کنی. آخه دختر خوب این حرفا چیه می زنی؟تو هنوز خیلی بچه ای چه جوری می خوای تنها زندگی کنی؟بعدم اصلا" همچین خونه ای پیدا نمی کنی -به هر حال خدا بزرگه یه کاریش می کنم بعدم بچه نیستم چند ماه دیگه نوزده سالم می شه -تو چرا انقدر لجبازی دختر؟ اگر از اینکه اینجایی ناراحتی برو توی یکی از آپارتمانای من زندگی کن -من نمی تونم اجاره ی آپارتمانای شما رو بدم -منم اجاره نخواستم -ممنون ولی احتیاجی به ترحم ندارم الانم که اینجام دلم خوشه که به خاطر جایی که بهم دادین حداقل یکمی از کارای خونه رو انجام میدم اینجوری احساس نمی کنم بهوم ترحم می کنید، در ضمن شاید خانومتون بخواد دوباره باهاتون زندگی کنه -اولا" که هیچ منتی سرت نیست من اهل ترحم کردن نیستم بعدم اینکه دیگه به هیچ وجه حاضر نیستم با هاله زندگی کنم اون از اولم زن زندگی نبود، تو اگه همسرت بهت خیانت می کرد بازم باهاش زندگی می کردی؟ -آگه واقعا" دوستش داشته باشم و مطمئن باشم دیگه کارشو تکرار نمی کنه اره -خوب من نه دوستش دارم نه ازش مطمئنم. از اولم به اصرار مامان و بابام باهاش ازدواج کردم. انقدر مامانم گریه کرد که سنت زیاد شده چرا زن نمی گیری من آرزو دارم و از این حرفا با اینکه فقط بیست و هشت سالم بود و هنوز خیلی وقت داشتم راضی شدم درواقع به زور راضیم کرد. هاله ام دختر یکی از دوستای بابامه که خودشون برام انتخابش کردن منم همه چیزو سپردم به اونا اما توی زندگی با هاله حتی یک روزم آرامش نداشتم، از همون روز عروسی دعوا داشتیم اون اگر زن زندگی بود می گفت دیگه ازدواج کردم و گذشتشو فراموش می کرد اما نکرد. من بعد از چند ماه بهش شک کردم ولی مدرکی نداشتم. هاله دو ماه بعد از عروسی اتاقمونو جدا کرد هرچند قبلشم رابطه ی چندانی نداشتیم اما از همون موقع بود که بهش شک کردم، زرنگ بود کاری نمی کرد که من به شکی که داشتم مطمئن شم اما اون روزی که پسر رو توی خونه دیدم دیگه همه چیز برام تموم شد هاله یه خیانتکار به تمام معناست خودش همون روز گفت که باهاش رابطه داره که دوستش داره منم از خونه بیرونش کردم اگه ام نمی گفت بازم جاش تو خونه ی من نبود به مامان باباشم گفتم که از همه ی کثافت کاریاش خبر دارم توی مدتی که رفت، رفتمو جای زندگیش با اون پسررو پیدا کردم -چرا طلاقش نمی دین؟ -چون نمی خوام مهریشو بدم که خرج اون مرتیکه بکنه، نمی خوام فقط تو زندگی من گند بخوره. می تونی فکر کنی مثل یه شکنجه گرم شاید آدم بدیم اما نمی خوام اون راحت زندگی کنه در حالیکه زندگی منو خراب کرده. حالام اینارو بهت گفتم که به حرفای هاله اهمیت ندی اون هرچی گفته از روی حرصش بوده به هیچ وجهم فکر نکن که من دوباره یه روزی باهاش زندگی کنم. دیگه ام حرف رفتنو ول کردن درستو نزن باشه؟ تو فقط وقتی از اینجا می ری که ازدواج کنی فهمیدی؟ -اما... -دیگه اما و آخه نداره بگو چشم من قول می دم دیگه اتفاق امروز تکرار نشه خوبه؟ -باشه چشم -آفرین دختر خوب حالا اگه حوصله داری پاشو بریم بیرون برای هفت سین خرید کنیم البته اگه حوصله داری هفت سین بچینی؟ -آره من هر سال این کارو می کنم -خوبه هاله که اصلا" هفت سین نمی چید در عوض عید مسیحیارو جشن می گرفت نمی دونم این کارش واسه چی بود اما الان که فکر می کنم می بینم از اولم یه جور عقده داشت. حالا پاشو خاضر شو بریم رفتم یه مانتوی بلند و تنگ مشکی پوشیدم با شلوار جین آبی و شال و کیف و کفش مشکی، بد از فوت مامانم هنوز لباس مشکیمو درنیاورده بودم؛ رفتیم یه پاساژ خوبو خرید کردیم واسه ی سونیا یه لباس خوشگل خریدم آقای سپهریم براش یه دونه ازاین ماشین بزرگا که بچه ها سوارش می شن خرید می گفت خیلی دوست داره، بعدم منو برد توی مغازه ی لباس فروشی و با سلیقه ی خودش چند دست لباس به فروشنده گفت که بیاره همه رنگای روشن گفت: -یکیشو انتخاب کن -برای کی هست؟ -برای یه دختر خوب انتخاب نکنی با سلیقه ی خودم برمی دارما - ولی من نمی خوام الان مشکیمو دربیارم حداقل بگین مشکی بیاره؟ -سر سفره ی هفت سین خوب نیست مشکی بپوشی زود باش انقدر با من بحث نکن بچه جون یکیشونو که یشمی روشن بود برداشتم -برو پرو کن ببین خوبه -باشه رفتم توی اتاق پرو و پوشیدم خیلی شیک بود یه کت کشی یشمی بود که زیرش یه تاپ سفید و یشمی داشت یه دامنم از جنس کت کشی راسته تا زیر زانوم بود خیلی از مدلش خوشم اومد درش آوردم و رفتم بیرون -چطوره؟ -خوبه -مطمئنی؟اگه از چیز دیگه خوشت اومده بگو بیاره ها؟ -نه همین خیلی خوبه ممنونم -قابل تورو نداره بعد از خریدم رفتیم کافی شاپ و کیک و قهوه خوردیم بعدم رفتیم خونه * * * [!!] elnaz 90 ۰۸:۵۸ قبل از ظهر ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ سال تحویل ساعت نه صبح بود من از هفت بیدار شده بودم، پایین موهامو با هزار زحمت فر کرده بودم انقدر لخت بود که حالت نمی گرفت بعدم رفتم و سفره ی هفت سینو چیدم؛ ساعت هشت و نیم آقای سپهری مرتب و لباس پوشیده اومد پایین یه پیرهن تنگ آستین کوتاه سفید پوشیده بود با شلوار جین آبی روشن -سلام صبح بخیر -سلام صبح توام بخیر هنوز که مشکی تنته؟ -الان می رم عوض می کنم، صبحانه نمی خورین؟ -نه دیگه چیزی تا سال تحویل نمونده رفتم همون لباسایی که خودش برام خریده بودو پوشیدم و یکمی آرایش کردم و رفتم بیرون،یقه ی تاپم یکم باز بود برای همین موهامو جمع نکردم و یکمییشو ریختم جلو روی شونه هام که کمتر جلب توجه کنه؛ وقتی سال تحویل شد رفتمو کادویی که برای آقای سپهری خریدم آوردم که بهش بدم درواقع بیشتر برای زحمتهایی که برام کشیده بود دلم می خواست بهش کادو بدم یه ست کیف و کمربند چرم خریده بودم که بهش دادم -بفرمائید قابل شمارو نداره بازم عیدتون مبارک -این چه کاریه؟برعکس شده اول کوچیکا عیدی می دن؟ دستت درد نکنه -این بیشتر به خاطر زحماتیه که برام کشیدین -چقدرم قشنگه از لباس انتخاب کردن پریشبت فهمیدم که باید خوش سلیقه باشی -اون که در اصل سلیقه ی شما بود اما به هر حال قابل شمارو نداره از پشت مبل یه جعبه ی بزرگ درآورد،گرفت طرفم و گفت: -اینم قابل ترو نداره کلی ذوق کرده بودم همیشه کادو گرفتنو دوست داشتم توی جعبش اول کلی پوشال بود، پوشالارو که زدم کنار دو تا جعبه بود یکی کوچیک و اون یکی یکمی بزرگتر، اول بزرگرو باز کردم یه ست کامل لوازم آرایش بود -وای ممنونم این عالیه -البته شاید خیلی استفادت نشه آخه معمولا" خیلی کم آرایش می کنی اما اون یکی حتما" استفادت می شه بازش کن اون کوچیکتره ام باز کردم یه موبایل بود با تعجب به آقای سپهری نگاه می کردم نمیفهمیدم چه لزومی داشت که اینهمه خرج کنه اون موقع ها خط ارزون نبود البته برای آقای سپهری این چیزا پولی نبود -این چه کاری بود که کردین؟! -از مدلش خوشت نیومد؟ -این چه حرفیه؟! عالیه اما واقعا" احتیاجی نبود چرا دختر خوب ، بود اینجوری حداقل من راحت تر پیدات می کنم در ضمن مامانم خیلی از تو خوشش اومده دیگه ول کنت نیست اینجوری در دسترس اونم هستی -ممنون واقعا" لطف مردین -قابل تو ور نداره حالا پاشو دو تا چایی بیار که با این شیرینیا بخوریم و بریم قرار بود نهار بریم خونه ی مامانش اینا بعدم گفته بود که می برتم بهشت زهرا. با اینکه دوست داشتم اول برم سر خاک مامان و بابام اما زشت بود اگه خونه ی پدر و مادرش نمی رفتم. خلاصه نهارو رفتیم اونجا چه خونه ای داشتن! یه چیزی تو مایه های خونه ی آقای سپهری تو ابعاد بزرگ تر، اما من بازم خونه ی آقای سپهریو بیشتر دوست داشتم اونجا قشنگ تر بود. وقتی پیاده شدیم سونیا جلوی در بود، دویید و خودشو انداخت توی بغلم -سلام هلسا جون -سلام عزیزدلم خوبی؟ عیدت مبارک -اوهوم مرسی عید توام مبارک، دلم برات تنگ شده بود -قربونت بشم الهی دل منم همینطور -سونیا خانوم دیگه هلسا جونو می بینی داییو یادت میره؟ از بغل من رفت پایین و پرید بغل داییش -نه دایی جون یادم نرفت اما دلم برای هلسا جون بیشتر تنگ شده بود بعدم همونجور که تو بغل آقای سپهری بود رفتیم داخل خونه، آقا و خانوم سپهری جلوی در وایستاده بودن -سلام خانوم، سلام آقای سپهری سال نو مبارک خانوم سپهری بغلم کرد و بوسیدم با آقای سپهریم دست دادم و رفتیم داخل،منم رفتم توی یه اتاق و مانتو و شالمو درآوردم،همون لباس تنم بود البته با شلوار جین بعدم رفتم بیرون و روی مبل بغل آقای سپهری نشستم خونشون پر از عتیقه بود به این فکر می کردم که این سونیای شیطون چه جوری بین این همه عتیقه بازی می کنه. یه خدمتکار با لباس فرم اومد و پذیرایی کرد وقتی دیدمش یاد خودم افتادم منم درواقع یه خدمتکار بودم مثل این یه لحظه دلم برای خودم سوخت اما سعی می کردم به این چیزا فکر نکنم. کلا" روز خوبی بود با یه خانواده ی خونگرم همیشه خوش می گذره، کادوهای سونیارو که دادیم از ذوقش کلی جیغ کشید و اول رفت لباساشو پوشید و بعدم کلی ماشین سواری کرد. یکی دو ساعت بعد از نهار پاشدیم؛ خانو سپهری اول اجازه نمی داد اما وقتی گفتیم می خوایم بریم بهشت زهرا دیگه چیزی نگفت. حدود ساعتای پنج بود که رسیدیم قبر مامانو بابام کنار هم بود، قبر مامانم هنوز سنگ قبر نداشت باید واسه ی چهلمش می ذاشتم البته مراسمی که قرار نبود بگیرم کسیو نداشتم تصمیم گرفته بودم بعد از عید اول برم سنگ قبر بگیرم. آقای سپهری بعد از اینکه برای جفتشون فاتحه خوند رفت عقب وایستاد که من راحت باشم. بازم کلی گریه کردم حدود یک ساعتی شد آقای سپهریم هیچی نمی گفت وقتی حس کرد دیگه سبک شدم پاشدم و رفتم پیشش -معذرت می خوام که طول کشید -ایراد نداره، من عجله ای ندارم اگه بازم می خوای بمون -نه دیگه بریم ممنون -حوصله داری شام بریم بیرون؟ -آره خوبه -کجا دوست داری بریم ؟ -هرجا خودتون دوست دارین -حوصله داری بریم فرحزاد؟ البته اول باید بری خونه لباس گرم برداریم اونجاها هوا یکمی خنکه هنوز خوبه؟ -آره، اتفاقا" خیلی وقته فرحزاد نرفتم رفتیم خونه، آقای سپهری که کلا" لباسشو عوض کرد چون کت شلوار تنش بود؛ یه تیشرت طوسی پوشید با کت تک سفید و شلوار جین طوسی روشن اما من فقط کفشمو با یه کتونی عوض کردم و یه کاپشن کوتاه طوسیم برداشتم رفتم بیرون. حدود ساعت هشت رسیدیم فرحزاد و روی یه تخت نشستیم، آقای سپهری یه قلیون گرفت و چای به منم تعارف کرد -قلیون نمی کشی؟ -نه من اهل قلیون نیستم فکر نمی کردم شمام بکشین؟ -چرا فکر نمی کردی؟ -نمی دونم ولی بهتون نمیاد -منم زیاد نمی کشم معمولا"، فقط وقتی اینجور جاها میام می کشم -بگم شام بیارن؟ -بله سفارش شام داد و بعدم داشت از کارهای سونیا تعریف می کرد و می خندیدیم که یهو یکی صدام کرد، برگشتم ماهان بود، هم کلی تعجب کرده بودم هم خجالت کشیده بودم -هلسا خودتی؟یه لحظه شک کردم سعی کردم رفتارم خیلی عادی باشه -سلام فعلا" که خودمم خوبی؟عیدت مبارک -ممنونم عید توام مبارک چه خوب شد امشب اومدم اینجا بعد انگار تازه آقای سپهریو دیده باشه یه نگاه متعجب بهش انداخت و گفت: -ازدواج کردی؟ یکم آقای سپهریو نگاه کردم نمی دونستم چی بگم و چه جوری معرفیش کنم مثلا" می گفتم با رئیسم اومدم بیرون! یا خدمتکار یه خونه شدم؟ آقای سپهری از نگاهم فهمید که تو منگنه گیر کردم به دادم رسید و گفت - آرمانم نامزدشون هستم ، هلسا جان عزیزم معرفیشون نمی کنی؟ یکمی اعتماد به نفسمو بدست آورده بودم -ایشون ماهان هستن از آشناهای قدیممون آقای سپهری از تخت رفت پایین و بهش دست داد -خوشبختم آقا ماهان، بفرمائید بشینید دوستان هلسا دوستان منم هستم ماهان با یه حالت عصبی گفت -نخیر ممنونم خانمم منتظرم هستن بعدم به من نگاه کرد و گفت: -امروز ظهر خونتون زنگ زدم برای تبریک عید بابات گفت از اونجا رفتی با حرص گفتم: -بابای من خیلی وقته فوت کرده -اوه معذرت می خوام عزیزم آقای خسروی؛ گفتم شاید با من لجه دروغ گفته -نه دو سه هفته ای میشه که دیگه اونجا نیستم -شماره ی جدیدتو می دی؟یکم یاد خاطرات قدیم کنیم نمی دونستم چی کار کنم باز به آقای سپهری نگاه کردم که گفت: -شماره موبایلتو بده عزیزم من مشکلی ندارم سرمو تکون دادم اما مشکل این بود که حتی شمارمو حفظ نبودم آقای سپهری خودش گفت. ماهان خیلی تعجب کرده بود که آقای سپهری مشکلی نداشت انگار از قصد می خواست بین ما رو بهم بزنه موقع رفتن گفتم: - به خانومت سلام برسون -حتما" خداحافظ -خداحافظ بعد از اینکه رفت آقای سپهری گفت: -اگه فضولی نیست می گی این آقا کی بود؟ نگاهاش به من خیلی خصمانه بود -دوستم، البته یه زمانی دوستم بود قرار بود با هم ازدواج کنیم اما خوب نشد -خیلی دوستش داری؟ - یه زمانی خیلی دوستش داشتم الانو نمی دونم بهش فکر نکردم انقدر مشکل داشتم که فرصت فکر کردن به این چیزارو نداشتم -چرا ازدواج نکردین؟ -نشد خانواده هامون راضی نبودن. همه چیزو واستون گفته بودم جز این، به نظرم توی مشکلاتی که داشتم این کوچکترینش بود برای همینم نگفته بودم -حالا ازدواج کرده؟ یا دروغ می گفت؟ -نمی دونم اما چند ماه بعد از اینکه دوستیمون بهم خورد زنگ زد و گفتش که دو روز دیگه نامزدیشه، یک سال پیش بود الان دیگه حتما" ازدواج کرده -از اون موقع این آقا ماهان زل زده به ما، معلومه که هنوز دوستت داره من جوری نشسته بودم که نیمرخم به اونها بود اما آقای سپهری کاملا" روبرشون بود گفتم: -مهم نیست حالا که ازدواج کرده بعدم من اون موقع که مادر بالای سرم بود خانوادش قبول نکردن چه برسه به الان -یعنی اگه ازدواج نکرده باشه و خانوادش راضی باشن باهاش ازدواج می کنی؟ -نمی دونم احتمالا" نه -چرا؟ -چون به نظرم اومد عوض شده اون ماهانی که من میشناختم نبود بدجنس شده اون ماهان بدجنس نبود بعدم حس می کنم موفق شدم فراموشش کنم چون وقتی گفت خانومش همراهشه حسودیم نشد برام یه چیز عادی بود بعدم با شوخی اضافه کردم -تازه فعلا" که من نامزد دارم -نقش خوبیه، خوشحالم که ماهان باعث شد خودمو یک شب نامزدت بدونم با اینکه حس کردم دوپهلو حرف می زنه اما دیگه چیزی نگفتم اونم حرفی نزد. بعد از شام پاشدیم که بریم؛ ماهان هنوز داشت نگاهمون می کرد حتما" با خودش می گفت چه نامزدای بی احساسی، توی همین فکرا بودم که آقای سپهری دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش جوری که چسبیده بودم بهش با تعجب نگاهش می کردم که دم گوشم گفت: -ماهان داره نگاهمون می کنه تا دم در ماشین دستمو ول نکرد منم چیزی نمی گفتم راستش دوست داشتم که ماهان فکر کنه نامزد دارم و دوست داشتم که آقای سپهریو نامزد خودم بدونم * * عید بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت در واقع ما از روز پنجم رفته بودیم سرکار، خانواده ی آقای سپهری رفتن شمال، آقای سپهریم گفت میای بریم من گفتم نه، خودشم نرفت هرچقدرم اصرارش کردم که بره قبول نمی کرد می گفت اگه میای با هم میریم اگه نمیای که هیچی. می گفت هر سال شرکت از روز پنجم بازه اگه ام می رفتیم باید سه روزه برمی گشتیم. توی عید همه ی کارمندا نمی اومدن سرکار فقط چند نفری که از قبل معلوم شده بود که منم جزوشون نبودم اما وقتی دیدم تو خونه کاری ندارم می رفتم. صبحا با هم می رفتیم یه خیابون قبل از شرکت پیاده می شدم بعدالظهرام با هم برمی گشتیم. توی اون مدت ماهانم زنگ نزد تقریبا" مطمئن بودم اون لحظه فقط می خواسته منو خراب کن که شماره گرفته. روز سیزده بدر با خانواده ی آقای سپهری رفتیم ویلای یکی از دوستانشون که توی لواسان بود؛ یه خانواده ی پنج نفره، دو تا پسر داشتن و یه دختر. پسر بزرگشون نوید بیست و شش ساله بود دانشجوی پزشکی، پسر دوم نیما بیست و دو ساله بود و اونجوری که من فهمیدم الاف و دخترشون نیایش که شونزده سالش بود و خانوم و آقای مهدوی که حدود پنجاه ساله بودن و فوق العاده خونگرم و دوست داشتنی. آقای سپهری منو به عنوان دختر یکی از آشناهاش معرفی کرد که خانواده ام یه مدتیه برای کاری رفتن آلمان و من موندم خونه اونها.صبح ساعت هفت آقای سپهری اومده بود دنبالمون که با ماشین اونا بریم و آرمان ماشین نبره، قرار شده بود آرمان صداش کنم چون جلوی بقیه نمی تونستم به پسر دوست بابام بگم آقای سپهری. حدود ساعت نه رسیدیم ویلا من یه مانتوی مشکی کوتاه پوشیده بودم با شلوار جین سرمه ای و شال سرمه ای و کتونی مشکی اونجام که رسیدیم مانتو شالمو درآوردم زیرش یه بلوز مشکی آستین بلند تنم بود.انگار اونام از اختلاف هاله و آرمان باخبر بودن که از نیومدن اون چیزی نپرسیدن. اول که رسیدیم رفتیم صبحانه خوردیم و بعد از صبحانه نوید پیشنهاد داد که بریم والیبال بازی کنیم همه موافق بودن، توی بازی منو نیما با هم بودیم و نوید و آرمان باهم نیایشم که می گفت من بلد نیستم و به عنوان داور وایستاده بود. نوید پسر خوبی بود اما نیما یه آشغال به تمام معنا، اصلا" انگار نه انگار که این دوتا باهم برادر بودن. من همیشه والیبالم خوب بود ، همه ی دوران دبیرستان عضو تیم بودم برای همینم تو این بازی می تونستم خودی نشون بدم اما نیما قدرت مانورم رو گرفته بود. بدترین چیزی که نمی تونستم هیچ کاریش کنم این بود که مثلا یار خودم بود . در واقع از همین یار بودنش توی بازی کمال سوءاستفاده رو می برد.مثلا وقتی توپ جایی میفتاد که من باید می زدم ،در حالی که می دونست من به خوبی از عهده ی مهار توپ برمیام بازم خودشو از قصد می کشید سمت توپ! یه جوری وانمود می کرد که برا زدن توپ اومده اما در حقیقت این کارو می کرد که هر بار به نحوی با من برخورد داشته باشه و تن و بدنشو بی دلیل به من نزدیک کنه! منم اونقدر گیج نبودم که این حرکات بچه گانه شو نفهمم و دستشو حسابی خونده بودم ، واسه همین هر توپی که مال من بود می گفتم "من!" که یعنی نیازی به تو نیست و خودم از عهده ش بر میام اما این پسر به قدری وقیح بود که بازم از رو نمیرفت و باز به همون کار خودش ادامه می داد! بالآخره هم یک بار جوری خودشو انداخت جلو که انگار جای توپ ،منو هدف گرفته بود ! تنه ی محکمی که بهم زد ،باعث شد پرت بشم رو زمین ،اونم از قصد یه جوری وانمود کرد که نتونسته خودشو کنترل کنه و به این ترتیب تنه ی گنده بک بی خاصیتشو انداخت رو من! با این کارش، اونقدر ازدستش عصبانی شدم که دلم می خواست یه دل سیر بزنمش اما در عوض ِمن ،انگار نیما از اون وضعیت خوشش اومده بود چون نه تنهااز جاش تکون نمی خورد بلکه هی دستشو به بدنم میمالید یه دستم مونده بود زیرم و نمی تونستم درش بیارم اما با اون دستم سعی می کردم هولش بدم که بره کنار ولی تکون نمی خورد. آرمان معلوم بود خیلی عصبانیه چون وقتی دید بلند نمی شه محکم دستشو گرفت و کشیدش کنار انداختش روی زمین و در همون حال تقریبا" با فریاد گفت: -پاشو دیگه کشتیش تازه وقتی پاشد درد پامو فهمیدم پای راستم شدید درد می کرد دستمو از زیرم درآوردم خدارو شکر اون درد نداشت اما پامو نمی تونستم از شدت درد تکون بدم آرمان و نوید و نیایش نشستن کنارم؛ آرمان گفت: -چی شده هلسا؟ -پام خیلی درد می کنه -کدوم پات؟ -پای راستم، نمی تونم تکونش بدم نوید شلوارمو یکمی زد بالا و نگاه کرد تا دست زد به پام جیغم رفت هوا و زدم زیر گریه. نوید رو به آرمان گفت: -بهتره ببریمش خونه ببینم چی شده آرمان منو نگاه کرد و با نگرانی گفت: -می تونی پاشی؟ یکم سعی کردم روی یه پام وایستم اما سختم بود همونجورم گریه می کردم آرمان وقتی دید نمی تونم راه برم یه دستشو انداخت زیر پام و اون یکیم دور کمرمو بغلم کرد، اول کلی خجالت کشیده بودم اما انقدر درد داشتم که به چیزی نمی تونستم فکر کنم سرمو روی شونه ی آرمان گذاشته بودم که یهو چشمم به نیما افتاد که پشت ما میومد وقتی دید نگاهش می کنم بهم چشمک زد، عوضی توی اون شرایطم ول نمی کرد. توی ویلا آرمان به آرومی منو گذاشت روی مبل ولی من از شدت دردو اضطرابی که داشتم حتی ازش تشکرم نکردم. بیچاره آقا و خانوم سپهری کلی نگران شده بودن و هی تک به تک از هر کی سرراهشون سبز می شد ، می پرسیدند: _چی شده؟...چه بلایی سر این دختر اومده ؟ آرمان برای آروم کردن جو و کم شدن اضطراب اونا ، کوتاه و مختصر گفت که در حین بازی خوردم زمین اما توضیح بیشتری نداد و در عوض هر حرف اضافه ای ،فقط از بقیه خواست که دورو بر منو یه کمی خلوت کنند . سونیا کنار من نشسته بود و داشت یک ریز گریه می کرد که خانم مهدوی اومد سمتش و در حالی که باهاش حرف می زد تا آرومش کنه،اونو بغل گرفت و با خودش از سالن بردش بیرون. آرمان نشست که کتونیمو دربیاره، موقع درآوردنش کلی گریه کردم نوید یکیم به موچ پام دست زد و بعد برگشت و یه چشم غره به نیما رفت و بعد گفت: -در رفته اگه یکم طاقت بیاری جاش می ندازم وقتی دید با ترس نگاش می کنم لبخند زد و گفت: -مطمئن باش اینکارو قبلنم انجام دادم خیلی اذیت نمیشی جوابشو ندادم که گفت آب گرم آوردن و بعدم به همه گفت که برن بیرون فقط آرمان مونده بود.نوید اول یکم پامو توی آب گرم ماساژ داد و وسطشم سعی می کرد با حرف زدن حواسمو پرت کنه آرمانم نشسته بود کنارمو و دستمو گرفته بود موقعی که نوید پامو جا انداخت یه جیغ بنفشی کشیدم که خودمم ترسیدم دست آرمانم با دو تا دستام گرفته بودمو فشار می دادم انقدر محکم که جای ناخنام کف دستش مونده بود اما بیچاره هیچی نمی گفت نوید بعد از اینکه پامو بست گفت: -تموم شد خانوم جیغ جیغو، ماشاا... چه صداییم داره با بیحالی گفتم: -دستت درد نکنه اما خیلی درد داشت -از بس ناز نازی خانوم، ول کن دست اون بیچاررو گوشتای دستشو کندی تازه یاد موقعیتم افتاده بودم دست آرمانو ول کردمو با خجالت یکمی ازش فاصله گرفتم، آرمانم زد به بازوی نوید و گفت: -مرض داری مگه؟ چی کارش داری؟ بعدم کمکم کرد همونجا روی مبل دراز بکشم و رفت یه مسکن بیاره و یه چیزی که بندازم روم؛ همون موقع نیما اومد، دستمو گرفت و گفت: -خوش می گذره؟ بغل آرمان چطور بود؟ دستمو با حرص از دستش کشیدم بیرونو آروم طوری که کسی نشنوه گفتم: -گمشو برو کنار تا الانم زیادی احترامتو نگه داشتم آرمان که داشت میومد دید که دستمو از دستش کشیدم بیرون برای همین از اون موقع تا وقت رفتن از کنارم تکون نخورد؛ برای نهارم آرمانو نوید پیش من نشسته بودن و بقیه رفتن بیرون یعنی اولش نیما اومده بود پیشم اما نوید بزور بردش بیرون ساعت هفت بود که بلند شدیم بریم، نیایش کمکم کرد مانتومو پوشیدم برخلاف اینکه فکر می کردم باهاش دوست می شم، نشد. خیلی دختر ساکت و گوشه گیری بود و تمام مدت سرش توی گوشیش بود. موقع رفتن آرمان بازومو گرفت درواقع تمام وزنمو انداخته بودم روش، تا دم ماشین منو برد و بعدم کمکم کرد که بشینم؛ وسط نشسته بودم که بتونم پامو جلو دراز کنم سونیا و آرمانم دو طرفم نشسته بودن، وقتی راه افتاد به خاطر مسکنایی که خورده بودم خیلی زود خوابم برد. با تکونای ماشین بیدار شدم، بوی یه عطر خوب توی دماغم پیچیده بود موقعیتمو فراموش کرده بودم، سرمو بلند کردمو دیدم که سرم روی سینه ی آرمان بود، وقتی دید بیدار شدم گفت: -ساعت خواب خانوم خواب آلود، خوب موقعی پاشدی دیگه رسیدیم از خانوم و آقای سپهری به خاطر موقعیتم خجالت کشیده بودم سریع به اونها نگاه کردم خانم سپهری و سونیا خواب بودن اما آقای سپهری داشت از توی آیینه جلو نگاهم می کرد و یه لبخند مهربونم روی لباش بود،لبحندش باعث شد احساس آرامش کنم. حدود یک ربع بعدش رسیدیم ساعت هشت و نیم بود آقای سپهری تا جلوی در ساختمان رفت و پیادمون کرد، خانوم سپهری می خواست بمونه برای کمک که نذاشتم و اونام رفتن بقیه راهم با تکیه به آرمان رفتم تو -ببرمت توی اتاقت یا همینجا می شینی؟ -نه، فعلا" همینجا می شینم توی اتاقم حوصلم سر می ره همونجا روی مبل منو نشوند و رفت یه لیوان شیر آورد و گفت: -بخور تا من یه دوش سریع بگیرم بیام باشه؟ اینم کنترل تلوزیون تازه یادم افتاد که منم باید می رفتم حموم چون افتاده بودم زمین و کثیف بودم -آقای سپهری؟ توی پله ها بود که برگشت و با تعجب نگام کرد -چرا آرمان یهو تبدیل شد به آقای سپهری؟! -اون به خاطر بقیه بود آخه جلوی دوستاتون نمی تونستم آقای سپهری صداتون کنم -از این به بعدم به خاطر من بگو آرمان باهام راحت باش، باشه؟ می گی آقای سپهری حس می کنم توی شرکتم -باشه -خوبه، حالا چی کار داشتی؟ -می خواستم منم برم حموم -با این وضعیت چطوری می خوای بری؟ بذار به مامانم زنگ بزنم بگم برگردن که ببرتت -نه اونا خسته ان، به خدا خودم می تونم برم فقط اگه لطف کنی و وان حمومو آب کنی کافیه یه ذره با تردید نگام کرد و گفت: -اجازه می دی اول من یه دوش سریع بگیرمو بیام؟می ترسم همینجوری ولت کنم -باشه رفت و ده دقیقه بعدتمیز و مرتب اومد. وان و آب گرم کرد و کمکم کرد برم توی حموم، روی سکوی کنار حموم نشوندم و خودشم نشست پایین پامو باندشو باز کرد -می تونی شلوارتو دربیاری؟ کاش امروزم از خیر حموم می گذشتی تا پات بهتر شه -بخدا من امشب اینجوری خوابم نمی بره مخصوصا" که خوردم زمین و حس می کنم کل بدنم کثیفه؛مطمئن باشید می تونم -خیله خوب باشه برو، من پشت در می شینم اتفاقی افتاد صدام کن با خجالت گفتم: -احتیاجی نیست مشکلی پیش نمیاد -حالا فعلا" که نیومدم توی حموم همین پشت درم محض احتیاط، تو راحت باش بعدم رفت بیرون و در و بست. با هزار بدبختی شلوارمو درآوردم تنگ بودو موقع دراومدن کلی پامو اذیت کرد بعدم بقیه لباسامو درآوردم و توی وان دراز کشیدم، حس می کردم آب گرم درد پامو بهتر می کنه، همونطوری خودمو شستم و بعدم به زور و زحمت یه دوش گرفتم، حولمو تنتم کردمو رفتم بیرون؛ آرمان روی تخت نشسته بود و یکی از کتابامو ورق می زد تا منو دید بلند شد دستمو گرفت و نشوندم روی تخت، من که یه دستم به یقه ی حولم بود و یه دستم توی دستای آرمان موقع نشستن چون جاییو نگرفته بودم تقریبا" پرت شدم روی تخت که آرمان از پشت گرفتمو و گفت: -فکر کنم اون یقه ی حولتو ول می کردی و لبه ی تختو می گرفتی فایدش بیشتر بود نه؟!من که نمی خوام بخورمت خجالت کشیدم حس کردم ناراحت شده بود چیزی نداشتم بگم برای همین فقط سرمو انداختم پایین.پامو بست و گفت: -کمک لازم نداری؟ -نه ممنون -پس زودتر لباساتو بپوش تا سرما نخوردی. می خوام زنگ بزنم شام بیارن، چی می خوری؟ -مثل همیشه پیتزا -باشه پاشو لباستو بپوش بعدم رفت بیرون و درو بست.ترجیح دادم برای اینکه راحت تر باشم دامن بپوشم چون شلوارام همه تنگ بود و با زحمت از روی اینهمه باند بالا می رفت.بعد از ده دقیقه در زد و گفت: -پوشیدی؟بیام تو؟ - بیا درو باز کرد و اومد جلوم وایستاد -میای بیرون؟ -آره میام - نمی خوای موهاتو خشک کنی؟ -نه خودش خشک میشه -سرما می خوریا؟ -نه من عادت دارم بازومو گرفت و کمکم کرد که پاشم،بردم بیرون و نشستیم روی مبل تا شام آوردن بعد از شام گفت: -امروز که دوشنبس تا آخر هفته نمی خواد بیای سر کار بمون تا پات بهتر شه بعدم انگار خیلی خوابش میومد که منو برد توی اتاقم و و خودشم رفت که بخوابه گفت روی کاناپه می خوابه که اگه کاری داشتم صداش کنم. [!!] elnaz 90 ۰۵:۰۴ بعد از ظهر ۲۶ اسفند ۱۳۸۹ بعد از رفتنش لباسامو عوض کردم. یه تاپ شلوارک گشاد پوشیدم برای اینکه راحت پام بره.اون موقع که مامان اینو خریده بود چقدر بهش غر زده بودم که این چیه گشاده من از لباس گشاد بدم میاد و از این چیزا اما به کارم اومده بود. به خاطر خواب توی ماشین اصلا" خوابم نمیومد یکمی پای کامپیوتر نشستم، بعد از یک ساعت دیگه پام دردش داشت شروع میشد حوصلمم سر رفته بود پاشدم پنجره رو باز کردم و نشستم لبه ی پنجره و باغو تماشا کردم.بعد حدود نیم ساعت درد پام زیاد شده بود یه بلوز روی لباسم پوشیدم و رفتم آشپزخانه که قرص بخورم، سعی می کردم سرو صدا نکنم قرصو خوردمو داشتم برمی گشتم توی اتاقم که چشمم افتاد به آرمان، پتو از روش کنار رفته بود و پاهاشو جمع کرده بود توی شکمش معلوم بود که سردشه رفتم و پتو رو انداختم روش، یکمی نگاهش کردم از روز اول عید یه حس جدیدی بهش داشتم، دیگه مثل اون اوایل برای یه آدم عادی نبود جاش توی قلبم عوض شده بود دوستش داشتم اما سعی کردم به حسم اهمیت ندم من کجا و آرمان کجا... رفتم توی اتاقم و لباسمو درآوردم، دراز کشیدم و یه کتاب دستم گرفتم تا کم کم قرصه اثر کرد و بعدم خوابیدم. صبح ساعتو گذاشته بودم روی زنگ که پاشم اما وقتی زنگ زد اصلا" نتونستم چشمامو باز کنم نمی دونم چقدر گذشت که سردی یه دستو حس کردم بزور چشمامو باز کردم آرمان بود -دختر چی کار کردی با خودت؟چرا پنجره رو نبستی؟ با این موهای خیس و پنجره ی باز خوابیدی؟ هنوز هوا گرم نشده ها؟ اومدم بگم یادم رفت اما اصلا" نمی تونستم حرف بزنم گلوم خشک بود و شدید درد می کرد بزور گفتم: -آب رفت و برام آب آورد، کمکم کرد بنشینم و لیوان آبو گرفت جلوی دهنم و گفت: -داری می سوزی می رم زنگ بزنم به دکتر دستشو گرفتم که نره -نمی خواد قرص بخورم خودم خوب می شم تو برو شرکت -تورو همینجوری ول کنم برم شرکت؟ -یه قرص به من بده میخوابم بهتر می شم -امکان نداره تنهات بذارم -ای بابا من چیزیم نیست، قرص بده فقط -دختر لجباز باشه وقتی رفته بود قرص بیاره تازه یاد لباسم افتادم روی پاهام که پتو بود اما با اون تاپ مسخره کلی خجالت کشیدم انقدرم گشاد و باز بود که نصف لباس زیرم معلوم بود داشتم با چشمام دنبال لباسی که دیشب تنم بود می گشتم که دیدم روی صندلی کامپیوتره اصلا" نمی تونستم بلند شم سعی کردم تا جایی که میشه یقه ی تاپو بدم بالا که بازیش بیفته پشتش، اونجوری حداقل معلوم نبود. همون موقع آرمان اومد قرصارو داد بهم گوشی بیسیمم گذاشت کنارم با یه پارچ آب -من می رم یه سر به شرکت می زنم اما سعی می کنم تا ظهر برگردم چون امروز روز اول بعد از تعطیلات نمی شه نرم اما زود میام توام از جات بلند نشو خوب؟ -باشه -به مش باقر گفتم حواسش باشه کاری داشتی شماره ساختمونشو بگیر بعدم رفت و با یه سینی صبحونه اومد؛یه لیوان شیر داغ و نون و پنی و گردو با چای شیرین -من اصلا" نمی تونم چیزی بخورم -حرف نزن بچه جون، تا ظهر که نمی تونی گرسنه بمونی؟ شیرو بخور یکم گلوت بهتر شه. بزرو نصف شیرو خوردم بعدم یه لقمه برام درست کرد و مجبورم کرد بخورم وقتی همرو خوردم ولم کرد رومم نمی شد بهش چیزی بگم بعدم بلند شدو رفت شرکت. دوباره دراز کشیدم و خوابم برد. با صدای یکی چشمامو باز کردم آرمان بود روی پیشونیم دستمال خیس گذاشته بود و هی می گفت هلسا جان پاشو عزیزم، وقتی دید چشمامو باز کردم یه نفس راحت کشید و گفت: -خوب شد بیدار شدی داشتی سکتم می دادی دختر جون؛ زنگ زدم دکتر بیاد. تب و لرز کرده بودم آرمان نشست کنارمو دستمال گذاشت روی پیشونیم بعد از چند دقیقه گرمم شده پتورو زدم کنار که یهو یاد لباسام افتادم دوباره پتورو انداختم روم اما کلافه شده بودم آرمان رفت بیرونو با یه ملافه برگشت پتورو زد کنار و ملافرو انداخت روم بعدم یه تیشرت از توی کشو درآورد و داد بهم و گفت: -بهتره اینو بپوشی الان دکتر میاد بعدم کمکم کرد بنشینم و خودش رفت بیرون، با سختی تاپمو درآوردم و تیشرت پوشیدم کل بدنم خیس عرق بود ملافه ام فقط انداختم روی پاهام بعد از چند دقیقه در زدو اومد تو یه لیوان آب پرتقال دستش بود داد بهمو گفت: -بخور عزیزم، پات چطوره؟ -خوبه با اون همه مسکنی که خوردم نبایدم درد داشته باشه همون موقع در زدن، دکتر با مش باقر پشت در بودن؛ مش باقر از همون دم اتاق حالمو پرسید و رفت دکتر معاینم کرد و گفت فقط سرماخوردگیه البته یکمی شدید می خواست آمپول بده که گفتم به پنی سیلین حساسیت دارم برای همین فقط قرص نوشت و رفت. باز لرز کرده بودم با بدبختی پتورو کشیدم رومو دراز کشیدم اما هنوز می لرزیدم آرمان که برای بدرقه ی دکتر رفته بود اومد وقتی دید می لرزم با نگرانی گفت: -چی شده عزیزم؟ -سردمه رفت یه پتوی دیگه آورد و انداخت روم یک ربع بعد مش باقر با داروهام اومد آرمان داروهامو داد و دوباره نشست کنارمو دستمال خیسو گذاشت روی پیشونیم گفت: -گرسنه نیستی؟سوپ درست کردما البته مثل سوپای توکه نمی شه اما بد نیست -الان میل ندارم -باشه پس بخواب گرمت نشد؟ -چرا یکی از پتوهارو برداشتو دستمو گرفت توی دستش که کم کم خوابم برد. [!!] elnaz 90 ۱۱:۰۷ قبل از ظهر ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ وقتی پاشدم هوا تاریک شده بود حالم یکمی بهتر بود نشستم و ساعتو نگاه کردم هشت شب بود بعد از حدود یک ربع آرمان اومد توی اتاق -بیداری؟بهتر شدی؟ -آره مرسی ببخشید اذیتت کردم -این چه حرفیه؟ می رم برای غذا بیارم -نه کمکم کن بیام بیرون، از اینهمه توی تخت موندن خسته شدم پتورو زدم کنار خواستم پاشم که یادم افتاد هنوز شلوارک پامه باز پتورو انداختم رومو به آرمان گفتم: -پشیمون شدم بیار همینجا لطفا" اونکه متوجه شده بود چرا نمی رم اومد زیر بازومو گرفت و کمکم کرد بلند شم و گفت: -پاشو بیا مطمئن باش من نگات نمی کنم کلی خجالت کشیدم -من منظور بدی نداشتم -منم می دونم نداشتی، برای خودت گفتم رفتیم توی سالن روی مبل نشستمو اونم رفت و با دوتا بشقاب سوپ برگشت، یکیشو داد دستم بعد از اینکه غذارو خوردیم داروهامو داد بعدم چایی آورد و نشست کنارم و گفت: -نمی خوای دراز بکشی؟ -نه راحتم، راستی می خوام برای مامانم سنگ قبر بگیرم نمی دونم کجا داره؟ -متن روی سنگو بده من می دم برات بگیرن -دستت درد نکنه ده دقیقه ای ساکت بودیم و مثلا" فیلم می دیدیم اما حواس جفتمون به فیلم نبود من از بوی عطرش داشتم مست می شدم فقط حواسم به فاصله ی کممون بود یه تکون کوچیک می خوردم توی بغلش بودم یکدفعه بدون مقدمه گفت: -می خوام هالرو طلاقش بدم، فردا می رم دادخواست می دم مهریشم می دم -چی شد که نظرت عوض شد؟ -واسه اینکه عاشق شدم یه لحظه دلم گرفت با یه لحنی که سعی می کردم ناراحتیمو نشون نده گفتم -جدی؟! عاشق کی؟ -عاشق تو شکه شده بودم -چی؟!من؟ -آره عزیزم، راستش اولی که اومدی برای کار ازت خوشم اومد هم خوشگل بودی هم سرسنگین مثل اکثر دخترای شرکت صد قلم آرایش نمی کردی یا مثل هاله، خیلی سعی کردم تا تونستم جلوی احساسمو بگیرم نمی خواستم به هاله خیانت کرده باشم به نظر من حتی فکرشم خیانت بود اما وقتی فهمیدم هاله تمام مدت زندگیمونو با یکی دیگه بوده دیوونه شدم من چه جوری بودمو اون چه جوری، بعد از اینکه اومدی خونم همه چیزتو با هاله مقایسه می کردم مهربونیتو، رفتارتو، دستپختتو حتی صبحانه درست کردنتو هاله حتی یه بارم برای من صبحانه آماده نکرد، همه چیتو تو واقعا" فوق العاده ای -الانم داری به هاله خانوم خیانت می کنی اون هنوز زنته؟ -مطمئن باش از چند وقت دیگه، نیست بعدم ما خیلی وقته با هم رابطه نداریم در واقع ما فقط اسما" زن و شوهریم هیچ رابطه ی عاطفی یا جنسی بین ما نیست . بعد از چند دقیقه سکوت با یه نگاه عاشقانه گفت: -عزیزم عشق منو قبول می کنی؟ چیزی نمی گفتم داشتم فکر می کردم به اینکه با یه دنیا با هم فرق داشتیم از همه نظر بعدم اینکه من نمی خواستم توی اون شرایط درگیر ازدواج بشم می دونستم که دوستش دارم اما من هیج جوری به اون خانواده نمی خوردم آرمان دستمو گرفت و تکون داد -هلسا جان؟ چی شد؟به خدا نمی خوام عاشقم باشی همینقدر که ازم متنفر نباشی کافیه کاری می کنم که عاشقم بشی بازم چیزی نگفتم درواقع نمی دونستم چی بگم هیچ وقت احساساتی نبود اما برای بار اول بین عقل و قلبم گیر کرده بودم نمی دونستم حرف کدومو گوش بدم. آرمان دستمو که تو دستش بود بوسید و گفت: -عزیز دلم نمی خوای چیزی بگی؟منو توی این اضطراب نگه ندار -نه!!! شاید اگه من نبودم تو تصمیم نمی گرفتی از هاله جدا شی. من نمی خوام زندگیتونو خراب کنم -هلسا جان خودتم می دونی که من دیگه به هیچ وجه با هاله زندگی نمی کنم من عاشقش نیستم بی غیرتم نیستم اون از وقتی رفته راحت داره با اون پسره زندگی می کنه حتی یه ذره ام پشیمون نیست اگه ام برای مهریش اقدام نمی کنه چون می دونه مهریشو که بدم دیگه طلاقش نمی دم. ببین عزیزم اگه توام نبودی من دیگه هیچ وقت با هاله زندگی نمی کردم طلاقشم می دادم حالا شاید چند ماه یا نهایت یک سال دیگه فقط نمی خواستم راحت به اون مرتیکه برسه و پولای منو خرجش کنه. اما حالا عشق تو باعث شده که زودتر از شرش راحت شم پس لطفا" عذاب وجدانتو بذار کنار و بگو ته قلبت چی میگذره؟باهام ازدواج می کنی؟ توی دو راهی عشق و منطق گیر کرده بودم دوستش داشتم اما تا میومدم قبول کنم فکر هاله باعث می شد منصرف شم شاید حدود ده دقیقه ساکت بودمو فکر می کردم آرمانم هیچی نمی گفت آخر به حرف دلم گوش کردمو گفتم: -باشه اما بعد از اینکه از هم جدا شدین محکم بغلم کرد و سرمو بوسید اول چیزی بهش نگفتم اما وقتی ازم جدا شد گفتم: -لطفا" دیگه از این کارا نکن تا زمان ازدواجمون -الهی قربونت بشم انگار تمام دنیارو بهم دادن با اینکه این چیزا به سن من نمی خوره اما اولین باره که عاشق شدم. خیلی ماهی بعدم دستشو گذاشت زیر پامو بلندم کرد و کلی چرخوند -آرمان الان میفتیم وایسا وایستاد و گفت: -ای ترسو، می خوای بخوابی عزیزم؟ -آره. فقط ترو خدا بذارتم زمین اینجوری خجالت می کشم درواقع از اینکه شلوارک پام بود و دستش به پای لختم می خورد بیشتر از اینکه بغلش بودم خجالت می کشیدم. همونجور که می رفت سمت اتاقم نوک بینی مو بوسید و گفت: -قربون خانم خجالتیم بشم، من اینجوری راحت ترم بعدم گذاشتم روی تخت و نشست کنارم - می خوام برم حموم بخاطر تب و لرز عرق کردم -لازم نکرده همون دیروز رفتی و سرما خوردی بسه بذار فردا گلم باشه ؟ -باشه بعدم دستمو بوسید و رفت.انقدر به آرمان و اینکه همه چی چقدر سریع اتفاق افتاد فکر کردم تا خوابم برد. صبح پاشدم که صبحانه آماده کنم یه تیشرت تنم کردم با همون دامن قبلی؛ با یه پای لنگ بزور رفتم توی آشپرخونه و صبحانه آماده کردم وقتی آرمان اومد پایینو منو توی آشپزخونه دید گفت: -تو چرا پاشدی عزیزم؟ -سلام صبح بخیر چه دیر پاشدی؟ تبل شدیا -سلام خانومی آخه تا نصفه شب بیدار بودم، بعدم اول می خوام برم دادگاه بعدم می رم شرکت پایین دیروز نرفتم برای نهارم میام خونه -پس شرکت اصلی چی؟ -اونو بعد از اینکه با خانوم خوشگلم نهار خوردم می رم سر می زنم -نهار چی دوست داری درست کنم؟ -شما استراحت کن که زودی خوب شی از بیرون غذا ی گیرو میام درضمن یکمی کار آوردم از شرکت که باید ترجمش کنی عزیز دلم -اونارم ترجمه می کنی اما دوست دارم غذارو خودمم درست کنم چی می خوری؟ -الهی فدای خانومم شم منم از خدامه دستپخت تورو بخورم قرمه سبزی درست کن بعدم نشست صبحانشو خورد و لباساشو پوشید.تا دم در دنبالش رفتم خم شد گونمو بوسید و گفت: -برو بشین عزیزم انقدر روی پات فشار نیار -آرمان گفتم از اینکارا نکن من روی این چیزا حساسم -آخه چه طوری توقع داری خانوم به این نازیو بوس نکنم؟ -همونجوری که توی این مدت نمی بوسیدی؟ -آخه الان می دونم که توام منو می خوای اون موقع نمی دونستم که؟ بعدم نوک بینیمو کشید و با شوخی گفت: -اصلا" اذیتم کنی زودی می برم عقدت می کنما -عقد که بعد از جداییتون اما اول باید با مامان بابات صحبت کنی -اونم چشم مطمئنم که اونا از خداشونه حالا برو بشین گلم پدرتو این پاتو درآوردی انقدر روش وایسادی، درد نمی کنه؟ -یکمی، اما مهم نیست -برو عزیز دلم مواظب خودتم باش خداحافظ -خداحافظ یک هفته بعدش چهلم مامانم بود مراسم کهنگرفتم چون کسیو نداشتم پولشو دادم به یتیم خونه. روز چهلم کلاس نرفتم بعد از شرکت با آرمان رفتیم بهشت زهرا یه سنگ قبر سفید قشنگ روش بود از آرمان تشکر کردمو نشستم کلی برا مامان و بابام درد و دل کردم و کلیم گریه کردم بعدشم رفتیم خونه ی آقای سپهری قرار بود شام اونجا باشیم آرمان با مامان باباش درباره ی ازدواجمون صحبت کرده بود و اون بیچاره هام که هیچ مخالفتی نداشتن آرمان می گفت تازه کلیم خوشحال شدن. وقتی رسیدیم طبق معمول سونیا توی حیاط منتظرمون بود پیاده شدم دویید طرفم -سلام هلسا جون مامانی می گفت می خوای زنداییم شی آره؟ نشستم که هم قدش بشم بوسیدمش و گفتم: -سلام عزیز دلم تو دوست داری من زنداییت شم؟ -اوهوم اما من دوس ندارم زندایی صدات کنم می شه بگم همون هلسا جون؟ -الهی قربونت بشم تو هرجور راحتی منو صدا کن دختر گل بعدم رفتیم توی خونه، خانم سپهری مثل همیشه با مهربونی بغلم کرد -سلام عروس خوشگلم خوبی عزیزم؟ از عروس گفتنش خجالت کشیده بودم چقدر خوب بودن که اینهمه اختلافی که باهاشون داشتمو به روم نمی آوردن -سلام خانوم مرسی شما خوب هستین؟ -نمی دونی چقدر خوشحال شدم عزیزم از این به بعدم نشنوم به من بگی خانوما؟ از این به بعد منو جای مامان خودت بدون -چشم -چشمت بی بلا عزیزم همون موقع صدای آقای سپهری از پشت سرم اومد -دختر گلم از این به بعد باید منم جای بابای خودش بدونه از بغل خانوم سپهری اومدم بیرون و برگشتم با لبخند گفتم: -سلام، چشم خیلی خوبه که می تونم پدر و مادری مثل شما داشته باشم آقای سپهری پیشونیمو بوسید و گفت: -واقعا" خوشحال شدم این بهترین تصمیمی بود که آرمان گرفت، تو دختر فوق العاده ای هستی؛ من همیشه عذاب وجدان داشتم که آمارنو مجبور کردیم با هاله ازدواج کنه الان واقعا" خوشحالم که تو پیشنهادشو قبول کردی -شما لطف دارین من انقدرام که فکر می کنید خوب نیستم -خیلی بهتر از اونی هستی که ما فکر می کنیم بیا بنشین که دیگه خیلی سر پا نگهت داشتم وقتی نشستیم مامانش گفت: -انشالا کی عقد و عروسیه؟ همشون برگشتن و به من نگاه کردن گفتم: -راستش من عروسی نمی خوام عقدم که به آرمان گفتم می خوام بعد از جداییش از هاله باشه آقای سپهری گفت: -دخترم اون کارش ممکنه طول بکشه بهتر نیست حداقل یه صیغه ی محرمیت بخونید که راحت تر باشی؟درواقع به خاطر راحتی بیشتر خودت می گم، خوب شما الان همدیگرو دوست دارید می دونید که می خواید ازدواج کنید مطمئنا" نمی تونید احساساتتون رو کنترل کنید، با اون شناختی که من ازت پیدا کردم حدس می زنم که تو روی این مسائل حساس باشی برگشتم و یکم چپ چپ به آرمان نگاه کردم. با خنده گفت: -عزیزم به جون خودرم نمی خواستم شکایتتو بکنم می خواستم فقط ازت تعریف کنم که چه دختر خوبی هستی روم نشد چیزی بهش بگم درواقع نمی تونستم به هیچ کدومشون چیزی بگم راستش خودمم اونقدرا که نشون می دادم مخالف نبودم با اینکه توی اون یک هفته آرمان خیلی خودشو کنترل کرده بود که از بغل کردن فراتر نره اما من برای همون مقدارم ناراحت و معذب بودم بعد از چند دقیقه سکوت آقای سپهری گفت: -سکوت علامت رضایت دیگه دخترم نه؟ -نمی دونم هرجور که خودتون صلاح می دونید -آفرین دختر خوب مطمئن باش پشیمون نمی شی.من یه حاج آقا میشناسم از دوستانمه همین امروز بریم پیشش که یه صیغه ی محرمیت بخونه براتون خوبه؟ قبل از اینکه من حرفی بزنم آرمان گفت: -عالیه باباجون من که از خدامه -تو رو که می دونم می خوام ببینم عروس گلم راضیه؟ - یکمی زود نیست؟آخه... آرمان دوباره پرید وسط حرفمو گفت: -آخه نداره دیگه خانومی کجاش زوده؟ بابا من یه هفتس دارم دق می کنم -ولی تازه امروزچهلم مامانم بود آقای سپهری دیگه نذاشت آرمان حرف بزنه گفت: -عزیزم خدا مامانتو بیامرزه اما فکر می کنم اونم اینجوری راضی تر باشه -باشه شایدم حق با شما باشه، من حرفی ندارم -پس من پاشم برم به این حاج آقا زنگ بزنم بعد از اینکه زنگ زد اومدو گفت پاشین گفته همین الان بریم، خونشم نزدیکه از همون لحظه که این حرفو زد استرس گرفته بودم دست و پاهام یخ زده بود مامانش گفت: -صبر کنید عروس با لباس مشکی که نمی شه بعدم رفت توی اتاق و چند دقیقه بعد با یه بسته ی کادو پیچ شده اومد بیرون و گفت: -اینو بپوش عزیزم می خواستم از سیاه درت بیارم قرار بود آخر شب بدم بهت اما الان بهتره که بپوشی تشکر کردمو بسترو گرفتم بازش کردم یه مانتوی کرم بود و یه بلوز آستین کوتاه سفید از جنس ساتن براق تقریبا" مجلسی بود و خیلی شیک گفت: -هر دوتاشو بپوش عزیزم الان یه شالم روشنم برات میارم بغلش کردمو گفتم: -مامان واقعا" لطف کردین هیچ وقت تو خوابم فکر نمی کردم یه مادرشوهر به ماهی و خوبیه شما گیرم بیاد -الهی فدات شم تو خوبی که منم خوبم، برو تو اتاق بپوششون بعد از اینکه لباسامو عوض کردم رفتیم حدود بیست دقیقه بعد منزل حاج آقا بودیم برخوردش با آقای سپهری طوری بود که فهمیدم باید دوستای صمیمی باشن از هاله ام چیزی نپرسید شاید می دونست شایدم فضول نبود. از آقای سپهری پرسید مدت صیغه چقدر باشه آقای سپهریم گفت شش ماه بعدم صیغه رو خوند و یه برگه نوشت و داد دست من و گفت: -التبه با معذرت خواهی از آقا آرمان اما دخترم این برگه رو حتما" پیش خودت نگه دار -چشم بعد از اینکه میوه خوردیم رفتیم بیرون دیگه آرمان با خیال راحت دستمو می گرفت بعد از اینکه توی ماشین نشستیم دستمو محکم فشار داد و با هیجان گفت: -آخیش دیگه مال خودم شدی -هنوز عقد دائم نکردیما؟ -فرقی نداره عزیز دلم اونم ایشالا بعد از طلاق، وقت دادگاهم که سه هفته دیگس پس چیزی نمونده بعدم دستمو بوسید و بازم محکم گرفتش انگار می خواستن منو ازش جدا کنن... بعد از شام رفیم خونه، یکمی می ترسیدم نمی خواستم رابطه ی نزدیکی داشته باشیم رفتم لباسمو عوض کنم هنوز لباسامو تنم نکرده بودم که آرمان در زد و بدون اینکه منتظر جواب من باشه اومد تو. یه جیغ کوچولو کشیدم و رفتم پشت در، آرمانم سریع سرش و انداخت پایینو گفت: -معذرت می خوام عزیزم بعدم پشتشو کرد بهم و یه لباس گذاشت روی زمین و گفت: -اینو برات خریده بودم که از عزا درت بیارم اما خوب مامان اینا زودتر این کارو کردن اینم قابل تو رو نداره بعدم همونجور که سرش پایین بود رفت بیرون لباسشو نگاه کردم یه تاپ بادمجانی بندی بود از اون مدلا که عاشقش بودم از زیر سینه چنتا چین می خورد و گشاد می شد یقش خیلی باز بود اما بلند بود تا وسط رون پام با یه شلوار کشی تنگ تا زیر زانو، از مدلش خوشم اومد همونارو پوشیدم موهامم باز کردم و ریختم دورم، رفتم بیرون آرمان توی آشپزخونه بود داشت چای دم می کرد یه تی شرت پوشیده بود با شلوارک؛ توی اون مدت ندیده بودم توی همین فکر بودم که گفت: -کجایی خوشگل من؟چقدر بهت میاد خانومی -مرسی سلیقه ی توا دیگه -بله دیگه توام سلیقه ی منی، نگقتی توی چه فکری بودی؟ -به این فکر می کردم که توی این مدت تا حالا شلوارک نپوشیده بودی؟ -خوب چون الان دیگه خانوم خودمی، اون موقع هام برای راحتی تو نمی پوشیدم عزیزم بعدم دستشو انداخت زیر پام و یکیشم دور کمرم و بلندم کرد. گفتم: -پای من دیگه خوب شده ها با یه لحن با نمک گفت: -دیگه از این به بعد دلم می خواد همش بغلت کنم چی کار داری اصلا"؟مال خودمی بعدم نشست روی مبل و منم روی پاش نشوند تلوزیونو روشن کرد منم به سینش تکیه دادمو فیلم می دیدیم اما کم کم حواسم داشت می رفت به گرمای بدنشو بوی خوب ادکلنش اونم دست می کشید توی موهام، چند بار سرمو بوسید بعدم خم شد و موهامو زد کنار و پشت گردنمو بوسید، منم برگشتم سمتش اول روی بینیشو بوسیدم بعدم لبامو گذاشتم روی لباش بعد از چند دقیقه دستمو روی لباسش کشیدمو می خواستم درش بیارم که آروم خودشو کشید عقب و ازم جدا شد با تعجب نگاش کردم خم شد روی چشمامو بوسید و با صدای دو رگه ای گفت: -عزیزم ما هنوز عقد نکردیم، حالا لطفا" پاشو چای بیار اولش یکمی ناراحت شده بودم اما وقتی داشتم چایی می ریختم کلی توی دلم قربون صدقش رفتم چقدر خوب بود که به فکر من بود که حتی توی اون شرایطم حواسش به من بود می دونستم که واقعا" واسش سخت بوده حتی خودمم اون لحظه به فکر کاری که می خواستم بکنم نبودم اما اون حد خودشو نگه داشته بود. وقتی چایو بردم از دستشویی اومد بیرون صورتش و موهاش خیس بود، سرمو انداختم پایینو و رفتم روی یه مبل تک نفره نشستم اومد روی نزدیک ترین مبل کنارم نشست و گفت: -گلم قهر کرده باهام؟چرا اونجا نشستی؟ -معذرت می خوام -معذرت واسه چی عزیزم؟ اتفاقی نیفتاده گلم حالا پاشو بیا پیش خودم بشین اینجوری دلم می گیره رفتم کنارش نشستم دستشو انداخت دور شونم، سرمو روی شونش گذاشتم و فیلم می دیدیم که نفهمیدم کی خوابم برد. حس می کردم تکون می خورم یکمی چشمامو باز کردم، توی بغل آرمان بودم داشت منو می ذاشت روی تخت وقتی دید چشمام بازه لبامو بوسید و گفت: -چیزی لازم داری عزیزم؟ -نه -پس بخواب خانومی بعدم پتو رو کشید روم و پیشونیمو بوسید و رفت صبح که بیدار شدم ساعت 9 بود. یاد شب قبل افتادم به اونهمه استرسی که داشتم چه راحت خوابم برده بود؛از این میترسیدم که آرمان بخواد شب پیش اون بخوابم اما چه قدر خوب بود که گذاشته بود مثل همیشه باشیم رفتم توی آشپزخونه یه برگه روی میز بود سلام خانوم خوشگلم من رفتم شرکت، به عروس خانومم امروز مرخصی دادم بمون خونه استراحت کن راستی برای نهارم نمیام عاشقتم آرمان با این که چیزی نگذشته بود احساس می کردم دلم براش تنگ شده یه غذای ساده درست کردم و رفتم که به درسام برسم ساعت دوازده یادم افتاد که ساعت یک تا سه کلاس دارم عجله ای حاضر شدم و رفتم. حدود نیم ساعت دیر رسیده بودم اما استاد خوبی داشتیم اجازه داد که برم بشینم بعد از کلاس خواستم برم خونه که بچه ها گفتن هفته ی پیش که من نبودم استاد برای همون روزکلاس اضافه گذاشته از ساعت سه و نیم تا شیش باید درس مزخرف صنعتی رو تحمل می کردیم اما بالاخره گذشت. وقتی رسیدم خونه ساعت هفت بود اما آرمان هنوز نیومده بود دلم گرفت که هنوز نیومده رفتم یه دوش گرفتم بعدم یه تاپ سفید با دامن کوتاه جین پوشیدم و مثل همیشه موهامو خشک نکردم عادت داشتم موهامو بریزم دورم تا خودش خشک بشه، رفتم شام درست کنم چون دیر بود مرغ سوخاری درست کردم با یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده، ساعت هشت و نیم بود که صدای ماشین آرمانو شنیدم بعدم صدای صحبت کردنشو با یه نفر، اما نرفتم ببینم کیه میخواستم برم یه لباس مناسب تر بپوشم که اومد تو یه دسته گلم دستش بود که گرفت طرفم و گفت: -سلام عزیزدلم،بفرمائید خانومی -مرسی عزیزم تنهایی؟ صدای صحبت می اومد -آره گلم یکی از آشناها بود رفت بعدم بغلم کرد ونشستیم روی کاناپه، لبامو بوسید و گفت: -چقدر نازی آخه تو، تا یه چایی بیاری من لباسمو عوض کنم بیام گفتم باشه و چایی ریختمو بردم توی سالن داشت از پله ها میومد پایین یه جعبه ی کوچیکم دستش بود، نشست کنارم و گفت: -اینم کادوی خانوم خوشگلم -وای!مرسی آرمان، حالا به چه مناسبت؟ -به مناسبت اینکه قبول کردی خانوم خونه ی من بشی، بازش کن عزیزم باز کردم توش یه جعبه ی جواهر بود با یه سوئیچ، با تعجب نگاش کردم و گفتم: -سوئیچ چیه؟! مال منه؟ -آره عزیزم حالا اول اون یکی رو باز کن -وای آرمان چقدر قشنگه! یه انگشتر طلا سفید بود پر از نگین -قابل تورو نداره عزیزم بعدم دستمو گرفت و انگشترو تو انگشت حلقم کرد و بعدم همه انگشتامو بوسید -قربون دستات بشم این فعلا" باشه تا ایشالا برای عقد دائم با هم بریم یکی بهترشو با سلیقه ی خودت بخریم گلم بعدم طبق معمول بلندم کرد و بردم توی حیاط -آرمان به خدا آخر کمردرد میگیری،بذارم زمین -نه اینجوری مزش بیشتره جلوی یه 206 مشکی گذاشتم زمین -چطوره عزیزم؟ -مال منه؟! -آره خانومی قابل تورو نداره پریدم بغلشو کل صورتشو بوس کردم بعد یکدفعه اومدم عقب -اما من که گواهینامه ندارم؟البته بابام بهم رانندگی یاد داده اما گواهینامه ندارم -عیبی نداره عزیزم از فردا میری کلاس بعدم گواهینامتو می گیری، حالا ماشینتو دوست داری؟ -وای عالیه دستت درد نکنه بعدم رفتیم داخل خونه و شام خوردیم بعد از شام گفت: -لباس بپوش بریم با ماشینت یه دور بزنیم عزیزم رفتم لباسمو عوض کردمو نشستیم توی ماشین، اول با کلی استرس ماشینو روشن کردمو دور زدم از شانزده سالگیم که بابام فوت کرده بود رانندگی نکرده بودم. آرمان دستشو گذاشت روی دستم و گفت: -آروم باش عزیزم چرا انقدر استرس داری؟ -آخه نزدیک سه ساله رانندگی نکردم قبلشم خیلی بلد نبودم -عزیزم خیلیم خوب داری میری آروم باش بعدم درو با ریموت باز کرد. اولش همش با دنده یک و دو می رفتم اما کم کم ترسم ریخت و تند رفتم؛ کلی خوش گذشت آخرشم رفتیم بام تهران نیم ساعت اونجا موندیم. ساعت یازده بود که رسیدیم خونه لباسامو عوض کردم و رفتم که برای آرمان چای بریزم ،بالا توی اتاق کارش بود وقتی منو دید گفت: -مرسی عزیزم فکر کردم خسته ای رفتی بخوابی؟ -خسته نیستم تو نمی خوابی؟ -چرا خانومی ایمیلامو چک کنم می خوابم توی اتاقش یه دور زدمو گفتم: -اجزه می دی فضولی کنم توی اتاقت؟ -قربونت بشم این چه حرفیه؟ هرکار دوست داری بکن بعدم دوباره نگاهشو دوخت به لپ تاپ منم اول در کمدشو باز کردمو لباساشو نگاه کردم از سلیقش خوشم میومد لباساش همه شیک بود داشتم لباسارو اینور اون ور می کردم که یه دکمه ی کوچیک پشت لباسا دیدم فشارش دادم که یه مقداری از چوب پشت لباسا که من فکر می کردم پشتش دیوار باشه باز شد کلی تعجب کرده بودم اما رفتم تو یه اتاق خیلی کوچیک بود فقط یه کامپیوتر داشت و یه گاوصندوق، یه دور زدمو رفتم بیرون -اتاق مخفی داری؟ -آره عزیزم از کجا پیداش کردی؟ -دکمشو دیدم زدم درش باز شد عیبی داره فهمیدم؟ -نه فدات بشم چیز خاصی توش نیست به خاطر گاوصندوقم و یه سری فایلای مهم که توی کامپیوترم دارم -کسه دیگه ایم می دونه؟ -نه فقط خودم الانم که تو -جای باحالیه جون می ده واسه قایم شدن بعدم لیوان خالی چای آرمانو برداشتم و گفتم: -من دیگه می رم بخوابم فردا که مرخصی نیستم؟ -نه عزیزم کلی کار داریم تو شرکت قبل اینکه برم دستاشو باز کرد و اشاره کرد که برم توی بغلش، رفتم جلو منو نشوند روی پاهاش و گردنمو بعدم لبمو بوسید و گفت: -حالا می تونی بری خانومی ،خوب بخوابی *روزها بدون هیچ اتفاق خاصی می گذشتن یک روز به دادگاه هاله و آرمان مونده بود قرار بود روز بعد از طلاقشون عقد کنیم همه ی کارهامونو کرده بودیم قرار محضرم آرمان گذاشته بود فقط اون روز رفتیم برای یه سری خریدایی که مونده بود بعد از نهار از شرکت رفتیم بیرون، دنبال سرویس خواب می گشتیم خیلی گشتیم تا آخر یه سرویس خواب شیک دیدم و خوشم اومد، خریدیم و گفتیم که فردا شب بیارنش خونه؛ برای شامم رفتیم رستوران، البته قبل از رستورانم رفتیم بودیم برای بقیه خریدامون که دو تا حلقه ی شبیه به هم خریدیم و یه سری لباس. حلقه ها طلا سفید و تقریبا" ساده بود آرمان اصرار داشت من حلقه ی سنگین بگیرم اما دوست داشتم حلقه هامون شبیه هم باشه بعدم اون انگشتری که برام خریده بود به اندازه ی کافی سنگین و پر نگین بود برای همین قبول نکردم. بعد از شامم که رفتیم خونه، تازه ساعت نه بود که رسیدیم؛باز دلشوره داشتم به خاطر دادگاه آرمان، گرما و دلشوره کلافم کرده بود با اینکه اواسط اردیبهشت بود اما هوا خیلی گرم بود، رفتم دوش بگیرم توی حمام هوس کردم توی وان دراز بکشم بعد از نیم ساعت صدای در اومد آرمان بود -هلسا جان خوبی؟ -آره -خانومی گفتی می ری یه دوش می گیری نیم ساعته اون تویی نگران شدم -چیزی نیست الان خودمو می شورم میام -پس تا الان چی کار می کردی عزیزم که تازه می خوای خودتو بشوری؟ -دراز کشیده بودم توی وان، الان میام سریع دوش گرفتم و حدود 5 دقیقه بعد رفتم بیرون، توی اتاق نشسته بود -تو اینجا چی کار می کنی؟ با شوخی گفت: -نشستم اگر باز یادت رفت بیای بیرون در بزنم خوابت نبره اون تو آروم زدم به بازوشو گفتم: -لوس نشو پاشو برو بیون می خوام لباسامو بپوشم -نه دیگه من همینجا نشستم خانوم خوشکلمو ببینم دستشو گرفتم و بردمش جلوی در بعدم یه هول کوچولو دادمو گفتم: -پاشو برو پررو نشو دیگه بعدم درو بستم یه تاپ شلوارک پوشیدم و رفتم بیرون آرمانم همون موقع با یه ظرف میوه از آشپزخانه اومد بیرون؛ نشست روی مبل منم نشستم کنارش میوه پوست کرد و توی بشقاب گذاشت جلوم -بخور خانومی -نمی خورم، دلشوره دارم نمی تونم -لوس نشو گلم بیخودی دلشوره داری شامم که درست نخوردی -به خدا نمی تونم حالت تهوع دارم لبمو بوسید و بعدم یه پرتقال گذاشت توی دهنم، تا قورت دادم حالم بدتر شد و دوییدم سمت دستشویی و بالا آوردم، آرمان اومده بود توی دستشویی و پشتمو می مالید بعدم صورتمو شست و بغلم کرد و بردم توی اتاقمو گذاشتم روی تخت، خم شد گونمو بوسید و گفت: -معذرت می خوام عزیزم فکر نمی کردم انقدر حالت بد باشه بهتره استراحت کنی الان برات آرام بخش میارم رفت و با یه آرامو بخشو لیوان آب برگشت خودش قرصو گذاشت تو دهنمو لیوان و داد دستم آبو خوردمو دراز کشیدم -تو برو بخواب من بهترم نشسته بود لبه ی تخت با نگرانی نگام کرد و گفت: -مطمئنی عزیزم؟ -آره برو پیشونیمو بوسید و گفت: -پس به فردا فکر نکن باشه؟خوب بخوابی وقتی رفت خیلی تلاش کرم بخوابم اما نمی شد، قرص یکم اثر گذاشته بود حالت تهوع و اعصابم بهتر شده بود اما دلشورم نه! همیشه وقتی یه اتفاق بد قرار بود بیفته من دلشوره می گرفتم انگار یه جور حس ششم داشتم. پاشدمو رفتم توی باغ یکم قدم زدم بعد برگشتمو نشستم پای کامپیوتر اما هیچی آرومم نمی کرد حدود یک ساعتی گذشته بود که تصمیم گرفتم برم پیش آرمان گفتم شاید اونجا راحت تر بخوابم در اتاقش باز بود آرو رفتم تو و لبه ی تختش نشستم پتو از روش رفته بود کنار بلوزم تنش نبود پتورو کشیدم روشو و دستمو کردم توی موهای کوتاهش، بعد از چند دقیقه چشماشو باز کرد و تا منو دید سریع پاشد نشست و با نگرانی و تعجب گفت: -چی شده عزیزم؟ -هیچی فقط خوابم نمی برد گفتم بیام پیش تو بغلم کرد و گفت: -الهی فدات بشم ترسیدم بعدم لبامو بوسید و دراز کشید، سرم روی سینش بود و موهامو نوازش می کرد، ده دقیقه ای به همون حالت موندیم اما از شدت دلشوره بازم خوابم نمی برد سرمو بلند کردمو و نگاش کردم دست از نوازش موهام کشید -جانم عزیزم؟چی شد؟ -نمی تونم بخوابم خیلی دلشوره دارم می دونم که یه اتفاق بد میفته -عزیزم آروم باش اینا فقط به خاطر استرس، فردا بدون هیچ اتفاقی می گذره پس سعی کن بهش فکر نکنی -می شه فردا نری؟ -خانومی من برای روز دادگاه لحظه شماری می کردم، فردا نرم باز معلوم نیست زمان دادگاهمون بیفته برای کی -آره راست می گی. آخه من هر دفعه که یه اتفاق بدی افتاده دلشوره داشتم اما اون وقتا چون نمی تونستم به چیزی ربطش بدم انقدر حالم بد نمی شد ولی ایندفعه مطمئنم مربوط به فرداس بغلم کرد و موهامو بوسید گفت: -هیچ اتفاقی نمیفته خانومی انقدر فکرای الکی نکن بعدشم لبمو بوسید بعد چشمامو، نوک بینیمو، گونمو بعدم اومد روی گردنم، تاپمو درآورد منم همراهیش می کردم خوابوندم روی تخت و افتاد روم، منم چشمامو بستم و اجازه دادم هرکاری می خواد بکنه برام مثل یه مسکن بود، یه مسکن قوی... * * * صبح با احساس نوازش موهام بیدار شدم،سرم روی سینه ی آرمان بود یک لحظه موقعیتمو فراموش کرده بودم اما وقتی یاد شب قبلش افتادم خجالت کشیدم حتی روم نمیشد سرمو بلند کنم، آرمان از تکونام فهمیده بود بیدارم گفت: -هلساخانوم؟عزیزم بیداری؟ سرمو بلند کردم و نگاش کردم موهام ریخته بود توی صورتم،زدشون پشت گوشمو گفت: -عزیزم به خاطر دیشب معذرت میخوام فقط می خواستم کاری کنم که استرستو فراموش کنی اما دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم -مهم نیست،به هرحال منم مقصر بودم -الهی فدات شم بازم معذرت می خوام چیزی نگفتم ملافه رو پیچیدم دورمو اومدم بلند شم که یه درد شدید زیر شکمم حس کردم باز نشستم و اشک توی چشمام جمع شد آرمان نشست وبا نگرانی گفت: -چی شده خانومی؟ حالت خوب نیست؟ با کلی خجالت گفتم: -یکمی درد دارم -الهی بمیرم برات عزیزم معذرت می خوام، بریم دکتر؟ -نه نه چیزی نیست -بخواب گلم، پانشو الان میام پاشد شلوارکشو پاش کرد رفت وانو آب کرد بعدم با یه مسکن اومد -پاشو اینو بخور عزیزم بعد از اینکه خوردم بغلم کرد و بردم توی حموم، با اون وضعیت از خجالت سرخ شده بودم چشمامو بستم، گذاشتم توی وان،آب داغ داغ بود -یه ذره آرومت میکنه عزیزم یکم توش دراز بکش حدود بیست دقیقه بعد در زدو اومد تو حولم دستش بود گفت: -پاشو خانومی بهتری؟ -آره مرسی حولمو تنم کرد و گره شو محکم بست گفت: -مطمئنی احتیاج به دکتر نداری؟ -آره خوبم تو نمیری؟ دیرت نشه؟ -نه گلم ساعت تازه هفته، ساعت ده باید دادگاه باشم میخوام قبلشم یه سر برم شرکت توام امروز بمون خونه استراحت کن نمی خواد بیای شرکت دانشگاهم نرو باشه؟ -باشه رفتیم پایین به زور آرمان چند لقمه صبحانه خوردم و بعدم رفتم لباس تنم کردم با اینکه دیشب راحت خوابیده بودم اما باز دلشوره داشتم،آرمان موقع رفتن بغلم کردو لبامو بوسید -عزیزم باز فکر الکی نکنیا؟جون من استراحت کن باشه؟ -چشم مواظب خودت باش -توام همینطور عزیزم خداحافظ -خداحافظ بعد از رفتن آرمان توی تختم دراز کشیدم و سعی کردم یکمی کتاب بخونم اما اصلا" نمی تونستم فکرمو متمرکز کنم پاشدم باغذا درست کردن سرخودمو گرم کنم خیلی زود بود ساعت هنوز نه نشده بود اما درست کردم و بعدم آشپزخونه رو درست کردم تا یکمی زمان بگذره، بعدم رفتم اتاقمو مرتب کردم آخرای کارم بود که تلفن زنگ زد ساعتو نگاه کردم دوازده بود -بله -سلام دخترم خوبی؟ -سلام مامان ممنون شما خوبین؟بابا و سونیا خوبن؟ -آره عزیزم همه خوبن از آرمان چه خبر؟ -هنوز نیومده -به گوشیش زنگ زدم خاموش بود -حتما" چون می خواسته بره دادگاه خاموش کرده آخه الان زوده بیاد، دادگاه که فقط حکمو میده بعد تا برن محضر و بیان طول میکشه فکر کنم یک به بعد برسه -آره راس میگی،باشه پس خبرشو به منم بده -چشم -بیا یکم با سونیا حرف بزن منو کشت بعدم گوشیو داد به سونیا، از حرفای جالب و بچه گونش کلی خندیدم حدود ده دقیقه حرف زدیم،تا قطع کردم صدای ماشین اومد تعجب کردم آرمان به نظرم یکم زود اومده بود درو باز کردم منتظر بودم با یه جعبه شیرینی ببینمش اما قیافش عصبی بود -سلام خسته نباشی -سلام مرسی از لحن حرف زدنش کلی تعجب کرده بودم -چیزی شده؟ -آره، زن احمق نیومد دادگاه،خوبه پیغام داده بودم که کل مهریشو میدم منو یک ساعت علاف کرد بعدم رفتم دم خونه مامانش اینا اصلا" پیش اونا زندگی نمیکنه - شاید واسش مشکلی پیش اومده -هر چیزی شده باید یه خبر میداد رفتم واسش یه لیوان آب آوردم -بخور عزیزم انقدرم حرص نخور،الان نشد یک ماه دیگه -اگه تو راضی بشی عقد کنیم من مشکلی نداره عزیزم به خدا به خاطر کار دیشب خیلی شرمندتم -گفتم که مهم نیست به هر حال محرم بودیم کنارش نشستمو کت و کرواتشو در آوردم و دکمه های پیرهنشو باز کردم اونم بغلم کرد و لاله ی گوشمو بوسید -مرسی که انقدر خوبی هلسا واقعا" شرمندتم [!!] elnaz 90 ۱۰:۵۶ قبل از ظهر ۱۷ فروردین ۱۳۹۰ همون موقع زنگ زدن مش باقر بود چون خونش نزدیک در بود و فاصلش با ساختمون زیاد بود یه زنگ گذاشته بودن که به آیفون خونه وصل میشد -بله -خانوم ببخشید هاله خانوم اومدن می خوان بیان داخل -یه لحظه صبر کن، آرمان جان هاله اومده -چه عجب! اومده گندکاریشو درست کنه؟ بگو بیاد تو -مش باقر بگین بیاد تو -بله خانوم چشم آیفون و گذاشتم و رفتم پیش آرمان -منم باید باشم یا برم توی اتاق؟ -نه عزیزم بمون می خوام همه چیزو بدونه بعدم دکمه های لباسشو بست و دست منو گرفت و رفتیم وایستادیم جلوی در،هاله که از ماشین پیاده شد از دیدنش کلی تعجب کردم درواقع از لباس پوشیدنش، یه شنل تنش بود با یه دامن گشاد شالشم که افتاده بود روی شونش اون دو باری که دیده بودمش لباساش فوق العاده تنگ و زننده بود اما اینبار برعکس لباس گشاد و تقریبا" ساده پوشیده بود؛ آرمان با دیدن هاله منو بیشتر به خودش چسبوند و دستشو انداخت دور کمرم،هاله نزدیک که اومد با یه پوزخند روشو کرد به آرمانو گفت: -پس همینطور که حدس می زدم این دختره معشوقته -نه خیر ایشون خانوم من هستن بعد با تمسخر اضافه کرد: -امروز خانوم چرا تشریف نیاوردن دادگاه؟ تو که خیلی عجله داشتی چهره ی هاله هنوز از حرف اول آرمان متعجب بود اما سعی کرد خودشو بی تفاوت نشون بده، رفت روی مبل نشست و گفت: -توقع داری ایستاده واست توضیح بدم؟بیا بشین می گم آرمان همونجور که دستش دور کمر من بود رفت و روی یه مبل دو نفره رو به روی هاله نشست منم کنارش نشستم، وقتی نشستیم تازه متوجه شکمش شدم با اینکه خیلی جم و جور بود و با اون لباس گشاد وقتی ایستاده بود چیزی معلوم نبود اما وقتی نشست کاملا" واضح بود که حاملس، حداقل پنج ماهش بود بار آخر که دیده بودمش یک ماه و نیم پیش بود اون موقع اصلا" معلوم نبود که حاملس، آرمان سوال توی ذهن منو پرسید -حامله ای؟!! -آره برای همینم نیومدم دادگاه چون نمی شد جدا شیم -منو مسخره کردی؟ سه هفته پیش احضاریه اومد از اون موقع نمی تونستی حرف بزنی؟ -تصمیم داشتم بندازمش اما چون بزرگ شده بود دیگه نشد الان پنج ماهو سه هفتمه فکر می کردم کسیو پیدا می کنم که بشه انداختش اما خیلی دیر بود حتی تا هفته ی پیش می خواستم هرجور شده از شرش خلاص شم اما نشد -خاک بر سرت، حالا با این حرومزاده اومدی اینجا که چی؟ گمشو پیش همون مرتیکه که باباشه -فعلا" که باباش تویی -خفه شو خودتم خوب می دونی ما خیلی وقته هیچ رابطه ای با هم نداریم بعدم بلند شد ایستاد و گفت: -گمشو بیرون هاله با آرامش سر جاش نشسته بود خیلی خونسرد گفت: -آتیشت خیلی تنده، بشین؛ من هنوز رسما" و شرعا" زن توام و در واقع این بچه، بچه ی تو -فکر کردی من احمقم؟فردا می ریم آزمایش می دیم اون موقع معلوم می شه این حرومزاده بچه ی من نیست -این آزمایشا که می گی برای جنین ضرر داره باید بذاری وقتی به دنیا اومد و تا اون موقع من می خوام توی خونه ی خودم زندگی کنم -اولا" که اینجا خونه ی منه بعدم اینکه این خونه یه خانوم داره اونم هلساس احتیاجیم به تو نداره فهمیدی؟حالا گورتو گم کن -جاییو ندارم که برم، بابام خونه رام نمی ده -گمشو پیش همون مرتیکه ای که بودی -نمی تونم -غلط کردی که نمی تونی اینجام نمی تونی بمونی فهمیدی؟ -با اینکه نمی خواستم این چیزارو بدونی اما همون مرتیکه ای که می گی یک ماهه پیش منو ول کرد و رفت، اول مجبورم کرد این بچه رو نگه دارم چون دوست داشت پدر بشه بعدشم ول کرد و رفت دقیق" یک هفته قبل از اینکه احضاریه تو برسه، تا الانم پیش یکی از دوستام زندگی می کردم اما دیگه نمی تونم اونجا بمونم، می خواستم پول مهریمو بگیرمو از ایران برم -من پول مهریتو می دم اجازه ی رفتنتم می دم گورتو گم کن بعد از اینم که این بچه به دنیا اومد غیابی طلاق می گیریم -الان با این وضعیت نمی تونم برم، فکر می کردم می تونم بچه رو بندازم و با پول مهریم برم اما الان نمی شه بچه که به دنیا اومد طلاق می گیرمو می رم -خیله خوب از فرد می ری توی یکی از آپارتمانام زنگی می کنی تا این حرومزادت دنیا بیاد، اینجا حق نداری بمونی فهمیدی؟ -ولی من دلم می خواد پیش شوهرم باشم با این وضعیتم نمی تونم تنها بمونم -من حتی نمی تونم یه ثانیه تو رو تحمل کنم حالام گمشو توی اتاقت نمی خوام وقتی من خونه ام بیای بیرون هاله بلند شد و همونطور که از پله ها با غرور بالا می رفت گفت: -یه چمدون توی ماشینمه بگو مش باقر بیاره بالا اشک توی چشمام جمع شد، چقدر بدبخت بودم اینم نتیجه ی اونهمه دلشوره، آرمان بغلم کرد و سرمو بوسید -آروم باش عزیزم مطمئن باش نمی ذارم اینجا بمونه الان خونه ی خالی ندارم اما مطمئن باش سر یک هفته می گم یکیو خالی کنن اینو می فرستمش اونجا باشه عزیزم؟فقط یه هفته تحملش کن -عقدمون چی؟ -اگه تو راضی باشی همین فردا عقد می کنیم مثل برنامه ی قبلمون -گفتم که تا طلاق نگیری نمی خوام عقد کنیم -عزیزم می بینی که با این وضعیت نمی شه جدا شد، راستش به خاطر شراکت و دوستی بابام با بابای هاله نمی تونم کاری کنم دستم بستس -باشه چهار ماه دیگه صبر می کنم -اما من صبر ندارم خانومی -توام مجبوری چون تا طلاق نگیرین نمی خوام عقد کنیم -باشه عزیزم حالا بهم غذا می دی یا زنگ بزنم بیارن؟ -نه درست کردم الان میارم به مش باقر گفت که چمدون هاله رو بذاره یکی از اتاقای پایین خودشم رفت لباساشو عوض کنه موقع چیدن میز نمی دونستم برای دو نفر بچینم یا سه نفر اما آخر تصمیم گرفتم برای سه نفر بچینم بالاخره هاله هنوز زنش بود؛ وقتی آرمان اومد و میزو دید تعجب کرد -هاله اینجا غذا نمی خوره بریز می دم مش باقر ببره اتاقش -اون داره توی این خونه زندگی می کنه و هنوز زت توا -من نمی دونم هرکاری دوست داری بکن الان میاد پایین چون به مش باقر گفتم بهش بگه باید پایین بمونه توام اگه ایرادی نداره از امشب توی اتاق من بخواب هاله وحشیه اینجوری نبینش می ترسم یه بلایی سرت بیاره نمی خوام تنها باشین ایرادی نداره؟ -نه، اگه فکر می کنی اینطوری بهتره باشه همون موقع هاله اومد پاییت آرمان بلند گفت: -مش باقر به هاله بگو بیاد ناهار -چشم آقا البته هاله خودش شنید اما اول رفت توی اتاق لباس عوض کرد و اومد بیرون، از همون اول داشت جنگیدنو شروع می کرد یه لباس خواب حریر فوق العاده کوتاه تنش بود که لباس زیرشم کامل معلوم بود، می دونستم موندنش فقط به خاطر چیزایی که گفت نبوده مطمئنا" می خواست دوباره با آرمان زندگی کنه چون با به یه بچه ی بی پدر کار دیگه ای نمی تونست بکنه آرمان توی اون وضعیت براش بهترین گزینه بود؛ اومد و با کلی ناز و ادا نشست اما آرمان حتی سرشو بلند نکرد نگاهش کنه، برنج و خورشتو گذاشتم روی میز و نشستم آرمان بشقابمو برداشت و اول برای من کشید همون موقع هاله با ناز گفت: -اه من اصلا" قیمه دوست ندارم آرمان همونجور که داشت واسه خودش غذا می کشید بدون اینکه نگاهش کنه گفت: -تلفن که می دونی کجاست مطمئنم شماره رستورانم حفظی می تونی پاشی مثل همیشه غذا سفارش بدی مجبور نیستی اینو بخوری اینو که گفت هاله ساکت شد و برای خورش غذا کشید موقع خوردنم معلوم بود که خوشش اومده اما تظاهر می کرد که دوست نداره انصافا" دستپخت من همیشه عالی بوده مامانم از دوازده سالگی آشپزیی بهم باد داد خودمم دوست داشتم برای همین سریع یاد گرفتم؛ بعد از غذا آرمان بلند شد که کمکم کنه ظرفارو جمع کنم تازه اون موقع چشمش به هاله افتاد -این چه وضع لباس پوشیدنه؟ -مگه چشه؟ -تو حتب اوایل ازدواجمونم اینجوری لباس نمی پوشیدی بهتره تو ذهنت فکرای مزخرف نداشته باشی از این به بعدم نبینم اینجوری لباس بپوشی من دیگه تو رو زن خودم نمی دونم که جلوم اینجوری می گردی فهمیدی؟ -اما من حامله ام گرممه نمی تونم لباس دیگه ای بپوشم -این چرت وپرتارو به من نگو الانم پاشو برو توی اتاقت در ضمن دیگه حق نداری بری طبقه ی بالا بعدم پاشد و رفت بیرون؛ هاله هنوز نشسته بود داشتم ظرفارو می ذاشتم توی ماشین که گفت: -خوب قاپشو دزدیدی دختر زرنگی هستی جوابشو ندادم اما ول نمی کرد -چه طوری این کارو کردی؟ آرمان ادم سرسختیه بازم چیزی نگفتم ظرفارو گذاشته بودم خواستم برم بیرون که هاله بازومو گرفت و گفت: -مطمئنم فهمیدی من واسه چی اینجام نه؟ بهتره پاتو از زندگی ما بکشی بیرون بازومو بزور از دستش کشید بیرون قبل از اینکه برم گفتک -نمی دونستم انقدر بی زبونی، لالی؟ بهم برخورد با اینکه سعی کرده بودم خونسرد باشم اما نمی ذاشت برگشتم طرفش -نه اتفاقا" زبون دارم خیلیم بیشتر از تو اما تو لیاقت نداری که به خاطرت خودمو خسته کنم تو فقط چند روز اینجایی زندگی تو و آرمان همون وقتی تموم شد که بهش خیانت کردی پس الان پای تو توی زندگی ماست نه پای من فهمیدی؟بهتره این چند روزی که اینجایی احترام خودتو حفظ کنی بعدم رفتم بیرون پشت سرم داد زد -من دوباره زندگی گذشتمو بدست میارم حالا می بینی هرچی باشی از من زرنگتر نیستی با اینکه از تهدیداشو نگاهاش ترسیده بودم اما اصلا" محلش ندادم رفتم توی اتاقم که یکمی درس بخونم تا کتابو باز کردم آرمان اومد تو -اذیتت کرد؟ -نه چیز مهمی نبود جوابشو دادم -لطفا" محلش نده اعصاب خودت بهم می ریزه عزیزم حالام بلند شو وسایلتو جمع کن بیار بالا -باشه ولی من ساعت سه کلاس دارم می خوام برم -تا سه هنوز یک ساعت و نیم وقت داری عزیزم جمع کن یک ساعت دیگه خودم می برمت بعد از کلاسم خودم میام دنبالت بهتره با هاله تو خونه تنها نمونین پاشدمو و لباسا و کتابایی که لازم داشتمو بردم بالا و چیدم بعدم آماده شدم و آرمان منو برد دانشگاه تا هشت کلاس داشتم بعدشم آرمان اومد دنبالم وقتی رسیدیم ساعت هشت و نیم بود، رفتم لباسامو عوض کردم یه تاپ نیم تنه پوشیدم با شلوار تنگ تا زیر زانو بعدم رفتم غذای ظهرو گرم کردم، هاله معلوم نبود از ظهر که ما رفتیم چی کار کرده بود همه جای خونه پر بود از ظرف میوه و لیوان چای و شیر، کوسن ها هر کدوم یه طرف یه بشقابم توی آشپزخونه شکسته بود که همونجوری ولش کرده بود معلوم بود از قصد خونه رو به هم ریخته اول کلی حرص خوردم اما بعد سعی کردم محل ندم غذا که گرم شد آرمانو صدا کردم و از لجم به هاله هیچی نگفتم اینجوری که معلوم بوده از ظهر انقدر خورده بود که امکان نداشت گرسنه باشه آرمان وقتی اومد و سالن و آشپزخانه رو اونجوری دید کلی غر زد البته بلند گفت که هاله بشنوه بعدم صداش کرد -چیه؟ -این چه وضعیه؟ خونه رو کردی آشغال دونی، زود باش همه چیزو جمع کن -به من ربطی نداره آرمان با فریاد گفت: -احمق هلسا کلفت تو نیست که همه کار بکنه یا الان همه چیو مرتب می کنی یا از خونه می ری بیرون فهمیدی؟ دیگه ام نبینم خونه اینجوری باشه -گفتم به من ربطی نداره اگه هلسا،خانوم خونس این کارا وظیفه ی اونه نه من آرمان واقعا" عصبانی بود هیچ وقت اونجوری ندیده بودمش با حرف آخر هاله بدتر شد، پاشد مانتوی هاله رو آورد و انداخت جلوی در بعدم دست هاله رو کشید و بردش جلو در و گفت: -پس حالا که به تو ربطی نداره از خونه ی من گمشو بیرون، تا الانم خیلی بهت لطف کردم که گذاشتم اینجا بمونی برو همون گورستونی که بودی انگار هاله واقعا" ترسیده بود چون همونجا خشکش زده بود و گریه می کرد -جمع کن این بساطو واسه من آبغوره نگیر تو لیاقت توی این خونه موندنو نداری دلم واسش سوخت درواقع برای بچه ی توی شکمش، رفتم و یه لیوان آب واسه آرمان آوردم و به زور دادم خورد -آروم باش عزیزم اون حاملس خوب نیست این وقت شب بیرونش کنی بعدم دستشو گرفتم و بردم توی آشپزخونه؛ بلند داد زد و به هاله گفت: -اگه می خوای توی این خونه بمونی باید کارایی که من می گمو انجام بدی بعدم شامشو خورد و رفت بالا، هاله توی همون مدت کل سالنو مرتب کرد. براش شام گذاشتمو ظرفارو جمع کردم موقع بالا رفتن گفتم: -شامت روی گازه اگه گشنته بخور بعدم رفتم بالا و نشستم به درس خوندن بعد از نیم ساعت یادم افتاد که آرمان عادت داره بعد از غذاش چایی بخوره سریع رفتم چایی درست کنم که دیدم هست احتمالا" هاله درست کرده بود! یه لیوان ریختم و بردم بالا آرمان توی اتاق کارش بود رفتم تو یه لیوان البته دست نزده روی میزش بود -اااااا ! چایی ریختی؟ معذرت می خوام فراموش کرده بودم برات بیارم -عیبی نداره عزیزم اینم هاله آورده لطفا" ببرش دلم گرفت چه راحت هاله رو توی اتاقش راه داده بود بدون اینکه چیزی بگم رفتم بیرونو نشستم بقیه درسمو خوندم ساعت یازده خوابم گرفت مسواک زدمو دراز کشیدم شلوارم چون خیلی تنگ بود اذیتم می کرد همونجا توی تخت درش آوردمو انداختمش یه گوشه، خوابم میومد حوصله نداشتم شلوار بپوشم گفتم کسی که نمیاد پس بیخیال شدمو خوابیدم، نمی دونم چقدر گذشته بود تازه خوابم برده بود که با صدای در بیدار شدم با تعجب برگشتم دیدم آرمان اومده و داره بلوزشو در میاره گفتم: -تو اینجا میخوابی؟ برگشت و نگام کرد -بیدارت کردم عزیزم؟ معذرت می خوام همونجور منتظر داشتم نگاش می کردم که گفت: -ایرادی داره اینجا بخوابم خانومی؟ -فکر می کردم مثل همیشه توی اتاق کارت می خوابی -مطمئن باش کاری باهات ندارم عزیزم اما بازم اگه ناراحتی می رم اونجا می خوابم -نه نه هرجور راحتی کنارم دراز کشید و از پشت منو کشید توی بغلش، لاله ی گوشمو بوسید و گفت: -معلومه که من بغل خانومم راحت تر می خوابم بعدشم سرشو کرد توی موهامو خوابید منم که دیدم باهام کاری نداره با خیال راحت خوابیدم صبح با صدای آرمان بیدار شدم نشسته بود کنارمو موهامو نوازش می کرد وقتی دید چشمامو باز کردم خم شد و لبامو بوسید و گفت: -پاشو عزیز دلم شرکت دیر می شه ها نشستمو به بدنم کش و غوس دادم و گفتم: -ساعت چنده؟ وقت هست من یه دوش بگیرم؟ -آره برو من صبحانه رو آماده می کنم -مرسی عزیزم پاشدمو یه دوش سریع گرفتم بعدم آماده شدمو رفتم پایین -هاله خوابه؟ -آره بابا اون زودتر از یازده بیدار نمی شه، تو بعدالظهر کلاس داری؟ -آره امروز فقط یه کلاس دارم ساعت یک و نیم تا سه -بعدش برو شرکت من بعدالظهر یه سر می رم شرکت پایین شب میام دنبالت این چند روزه ماشین نبر باشه؟ -باشه، این وضعیت کی تموم میشه؟ -دیروز گفتم یکی از آپارتمانامو تا آخر هفته خالی کنن البته هنوز دو ماه از مهلت قراردادشون مونده اما خوب با یکم پول بیشتر راضی شدن مطمئن باش سه چهار روز دیگه راحت می شی عزیزم سه روز از اومدن هاله گذشته بود خیلی سعی کرده بود به آرمان نزدیک شه اما آرمان اصلا" محلش نمی داد روز سوم آخر وقت منتظر بودم کار آرمان تموم شه بریم که تلفن شرکت زنگ خورد نمی خواستم جواب بدم چون ساعت هشت بود و شرکتم تقریبا" تعطیل، اما قطع نمی کرد آخر مجبور شدم جواب بدم -بله -سلام می خواستم با خانوم پرماه صحبت کنم -خودم هستم شخص پشت خط با یه شوق زیاد گفت: -ای وای هلسا جان تویی؟!خوبی خاله؟ -ممنون شما؟! -نشناختی عزیزم؟ چه زود ما رو یادت رفت، البته حقم داری نشناسیا سرما خوردم صدام یکم گرفته -حالا نمی خواین خودتونو معرفی کنین؟ -خاله نسرینم فدات شم جا خورده بودم این با من چی کار داشت!! حتی اسمشم عصبیم می کرد -چی کار داری؟! شماره اینجارو از کجا آوردی؟ -از ناصر گرفتم عزیزم، باید ببینمت -ببینی که چی بشه؟ -یه اتفاق بدی افتاده گلم باید حتما" ببینمت -من با تو کاری ندارم دلمم نمی خواد ببینمت خداحافظ بعدم بدون اینکه بهش اجازه خداحافظی بدم محکم گوشیو گذاشتم ورفتم توی اتاق آرمان -کارات تموم نشد؟ -ده دقیقه دیگه تمومه گلم، چرا انقدر عصبانی؟ قبل از اینکه جوابشو بدم دوباره تلفن زنگ خورد آؤمان خودش جواب داد -بله..........بله هستن بعدم گوشیو داد دست من -بله -عزیزم قطع نکن کار مهمی باهات دارم -چیه؟ -ناصر حالش بده داره می میره میگه می خواد تو رو ببینه -ببینه که چی بشه؟ -که حلالش کنی -من تا آخر عمرمم حلالش نمی کنم خواهش می کنم هلسا جان اگه تو دلت ازش ناراحتی فقط برای دل اون بگو که حلالش می کنی -من دیگه نمی خوام چشمم به اون عوضی بیفته اینو گفتم باز قطع کردم -چی شده عزیزم؟ کی بود؟ نشستم جریانو براش تعریف کردم که گفت: -خانومی اون داره می میره، گل من که انقدر سنگدل نبود -آرمان ازم نخواه ببخشمش، اون باعث شد مامان من بمیره --می دونم عزیزم حق داری که نبخشیش فقط برو دیدنش جوابشو ندادم فکرمو مشغول کرده بود کلا" حرفای آرمان خیلی روی من تاثیر داره اما این یکی واقعا" برام سخت بود -خانومی فکراتو بکن دله یه آدم دم مرگو شاد می کنی دیگه حرفی در این مورد نزد و اجازه داد خودم به نتیجه برسم اون شب تا صبح فکر می کردم که برم یا نه یه اتفاق عجیب دیگه ام که اون شب افتاد این بود که هاله شام درست کرده بود و خیلیم سعی نمی کرد به آرمان نزدیک شه... صبح که رفتیم شرکت بازم فکرم مشغول بود با خودم درگیر بودم نمی دونستم چه تصمیمی بگیرم حدود ساعت ده بود که باز نسرین زنگ زد -بله -سلام هلسا جان خوبی؟ -سلام -عزیزم نظرت عوض نشد؟ ناصر واقعا" حالش بده -به تو چی میرسه که اینهمه اصرار میکنی؟اصلا" تا دو ماه پیش که صحیح و سالم بود یهو چش شد؟ -خیلی وقته سرطان داره اما نمی دونست بعد از رفتن تو فهمید بیشتر از نظر روحی ضعیف شده و باعث شده بیماریش سریع تر پیشرفت کنه -حالا چی به تو میرسه؟ -هر روز داره به من التماس می کنه آخه باهاش ازدواج کردم -به به! تو که از اول اون عوضیو می خواستی چرا مامان منو بدبخت کردی؟ -اون موقع ناصر منو نمی خواست؛ خواهش می کنم بیا ببینش فقط برای اینکه دلش خوش بشه یکم سکوت کردم داشتم فکر می کردم آخر تصمیمو گرفتم و گفتم: -باشه کدوم بیمارتانه؟ نسرین با هیجان گفت: -الهی قربونت بشم می دونستم انقدر پاک و خوبی که قبول می کنی الان خودم میام دنبالت -من الان سرکام نمی تونم آدرس بده بعد از کارم میام -کارت کی تموم میشه؟ -ساعت یک -آدرس شرکتو بده من ساعت یک اونجام گفتم باشه و آدرسو گفتم که گفت: -راستی کسیم میدونه میای؟ -با اینکه از سوالش تعجب کردم اما کنجکاوی نکردم می خواستم بگم آره اما نگفتم چون اگه می گفتم آرمان می دونه باید براش می گفتم که آرمان کیه و چون حوصله نداشتم نگفتم -نه -خوبه عزیزم من ساعت یک اونجام فعلا" خداحافظ -خداحافظ آرمان اون روز از صبح رفته بود شرکت پایین قرار بود تا شب بمونه منم دیگه چیزی بهش نگفتم می دونستم با رفتنم مشکلی نداره. ساعت یک رفتم پایین نسرین روبه روی در ورودی ساختمان به یه 206 تکیه داده بود تا منو دید اومد جلو و خواست بغلم کنه که نذاشتم و رفتم عقب، اصلا" به روی خودش نیاورد -سلام عزیزم مرسی که میای بیا سوار شو بریم -توی راه اصلا" حرف نمی زدیم یه مدت که گذشت گفتم: -کدوم بیمارستانه؟ -بیمارستان نیست عزیزم دکترا جوابش کردن بردمش خونه -آدرس خونتون عوض شده؟ داری میری سمت غرب -آره بعد از عید خونه رو عوض کردیم دیگه تا موقع رسیدن حرفی نزدم جلوی یه خونه ی ویلایی نگه داشت البته خیلی بزرگ نبود اما جای پرتی بود ماشینو برد داخل یه حیاط کوچیک داشت پیاده شدمو یکم اطرافو نگاه کردم نسرین دستشو گذاشت پشتمو گفت: -برو تو عزیزم -کجاست؟! -توی راهرو اتاق اول عزیزم کیف و شال و مانتوتو بده برو تو تا منم بیام -شال و مانتوو که درنیاوردم اما کیفمو دادم دستشو رفتم توی راهرو، اصلا" از خونه خوشم نیومده بود یه حس بدی داشتم به نظر نمیومد که نسرین توی همچین خونه ای زندگی کنه بیشتر شبیه یه خون ی مبله ی معمولی بود که برای اجاره می ذارن. رفتم توی اتاق تاریک بود پرده هاشم کشیده شده بود دور اتاقو نگاه کردم کسی نبود درواقع یه اتاق خالی بود که فقط یه موکت داشت با پرده های کلف و تیره، فکر کردم حتما" اشتباه اومدم خواستم برم بیرون که یکی درو بست و از بیرون قفل کرد، ترسیده بودم محکم زدم به در و گفتم: -نسرین، نسرین، باز کن ، درو چرا بستی؟ -ساکت باش چند روزی باید هینجا بمونی -منو چرا زندانی کردی عوضی؟ [/SIZE]دیگه هرچقدر به در کوبیدم جوابمو نداد با دستگیره ی در ور رفتم بعد یهو یاد پنجره افتادم سریع رفتم و پرده هارو زدم کنار اما پشت پنجره میله داشت و اصلا" نمی شد ازش رد شد، کیقمم ازم گرفته بود کلی حرص خوردم که چرا گوشیمو توی جیبم نذاشته بودم، نشسته بودمو فکر می کردم که چی کار کنم اما هیچی به ذهنم نمی رسید حدود نیم ساعت بعد در باز شد سریع بلند شدمو وایستادم ناصر با یه مرد حدود سی ساله ی درشت اومدن تو با نفرت نگاش کردمو گفتم: -از من چی می خوای؟ -سلامت کو خوشگل خانم؟ نمی دونم چرا تو روز به روز قشنگ تر می شی -چرا منو کشوندین اینجا؟ جوابمو نداد آروم آروم اومد سمتم و شالمو باز کرد رفتم عقب انقدر که چسبیدم به دیوار انقدر نزدیکم بود که نفساشو روی صورتم حس می کردم دستشو آورد بالا و کشید به صورتم محکم هولش دادم عقب یکمی نگام کرد و گفت: -نه انگار هنوزم وحشی هستی -چرا نمی گی از من چی می خوای؟ با همون لحن چندش آور گذشته گفت: -می فهمی عزیزم عجله نکن بعدش به مرد همراهش اشاره کرد اونم اومد طرفم و با یه حرکت شالمو کشید و انداخت زمین، از هیکلش ترسیده بودم و صدام درنمیومد نگاهاش وحشتناک بود پرتم کرد روی زمین و افتاد روم چندبار محکم زد توی صورتم، تمام سعیمو می کردم که گریه نکنم نمی خواستم ضعیف به نظر بیام اما واقعا" سخت بود ضربه هاش خیلی محکم بود بعد از اینکه هفت هشت تا چک زد دیگه انگار گونه هامو حس نمی کردم همون لحظه ناصر گفت بسه و اونم از روم بلند شد؛ ناصر اومد نشست کنارمو با نگاه هیزش از بالا تا پایین بدنمو نگاه کرد و گفت: -این فقط جهت آمادگی بود بعدم بلند شد و رفت بیرون و درم قفل کرد. هرچی فکر می کردم نمی تونستم حدس بزنم ازم چی می خواد وقتی رفت نشستم و یه دل سیر گریه کردم پشیمون بودم که چرا به آرمان نگفتم که دارم میرم ساعت شش بود که دوباره در باز شد و ناصر و همون یارو اومدن تو، چسبیده بودم به دیوار و زانوهامو گرفته بودم توی بغلم، ناصر گفت: -تو گرمت نشد؟ جوابشو ندادم که اومد طرفم،بازومو گرفت و بلندم کرد و دکمه ی بالای مانتومو باز کرد وقتی دستش بهم می خورد انگار وحشی می شدم هولش دادم عقب -تو هنوز رام نشدی؟ سیاوش همون یارو اومد جلو دوباره محکم زد توی صورتم و پرتم کرد زمین و لگد زد به شکم و پاهام داشتم از درد می مردم اما صدام درنمیومد بعد از پنج دقیقه ولم کرد و پاشد ناصر نشست کنارمو و مانتومو درآورد دیگه حتی جونی نداشتم که بخوام عکس العمل نشون بدم زیر مانتوم یه تاپ نازک سفید تنم بود وقتی مانتومو درآورد به وضوح دیدم که چشماش برق زد داشتم از ترس سکته می کردم می دونستم که ایندفعه از پسش برنمیام فقط تو دلم خدارو صدا می کردم بعد از اینکه چند دقیقه با اون نگاه هیزش کل بدنمو نگاه کرد دستشو کشید رو بازوم و خم شد و گردنمو بوسید حالم داشت به هم می خورد سعی کردم بلند شم اما تا تکون خوردم زد تو صورتمو گفت: -بست نبود اینهمه کتک خوردی؟ تف انداختم توی صوتش و گفتم: -کثافت آشغال ولم کن صورتشو پاک کرد و دستشو روی سینه هام کشید همون لحظه نسرین اومد تو -ناصر چی کار می کنی؟ -تو چرا اومدی تو؟ -دو ساعته اومدین اینجا چه غلطی می کنین؟ -تو کاری به این چیزا نداشته باش -نداشته باشم؟ من پولمو می خوام این کثافت کاریارو بذار برای اتمام کار بعدم یه کاغذ و خودکار انداخت جلومو گفت: -پاشو بشین باید نامه بنویسی به زور نشستم خودکارو داد دستم و گفت: -یه نامه برای اون آرمان جونت بنویس -چی بنویسم؟ -بنویس که دیگه نمی خوای باهاش بمونی و دوستش نداری و این چیزا یه جوری بنویس که ولت کنه، چمیدونم بنویس عاشق یه خر دیگه شدی -این چرت و پرتا چیه؟ من این چیزارو نمی نویسم -تو غلط می کنی؟ مجبورت می کنم بنویسی، سیاوش از اسم سیاوش متنفر شده بودم باز اومد و شروع کرد به لگد زدن انقدر زد که آخر صدام دراومد -آی بسه باشه می نویسم اما خودتونو خسته می کنین اون باور نمی کنه -این چیزا به تو ربطی نداره کاریو که گفتم بکن نامه رو نوشتم اما تقریبا" خیالم راحت بود که آرمان باور نمی کنه درواقع امیدوار بودم که باور نکنه نسرین نامه رو گرفت و یه لباس داد دستم و گفت بپوشم نمی دونستم اینو دیگه برای چی می خواست لباسو باز کردمو نگاه کردم یه پیرهن دکلته ی کوتاه بود پرتش کردم اونورو گفتم: -من چرا باید اینو بپوشم؟ ناصر اومد جلو گفت: -تو چرا زبونت کوتاه نمیشه؟ بپوش -نمی خوام میدونستم که آخرم با کتک باید بپوشم اما دلم می خواست باهاشون لج کنم باز سیاوش اومد جلو ایندفعه موهامو گرفت و کشید بعدم یقه ی تاپمو کشید و از وسط پاره شد داشتم از خجالت می مردم لباشو گذاشت روی لبام اشکام همینجور بی صدا میریخت روی گونه هام با تمام قدرتم هولش دادم اما انقدر سنگین بود که یه تکون کوچیکم نخورد ناصر بهش گفت بسه بعدم گفت بالاخره می پوشی یا نه جوابشو ندادم که لباسو انداخت جلومو و رفتن بیرون با گریه تنم کردم حالم از همه چی بهم می خورد یک ربع بعدش نسرین اومد توی اتاقو نشست آرایشم کرد بعدم بردم بیرون روی یه مبل نشوندم و با ژستای مختلف ازم عکس گرفت نمی دونستم با اون عکسا می خواست چی کار کنه اما حدس می زدم که به آرمان ربط داشته باشه دیگه جرات نداشتم حرف بزنم همه ی بدنم درد می کرد و از همه بدتر کارای ناصر بود سیاوشم با یه چوب وایستاده بود کنارم که به حرفاشون گوش بدم. [!!] elnaz 90 ۰۶:۵۲ بعد از ظهر ۲۸ فروردین ۱۳۹۰ یک هفته اونجا بودم دیگه باهام کاری نداشتن انگار همه ی کاراشونو کرده بودن هر روز برام یه وعده غذا میاوردن هیچ حرفیم نمی زدن ناصرم باهام کاری نداشت نمی دونم نسرین بهش چی گفته بود که دیگه حتی توی اتاقم نمیومد! همه ی غصه ام برای آرمان بود می دونستم توی اون مدت حتما" از نگرانی دیوونه شده. روز هفتم بود سر و صدای ناصر و نسرین میومد داشتن با یکی دعوا می کردن گوشمو چسبوندم به در اون شخص سوم خیلی آروم صحبت می کرد یکم که گذشت تونستم صدای هاله رو تشخیص بدم انگار اصلا" یادشون رفته بود که من اونجام چون بلند بلند حرف می زدن، از بودن هاله کلی تعجب کرده بودم باید حدس می زدم که همه ی این اتفاقات زیر سر هاله باشه تمام سعیمو کردم که صدای هاله رو واضح بشنوم داشت میگفت: -من هنوز نتونستم آرمانو برای ادامه ی زندگیمون راضی کنم باید یه مدت دیگه نگهش دارین ناصر-ما باید این خونه رو تحویل بدیم من به دوستم گفته بودم که یک هفته بیشتر نمی نمی مونم تو باید از قبل فکر این چیزاشم می کردی -من اینجوری هیچ پولی بهتون نمی دم چون هنوز به نتیجه ای که می خواستم نرسیدم عکساییم که درست کردین خیلی به درد نمی خورد اون هنوزم هلسا رو دوست داره ناصر- این چیزا به ما ربطی نداره ما کارمونو کامل انجام دادیم -باید مجبورش کنید زنگ بزنه به آرمانو بگه که فراموشش کنه -باشه این کارم میکنیم اما من نهایتا" می تونم تا یک هفته دیگه نگهش دارم نه بیشتر بعدم باید الان یه پیش قسط از پولو بهمون بدی -من الان پول ندارم باید دل آرمانو به دست بیارم که هم بهم پول بده هم راضی به ادامه ی زندگی بشه چک می دم برای ده روز دیگه خوبه؟ -باشه قبوله کم کم صدای پاشون نزدیک تر می شد سریع رفتم یه گوشه نشستم و سرمو گذاشتم روی زانوم صدای ناصر می اومد که داشت سیاوشو صدا می کرد بعدم در اتاق باز شد و اول نسرین و بعد ناصر و سیاوش اومدن تو نسرین گفت: -الان زنگ می زنی به آرمانو می گی که ازش متنفری و نمی خوایش و همون حرفای توی نامه رو تکرار می کنی -من این کارو نمی کنم -میدونی که اخرشم مجبوری کاریو که ما میگیم انجام بدی ولی انگار دلت کتک می خواد نه؟ با حرص گفتم: -من صداتونو شنیدم اون هاله یه قرونم پول نداره که بهتون بده آرمانم انقدر احمق نیست که دوباره باهاش زندگی کنه -خفه شو این چیزا به تو مربوط نیست با اشاره ی نسرین سیاوش اومد جلو اول چنتا چک زد توی صورتم وقتی دید چیزی نمی گم دستمو گرفت و پیچوند حس می کردم مچ دستم داره می شکنه انقدر نگه داشت که آخر صدام دراومد و داد زدم -باشه باشه میزنم دستمو ول کن همون موقع هاله اومد توی اتاق و با نگاه تمسخر آیز سر تا پامو برانداز کرد و گفت: -خیلی خوشم میاد که اینجوری می بینمت درست مثل آدمای بدبخت -بدبخت تویی که آدمی مثل آرمانو از دست دادی و هیچ وقتم به دستش نمیاری -به دستش میارم حالا می بینی بعدم به گوشیه خودم شماره ی آرمانو گرفت سیاوشم یه انگشتمو رفته و فشار داد که جیغم دراومد هاله گفت: -حرف اضافه بزنی میشکونتش فهمیدی؟ جوابشو ندادم اونم بدون حرف گوشیو داد دستم و گذاشت روی اسپیکر -الو هلسا -سلام -هلسا جان عزیزم خوبی؟ کجایی؟ سعی می کردم لحنمو بی تفاوت کنم گفتم: -جام خوبه ببخشید که بی خبر رفتم هونطور که توی نامه نوشتم من دیگه تو رو نمی خوام اون اولم از سر ناچاری و بی پناهی تظاهر به عاشقی می کردم اما من یکی دیگه رو دوست دارم آرمان بعد از چند دقیقه سکوت با یه لحن متعجب گفت: هلسا باور نمی کنم! نامه ات رسید روز بعدم از یه ناشناس یه سری عکس اومد دستم از تو یه پسر دیگه... هلسا نمی تونم باور کنم که نو به اون مرتیکه ترجیح داده باشی تو هنوز زن منی -یه صیغه ی شش ماهس که تموم میشه -من باور نمی کنم هلسا باور نمی کنم -اما حقیقته مجبوری که قبول کنی -چرا صدات انقدر می لرزه؟ تو مطمئنی جات خوبه؟ اشک توی چشمام جمع شده بود یکدفعه بی اراده گفتم: -نه همون لحظه سیاوش انگشتمو فشاد داد که جیغم رفت هوا بعد سریع گفتم: -آره آره خوبه -چی شد؟ هاله اشاره می کرد که سریع تمومش کنم گفتم: -هیچی خوردم به مبل من باید برم دیگه نمی تونم صحبت کنم فراموشم کن خداحافظ هاله گوشیو سریع گرفتو قطع کرد بعدم محکم زد توی گوشمو گفت: -عوضی داشتی همه چیزو خراب می کردی بعدم پشتشو به من کرد و خواست بره بیرون هنوز از در بیرون نرفته بودم که یه عالمه پلیس ریخت توی خونه من همونجور هاج و واج مونه بودم و نگاه می کردم صدای آرمانو می شنیدم که صدام می کرد بعدم اومد توی اتاق و محکم بغلم کرد سرمو به سینش فشار می داد و هونجور اشک می ریختم ..... آرمان گفت که به هاله شک کرده بود انگار هاله همه ی وسایل منو همون روز جمع کرده و گذاشته بود توی صندوق ماشینش که مثلا" آرمان باور کنه که من کلا" رفتم اما یه روز آرمان که میومده خونه دیده در صندوق ماشین هاله بازه رفته ببندش که چمدون منو دیده و از هونجا بهش شک کرده و رفته کلانتری پلیسام که دلیل برای دستگیری هاله نداشتن گفتن که مدرک می خوان آرمانم دو نفره و گذاشت که هاله رو تعقیب کنن وقتی بعد از چند روز هاله از خونه میره بیرون و میاد جایی که ما بودیم آرمان زنگ می زنه به پلیس و اونام میان و همرو دستگیر می کنن. هاله اعتراف کرده بود که اون مقصر اصلی بوده به خاطر اینکه منو از سر راهش برداره اون نقشه رو کشیده؛ روز دومی که اونجا بوده اکرم خانوم برای تمیز کردن خونه رفته بوده هاله ازش می پرسه که من کی و چه جوری رفتم اونجا اونم از روی سادگی هرچی که از آرمان شنیده بوده بهش می گه البته فقط در این حد می دونسته که مامانم فوت کرده و بعدش شوهرش بهم نظر داشته و اذیتم می کرده همون روز هاله اون فکر به سرش می زنه و به یکی از کارمندای شرکت پول می ده که از فرمی که من برای استخدام پر کرده بودم شماره ی خونمونو پیدا کنه و بده بهش بعدم زنگ می زنه به ناصر و می گه من شوهرشو از چنگش درآوردم و بهش پیشنهاد پول می ده و بعدم که اونکارارو می کنن آرمان به اصرار پدر و مادرش و پدر و مادر هاله از شکایت از هاله صرف نظر کرد اما ناصر و نسرین و سیاوش به جرم آدم ربایی زندانی شدن * * * یک ماه بعد از اون جریان با اصرار خیلی زیاد آرمان و البته درخواست بابا که من واقعا" نمی تونستم ردش کنم با آرمان عقد کردیم. چون من عروسی نمی خواستم قرار شد همون شب یه مهمونی ساده خونه ی آقای سپهری باشه، روز قبل از عقد با آرمان رفته بودیم تا یه لباس برای مهمونی بخریم به اصرار آرمان یه لباس کرم رنگ خریدم یه پیرهن بلند راسته ی تنگ که پایینش تا روی زانو چاک داشت و از جنس حریر بود با یقه ی تقریبا" باز یه شال حریرم روش داشت برای پوشوندن بازوهایم. خانم سپهری هرچقدر اصرار کرد قبول نکردم برم آرایشگاه؛ خودم، خودمو آرایش کردم مهمون زیادی نداشتیم حدود شصت نفر بودن من که کسیو نداشتم جز چنتا از دوستام بیشتر فامیلا و دوستای نزدیک آقای سپهری بودن. آقای مهدوی هم همراه خانوادش بودن نیما وقتی منو دید با چشماش داشت قورتم می داد با آرمان رفتیم جلو که باهاشون احوالپرسی کنیم به همه دست دادم نیما دلش نمیومد دستمو ول کنه و محکم نگهش داشته بود به زور دستمو کشیدم بیرون با یه لبخند چندش آور نگام کرد و آروم گفت: -حیف شدی تو میتونستی زن یه کسی بشی که تا حالا ازدواج نکرده باشه منم به آرومیه خودش جواب دادم -اگه اون پسر قرار بود تو باشی ترجیح میدادم زن یه پیرمرد با ده تا نوه بشم انگار حسابی بهش برخورد چون همونجوری ول کردو رفت. آرمان دستمو فشار دادو دم گوشم گفت: -مرسی عزیزم خوب روشو کم کردی برگشتم و با تعجب نگاش کردم فکر نمی کردم شنیده باشه وقتی دید نگاش میکنم دوباره خم شد دم گوشم گفت: -قربون نگاه کردنت بشم چشماتو اونجوری نکن نمیتونم تا شب صبر کنما...دوست دارم فدات شم ... فکر می کردم نیما دیگه طرفم نیاد اما موقع شام باز سرو کلش پیدا شد منتظر نشسته بودم آرمان غذا بکشه بیاره که نیما اومد -چطوری خوشگل خانم؟ -باز که اومدی؟ -چیه عزیزم؟میدونی خیلی خوردنی هستی؟ از لحن حرف زدنش چندشم شد محلش ندادم و رومو کردم اونور -هلسا جون یه سوال واسم پیش اومده این ننه بابای تو کجان؟انقدر بی اهمیتی واسشون که واسه عقد دخترشون نیومدن؟ نمیدونستم چی جوابشو بدم به این موضوع اصلا" فکر نکرده بودم آرمان از پشت سرش همونجور که یه بشقاب دستش بود اومدو گفت: -مامان و باباش درگیر کاراشون بودن امسال نمیتونن بیان ایران منم دیگه طاقت نداشتم به زور اجازه گزفتم گه عقد کنیم سوال دیگه ایم داری؟ -نه گفتم شاید بلایی سرش آوردی که مجبور شدی عقدش کنی؟ -خفه شو نیما نذار اینجا دعوا راه بندازم هلسا با اون کثافتایی که دورو بر توات فرق داره حالام برو گمشو بعدم دست منو کشید و برد یه جایی دور از چشم بقیه یه تگاه به بشقای توی دستش کردمو گفتم: -پس من چی؟ واسه من غذا نیاوردی؟ -با هم می خوریم دیگه خانومی مثلا" عروس دامادیما موقع خوردن آرمان خودش غذا دهنم من می کرد چون یه قاشق چنگال آورده بود. شایان با دوربین اومد جلومون،داشت فیلمبرداری می کرد،از دوستای صمیمیه آرمان بود یه پسر شوخ و بانمک -به به عروس داماد رمانتیک شدین -شایان باز اومدی فضولی؟ -نمیشه عروس توی فیلم نباشن که؟میشه آخه؟ -گمشو توام بذار شاممونو بخوریم بعد فیلم بگیر -بسه بابا چقدر میخورین اصلا" این چه مهمونیی که یه آهنگو رقص نداره؟ -میگن مهمونی نمیگن جشن که -من نمیدونم من هرجا مب رم باید بزن و برقص باشه وایسا الان حلش می کنم بعدم رفت، یه سی دی آورد و گذاشت و صداشم تا ته زیاد کرد بعدم اومد دست منو آرمانو گرفت و به زور بلندمون کرد و گفت: -بلند شین دیگه اه عروس دامادم انقدر شکمو مجبورمون کرد تا آخر شب یکسره برقصیم ساعت یک بود که بابا ضبطو خاموش کرد و همه ساکت شدن بعدم سند یه آپارتمانو به عنوان کادوی عروسی داد به من با این کارش واقعا" غافلگیرم کرد بعد از اونم مهمونا کم کم خداحافظی کردنو رفتن. [!!] elnaz 90 ۱۰:۰۷ قبل از ظهر ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ من بعد از رفتن مهمونا روی همون مبل نزدیک در ولو شدم -وای مردم از خستیگی این شایان دیگه چه جور آدمیه کشت مارو مامان یه نگاه به من کرد و گفت: -آرمان جام مامان اگه می خواین امشبو اینجا بمونین، خسته این آخه بابا -چی کار داری خانوم اینا کلی برای امشب نقشه کشیدن آرمان- آره دیگه مامان جون امشب شب زفاف منه ها جلوی بابا داشتم از خجالت آب می شدم با حرص دم گوش آرمان گفتم: -تو که شب زفافتو گذروندی ساکت باش لطفا" زشته با یه لحن شوخ گفت: -اولا" که اینا نمی دونن بعدم اون مال خیلی وقت پیش بود مزش از یادم رفته -چقدم که پررویی کم نیاری؟ به هر حال من حال ندارم راه برم الان یه بالش به من بدی همینجا می خوابم آرمان بدون هیچ حرفی پاشد و رفت گفتم حتما" ناراحت شده اما چند دقیقه نگذشته بود که با مانتوم برگشت و به زور تنم کرد، تو همون حینی که داشت تنم می کرد گفتم: -بابا من حال ندارم راه بیام بازم جواب نداد دستشو انداخت زیر پام و بلندم کرد جلوی مامان و بابا کلی خجالت کشیدم آروم گفتم: -آرمان بذارم زمین -مگه نگفتی حال نداری راه بیای؟ -راه میام بذارم زمین زشته به خدا مامان با خنده گفت: -هلسا جان چی کار داری بچمو؟توام خجالت نکش راحت باشین عزیزم برین خوش بگذره -به خدا شرمنده ام مامان با اینهمه کار تنهاتون میذارم -بعدم رومو کردم به آرمانو گفتم: -بابا حداقل بذارم زمین که خداحافظی کنم گذاشتم زمین مامان اومد بغلم کرد و در حالیکه چشمام پر از اشک شده بود گفت: -مواظب خودتو آرمان باش عزیزم امیدوارم خوشبخت بشین - مرسی مامان بابت همه چیز بعدم بابارو بغل کردمو باهاش خداحافظی کردم خواستم برم بیرون که آرمان باز بلندم کرد -ای وای آرمان منکه دارم راه میام بذارم زمین دیگه -نه عزیزم خسته ای بعد در ماشینو باز کرد و گذاشتم روی صندلی توی ماشینم کلی چرت و پرت گفت و شوخی کرد اصلا" انگار اون شب شخصیتش عوض شده بود چون معمولا" آدم ساکتیه، توی حیاطم باز بغلم کرد و بردم توی اتاق و گذاشتم روی تخت -اخر کمر درد می گیری انقدر منو بلند می کنی -نترس کمردرد گرفتم نمی ندازم تقصیر تو عزیزم حالا که اینهمه زحمت کشیدی وان حمومو پر کن من برم حموم خستگیم در بره -چشم خانومی، دیگه چی؟ -فعلا" همین رفتم حدود نیم ساعت توی وان دراز کشیدم، وقتی اومدم بیرون ارمان رفت دوش بگیره لباس خواب تنم کردم و دراز کشیدم داشت خوابم می برد که ارمان اومد بیرون گردنمو بوسید و گفت: -خوابی عزیزم؟ -چشمامو باز کردم و گفتم: -نه بیدارم بعد خودمو لوس کردمو گفتم: -می ذاری بخوابم؟ د حالیکه محکم تر بغلم می کرد گفت: -امکان نداره بذارم گلم امشب دیگه مال منی بعدم فقط آرمانو بود و بوسه هاش ... * * * صبح که بیدار شدم آرمان کنارم نبود پتورو پیچیدم دورمو نشستم همون موقع آرمان از حموم اومد بیرون، یه حوله دور کمرش پیچیده بود -سلام عزیزم صبح بخیر -سلام صبح توام بخیر -خوبی خانومی؟ -اوهوم -پس پاشو یه دوش بگیر بریم صبحانه بخوریم. امروز من صبحانه رو اماده کردما -پامیشم حالا، فعلا" حال ندارم نگران اومد نشست کنارم و دستمو گرفت -چی شده عزیزم؟ حالت خوب نیست؟ -نه بابا خوبم فقط حوصله ندارم پاشم -ای تنبل خانوم ترسوندیم پتورو از دورم باز کرد و بلندم کرد و گذاشت توی حموم، قبل از اینکه بره بیرون گفت: -زود دوش بگیر تا دوباره وسوسم نکردیا بعدم شونمو بوسید و رفت. یه دوش سریع گرفتم و رفتم بیرون،آرمان هم تخت و مرتب کرده بود هم برای من لباس گذاشته بود یه تاپ نیم تنه با دامن کوتاه. لباسارو پوشیدمو موهامو ریختم دورم که خودش خشک بشه و رفتم پایین؛ یه میز خیلی خوشکل چیده بود -به به! با سلیقه شدی؟ -بودم، از انتخاب خانومم معلومه دیگه دو تا پاکت روی میز بود برداشتمو گفتم: -اینا چیه؟ -باز کن ببین عزیزم دو تا بلیط بود به مقصد ونیز برای سه روز بعد از ذوقم پاشدمو پریدم بغل آرمان -وای آرمان مرسی عزیزم -خواهش می کنم فدات شم ارزش تو خیلی بیش تر از ایناس اما چون خودت ونیزو دوست داشتی تصمیم گرفتم دو هفته بریم اونجا -دستت درد نکنه عزیزم عالیه بهتریت هدیه ای بوده که تا حالا گرفتم. راستی میشه امروز بری کوه؟ -چی شده گلم یهو هوس کوه کردی؟ -آخه خیلی وقته نرفتم کوه قبلا" حداقل ماهی یه بارو میرفتم -آخه الان ساعته دهه، دیگه وقته کوه نیست؟ -ای بابا تو با ساعت چی کار داری؟ بریم نهارو بالا می خوریم خوب؟ -تو مطمئنی حالت خوبه؟ می تونی بیای؟ -آره خوب خوبم -باشه گلم صبحانتو بخور بریم... * * * سه روز بعد از عقد رفتیم ونیز چند روز موندیمو بعد تصمیم گرفتیم چند روزم بریم رم روز اولی که رسیدیم رم رفتیم خرید بعدم همون اطراف یه رستوران پیدا کردیم که نهار بخوریم؛ من روبه روی در ورودی نشسته بودم منتظر بودیم غذارو بیارن و منم داشتم اطرافو نگاه می کردم که یهو از دیدن کسی که وارد شد شکه شدم داشت از بغل میز ما رد می شد که صداش زدم -سهیل!!! متعجب برگشتو منو دید آرمانم تعجب کرده بود بلند شدمو بغلش کردم -وای هلسا تو کجا اینجا کجا؟!!! نمی دونی چقد از دیدنت خوشحالم یهو کجا غیبت زد دختر؟ -داستانش طولانیه می گم برات؛ دلم برات یه ذره شده بود نادیا کجاست؟ نادیا از پشت سر سهیل گفت: -من اینجام خانومی اگه این داداشت اجازه بده منم می بینی از بغل سهیل اومدم بیرون و نادیارو محکم بغلش کردم از ذوقم نمی دونست چی کار کنم -وای نادیا الهی فدات شم چقدر عوض شدی؟ -توام عوض شدی عزیزم بزرگ شدی همون لحظه گارسون اومد و ازمون خواهش کرد که بشینیم انگار تازه یاد موقعیتمون افتاده بودیم هه نشستیم سر میز ما که یادم افتاد سهیل اینا و آرمانو بهم معرفی نکردم، رومو کردم به طرف آرمانو گفتم: -معذرت می خوا عزیزم یادم رفت معرفی کنم ایشون داداش گلم سهیله و با اشاره به نادیا گفتم -ایشونم نادیا جون خانومشون بعدم رومو کرد به سهیل که آرمانو عرفی کنم اما قبل از من سهیل گفت: -نمی خواد بگی ایشونم حتما" آقا ماهانه دیگه با لحن بچه های سرتق گفتم: -نخیر ایشون آقا آرمان هستن همسر بنده سهیل که حس کرد حرف بدی زده و سوتی داده سریع می خواست جمع و جورش کنه گفت: -بله ارمان، راستش اسم شما رو با کسی اشتباه گرفتم آرمان خندید و گفت: -بیخیال سهیل جان خراب ترش کردی که، من ماهانو میشناسم افتخار آشنایی باهاشونو داشتم سهیل یه نفس راحت کشیدو گفت: -جدی؟ خوب پس راحت باشم دیگه. هلسا این آقا آرمانو از کجا پیدا کردی؟ -از سر جاش؛ داستانش طولانیه -من هم حوصلشو دارم هم وقتشو بگو ببینم، اصلا" از کی از پیش بابا رفتی؟ من عید زنگ زدم که بابا گفت تو و مامان رفتین خونه ی خاله یکی دوبار بعدشم زنگ زدم هر دفعه یه بهونه آورد بعدش یه مدتی درگیر کارام بودم نتونستم تماس بگیرم باز اواسط اردیبهشت زنگ زدم تا بابا گفت نیستین قاطی کردم انقدر داد و بیداد کردم تا حقیقتو گفت. برای فوت مامان واقعا" متاسفم باور کن تا یه هفته تو شک بودم گفت که تو بعداز فوتش رفتیو با یکی از دوستات زندگی می کنی حداقل واسه ی تو خوشحال شدم که پیش اون نموندی چون مطوئن بودم سال نمی ذارتت ولی وقتی گفت اصلا" هیچ شماره ای ازت نداره و شماره ی خاله نسرینم نداد شک کردم کلی توی وسایلمو گشتم تا شماره ی نسرینو پیدا کردم زنگ زدم بهش اونم اول راستشو نمی گفت آخرشم مثلا" خواست منو حرص بده گفت یه مرد پولدارو تور کرده با اونه، دیگه اینکه اصلا" نتونستم پیدات کنم چقدرم حرص خوردم که شماره ی محل کارتو ازت نگرفته بودم حالا تو تعریف کن بگ. ببینم چی شده بود؟ همه ی اتفاقاتو از وقتی که از ایران رفته بود واسشون تعریف کردم انقدر از دست باباش عصبانی شده بود که می گفت من دیگه پدر ندارم بعد از حدود دو ساعت که توی رستوران بودیم رفتیم بیرون و یکمی توی شهر گشتیم. سهیل و نادیا برای تفریح اومده بودم رم و دو روز دیگه باید بر میگشتن آما آدرس و شماره تلفن دادیم قرار شد هروقت که اومدن ایران بیان خونمون حدود یک هفته بعد برگشتیم ایران دو ماه بعدش بچه ی هاله به دنیا اومد پسر بود البته من که ندیدم فقط از آرمان شنیدم که رفته بود بیمارستان به هاله گفته بودکه به هیچ وجه برای بچش شناسنامه نمی گیره من یکمی دلم برای بچش سوخت اما آرمان گفت احتیاجی به دلسوزیه من نیست اون تا یک سال دیگه برای بچش یه پدر پیدا می کنه. یک ماه بعد از زایمان هاله وقت دادگاه داشتن برای روز دادگاه ایندفعه دیگه از دلشوره خبری نبود فقط یه کوچولو استرس داشتم شب اصلا" نمتونستم بخوابم می ترسیدم باز یه اتفاقی بیفته و همه چی به هم بخوره انقدر وول خوردم که آخر آرمانم بیدار شد -عزیز دلم چرا نمی خوابی؟ -نمی تونم استرس دارم بغلم کرد و لاله ی گوشمو بوسید و گفت: -بیخود استرس داری خانومی باز فکر الکی می کنی؟ می خوای بیریم بیرون؟ -اینوقت شب؟ -آره عزیزم میریم بام تهران -تو خوابت نمیاد؟ -خوابم که میاد اما اگه یه کاری بکنی خوابم می پره میریم -چی کار؟ با شیطنت گفت: -همون کاری که همه ی زن و شوهرا می کنن ..... نیم ساعت بعد پاشدم که آماده شم خواستم از تو بغل آرمان بیام بیرون که محکم تر نگهم داشت -کجا خانومی؟ -چیزی که می خواستی گرفتی دیگه حالا پاشو بریم جایی که قولشو داده بودی -میریم عزیزم حالا یک توی بغلم بمون ده دقیقه بعد بالاخره دل کند گردنمو بوسید و بلند شد -اگه اجازه بدی یه دوش بگیرم بعد بریم؟ -آرمان صبح شدا، حالا بیا بریم بعدا" دوش بگیر -چشم هرچی خانومم بگه رفتیم بام تهران و طلوع خورشید و از اونجا تماشا کردیم بعدم رفتیم کله پاچه خوردیم و رفتیم خونه، واقعا" کل استرسم فراموشم شده بود آرمان یه دوش گرفت و رفت دادگاه ایندفعه نوبتشون ساعت نه صبح بود. وقتی آرمان رفت من رفتم حموم و بعدم با مرتب کردن خونه سر خودمو گرم کردم، نزدیک طهر بود که آرمان اومد یه جعبه شیرینی دستش بود با ذوق پریدم توی بغلشو چیغ زدم -وای آرمان تموم شد؟ -الهی فدات شم آره عزیزم تموم شد، دیگه راحت شدیم -هاله ناراحت بود؟ -نه بابا اونو ناراحتی؟ بیشتر از پول مهریش بهش دادم از الانه تو خوشحال تر بود؛ امشب باید حتما" یه جشن دو نفره بگیریم * * * دو سال بعد حامله شدم وقتی به ارمان گفتم که حامله ام از خوشحالیش بغلم کرد و پنج دقیقه داشت می چرخوندم. حدود سه ماه پیش دخترم به دنیا اومد اسمشو به خاطر بزرگ ترین شادی زندگیمون گذاشتیم شادی خدارو شکر بعد از اونهمه غم و اندوه هایی که داشتم خدا آرمانو شادی و یه زندگی عالی بهم داد

شیطانپایانشیطان

چه طور بود؟ هرگز نشه فراموش   رمان بی نظر خاموشابله

نظرات ()



تو را من چشم در راهم
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۳۱

آسمان، مثل همیشه، تیره و خاکستری است. بوی باران می آید. هوا سرد است و سنگین. باد می وزد و آرام، به شیشه پنجره می کوبد. از این بالا، ماشین ها را می بینم که مثل مورچه های ریزی، پشت چراغ قرمز چهار راه، صف بسته اند. گهگاه تکانی می خورند و نرم به جلو می لغزند و باز، می ایستند. سر و صدا و هیاهوی خیابان و آدم ها و ماشین ها را نمی شنوم. از پشت پنجره بسته اتاقم، در طبقه چهاردهم برجی در خیابان اصلی، هیچ صدایی به داخل رخنه نمی کند. فقط سکوت است و سکوت، و همین سکوت سرد و سنگین خانه، تنهایی عذاب آورم را، صد چندان می کند. از جایی، صدای یکنواخت چک چک آب می آید و کلافه ام می کند. انگار که چکه های آب، روی تارهای عصبی ام می چکد. دو روز است که خانه، از هیاهوی کودکانه شایان هم خالی است. امیر او را همراه خود برده است، و برای اولین بار، از هم جدایمان کرده است، به قصد یک سفر تفریحی، با قایق اجاره ای، روی رودخانه راین، تا دهکده «گرین گاردن»، در دل تپه های پوشیده از برف. می دانم که این سفر، بهانه است؛ بهانه ای برای آزار و شکنجه من. این، آخرین تیر ترکش امیر است. می داند که تاب دوری شایان را ندارم و بدون پسرکم، دیوانه می شوم. شاید هم دلش می خواهد هر چه زودتر دیوانه شوم، تا حداقل تکلیفش روشن شود. او هم خسته شده است، اما نه به اندازه من. چرا که راه های گریز زیادی برای فراموشی و لذت بردن از زندگی اش دارد. اما من - منی که خودم را اسیر چهاردیواری سرد و یخ زده این آپارتمان کرده ام و تنها دلخوشی ام، وجود شایان است و بس هیچ راه گریزی ندارم، جز تکرار یکنواخت ساعات و لحظه های ملال آور روزهای زندگی ام. نامه پدر را از روی عسلی برمی دارم و خودم را روی کاناپه رها می کنم. عطر آشنای پدر، از سطر سطر نامه اش می تراود. انگار می بینمش که در حیاط پر گل و درخت خانه مان، روی تخت چوبی نشسته، به پشتی ترکمنی تکیه داده است و قلم را آرام آرام، روی سپیدی کاغذ می لغزاند: «عزیزم... جان دلم... دخترکم!» همین یک ساعت پیش بود که پستچی، نامه را از شکاف در ِ ورودی به داخل انداخت، و من مثل آدم های گرفتار در جزیره ای متروک و دور افتاده، چنان مشتاق و پر شتاب به طرف در دویدم، که پایم به کنسول آینه گرفت و روی سرامیک های سرد کف سالن، نقش بر زمین شدم. تیزی چانه و آرنج های هر دو دست و زانوانم، هنوز تیر می کشد. اما بیشتر از همه، قلبم است که می سوزد. نامه را ده ها بار خوانده ام. پاسخ پدر، همانی بود که می دانستم. اما باز منتظرش بودم. شاید می خواستم همان اندک شک و تردیدم را هم از بین ببرد. شاید فکر می کردم، تصمیم گیری ام در آن شرایط سخت روحی، به انتخاب صحیح و عاقلانه ای ختم نشود، و شاید همه این ها، بهانه ای بود، فقط به خاطر شایان! به خاطر او بود که نمی توانستم، یا نمی خواستم که بتوانم، بر احساسم غلبه کنم. برای همین، یک ماه تمام در انتظار رسیدن جواب نامه ام، لحظه شماری که نه، نفس شماری کرده بودم. نمی توانستم همه حرف ها و درد دل هایم را از پشت گوشی به پدر بگویم و جواب بگیرم. بیان آن همه غم و رنج و سختی، در شرایطی که اگر لب باز می کردم، اشک مثل باران بهاری از چشمانم فرو می ریخت، و بغض راه گلویم را می بست، کار ساده ای نبود. پس نوشتن را انتخاب کردم. تمام حرف هایی را که چهار سال تمام از پدر پنهان کرده بودم، روی کاغذ آوردم. یک برگ، دو برگ، سه برگ.. هفده برگ تمام برایش نوشتم. نوشتم و اشک ریختم. اشک ریختم و نوشتم. بعد، نامه را پست کردم و نشستم به انتظار؛ انتظار صدور حکم قاضی فهیم و عالمی که در قضاوتش، شک نداشتم. و پدر، مثل همیشه، قاطع و صریح، جواب داده بود: «جان دلم، لاله من! تا امروز، به خاطر پسرت از همه چیز گذشتی. روی دلت پا گذاشتی و رنج و محنت غربت را، به جان خریدی. از هر چه که می خواستی، چشم پوشیدی و تمام خواسته ها و آرزوهایت را، به حرمت حس مقدس مادرانه ات، زیر پاگذاشتی. اما امروز به تو می گویم، اگر به خاطر شایان، روی اعتقاداتت پابگذاری و از خط قرمزها بگذری، هرگز عذرت پذیرفته نخواهد بود...» *** روی تخت چوبی حیاط نشسته ام و به بخار ملایم و گرم چای، که از استکان ها برمی خیزد نگاه می کنم. پدر، پاچه های شلوارش را تا زانو بالا زده، و ایستاده وسط حوض. سطل سطل آب حوض را به پاشویه می ریزد تا به باغچه برود و خاک تشنه را سیراب کند. عطر گل های یاس و محمدی و خاک خیس خورده، در هوا موج می زند. نگاهم در هوا می چرخد و می نشیند روی انارها، که از شدت رسیدگی، ترکیده اند و دانه های سرخ و شفافشان، در پرتو طلایی اشعه های آفتاب، برق می زند. دیگر وقتش است که «عزیز آقا» آنها را بچیند و سبد سبد، بفرستد برای همسانه ها. بعد هم یک شب جمعه، یک مجمع پر کند و بگذارد سر کوچه، روی چهارپایه، تا رهگذران دانه های ترد و یاقوتی شیرین تر از عسل انارها را، زیر دندان بفشارند و به روح رفتگان صاحبخانه، فاتحه ای بفرستند. همیشه وقتی شکوفه های آتشی انار باز می شدند، پدر خاطرات سالهای دورش را مرور می کرد؛ روزگاری که مادر زنده بود و خانم خانه، با سه بچه قد و نیم قد و شیطان: وحید، وهاب و کوچک ترینشان هم من. می گفت: تازه راه افتاده بودی و تاتی تاتی می کردی یک صبح تا غروب، با مادرت باغچه را بیل زدیم و علف ها را وجین کردیم و نهال های ترد و نازک انار را، یکی یکی در دل خاک نشاندیم. وحید و وهاب، حیاط را روی سرشان گذاشته بودند و تو، کناری ایستاده بودی و با آن چشمان گرد و سیاهت، ما را نگاه می کردی. مادرت، گهگاه به رویت می خندید و می گفت: لاله من! این درختچه ها را می بینی؟ یک روز انارشان را می خوری و یاد مادر می کنی. من اخم می کردم و می گفتم: چرا این طور به بچه می گویی؟ بگو با هم می نشینیم و انار دانه می کنیم. نمی دانم مادرت چه می دانست، که من نمی دانستم. نهال ها یک ساله شده بودند که مادرت، رفیق نیمه راه سفرم شد. پدر هر بار که به اینجای کلام می رسد، آه پر سوزی می کشد و سری تکان می دهد: مادرت می دانست که فرصت زندگی اش، کوتاه است. انگار به او الهام شده بود. همیشه، حتی در شاد ترین و خوش ترین لحظات، غمی غریب و مبهم، در عمق نگاهش پر می زد. همیشه نگران شماها بود و مدام ورد زبانش این بود که بچه ها، بی من چه می کنند! شاید آن روزها، از او دلگیر می شدم و می رنجیدم. اما بعدها دیدم که برای رویارویی با حقیقت تلخی که در کمین زندگی ام نشسته بود، آماده ام می کرده است. روزهای آخری که در بستر افتاده بود، تو، مدام روی سینه اش پیچ و تاب می خوردی. او با دست های رنجور و استخوانی اش، مخمل ابریشمی موهایت را نوازش می کرد و می گفت: لاله من، جان دلم! بعد از من، چه بر سرت می آید؟! انارهای درشت و سرخ حیاط، خط پیوند من و پدر است، با مادر؛ مادری که هیچ چیز از او در خاطرم نمانده است، جز طرحی محو و مبهم در لایه های عمیق ذهنم. محال است که در ختان پربرگ و بار خانه، تیرماهی به شکوفه های آتشی بنشیند، و ما، یاد مادر را زنده نکنیم! یک جور دلتنگی، فضای سینه ام را پر می کند. آهی عمیق، تمام بدنم را می لرزاند. به پدر نگاه می کنم که حالا با آبپاش بزرگ و مسی، آجرهای چهارگوش حیاط را که چمن های خودرو از لای درز هایش بیرون زده، آبپاشی می کند. بوی خاک، مستم می کند. چشمانم را می بندم و دست ها را به دو طرف، از هم باز می کنم. ریه هایم پر از هوای مرطوب و معطر عصرگاهی می شود. پلک هایم که از هم باز می شود، پدر مقابلم ایستاده و خیره و خاموش، نگاهم می کند. دلم می ریزد پایین. آب دهانم را به سختی فرو می دهم و سرم را می اندازم پایین. پدر، سنگین، بر لبه تخت می نشیند. نگاهش نمی کنم. اما سنگینی نگاهش را، روی صورتم حس می کنم. قندان را به طرفش سر می دهم: چایتان سرد نشود! پدر بی آنکه نگاه از من بگیرد، با لحنی که لرزش خفیفی در آن موج می زند، می گوید: بیشتر برایم حرف بزن، لاله! بگو بدانم این کیست که به خود جرئت داده، تا به خواستگاری دردانه من بیاید؟ نمی توانم جلو لبخندم را بگیرم. سرم را بلند می کنم و چشم در چشم پدر می خندم: این قدر لوسم نکنید، پدر جان! محکم و قاطع می گوید: طفره نرو. بگو! خیره به استکان ها که حالا دیگر بخاری از آنها بلند نمی شود، می گویم: پدر! این هم مثل بقیه. چرا این قدر موضوع را جدی گرفته اید؟ لبخند پر معنایی کنج لب های پدر خانه می کند: فرق دارد، لاله! سعی نکن خودت را به آن راه بزنی.و دست دراز می کند و چانه ام را بالا می گیرد. صاف در چشمانم نگاه می کند: این چشم ها، هیچ وقت نمی توانند به من دروغ بگویند، عزیزکم! سکوت می کنم. زیر نگاه سنگین پدر، می سوزم. انگار زیر پوستم، آتش شعله می کشد. نمی توانم از نگاهش فرار کنم. پدر هم نمی تواند بر لرزش صدایش غلبه کند: همیشه از رسیدن چنین روزی می ترسیدم و در عین حال، منتظرش بودم؛ منتظر به بار نشستن ثمره زندگی ام. وقتی میوه ای رسید، لاله جان، دیگر باید آن را چید. میوۀ رسیدۀ بر شاخه مانده، زود خراب می شود و از سکه می افتد. نمی شود آن را برای ابد، روی شاخه نگه داشت. می دانی که نفس من بوده ای و هستی. دو ساله بودی که مادرت رفت. حالا بیست و چهار سال است که من، با موسیقی نفس های تو به خواب می روم، و با گرمای لبخند مهربانت، چشم باز می کنم. تو جلو چشمان من قد کشیدی، بزرگ شدی و به شکوفه نشستی. شدی نیمۀ دوم مادرت؛ همان قدر زیبا و خواستنی. می دانی که جان من، به جان تو بسته است. در تمام این سال ها، حضور تو، رنج نبودن مادرت را برایم آسان می کرد. برادرهایت هم امیدهای من بودند و هستند. آنها هم یادگار آن خدا بیامرزند. اما تو، چیز دیگری هستی. وحید و وهاب که سر و سامان گرفتند، من ماندم و تو. از همان روزها بود که ترس، در جانم رخنه کرد. وقتی خانه مان از هیاهوی برادرهایت خالی شد، فهمیدم که دیر یا زود، تو هم آشیانه ات را ترک می کنی. دیر و زود داشت، اما سوخت و سوز، نه! این قانون زندگی است. نمی توانم مانع آن شوم. نمی توانم خلاف جهت آب شنا کنم. این، مسیری است که همه از رفتن آن ناگزیریم. نمی توانم به خاطر خودخواهی خودم، با زندگی تو معامله کنم و تو را برای همیشه، برای خودم نگه دارم؛ به بهانه دوست داشتنت، به بهانه اینکه یادگار عزیز سال های دور زندگی ام هستی و به بهانه تمام تنهایی های فردا و فرداهایم. تو، بالاخره باید پر بزنی و آشیانه ات را ترک کنی. پرنده، رفتنی است. مثل آب، که یک جا نمی ماند. مثل نسیم که می گذرد. خودت شاهد بودی در تمام مواردی که برایت پیدا می شد، اصلا دخالتی نمی کردم. راهنمایی می خواستی، می کردم. مشورت می خواستی، حاضر بودم. اما تصمیم نهایی را به عهده خودت می گذاشتم. دروغ هم نمی توانم بگویم. هر بار که خواستگاری را رد می کردی، نفس راحتی می کشیدم. اما ته دلم می دانستم که این شادی، موقتی است. لاله جان! هیچ باغبانی حاضر نیست پژمرده شدن گل هایش را ببیند. همه باغبان ها به حاصل دست رنجشان عشق می ورزند. اما هرگز نمی خواهند و نمی توانند آنها را، برای خود نگه دارند. لذت خستگی ها و رنج ها، در نتیجه کار است؛ وقتی که میوه ها را به موقع بچینی! تو هم، عزیزکم، میوه زندگی من هستی. دلم می خواهد، دستی که تو را از شاخه عمر من می چیند، صالح ترین و با لیاقت ترین دست ها باشد. حالا بگو بدانم، اسم این جوان پر دل و جرئت، که می خواهد به خواستگاری دردانه استاد بازنشسته و زهوار در رفته ای مثل من بیاید، چیست؟ لبخند روی لب هایم خانه می کند. سرم را بلند می کنم. دو نقطه روشن و درخشان، در عمق تیرگی چشمان پدر می درخشد. نگاهش، آرامم می کند؛ مثل آبی که بر آتش بریزند. جرئت پیدا می کنم و با زمزمه می گویم: امیر! وحید و وهاب، در اتاق پدر نشسته اند. به من نگفته اند در جمعشان نباشم. اما ترجیح میدهم همین بالا، روی پاگرد پله ها بنشینم و حرفهایشان را گوش کنم. وهاب، مثل همیشه عجول و تند است. صدای او را بلندتر از پدر و وحید میشنوم: - یک جوجه دانشجوی پزشکی! لاله خواستگارهایی با موقعیتهای اجتماعی خیلی بهتری داشت، که ردشان کردید. صدای پدر گرفته است. - این یکی، فرق دارد. وهاب، تند و تیز میپرسد: چه فرقی؟ مکث پدر و سکوت برادرها، قلبم را از جا میکند. صدای پدر، آن قدر آرام و ملایم است، که به سختی آن را میشنوم: - این بار، خود لاله راضی است. - خودش این را به شما گفت؟ وحید است که میپرسد، و پدر، جواب میدهد: لاله؟ او را که خوب میشناسید! وهاب میپرسد: پس .... پدر، تک سرفه خشکی میکند و میگوید: فهمیدنش، کار سختی نبود. من، لاله را از خودش بهتر میشناسم. لب که باز کرد، تا ته قضیه را خواندم! باز سکوت؛ سکوتی سرد و سنگین. نمیدانم چرا این قدر دلشوره دارم. حس مبهم و عجیبی وجودم را فراگرفته است؛ معجونی از ترس و اضطراب. حس رانندهای را دارم که برای نخستین بار، پشت فرمان نشسته است: هول و دستپاچه، و همه آن چیزهایی را که قبلاً خوانده و امتحان داده، فراموش کرده و نمیداند از کجا شروع کند. برادرهایم را خوب میشناسم، و حساسیتشان را نسبت به خودم، خوب میدانم. میدانم که حالا وحید، عمیقاً نگران و متفکر است، و وهاب، سخت دلگیر. چند ماه قبل بود که یکی از صمیمیترین دوستان و - البته - با نفوذترین شرکای تجاریاش را رد کردم. آن هم به دلایلی که همه اش به نظر وهاب، بهانه های کودکانه بود. البته پدر، مثل همیشه پشتم بود و اجازه نداد کسی، نظرش را به من تحمیل کند. وهاب هم زیاد به رویم نیاورد. اما دلخوریاش را با گفتن یک جمله، بیان کرد: - لگد به بختت زدی، لاله! وحید میپرسد: حالا چه باید بکنیم؟ صدای پدر، ضعیفتر از قبل است. چند پله پایین میآیم و گوش تیز میکنم: - دلم میخواهد خوب و اساسی، تحقیق کنید؛ در مورد خودش، خانوادهاش، اسم و رسمشان، موقعیت خانوادگی و اجتماعیشان، درس و شغلش و .... چه میدانم! خودتان بهتر میدانید. تمام و کمال. میخواهم قبل از اینکه رسماً به خواستگاری بیایند. از هر جهت، مطمئن باشم. کمی سکوت و باز صدای وهاب: - من درگیر ترخیص کالاها از بند هستم. پدر با دلخوری میگوید: ترخیص کالاها، از آینده خواهرت واجبتر است؟! وحید میگوید: البته که نه! اما فکر میکنم وهاب، هنوز سر ماجرای مهندس فروغی دلخور است. این طور نیست؟ وهاب تصدیق میکند: البته. چرا که نه؟! خودتان هم میدانید که چه مورد خوب و ایدهآلی را با بهانه هایی واهی رد کردید! پدر جواب میدهد: بله. اما خودت خوب میدانی، اگر این مهندس جان شما، سوار اسب بالدار، از آسمانها هم میآمد، باز، من کسی نبودم که لاله را مجبور کنم! وهاب بیدرنگ میگوید: چه کسی گفت اجبار؟! میتوانستید راهنمایی اش کنید. با او حرف بزنید. اما مشکل قضیه اینجا بود که اصلاً نمیخواستید به جدایی از لاله فکر کنید! پدر سکوت میکند؛ سنگین و تلخ. این سکوتهایی پی در پی مرا میترساند. بالاخره لب باز میکند، با صدایی که کمابیش میلرزد: - بله! همین طور است. این دفعه هم، اگر خود لاله مایل نبود، دنبال قضیه را نمیگرفتم. خودتان خوب میدانید که لاله، همه زندگی من است. جان من است. چطور میتوانم او را از خودم جدا کنم. اما خوب، انگار نمیشود همیشه، چرخ زندگی را به میل خود گرداند! روی پنجه پا، از پله بالا میروم. در پناه اتاقم، روی تخت میافتم. سرم را در میان بالش پنهان میکنم و به صدای بلند و ممتد ضربان قلبم گوش میکنم، که با هر تپش، بدنم را به لرزه وا میدارد. از این حس تازهای که گرفتارش شده ام، میترسم. انگار دانهای است که در جانم ریشه زده و آرام آرام، میشکفد. تجربه مبهم و غریبی است برای من، که بیست و چهار سال تمام، تنها به عشق پدر زندگی کرده ام. نفس کشیده ام، و سرشار از زندگی شده ام. کاش هرگز امیر را ندیده بودم! کاش او این طور دلبسته ام نمیشد. این قدر سماجت و پافشاری نمیکرد، تا مرا هم اسیر محبتش کند. کاش بذر این حس تازه و نوظهور را، در دلم نمیکاشت و مرا، از دنیای رنگارنگ زندگی در خانه پدری بیرون نمیکشید! اما امیر مرا دیده بود و دلبسته ام شده بود. بی آنکه بخواهم و بدانم، انتخاب شده بودم و در کانون توجه غریبه ای قرار گرفته بودم. غریبه ای که آرام آرام، جایش را در قلبم باز میکرد و حلاوت حسی نو و عشقی تازه را، به من میچشاند. من گرفتار شده بودم، و از این گرفتاری، بیش از هر چیز، احساس گناه میکردم. پدر، عاقلانه و از روی منطق، بر احساساتش غلبه کرده بود. اما من، نگرانی و رنجی عظیم را در پس نگاه خاموش و حرکات و رفتارش، حس میکردم. رابطه ما، از یک روال عادی محبت پدر و فرزندی تبعیت نمیکرد. این را وقتی که بزرگ شدم و قدم به دبیرستان و دانشگاه گذاشتم، بهتر فهمیدم. اما چه میشد کرد؟ من و او، بیست و چهار سال تمام، همدم و هم نفس و همنشین هم شده بودیم. حتی یک شب، بی حضور یکدیگر نخوابیده بودیم. همه جا با هم بودیم. حتی در سفرهای علمی و پژوهشی پدر، من همراهش بودم. وقتی پدر به سمینار یا همایشی دعوت میشد، بی برو برگشت، اجازه مرا از مدرسه میگرفت، تا با هم باشیم. وقتی مادر فوت کرد، پدر هنوز جوان خوش برورویی بود، با تحصیلات عالی و وضعیت مالی رو به راه. اما هرگز تن به ازدواج مجدد نداد. حتی بعدها که دکترای ادبیاتش را گرفت و به مقام استادی دانشگاه رسید و برای خودش اسم و رسمی به هم زد و در موقعیتهای بسیار مناسبی برای تشکیل زندگی قرار گرفت، هرگز این کار را نکرد و به خاطر ما، بار سنگین زندگی را در دو جبهه خانه و دانشگاه، یک تنه به دوش کشید. سه - چهار ساله بودم که عزیز آقا و زن خدا بیامرزش - رضوان - که میانسال بودند و صاحب فرزند نشده بودند، برای رتق و فتق امور خانه و رسیدگی به ما، قدم به خانه مان گذاشتند. چه شبهای روشن و شادی داشتیم؛ شبهای شورانگیز بهار! وقتی عزیز آقا، تحت کنج حیاط را جارو میزد و رویش گلیم پهن میکرد، رضوان هم بساط سماورش را به راه میکرد. همه دور هم جمع میشدیم و مست از بوی خوش چای دارچینی و عطر خرمن یاس لمیده بر دیوار و شکوفههای شب بو، تفال پدر، به دیوان خواجه شیراز را گوش میکردیم: «ما سرخوشان مست، دل از دست دادهایم همراز عشق و همنفس جام بادهایم.» من، همیشه روی پاهای پدر بودم، و او، در حالی که انگشتهای کشیدهاش را در میان خرمن موهایم میلغزاند، غزل میخواند. برادرهایم، دست زیر چانه میزدند، و رضوان، گهگاه با بال روسری، نم اشک نشسته در چشمانش را میگرفت. بزرگتر که شدم، کنار پدر مینشستم. سرم را روی شانه ستبر و مردانهاش میگذاشتم. چشمانم را میبستم و غزلها را، همراهش، زیر لب زمزمه میکردم. و پدر، چه ذوقی میکرد از اینکه میدید غزلها را از بر شده ام! چه روزها و شبهای خوشی داشتیم، زیر این طاق نیلگون. در جمع کوچک و با صفایمان! و حالا، حس میکنم پا به پای رویش آن جوانه نو شکفته در قلبم، دستی، مرا از دنیای بی دغدغه و سرشار از شور و شادی خانه پدری جدا میکند! امیر گیج شده است. سر در نمی آورد. نگاهش سرشار از سوال است. اما حرفی نمیزند. نمی پرسد این دیدار، دیگر برای چیست. بعد از تحقیقات مفصل برادرهایم و مراسم رسمی خواستگاری و چند جلسه دیگر، که به درخواست پدر، برای معارفه بیشتر دو خانواده برگزار شد، حالا پدر می خواست، یک بار دیگر و این بار تنها، با امیر صحبت کند. امیر از این همه بی اعتمادی و تردید ناخرسند است. اما لب از لب، باز نمی کند. می پذیرد که بیاید. ولی نگاهش، حرفهای زیادی برای گفتن دارد. رضوان، وسایل پذیرایی را روی میز می چیند و می رود. پدر، بالای اتاق، روی مبل، پاها را روی هم انداخته، و به نقطه نامعلومی از فضای مقابلش خیره مانده است. مقابلش می ایستم. نگاه پدر، رویم ثابت می ماند. چند لحظه می گذرد، تا به خود بیاید. روی مبل جابه جا می شود و سعی می کند لبخند بزند. نگاهم روی دیوان حافظ، که پشت سر پدر، روی طاق شومینه قرار دارد، می نشیند. چند روز است که می خواهم به پدر بگویم. اما نمی دانم چرا تردید دارم: - پدر جان! چرا این بار، برایم به دیوان خواجه تفالی نمی زنید؟ پدر، چشم در چشمم می ماند. مکثش طولانی می شود. تکرار می کنم: چرا؟ سر تکان میدهد: - لاله من! وقتی پای عشق و ازدواج در میان است، خود خواجه فرموده اند: «حاجت به هیچ استخاره نیست!» صدای زنگ در، نگاهم را به قاب پنجره می کشاند. آسمان ورم کرده و گرفته، آماده باریدن است. بوی برف می آید. رضوان را می بینم که امیر را به داخل ساختمان هدایت می کند. می دانم که باید پدر و مادر امیر را تنها بگذارم. به سرعت خود را به بالای پله ها می رسانم. از پاگرد سرک می کشم. امیر، پوشیده در بارانی کرم رنگش، مثل همیشه خوشپوش و بلند بالا، قدم به اتاق پدر می گذارد. می توانم حدس بزنم که پدر، چه حرفهایی با امیر دارد. می خواهد آخرین سفارشها را به او بکند، قبل از اینکه «بله» من، راه برگشت را ببندد. بگوید که جان ما، به هم بسته است. بگوید که او نمی تواند حتی یک روز را، بدون دیدن من سر کند. بگوید که خانه مان، حتماً باید در همان حوال باشد. می دانم که امیر، هنوز از دست وهاب دلخور است؛ با آن سبک و سنگین کردن هایش در روز خواستگاری، نگاههای سرد و نامطمئن و سوالات ریز و درشتی که بر سرش ریخت. وحید، زیاد به پر و پای امیر نمی یچید. وقتی فهمید خانواده امیر، آدمهای نجیب و سر به زیری هستند، خیالش تا حدی آسوده شد. تنها نگرانی اش از بابت آینده شغلی امیر بود. امیر آن سال، تازه دکترای عمومی اش را می گرفت و عزم جزمی داشت تا در آزمون تخصصی دستیار پزشکی شرکت کند. تک پسر خانواده بود، و خواهرهایش، همه ازدواج کرده بودند. پدرش هم از همان نخستین دیدار، با متانت و وقارش، جای ویژهای در دل پدرم باز کرده بود. با اینکه زندگی متوسطی داشتند، اما به پدر قول داده بود، در دوره تحصیل امیر، از نظر مالی، حمایتمان کند. اما وحید می گفت، تا وقتی امیر تحصیلاتش را تمام نکند و مشغول کار نشود و به قول معروف - دستش در جیب خودش نباشد، خیالش راحت نمی شود. از قاب پنجره پاگرد، به آسمان نگاه می کنم. دانه های ریز برف، پشت هم پایین می آیند. انگار یکی آن بالا، پنبه می زند. دلم بی جهت شور می زند. آرام و قرار ندارم. نمی توانم بر حس کنجکاوی ام غلبه کنم. پاورچین از پله ها سرازیر می شوم. پشت در اتاق پدر، قلبم می خواهد از جا کنده شود. گرومب گرومب، خود را به در و دیوار سینه ام می کوبد. چند نفس عمیق می کشم و گوش تیز می کنم. صدای پدر باز شده است و به نظر سر حال می آید. مثل اینکه سنگهایش را با امیر واکنده است. صدای امیر نمی آید. آدم کم حرفی نیست. اما وقتی رو در روی پدر یا برادرهایم قرار می گیرد، کم حرف می شود. صدای به هم خوردن قاشق، در فنجان بلند می شود و به دنبالش، صدای پدر: - یک نکته مهم دیگر را هم باید بگویم. مهمترین دلیلی که دلم را به این پیوند نرم کرد، اصالتی بود که در پدر و مادرت دیدم. در یک نظر، فهمیدم خانوادهای که تو سر سفره آنها نشستهای، آدمهای نجیب و با شرافتی هستند. همین برای من، کافی است. می دانی که لاله، در زندگی خودش، چیزی کم ندارد. الحمدلله، خانوادهای هستیم که چه از نظر تحصیلات، چه از نظر مال و ثروت، موفق بوده ایم و خدا را هزار مرتبه، شکر! من لاله را، نه به مدرک تو می دهم، نه به مال و داراییات. من لالهام را به معرفتت می دهم؛ به نجابت و شرافتت. اگر روزی، از نظر مالی، دچار مشکل شدید، پدرت هست. روی من هم می توانی حساب کنی. مشکل مالی را، بالاخره می شود یک جور حل کرد. اما اگر - خدای نکرده - دخترم را از خودت برنجانی، و دل لاله از تو برگردد، عالم و آدم هم نمیتوانند میانه تان را بگیرند. امیر تک سرفه ای می کند و به حرف می آید: - جناب مشیری! مطمئن باشید که جای لاله، همیشه در قلب من است! پدر میخندد: - میدانم، پسر جان! میدانم که چقدر دوستش داری. اگر غیر از این بود، که این همه خرده فرمایشهای من و برادرهایش را تحمل نمی کردی. اما جوان! آنچه را که تو در آینه میبینی، من در خشت خام می بینم. در این شصت سالی که از خدا عمر گرفتم، تبهای تندی دیدم که به چشم بر هم زدنی، فروکش کرده اند. من از روزی می ترسم، که عشق پر شور و شر شما، به جاده یکنواختی زندگی بیفتد؛ آنجا که دیگر نه برورو، نه شکل ظاهر، نه پول و ثروت، نه علم و شهرت، هیچ کدام جلوه و جلای اولیه خود را ندارد. وقتی که زندگی روی واقعی خود را به شما نشان داد، وقتی با مشکلات ریز و درشت و ناملایمات و اختلاف عقیده ها و سلیقه ها رو به رو شدید، آن وقت است که عشق و عاشقیتان، به سنگ محک زده می شود. آن روز، فقط انسانیت و معرفت است که حرف اول و آخر را می زند. با این حرف پدر، سکوت سرد و سنگین، مثل دره عمیقی میانشان می افتد. لحظات به کندی می گذرد. بیرون، پت پنجره و در سرمای دی ماه، برف می بارد. ریز، پر پشت، آرام و بیصدا. اما من، پشت در اتاق پدر، از گرما می سوزم، و دانه های درشت عرق، از حاشیه موهایم سرازیر است. - تا به حال نپرسیده ام که آیا نماز می خوانی یا نه؟! لحن صدای امیر، گلایه مند است: چرا؟ به من نمی آید که آدم نمازخوانی باشم؟ پدر با آرامش جواب می دهد: خیر! می خواهم مطمئن شوم. می دانی، جوان! سالیان سال تدریس و برخورد با آدمهای مختلف به من آموخته که تنها محک مهم در شناسایی فهم و معرفت افراد، کرنش و تواضع و سپاس آنها، به درگاه خالقشان است. من عمیقاً نسبت به عقایدم پایبندم. فرزندانم هم که در عالیترین موقعیتهای شغلی و تحصیلی قرار دارند، هرگز در این امور تخطی نکرده اند. دلم می خواهد داماد آینده ام هم، در عقاید دینیاش، محکم و استوار باشد. باز هم سکوت .... سراپایم در انتظار شنیدن پاسخ امیر، لاله گوشی شده است. صدای برخورد فنجان با زیردستی و بعد میز شیشهای و به دنبالش، صدای امیر می آید: - ادعا نمی کنم متدین و کاملی هستم. شاید سهل ا نگاریهایی هم کرده باشم. اما به هر حال، من هم مثل شما، به اعتقاداتم، پایبندم. پدر قاطعانه می گوید: سعی کن هرگز در امر نمازت کوتاهی نکنی. چون انسانی که از یک سپاس و تشکر خشک و خالی، نسبت به خالق خود دریغ ورزد، شایسته اعتماد نیست. بگذار با اطمینان و آرامش، دخترم را به دستت بسپارم. صدای امیر، در گوشم طنین انداز می شود: - قول میدهم، جناب مشیری! قول میدهم؛ قول! شایان صدایم می کند. صدایش گرفته است و بغض آلود؛ مثل نیمه شب هایی که کابوس می بیند و مرا به کمک می طلبد. التماسی کودکانه، در طنین صدای معصومانه اش موج می زند: - مامان، مامان! از جا می پرم. قلبم به شدت می زند. خیز که برمی دارم، ملحفه سپید تخت، دور دست و پاهایم می پیچد و در اولین گام، به زمین می زنم. درد در تمام بدنم می پیچد. اما بی اعتنا به آن، خود را از چنگ ملحفه رها می کنم و به طرف در می روم. دستگیره سرد و آهنی در، جیرجیری می کند و باز می شود. نگاهم، گیج و گنگ، چهارگوشه سالن پذیرایی را می کاود. نور بیجان آباژور، سایه اشیای اتاق را روی دیوار بزرگ کرده است. از میان مبل و صندلیها، به سختی می گذرم. دستم، دیوار سرد اتاق را به دنبال کلید برق لمس میک ند. نور تند لامپ، چشمانم را می زند. چشم ریز می کنم و ساعدم را سایبان چشمان خواب آلودم می کنم: در ورودی بسته است، و زبانه شببند، محکم در قفل فرو رفته است. سینه ام به شدت بالا و پایین می رود. دانه های درشت عرق، از سر و رویم می ریزد. دهانم خشک شده و طعم تلخی می دهد. سکوتی تلخ و آزاردهنده، در فضای سرد آپارتمان خیمه می زند. هیچ کس آنجا نیست! افتان و خیزان، خود را به نزدیکترین راحتی می رسانم و به سنگینی، رویش رها می شوم. چیزی راه گلویم را بسته است و دارد خفه ام می کند. دکمه بالای پیراهنم را باز می کنم و گلویم را چنگ می زنم. بغض، گلوله ای آتشین، ازعمق سینه ام می جوشد و بالا می آید. صورتم را در میان دستها می پوشانم و می گذارم تا اشک، مثل باران، از چشمانم ببارد. گریه می کنم؛ بلند و با صدا؛ از ته دل و با تمام وجود. اما سبک نمی شوم. سوز دلم تمامی ندارد. انگار آتشی که با رختن آب، شعله ور شود. مدتها است که دیگر گریه، هیچ دردی از من درمان نمی کند. سردم است. دستها را دور بدن حلقه می کنم. حس می کنم روی قله کوهی تنها مانده ام. نه راه پیش دارم و نه راه پس. به هر طرف که قدم بردارم، می لغزم. راه گریزی نیست. تنها باید اوج بگیرم، تا از این تنگنا رها شوم. نگاهم در هاله ای از اشک، به سوی پنجره پر می کشد. آسمان نیمه تاریک شهر، در قاب پنجره، نزدیکتر و دست یافتنی تر از هر زمان، به نظر می آید. دلم می خواهد دنیا در همان حال، ساکن بماند. آفتاب، هرگز طلوع نکند، زمان نگذرد و من تا ابدیت، خیره به آسمان خاکستری رنگ سحرگاهی بمانم و هیچ چیز را حس نکنم: نه دوری و تنهایی را، نه دلتنگی و غربت را، و نه خانه سرد و خالی و بدون شایان را. وضو می گیرم و سجاده ام را در جای همیشگی، رو به پنجره باز می کنم؛ تنها جایی که وقتی می ایستم، مجسمه های ریز و درشت و پیکره های سنگی، تابلوهای پرنقش و نگار و ویترین های پرزرق و برق گوشه و کنار سالن، جلو دیدگانم، به رقص درنمی آید. اینجا، فقط من هستم و آسمانی که مرز پیوند من و همه تعلقاتم است: دینم، عقیدهام، سرزمینم، پدرم ... و خدایی که آن بالا، از پشت پاره ابرهای خاکستری نگاهم می کند. تصویر روشن و خیال انگیزی که از کودکی، در ذهنم حک شده و حاضر نیستم آن را، با هیچ چیز عوض کنم. می دانم که او، همه جا جاری و سیال است؛ درست مثل ابرهای پنبه ای ببینم، و نوازش نگاه سرشار از نور و روشنی اش را حس کنم. سلام پایان نماز را که می دهم، به سجده می افتم و دوباره بغض دلتنگیهایم را می شکنم. نماز، تنها چیزی است که برایم مانده است. اینجا، کیلومترها و فرسنگها دوتر از سرزمینم، در دل این همه شلوغی و ازدحام، میان آدمهای غریب، با رفتارهای عجیب و نامأنوس، که هنوز نتوانسته ام هضمشان کنم، در این اسارت روحیای که به سمت آینده مبهم کشانده می شوم، تنها چیزی است که هنوز از دست نداده ام! دانه ای اشک، بی وقفه از چشمانم فرو می چکد. مهر نمناک، عطر آشنایی را در فضا می پراکند: عطر تن شسته شده باغچه ها! مست می شوم. اشکهایم تمامی ندارد. چشمهای است که سر باز کرده است. می جوشد و بالا می آید. اما خیالم راحت است. دیگر امیر نیست که تا اشک در چشمانم لب پر می زند، لجش بگیرد و به زمین و زمان ناسزا بگوید: - فقط بلدی آبغوره بگیری. به تو یاد نداده اند که چطور خوش باشی و از زندگیات لذت ببری! گونه مرطوب و ملتهبم را روی مهر می گذارم. چشمانم را می بندم و نفس عمیقی میکشم. امیر جلو می آید و لگد محکمی به سجاده ام میزند. صدایش تیز و برنده است: - بس کن این امل بازیها را! مگر اینجا ایران است که این اداها را از خودت درمی آوری؟! سر از مهر برمی دارم. تمام بدنم می لرزد، و تپش قلبم، تند شده است: - حیا کن، امیر! مگر خدای تو، فقط در ایران بود که حالا دیگر، نه تو او را می شناسی و نه تصور می کنی که او، تو را می بیند. امیر به موهایش چنگ می زند و طول و عرض اتاق را می رود و می آید: - خسته شدم، لاله. خسته ام کردی. مثل مادربزرگها، شب و روزت شده موعظه و نصیحت اینجا نرو! آنجا نمان! این را نخور! آن را نپوش! این کار را بکن! آن کار را نکن .... مگر من بچه توام، که این قدر امر و نهی ام می کنی؟ بابا، به کی بگویم، به چه زبانی بگویم که دلم می خواهد آزاد باشم. خوش باشم. از زندگی ام لذت ببرم. نیامده ام اینجا، که شب و روزم را حرام «باید»ها و «نباید»های مسخره تو بکنم! درونم از درد، تکه تکه می شود. چشمان مرطوبم را به امیر می دوزم و نگاه از او نمی گیرم. چه بگویم به او، که حالا در نظرم، غریبه ای بیش نیست؟! نه. او را نمی شناسم. نه او را، و نه عقاید جدیدش را. نمی دانم امیر را کی، کجا و چطور گم کردم. فقط می دانم پایمان که به اینجا رسید، امیر مثل قطرهای، در دل تفکرات و فرهنگ جدید، بخار شد و به هوا رفت. این مردی که چنین مقابلم رجز می خواند، و خشم، مثل توفان، از عمق دلش می جوشد و بالا می آید و ویران می کند، امیر من نیست! - آدم ندیده ای، مگر؟ چرا این طور به من زل زده ای؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ باز سکوت می کنم. یک قطره اشک، از کنج چشمانم می چکد پایین. امیر، چند لحظه چشم در چشمم می دوزد و ناگهان، دیوانه می شود. - دیگر نبینم در این خانه نماز بخوانی، ها! فهمیدی؟! و می آید جلو و لگد دیگری به سجاده ام می زند. مهرم پرت می شود و محکم به دیوار می خورد. دیگر طاقت نمی آورم. از جا می پرم. چادر نماز، از روی سرم سرمی خورد و می افتد روی شانه هایم: - نه. نمی فهمم! نماز خواندن من، چه کار به تو دارد؟! سینه به سینه ام می ایستد: - فکر می کنی نمی دانم پای سجاده ات، گریه و زاری می کنی و از خدا برایم طلب عفو می کنی؟ تو نمک زخمم شده ای، لاله. مثل آینه دق، هر جا می روم، جلوم سبز می شوی. مگر من چه کار کرده ام که مثل آدمهای طاعون زده نگاهم می کنی؟! بغضم می ترکد. صدایم موج برمی دارد و می شکند: - چه کار نکرده ای؟ به بهانه درس خواندن و ادامه تحصیل، ما را کشانده ای اینجا. اما مثل آدمهای بی جنبه و کم ظرفیت، خودت را باخته ای. همه چیز را فراموش کرده ای: این که کی بودی، چه بودی، چه هدفی داشتی. همه چیزت را از دست داده ای: انسانیت، معرفت، غیرت ... همه چیزهایی که فکر می کردم سرمایه وجودی توست، و چقدر اشتباه می کردم! تو مثل بادکنکی بودی که به اشاره یک نوک سوزن، ترکیدی! و من، این را دیر فهمیدم؛ خیلی دیر! فکر می کنی نمی دانم با آن دوستهای بدتر از خودت، چه غلطها که نمی کنی؟! از تو و این افکار جدید و کارهای شرم آورت متنفرم. می فهمی؟ متنفر! امیر می لرزد. صورتش به کبودی می زند. نعره ای می کشد و با مشت، روی میز تلفن می کوبد. گوشی واژگون می شود و می افتد روی پایش. فریادی می کشد و گوشی را با پا پرت می کند. صدای شکسته شدن شیشه ویترین، مثل رعد در خانه می پیچد. - پس چرا نمی روی و راحتم نمی گذاری؟ پدر جانت که چشم به راهت است. برو کنج دلش بنشین و ما را هم خلاص کن. بگذار زندگیمان را بکنیم! داد می زنم: فکر می کنی به خاطر توست که مانده ام؟! خیر، آقا! من بدون شایان، هیچ جا نمی روم. زهر خنده اش، رعشه بر اندامم می اندازد: - به همین خیال باش، که شایان را بدهم دست توی عقده ای! پشت گوشت را دیدی، شایان را هم با خودت می بری! از دهانم می پرد: از تو شکایت می کنم. با همان نیشخند کج لبش، جواب می دهد: هر غلطی می خواهی، بکن! هر دویمان می دانیم، اگر اینجا ایران بود، محکوم اول و آخر، او بود. پدر، دوراندیشیها و محکمکاریهای لازم را کرده بود: طبق تعهد امیر در عقدنامه ،حق طلاق و حضانت فرزند یا فرزندان، با من بود. اما اینجا، آلمان بود، و قوانینش زمین تا آسمان با کشورمان تفاوت داشت. اینجا دستم به هیچ جا بند نبود. اما اگر می توانستم شایان را ببرم و پایم به ایران می رسید ... صدای گریه شایان، دلم را می لرزاند. به عقب برمی گردم. پسرکم را می بینم که به طرفم می آید. موهای قهوهای رنگ و خوش حالتش، درهم و آشفته است. زیر چشمان خواب آلودش، پف کرده است، و دانه های اشک، مثل مروارید، روی گونه های برجستهاش می غلتد . آغوش باز می کنم، اما قبل از اینکه او را بغل کنم و عطر نفسهای گرمش را به بر بکشم، امیر سد راهش می شود و او را بغل می کند. شایان دست و پا می زند و جیغ می کشد: مامان! قلبم تیر می کشد. می نالم: امیر! تو را به خدا بس کن. بچه ام را زجرکش نکن! امیر به طرف در آپارتمان می رود - مگر قرار نبود با هم برویم قایق سواری و اسکی؟ صدای شایان بغض آلود است: - مامان نمی آید؟ امیر، موهایش را نوازش می کند و پیشایاش را می بوسد: - به ما حسابی خوش می گذرد. گریه نکن! بی اختیار به دنبالشان کشیده می شوم. تازه متوجه چمدان امیر می شوم، که آماده، کنار در است. شایان با چشمانی خیس، از پشت گردن امیر، سرک می کشد و نگاهم می کند. در نگاهش چیزی است، که همه وجودم را می سوزاند. انگار چیزی در دلم می شکند و هزار تکه می شود. بغض راه نفسم را می بندد. در آخرین لحظه، قبل از آنکه امیر در را به هم بکوبد، دست بیجان و لرزانم را بالا می آورم و برای شایان، تکان می دهم. پسرم همانطور نگاهم می کند و دور می شود. پاهایم مثل دو تکه سنگ، از حرکت باز می ماند. در جا خشکم می زند. صدای مهیب به هم خوردن در، مثل غرش سهمگین ابرهای پاییزی، در سرم بانگ می زند و تکثیر می شود. صدای شایان را از دورها می شنوم: خسته، غمگین و بغض آلود: - ما...ما...ن! از جا می پرم. عرق سردی بدنم را پوشانده. دهانم خشک شده است و طعم گس می دهد. گیج و بهت زده، اطرافم را نگاه می کنم. آفتاب، سرزده و نور خاکستری سپیده، مثل موجی لغزان، از میان پرده به داخل اتاق سرک می کشد. سجاده ام، خیس و مرطوب است. چادر نمازم را از سر می اندازم و با بال چادر، خودم را باد می زنم. انگار هوا نیست. دارم خفه می شوم. سینه ام، به شدت بالا و پایین می شود. از جا می پرم و به طرف پنجره می روم. چادر، از روی شانه هایم سر می خورد و به دنبالم، روی زمین کشیده می شود. دستگیره آهنی پنجره را می گیرم و با فشار، هلش می دهم. سوز هوای سحرگاهی، همراه اکسیژن، وارد ریه هایم می شود. عمیق نفس می کشم. آرام می شوم. پیشانی داغم را به خنکای شیشه می چسبانم و چشمانم را می بندم. حالا، دیگر نفسهایم آرام و منظم شده است. اما قلبم، به شدت می زند. از جایی هنوز صدای چک چک آب می آید و عصبی ام می کند. به دنبال صدا، راه می افتم. به آشپزخانه سرک می کشم. شیر آب، محکم است. در دستشویی را با شتاب باز می کنم. سکوت .... به طرف حمام می چرخم. در که روی پاشنه می چرخد، صدای ریزش قطرات آب، بلندتر می شود. پرده وان را عقب می کشم. وان تا نیمه پر است، و قطرات آب، با فاصله از هم، در آن فرو می چکد. نگاهم روی اردک شناگر شایان خیره می شود؛ اردکی زرد، با نوکی نارنجی و چشمانی درشت و سیاه، مثل چشمان شایان! شایان را می بینم که درون وان نشسته و با صدا می خندد، دست و پا می زند و آب را به در و دیوار می پاشد: شالاپ، شولوپ ... شالاپ، شولوپ ... اردک روی آب، بالا و پایین می شود. شایان کوکش می کند و می گذاردش روی آب، تا بچرخد. اردک دور شایان می گردد و صدا می کنم پسرم از ته دل می خندد. صدای چک چک آب می آید. اردک پلاستیکی، بی صدا، کنج وان کزکرده است. یکباره حس تنهایی، روی دلم سنگینی می کند. من اینجا چه می کنم؟! میان این ساختمانها و آسمان خراشهای سنگی و غول آسا، در میان این بزرگراهای پیچ در پیچ و کوههای سر به فلک کشیده، در این چهاردیواری سرد و ساکت و بی روح، فرسنگها دور از سرزمینم، خاکم، عزیزانم؟! فقط من هستم و تنهایی نفرت انگیزی که همیشه از آن می ترسیدم. سکوت، مثل ممی سنگین، در خانه پیچیده است و آزارم می دهد. چشمان لبریز از اشک و نگاه معصومانه شایان، حتی برای یک لحظه، از برابر چشمانم دور نمی شود. آه، خدای من! چطور می توانم از پسرم، از پاره تنم، از تنها امیدم دل بکنم و بروم؟ مگر می شود؟! مگر امکان دارد؟! حس بدی دارم؛ حس راننده ای که تمام طول یک جاده را، اشتباه آمده، و دیگر راه برگشتی ندارد! بعد از یک هفته اسارت و تنهایی در چهاردیواری آپارتمان وقتی مطمئن می شوم که امیر، فعلاً قصد برگشتن ندارد، بالاخره خودم را راضی می کنم که قدم به خیابان بگذارم. دیگر در خانه، چیزی برای خوردن پیدا نمی شود. ژاکت بلند سرمه ای رنگم را به تن می کنم و روسری سفید رنگم را، زیر چانه، گره کوچکی می زنم. سوار آسانسور می شوم و هر طبقه که پایین تر می روم، دلشوره ام هم بیشتر می شود. بعد از چهار سال زندگی در بن، هنوز ار تنها بیرون رفتن می ترسم. قدم به خیابان که می گذارم، فکر می کنم صدها چشم به من خیره شده است. بی آنکه سرم را بلند کنم، نگاهم را می دوزم به سنگفرش قرمز پیاده رو، که خیس و نمناک است. دقایقی قبل، باران زده بود. اینجا، همیشه ابری و بارانی است. کم پیش می آید که آسمان، صاف و یک دست، بی ابر باشد. حالا هم هوا ابری است؛ سرد و غبارآلود. اما دیگر باران نمی آید. پیچ خیابان را که می گذرانم، به محله مورد علاقه ام می رسم. اینجا، خبری از آپارتمانهای بلند نیست. در پناه دیوار کوتاه خانه های ویلایی و باغچه های نرده کشیده شده شان، می گذرم. دیوار تمام خانه ها، سراسر پوشیده شده است از مو چسب. باغچه ها، همه سرسبز و مرطوب اند. عطر آشنای خاک نمناک، فضا را معطر کرده است. برای لحظه ای، خورشید از حصار ابرها بیرون می آید، و آفتاب، بی رنگ و مات، می تابد. اما ابر سیاهی که در دل من لانه کرده است، خیال رفتن ندارد! دلم برای دیدن شایان، برای تنگ در آغوش کشیدنش، برای نوازش موهایش، پر می زند. این، بیرحمانه ترین کاری بود که امیر می توانست انجام دهد. هیچ ترفند دیگری، تا این اندازه رنجم نمی داد و به مرز جنون، نمی کشاندم؛ یک شکنجه کامل و تمام عیار! رگه های ابر، دوباره روی خورشید را می گیرند. از روبه رو، مردی نزدیک می شود. چشمان گستاخش را هب من دوخته، و لبخند کریهی، روی لبهایش بازی می کند. می روم به سمت راست پیاده رو، تا راه را برایش باز کنم. مرد، موهای بلندش را روی شانه ریخته، و تیشرت قرمزی به تن دارد. نگاه از او می گیرم و بر سرعت قدم هایم، اضافه می کنم. در چند قدمی ام، مرد می کشد به چپ، تا سینه به سینه ام شود. می لرزم. خشم مثل دریایی، از عمق وجودم می جوشد. کنار می روم. نباید درگیر شوم. تنها هستم. ممکن است مست باشد، یا دیوانه. اما مرد، گستاخانه دستم را می گیرد و می کشد. جیغ می زنم؛ بلند و با تمام وجود. مرد عقب می کشد و با چشمان دریده و سرخش، فریاد می کشم: برو گمشو، خوک کثیف! و می دوم. همه نیرویم را در پاهایم می ریزم و فرار می کنم. نفسم به شماره می افتد. قلبم دارد از جا کنده می شود. ساق های هر دو پایم، بی حس شده اند و تیر می کشند. اما نمی توانم بایستم. انگار دستی مرا، با تمان قدرت به جلو هل می دهد. به خیابان اصلی که می رسم، دیگر نمی توانم ادامه بدهم. می ایستم و تکیه به دیوار سرد و سنگی خانه ای، به عقب برمی گردم. از مرد، خبری نیست. صدای نفسهایم را می شنوم: بلند، نامنظم و منقطع .... ناگهان به گریه می افتم. بی آنکه از عابران خجالت بکشم، بلند گریه می کنم. چند نفری که از آنجا می گذرند. سرد و بی اعتنا نگاهم می کنند. دیدن این صحنه ها، برایشان عادی است؛ عادی تر از جریان هوای اطرافشان. مردی، بلند آواز می خواند و گیتار می زند. زن مسنی از کنارم می گذرد. خیره نگاهم می کند و ابروهای نازک و قیطانیاش را بالا می اندازد. بغضم را فرو می خورم و صورتم را پاک می کنم. انگشتانم را روی گونه های داغ و ملتهبم می گذارم. چشمانم را می بندم و سعی می کنم بر خودم مسلط شوم. صدای گیتار، تمام خیابان را برداشته است. تن خسته و لرزانم را از دیوار جدا می کنم و افتان و خیزان، راه می افتم. نمی دانم به کجا می روم. مقصدی ندارم. آمده بودم هوایی بخورم، تا در آن آپارتمان، فسیل نشوم. اما انگار هوای خفه و دم کرده آپارتمان، سازگارتر است! ضعف و گرسنگی، اذیتم می کند. نمی دانم از دیروز است که چیزی نخورده ام، یا پریروز. حساب و کتاب روزها، از دستم در رفته است. از میوه فروشی، چهار عدد سیب سرخ می خرم و پاکت به دست، به طرف پارک مرکزی به راه می افتم. رو به روی راین، روی نیمکت چوبی سبز رنگی می نشینم و خیره می مانم به قایقهای روی آب. امیر و شایان هم با قایق اجاره ایشان، از روی این آبها گذشته اند، و رفته اند. انگار شایان را می بینم که هیجان زده، روی قایق ایستاده و دست تکان می دهد. بغض، راه گلویم را سد می کند. سیبی از پاکت در می آورم و گاز می زنم. تکه های سیب را با لقمه های بغض، فرو می دهم. داغی اشک به چشمانم می دود. با سر آستین، چشمانم را پاک می کنم. نباید گریه کنم. گریه، دیگر سبکم نمی کند. آتش سینه ام را شعله ورتر می کند. انگار صدای پدر را می شنوم که زیر گوشم زمزمه می کند: «صبور باش، لاله من! صبور!» سرم را بلند می کنم، رو به آسمان ابری و غبارآلود. پس کجاست، این خدای من؟ از پشت کدام پاره ابر نگاهم می کند؟ او که می داند چه می کشم؛ که ذره ذره می سوزم و آب می شوم. پس چرا به داد من نمی رسد؟! چرا کمکم نمی کند تا از این تردید، از این شک و دو دلی رها شوم؟ نامه پدر، مقابل چشمانم می آید، و سطر آخرش، که کوبنده است و قاطع: «فردا، هیچ عذری از تو پذیرفته نخواهد بود!» زیر لب نجوا می کنم: «می دانم. خودم هم می دانم! اما پسرم را چه کنم؟ او را به که بسپارم؟» پاره ابرها، به آرامی در سینه کش آسمان می لغزند و گهگاه، نور ملایم و بیجان آفتاب، از میانشان سر می زند. بلندتر از قبل، ادامه می دهم: اگر فردا بگویم به خاطر پسرم نتوانستم، بریدم، ماندم تا او را از دست ندهم، عذرم را نمی پذیری؟ آخر خودت او را، به این شیرینی و عزیزی، به من دادی و مهرش را در جان و دلم گذاشتی. صدایم می لرزد و موج برمی دارد و می شکند: - و تازه .... اگر از پاره تنم دل بکنم و بروم، او چه می شود؟ فردایش، آینده اش .... نمی شود یکی لنگه امیر؟ یا حتی بدتر از او؟! آدم بی ریشه و بی اصل و نسبی که حتی تو را نمی شناسد! آخ، خدای من! بگو ... بگو که من، چه کنم؟! رودخانه در نگاهم موج برمی دارد. دانه های اشک، یکی پس از دیگری، روی شیب گونه هایم سرازیر می شوند. شاید نباید هرگز اجازه می دادم، پایمان به آنجا برسد. باید بیشتر از این پافشاری و سماجت می کردم. حق با پدر بود. نباید تسلیم امیر می شدم. اما دیگر چه باید می کردم؟ از چه راهی باید وارد می شدم؟ به چه چیز متوسل می شدم، تا امیر را از تصمیمش منصرف کنم ... در اتاق باز می شود، و امیر، با چهره ای درهم و خسته وارد می شود. روزنامه را پرت می کند روی کاناپه، دمپایی هایش را می پوشد و کتش را پرت می کند روی میز. شایان، تازه شیرش را خورده و سیر، با لبخندی رویایی، به خواب رفته است. در اتاقش را می بندم و به طرف امیر می روم: - سلام! پاسخم را تنها با سر تکان دادنی می گیرم: - خوب، چی شد؟ توانستید کاری بکنید؟ مثل بشکه باروت، منفجر می شود: - خراب شود این مملکت بی قانون و بی در و پیکر! انگشتم را روی بینی ام می گذارم و نگاه به اتاق شایان، می گویم: یواش تر! تازه خوابیده. امیر خود را روی راحتی رها کرده، پاهایش را دراز می کند: - مرتیکه عوضی! هر چه برایش توضیح می دهم، باز حرف خودش را می زند: همه فکر می کنند برگه امتحانشان، کاملترین برگه است! احمق! فکر می کند دروغ می گویم. هر چه گفتم، قبول نکرد برگه ام را بازبینی کنند. می پرسم: بقیه چه؟ - هیچ! صبح تا حالا تحصن کرده بودیم جلو وزارت بهداشت. یک شکواییه هم به امضای همه، فرستادیم برای قوه قضاییه. اما هیچی به هیچی. مثل روز روشن است که در آزمون تخلف کرده اند. احمقها! نکرده اند لااقل شاگردان ممتاز دانشکده را - برای ظاهرسازی هم که شده - نمره قبولی بدهند. همه را از دم، رد کرده اند. آن وقت، اسامی کسانی را به عنوان پذیرفته شده در آزمون تخصصی اعلام کرده اند که چپ و راستشان را از هم تشخیص نمی دهند. یکی شان را خوب می شناسم. پزشکی آزاد خوانده. اما پارتی دارد. گردنش به این کلفتی ... و دستهایش را تا جایی که میت واند، از هم باز می کند. صورتش سرخ شده، و چانه اش می لرزد. می خواهم آرامش کنم، اما نمی دانم چطور - ببین، امیر جان! فقط تو نیستی که. حق خیلی ها ضایع شده. باید ببینیم، چه می شود! امیر ناگهان منفجر می شود: من مثل خیلیها نیستم، که بگذارم توهین و تحقیرم کنند. اجازه بدهم هر کس و ناکسی، با شخصیت و اعتبار علمی ام بازی کند. من سرم را می دهم، اگر آزمونم را خراب کرده باشم. مطمئنم نمره حد لازم را می آورم. باید برگه ام را بازبینی کنند. نگرانی، مثل خوره به جانم افتاده است: - اگر زیر بار نرفتند؟! امیر می جوشد: یا خودم را می کشم، یا آنها را. با دهانی نیمه باز و چشمانی گشاد، نگاهش می کنم: - امیر! ... برای چند لحظه سکوت می کند. خیره، نگاهم می کند. دارد سبک و سنگینم می کند. از چشمانش می خوانم، که حرفی برای گفتن دارد. نفسی بیرون می دهد و با لحنی آرامتر از قبل می گوید: می رویم از این مملکت خراب شده می رویم. می رویم جایی که برای شخصیت آدم، برای فهم و درکش، قدر و اعتبار قایل باشند. دلم فرو می ریزد. سمت چپ سینه ام تیر می کشد و نفسم را می گیرد. انگار زیر پایم، چاهی عمیق سر باز می کند. همیشه از همین می ترسیدم. مدتها بود که می دانستم امیر، دل به رفتن دارد؛ از وقتی که یکی دو تا از دوستان صمیمی اش رفتند. به صراحت نگفته بود. اما من از کنایه های گاه به گاه و معنی دارش فهمیده بودم. - جدی نمی گویی، امیر! امیر خود را روی راحتی جا به جا می کند. سیگاری از جیبش در می آورد و روشن می کند. چشمهایش، زیر دود خاکستری سیگار، تنگ و صورتش سخت بی احساس و سرد است. - چرا! کاملاً جدی می گویم. جلوش، بر زمین زانو می زنم: اذیتم نکن، امیر! نگاهش تلخ است: _ تو اذیتم نکن! با بغض می گویم: می فهمی چه می گویی! سرش را جلو می آورد و خیره در چشمانم می گوید: تو نمی خواهی من پیشرفت کنم؟ دلت نمی خواهد، به جایی برسم؟ تخصصم را بگیرم و برای خودم، کسی شوم؟ سر تکان می دهم. به پشتی تکیه می دهد: - خوب! پس همه چیز، حل است! به سختی می گویم: من .... چطور .... می توانم .... از اینجا .... دل بکنم؟ صدایش، تیز و گله مند است: - نگو از اینجا، بگو از پدرم! بغضم را فرو می خورم: - چه فرقی می کند؟ بلند می گوید: فرق می کند. خیلی هم فرق می کند. موضوع این است که تو، بعد از سه سال زندگی مشترک، هنوز پدر جانت را به من ترجیح می دهی! حس حسادت، باز در وجودش شعله ور شده است؛ مثل همیشه. امیر همیشه پدر را به چشم رقیب خود می بیند. نمی تواند بفهمد که عشق و علاقه من به او و پدرم، از یک جنس نیست و نباید آنها را با هم بسنجد. اما غرور و خودخواهی مردانه اش، به او اجازه را نمی دهد که درک درستی از موضوع داشته باشد. از میان غبار نازک دود نگاهم می کند. زیر نگاه خیره و عصبی اش، احساس ناراحتی می کنم. دانه های اشک، آرام آرام روی گونه هایم سرریز می شود. پک محکمی به سیگار می زند و دودش را با حرص بیرون می دهد. تلخ می گوید: این اشکها هم مال من نیستند. مال پدر جانتان است! از ته دل می نالم: امیر! صدایش، باز بالا می رود: امیر، بی امیر .... اگر شکایتمان به جایی رسید، و نتایج واقعی آزمون را اعلام کرند، که هیچ. وگرنه، من کسی نیستم که بگذارم به این راحتیها، حقم را بخورند و بگویند «برای سال، دیگر بیشتر تلاش کنید!» می روم جایی که قدرم را بدانند. جایی که راحت زندگی کنم و درس بخوانم و برای گرفتن حقوق واقعی ام، این قدر به دست و پا نیفتم! تو هم اگر خواستی، اگر دوستم داشتی، اگر برای من و شایان و زندگیمان ارزش قابل بودی، همراه من می آیی .... چهار سال قبل، به خاطر شایان نبود که از عزیزانم دل کندم و راهی غربت شدم. به خاطر امیر هم بود، که آن روزها، با همه وجود دوستش میداشتن. دلتنگیها و گلایه های گاه به حقش را درک می کردم و در بعضی موارد، حق را به او می دادم. وقتی زمزمه عزیمتش به آلمان بالا گرفت، همه سعی و تلاشم را کردم و به هر دری زدم، تا منصرفش کنم. اما همه، بی فایده بود. چرا که امیر، تصمیم خود را گرفته بود. اما امروز، دیگر به خاطر امیر نیست که این همه رنج و عذاب و تنهایی را تحمل می کنم. امیر، دیگر برای من مرده است. من این مردی را که شایان «پدر» می نامد، نمی شناسم. امیر من، مردی با غیرت و با اخلاق بود. شاید هم این، تصور من بود؛ تصور باطل از مردی که میدان نداشت. شرایطی پیش نیامده بود که خود واقعی و ذات حقیقیاش را در محک آزمون بگذارد، مثل شناگر ماهری، که آب پیدا نکرده باشد! از وقتی به آنجا آمده بودیم، عادت کرده بودم و یاد گرفته بودم، تغییر و تحولات عجیب و باور ناپذیر امیر، را تحمل کنم. زمان، مثل سنگ آسیابی سنگین، روح و روانم را مانند دانه های گندم آرد کرد، و حقیقت رفته رفته، با تمام تلخی اش، در برابرم خودنمایی می کرد. امیر، این بود که می دیدم، نه آن کسی که می شناختم. و این تلخترین تجربه جبران ناپذیر سراسر زندگی ام بود! نسیم خنک غروب هنگامی که از جانب راین می وزد، قطرات داغ اشک را روی صورتم می خشکاند. نگاهم را به امواج ریز رودخانه می دوزم که در وزش نسیم، روی هم می لغزند و پیش می روند. هوا، کم کم رو به تاریکی می رود تا شهر، در سکوت و سرما، به خواب پاییزی فرو رود. باید برگردم؛ به خانه ای سرد، خاموش، بی روح و .... بدون شایان! پدر، لب از لب برنمی دارد. انگار روزه سکوت دارد. چین و چروکهای صورتش، عمیقتر و پررنگتر از قبل، به نظر می آید. نگاهمان که برای یک لحظه در هم گره می خورد، چیزی ته دلم فرو می ریزد، نگاهش، پر از گلایه و غم است. حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم، تا این سکوت تلخ را بشکنم. به پشتی تکیه می دهم و نگاهم را از میان شاخه های پر شکوفه انار، به آسمان می دوزم که مخملی یکدست، سیاه است. قرص کامل ماه، وسط آسمان می درخشد. عطر یاس لمیده بر دیوار آجری حیاط، آمیخته در عطر شب بوها، فضا را برداشته است. جیرجیرکی در دل تاریکی، یکریز و بی وقفه می خواند. دلم فشرده می شود. همه این زیبایی ها، در نظرم رنگ و بوی غم دارد. دل به دریا، می زنم، تا مهر سکوت را بشکنم: - چه کار باید بکنم، پدر؟ مثل آدمهای خواب زده، تکانی می خورد و به خود می آید. تا به حال پدر را این طور آشفته و پریشان ندیده ام. طور عجیبی شده است. انگار نه می بیند و نه می شنود. گیج است؛ مثل آدمهای مسخ شده! چانه ام می لرزد. بغض آلود می گویم: پدر! چرا حرفی نمی زنید؟ به خدا، من لای منگنه ام! نمی دانم چه کار باید بکنم! لبهای خشکیده پدر، به سختی از هم جدا می شود. صدایش گرفته است: - قرارمان این نبود! جوابی ندارم؛ برای سوالی که حرف دل من هم بود. - فکر می کردم از روز اول، سنگهایم را با امیر واکنده ام. حتی تصورش را هم نمی کردم که بخواهد تو را، این قدر از من .... دور کند! کلمه «دور» را چنان ادا می کند، که دلم می لرزد. حتی نمی توانم فاصله شهر رویاهای امیر را با اینجا تصور کنم. اشک در چشمانم جمع می شود. در حالی که همه سعی ام را می کنم تا بر لرزش چانه و صدایم غلبه کنم، می گویم: کمکم کن، پدر! به خدا، خیلی سعی کردم. اما نتوانستم منصرفش کنم. سرسخت است. می شناسیدش که ... پدر می کوشد که خشمش را رام کند: - آدم که نباید با یک شکست، درجا بزند! امسال نشد، سال دیگر در آزمون شرکت کند. نمی خواهم کار امیر را توجیه کنم. اما می دانم که تا حدی، او هم حق دارد: - اگر آزمون را خوب نداده بود، یا اگر تلاشش را نکرده بود، این طور به هم نمی ریخت. او مطمئن است که در آزمون، تخلف کرده اند. پدر، صاف در چشمانم نگاه می کند: - گیرم که کارشکنیهایی هم باشد - که البته در همه جای دنیا هست - این، دلیل موجهی برای ترک وطن نیست! انگشتان هر دو دستم را روی گیجگاهم فشار می دهم. سرم درد می کند. حال خوشی ندارم. بعد از دعوای مفصل دیشب با امیر، حالا دیگر حوصله جر و بحث با پدر را ندارم: - بله! حق با شما است. اما فقط این نیست که ... چند مورد دیگر هم پیش آمده، که افراد با توان علمی و عملی پایین تر از امیر را به او ترجیح داده اند. موقعیتهایی بوده که در آن، رابطه بیش از ضابطه دخیل بوده است. بعد هم شرایط استخدام و کار در مناطق محروم و حقوق و مزایا و هزار مشکل دیگر، که برای پزشکان ما هست، همه و همه، دلسردش کرده. امیر هم کسی نیست که زیر حرف زور برود. می خواهد جایی برود، که قدر علم و توانایی افراد را بدانند. پدر به طعنه می گوید: مثلاً فکر می کند آنجا، حلوا حلوایش می کنند و روی سر می گذارندش؟ - نه. می خواهد آنجا ادامه تحصیل بدهد. تخصصش را بگیرد و برگردد. همین! پدر، آشفته می گوید: همین؟! به همین سادگی؟! خوب، چه عجله ای داشت؟ زن نمی گرفت. می رفت فتح دنیایش را می کرد، بعد به فکر زن و زندگی می افتاد! به اعتراض می گویم: پدر! .... صدایم می شکند. اشک از چشمانم سرازیر می شود. بغض سنگینی، راه نفسم را بند آورده است. می دانم که پدر، تاب دیدن اشکهای مرا ندارد. صدای او هم می لرزد: - فکر مرا نمی کنی، لاله؟ من بی تو، چه کنم؟ حتی فکرش، دیوانه ام می کند. حرف یک روز و دو روز نیست که ... چند سال است؛ یک عمر ... وای، خدای من! عذابی سختتر از این برایم نداشتی؟ دست پدر را در دست می گیرم و فشار می دهم: - فکر می کنید، برای من راحت است؟ شما اگر فقط از من دور می شوید، من گرفتار غربت می شوم. از شما جدا می شوم. از این خانه، از این شهر ... جایی می روم که نه همزبانی دارم و نه حتی یک دوست و آشنایی. رنج و عذاب من، خیلی دردناکتر از درد و غصه شماست. پدر با التماس می گوید: خب، نرو! قبول نکن! پافشاری کن! نمی تواند مجبورت کند. نه قانون این اجازه را به او می دهد، نه تعهد خودش. حضانت شایان هم که با توست. مطمئن باش اگر مجبورش کنی، ناچار است قبول کند. سرم را با یأس تکان می دهم. آه پرسوزی از عمق سینه ام پر می کشد و بالا می آید: - نه پدر. نمی توانم! - چرا؟! خیره می شوم به حوض و عکس ماه، که در زلال آب نقره ای رنگش شناور است. غم، مثل پنجه ای فولادی، گلویم را فشار می دهد. درمانده ام که چه بگویم به پدر؟ بگویم که امیر، به شما حسادت می کند؟! بگویم که در عشق و علاقه من نسبت به خودش، دچار تردید شده است؟! بگویم که مرا سر دو راهی گذاشته تا ببیند، بین شما و او، کدام را انتخاب می کنم؟! بگویم که امیر، از این همه علاقه و نزدیکی ما، به تنگ آمده است و می خواهد از هم جدایمان کند؟! نه. نمی توانم پدر را با تلخی این حرفها عذاب بدهم. نمی خواهم شخصیت امیر را، در نظرش بشکنم و خوار و کوچکش کنم. امیر، دوستم دارد. اگر دوستم نداشت، حسادت نمی کرد. این، شدت و علاقه امیر را می رساند که مرا، تمام و کمال، برای خود می خواهد. - پدر جان! من امیر را، زندگی ام را، دوست دارم. همانقدر، که شما را .... هر چند برایم خیلی سخت است. حتی فکر یک روز دوری از شما دیوانه ام می کند. اما ناچارم. شرایطی است که پیش آمده. امیر فکر می کند آنجا بهتر می تواند پیشرفت کند. من هم نمی توانم و نمی خواهم که مانع پیشرفت او شوم. شما هم برایمان دعا کنید. دعا کنید تحمل این چند سال دوری و غربت، برایم آسان شود. دست پدر را بالا می آورم. قطرهای اشک، از روی گونه ام تا زیر چانه راه باز می کند و آرام، روی دست پدر می چکد. سرم را پایین می آورم و بوسه ای روی دست سرد پدر می نشانم. پدر هم خم می شود و موهایم را می بوسد. بعد سرم را میان سینه می گیرد و می فشارد: - آخ، لاله ... لاله من! آغوش پدر، عطر همیشگی خود را دارد. عطری گرم؛ عطری مهربان؛ عطری آرام! چشمانم را می بندم و آرزو می کنم این لحظه، در ابدیت ضرب شود. دلم می خواهد برای همیشه، در همان حال بمانم. کاش می شد زمان را متوقف کرد، تا همان جا، برای همیشه، آرام بگیرم! صدای گریه شایان، از اتاق بلند می شود. از خواب بلند شده و گرسنه است. شیر می خواهد. باید بروم. صدای پدر، از پشت گوشی تلفن، پیر و خسته است. هر بار که با هم حرف می زنیم، احساس می کنم صدایش، شکسته تر و ناآشناتر از قبل می شود. انگار چیزی، راه گلویش را بسته است. می پرسم: حالتان خوب است؟ چند ثانیه ای طول می کشد تا صدایم به او برسد. بغضم را می خورم و نفسم را به شدت بیرون می دهم تا مانع ریزش اشکهایم شوم. صدای گرفته و غم زده پدر، در گوشی می پیچد: - شما چطورید، لاله جان؟ رو به راهید؟ تمام تلاشم را به کار می برم، تا صدایم نلرزد: - وحید .... وهاب .... بچه هایشان .... آنها چطورند؟ حرفهایمان، همه پرت و پلاست. نمی فهمیم چه می گوییم و چه می شنویم. سوالهایمان، همه بی جواب می مانند. چون همه اینها بهانه اند؛ بهانه ای تنها برای شکستن سکوت و شنیدن صدای یکدیگر! مکث پدر، از فاصله زمانی رسیدن صدا در خطوط تلفنی تهران - بن، طولانی تر می شود. صدایش می کنم، تا مطمئن شوم هنوز ارتباط بر قرار است. می گوید: دیگر خوب جا افتاده اید؟ جوابش را کامل می دهم، تا خیالش راحت شود. می گویم همه چیز عالی است. آپارتمانمان در طبقه چهاردهم برجی در خیابان اصلی، با لوکسترین و مدرنترین وسایل زندگی، پر شده است. شایان به آمادگی می رود و آنجا، موسیقی، شنا و ژیمناستیک کار می کند. زبان آلمانی یاد می گیرد و با بچه های آنجا، حسابی جور شده است. مربیاش که یک زن بلند قد مو بور است، از استعداد و پیشرفت شایان، خیلی تعریف می کند. اغلب عصرها، سه تایی می رویم پیاده روی، تا پارک مرکزی و کنار راین. شام را بیرون می خوریم. شایان، حسابی به ماهی برشته با سس گوجه و چیپس خردلی، علاقه مند شده و یک پرس کامل می خورد. بعد از شام، قدم زنان برمی گردیم خانه. شایان، معمولاً ساعت ده می خوابد، تا صبح از سرویس جا نماند. پدر حرفم را قطع می کند: امیر ... امیر چه می کند؟ در موج توفنده تردید، گرفتارم. مکثی می کنم و دو دل می گویم: خوب است. دارد زبان آلمانی یاد می گیرد. با یکی دو تا از دوستانش، می خواهند یک کار و کاسبی، راه بیندازند. سکو ت؛ سکوتی پر رمز و راز؛ سکوتی تلخ و دلهره آور .... پدر، قاطعانه سکوت را می شکند: - کارهای دانشگاهی را پیگیری کرد؟ مدارکش را ارائه داد؟ به نقطه نامعلومی از فضای مقابلم خیره می مانم. ذرات گرد و غبار، در ستون روشنی از نور، زیر پنجره اتاق، معلق اند؛ درست مثل من! هنوز، نه! می گوید اول باید زبان آلمانی را خوب یاد بگیرد. بعد هم ... می خواهد از نظر مالی، کاملاً! رو به راه شود، تا وقتی درگیر درس شد، مشکلی نداشته باشیم! صدای پدر دو رگه می شود: - مگر من و پدرش نیستیم؟ دو - سه سال درس خواندن، که این حرفها را ندارد. هفت - هشت ماه است که رفته اید، آقا هنوز مدارکش را هم ارائه نکرده، تا بررسی شود! می مانم. جوابی ندارم. حداقل جواب قانع کننده ای ندارم، که پدر را توجیه کنم. می گویم: امیر! ما که برای همیشه، اینجا ماندنی نیستیم! قرارمان هم این نبود که بیایی و کار و کاسبی راه بیندازی. چرا این قدر این دست و آن دست می کنی؟ چشمان درشت و بیحاتش، تنگ می شود و با یک نگاه، سبک و سنگینم می کند: - بد است که همین اول کاری، شانس در خانه مان را زده؟ می گویم: فکر می کنم یادت رفته که ما، برای چه آمده ایم اینجا! دستی به موهای انبوه و درهمش می کشد و دلخور می گوید: زنهای مردم، از موفقیتهای شوهرانشان بال درمی آورند. آن وقت تو، مدام بهانه میگیری! - بهانه چیست، امیر؟ نباید بپرسم کی می روی سراغ درس و دانشگاهت؟! می بینی که هنوز زبانشان را خوب یاد نگرفته ام! با نرمی می گویم: خیلی خوب! پس همه وقت و انرژی ات را بگذار روی همین کار. دیگر کار و کاسبی و باز کردن کافه و این حرفها چیست؟ از کوره در می رود: - که تا آخر کار، زیر منت پدر جانت باشیم، و خرج زندگیمان را ایشان بدهد؟! می گویم: خودش می خواهد. این طوری، خیالش راحت تر است. به خودت هم گفت که نمی خواهم دغدغه مالی داشته باشی. فقط برو و بچسب به درست! - به به! چه پدر زن سخاوتمندی! چه داماد بی عرضه و مفت خوری! با اعتراض می گویم: امیر! جوابم را نمی دهد. پاکت ذرت برشته را خالی م یکند در آب استخر پارک، و مرغابی ها، پر سر و صدا، دور ذرتها جمع می شوند. شایان، با شادی دست می زند و بالا و پایین می پرد. امیر برمی گردد و روی نیمکت چوبی می نشیند. مرغابی ها جیغ و داد می کنند. صدایشان، همه جا را برداشته است. شایان، کنار استخر می نشیند و خرده های ذرت روی زمین ریخته را، یکی یکی، داخل آب می اندازد. به امیر نگاه می کنم. مثل مجسمه ای سنگی، نگاهش را به رو به رو دوخته، دستها را دور سینه گره زده، و پاها را روی هم انداخته است. به طرفش می روم. نگاهم نمی کند. روی نیمکت می نشینم: - امیر! تو چرا این طوری فکر می کنی؟ چرا اینقدر نسبت به پدرم منفی هستی؟ بی آنکه نگاه از رو به رو بگیرد، سرد جواب می دهد: تو نمی فهمی برای یک مرد، چقدر سخت است که خرج زندگی اش را پدر زنش بدهد! - این مورد، استثناست. برای همیشه که نیست. بعدها، وقتی مدرکت را گرفتی و رو به راه شدی، جبران می کنی. به طرفم می چرخد: - وقتی راهی پیدا شده که بتوانی دستت را توی جیب خودت بکنی، چرا باید از آن بگذری؟! می گویم: این راه، هر قدر هم که خوب و عالی باشد، باز هم از تو انرژی می گیرد. زمان می گیرد. ما اینجا آمده ایم، فقط و فقط به خاطر درس تو، نه هیچ چیز دیگر! نگاه ماتش را به صورتم می دوزد: - درس و دانشگاه فرار نمی کنند. من نمی خواهم موقعیت به این خوبی را از دست بدهم. کمی صبر کنی، همه چیز درست می شود. حرصم می گیرد: - تا کی باید صبر کنم؟ زهرخند تلخی تلخی روی لبهایش خانه می کند. - دلت هوای پدر جانت را کرده؟ از کوره درمی روم: - مسخره نکن، امیر! من فقط می خواهم تو به قول و قرارت پایبند باشی. همین! - من به قول و قرارم، پایبند می مانم، اگر که تو این قدر حرفهای دیکته شده پدر جان را به گوش من نخوانی و کمی هم به من اعتماد کنی! داد می زنم: چرا این قدر «پدر جان»، «پدر جان» می کنی؟ ما داریم حرف خودمان، را می زنیم! از جا بلند می شود. رو به رویم می ایستد و چشم در چشمم، بلند می گوید: برای اینکه، اینجا هم از دست این لوس بازیای تو در امان نیستم. اینجا هم همه فکر و ذکر و حرفت، پدرت است. حتی اینجا هم نمی توانی زندگی ات را در من و شایان خلاصه کنی، نه کس دیگر. از جا می پرم. صورتم داغ و ملتهب ، می سوزد. انگار زیر پوستم، آتش شعله می کشد: - بس کن، امیر! دست از این حسادت احمقانه ات بردار. چشمهایت را باز کن. خوب ببین! اگر اینجا، کیلومترها دورتر از پدرم، کنار تو ایستاده ام، اگر از خانه و شهر و علایقم دل کنده ام، فقط و فقط به خاطر تو بوده، نه کس دیگر. این را بفهم! به طرف شایان می روم. بلندش می کنم و در آغوش می گیرمش. شایان با چشمان گرد و وحشت زده اش نگاهم می کند، و وقتی راه می افتم، دست و پا می زند. دلش نمی خواهد از مرغابی ها جدا شود. جیغ و دادش که بلند می شود، محکمتر در آغوش می گیرمش. به سرعت راه می افتم. صدای امیر را از پشت سرم می شنوم. بی اعتنا به او، از چهارراه می گذرم. باران، نم نم می بارد. کلاه کاپشن شایان را بر سرش می کشم. سنگفرش قرمز پیاده رو، خیس و لغزان است. انعکاس نور چراغ ماشینها، روی آسفالت خیس خیابان می رقصد. به ساختمانمان که می رسیم، باران تندتر شده است. دکمه آسانسور را می زنم و قبل از آنکه در بسته شود، امیر با شتاب، خودش را داخل اتاقک می اندازد. پاچه های شلوار جینش، خیس است، و قطرات باران، بارانی کرم رنگش را هاشور زده است. قطرات آب، میان موهای بلند و مشکی اش می درخشد. ابروهایش درهم است، و نگاهش به زمین. حواسش آنجا نیست. آسانسور، با موسیقی ملایمی بالا می رود و طبقه چهاردهم می ایستد. زودتر از امیر، خود را به آپارتمان می رسانم و کلید را در قفل می چرخانم. شایان را که حالا در آغوشم خوابیده، به اتاقش می برم. کاپشنش را درمی آورم و روی تخت، می خوابانم. پاورچین از اتاقش می برم. کت بلندم را از جالباسی آویزان می کنم. امیر با همان بارانی خیس، روی کاناپه نشسته و انگشتها را میان موهایش، چنگ زده است. به آشپزخانه پناه می برم. قرص آرام بخشی می خورم و لیوان آب را سرمی کشم. قهوه جوش را از برق درمی آورم و به اتاقم می روم. در تاریکی اتاق، لبه تخت می نشینم و صورتم را در میان دستهایم پنهان می کنم. از این بحثهای تکراری، از این بگومگوهای بی نتیجه و جنگ و دعواهای بی حاصل، خسته ام. از سکوت تلخ مهر، بیزارم. دلم نمی خواهد در سرمای زمهریر غربت، با تنها همزبانم هم قهر باشم. اما امیر، راه و بیراه با من قهر می کند. می داند چقدر دلم می گیرد. می خواهد مرا به زانو دربیاورد. میخ واهد تسلیم شوم. می خواهد اقرار کنم که پدر را، بیشتر از او و زندگی ام دوست دارم. اما نمی داند که اشتباه می کند. حماقت می کند. با این رفتارهای بچگانه و قضاوتهای نادرست، فقط ابهت و وقارش را کم می کند. کاری می کند که عشقش در گوشه قلبم، به یک تصویر گنگ و مبهم بدل شود. چشمانم را که از حصار دستها بیرون می کشم، امیر را می بینم. رو به رویم ایستاده است و خاموش، نگاهم می کند. لب فرو بسته، اما هایهوی درونش را از برق نگاه و رنگ به رنگ شدن چهرهاش حس می کنم. مقابلم زانو می زند. دست سردم را می گیرد و خیره در نگاهم می ماند. نگاهش تلخ است؛ به تلخی سکوتش. زیر نگاه خیره و مداومش، احساس ناراحتی می کنم. بالاخره لب باز می کند: - اگر راست می گویی، اگر کمتر از پدرت دوستم نداری، این قدر بهانه نگیر! بگذار کاری برای خودم دست و پا کنم، تا محتاج هیچ کس نباشم. بگذار خودم، برای زندگیمان تصمیم بگیرم. این قدر حرفها و پند و اندرزها و دستورهای پدرت را به گوش من نخوان! حداقل اجازه بده، این مدتی که اینجا هستیم، فقط و فقط، به هم فکر کنیم. سکوت می کنم. قطرهای اشک، از گوشه چشمانم می چکد پایین. چهره شکسته پدرم، در نگاهم موج برمی دارد و محو می شود. - لاله، من می دانم که تو و پدرت، چقدر به هم وابسته اید. اما یک مرد، نمی تواند چنین چیزی را بپذیرد. نمی تواند عشق زنش را، با دیگری تقسیم کند. حتی اگر آن دیگری، پدرش باشد. لاله! باور کن که من دوستت دارم. می خواهم تا اینجا هستیم، خوش باشیم و از زندگی لذت ببریم. درسم را هم می خوانم. اما بگذار کمی جا بیفتیم. بگذار زبانم را یاد بگیرم. دستم هم که به جایی بند باشد و از زیر بار منت پدرت بیرون بیایم، بهتر می توانم دل به درس بدهم. اگر واقعاً دوستم داری، ثابت کن! کمتر از دلتنگی و برگشتن حرف بزن! بگذار باور کنم که تو هم دوستم داری! چاره ای ندارم. امیر حرفم را نمی فهمد. هر چه می گویم، از آن تعبیری نادرست و غلط می کند. اینجا هم فقط امیر را دارم. نمی توانم با او بجنگم؛ جنگی که حاصلش، فقط قهر است و تلخی. باید تن به تقدیر بسپارم. هیچ چاره ای ندارم؛ هیچ چاره ای! دستش را به گرمی فشار می دهم. لبخند کمرنگی روی لبهایش می نشیند. نفس راحتی می کشد و زیرلب زمزمه می کند: ممنون! حیاط، پر گل و درخت است؛ سبز و سرخ. عطر بهار نارنج و اطلسی ها و یاس ها، همه جا را برداشته است. آفتاب، پاک و زلال، روی دانههای سرخ و یاقوتی انار می تابد. پدر لب حوض نشسته است و با شیلنگ، باغچه را سیراب می کند. مادر، زیر سرسبزترین و پربارترین درخت انار، روی چهارپایه کوتاهی ایستاده است و انارهای سرخی را که از فرط رسیدگی ترکیده اند، یکی یکی می چیند و داخل سبد می گذارد. می روم روی لبه کوتاه حوض. دستها را به طرفین، از هم باز می کنم و با احتیاط قدم برمی دارم؛ قدمهایی کوتاه و لغزان. تعادلم را به سختی حفظ می کنم. پدر، حواسش به من نیست. مادر هم. چند گام دیگر برم یدارم. نگاهم پرمی کشد به سوی مادر، که حالا چند شاپرک سپید، دور سبد انارهایش بال و پر می زنند. یکی از شاپرکها، خود را به نسیم می سپارد و پیش می آید؛ نزدیک و نزدیکتر. خوب که نگاهش می کنم، شاپرک نیست. یک قاصدک سفید پنبه ای است، با پره های نازک و لغزان. می خواهم بگیرمش. پدر همیشه می گوید، قاصدکهای سرگردان، با خود خبر خوشی دارند. دست دراز می کنم. می خواهم قاصدک را در میان مشتم بگیرم و زیر پره های صدفی اش زمزمه کنم: سلام من را به مادرم برسان! مادر برمی گردد و نگاهم می کند. لبخند شیرین و روشنی روی لبهایش نشسته است. حرف دلم را شنیده است و با نگاهش می گوید: دخترکم! من که اینجا هستم. اما نه! مادر نیست. رفته است. سالهاست که رفته است. تا آنجا که دیگر نمی توان برگشت؛ تا آسمان هفتم. رفته و حسرت در آغوش کشیدن و بوییدن و بوسیدنش را برای همیشه بر دلم گذاشته است. دستم را درازتر می کنم. قاصدک دور انگشت اشاره ام می چرخد. انگار به آن بوسه می زند. ناگهان تعادلم را از دست می دهم. پایم می لغزد و می افتم توی آب. پدر را می بینم، که از جا می پرد. من، وسط حوض دست و پا می زنم. بالا و پایین می روم و قلپ قلپ آب می خورم. پدر فریاد می زند. دهانم را که باز می کنم، یک عالم آب وارد حلقم می شود و راه نفسم را می بندد. صدای پدر، از دورها می آید: - لا ... له ... می روم پایین. پایین تر و باز هم آب می خورم. عمق حوض، انگار که بی انتهاست. تمامی ندارد. می خواهم دوباره مادر را ببینم. تقلا می کنم و دست و پازنان، دوباره می آیم روی آب. نگاهم پر می کشد روی چهارپایه زیر درخت، که حالا، فقط سبدی پر از انار روی آن است، و صدها شاپرک و قاصدک سپید، رویش می چرخند. دستهایم از سرشانه سست می شوند. چیزی در دلم فرو می ریزد و آرام، زیر آب کشیده می شوم. پایین و پایینتر ... دیگر تقلایی برای بالا آمدن نمی کنم. خود را در آب رها می کنم تا فرو روم. اما هر چه پایینتر می روم، صدای پدر را بلندتر و رساتر از قبل می شنوم. دیگر صدایم نمی کند. پدر، اذان می گوید: بلند و واضح. صدایش در گوشم می پیچد و در وجودم، طنین انداز می شود. از جا می پرم. هنوز صدای پدر در گوشم است؛ به همان وضوح و روشنی. دانه های درشت عرق، روی پیشانی ام سرازیر است. پتو را از رویم کنار می زنم و در تاریک و روشن اتاق، به ساعت دیواری نگاه می کنم. شب از نیمه گذشته است. آب دهانم را به سختی پایین می دهم. گلویم خشک و به هم چسبیده است. به سنگینی یک کوه، از تخت بلند می شوم. افتان و خیزان، خود را به پنجره می رسانم. بارش می کنم. نسیم خنک نیمه شب، به سر و رویم می خورد. شهر در تاریکی و سکوت و سرمای پاییزی، به خواب رفته است. به آسمان نگاه می کنم. یک ستاره در دل تاریکی، راه می کشد. رشته درخشنده نقره ای رنگی، دنبال خود باقی می گذارد، و خودش ناپدید می شود. محو می شود. غیب می شود. دنباله اش هم، می رود و در دل سیاه آسمان فرو می رود. آسمان بدون مهتاب، با آن رنگهای درهم و برهم گرم و سرد، که نه نشانه صبح است و نه شب، دلتنگی هایم را زیادتر می کند. به حمام پناه می برم. اردک شایان را در دست می گیرم و زیر دوش می روم. قطرات آب، ب ا شدت، بر سر و رویم می ریزد. اردک را روی قلبم می گذارم و از ته دل، زار می زنم. اردک را می بوسم. عطر شایان در وجودم موج می زند. «آخ، پسرکم! پسرک بی گناهم ! اگر تو را اینجا رها کنم، آینده ات چه می شود؟ نمی شوی یکی لنگه پدرت؛ پوچ و توخالی؛ پست و بی هویت؛ بی نام و نشانی که به هیچ کجا، تعلق ندارد؛ نه به اینجا، نه به سرزمینش، نه به دین و آیینش؛ معلق بین زمین و هوا؟! آن وقت، من شریک جرم آینده مبهم و گناه آلود تو نمی شوم؟!» اشکهای داغم، با قطرات آب درهم می آمیزد. چشمانم را می بندم و اردک را می بوسم: یکبار، دوبار، صدبار .... چهره «قدسی» - مادر امیر – در خیالم نقش می بندد؛ تکیده و درهم. نگاه لبریز از التماس و تمنایش را به چشمانم می دوزد و شکسته می گوید: لاله جان! من همین یک پسر را دارم. تو را به خاک مادرت، او را از من جدا نکن! فقط نگاهش می کنم. در سرم هیاهویی است. قدسی تکرار می کند: من طاقت این همه دوری را ندارم. اینجا؟ آلمان کجا؟ می دانم که دیگر، سالی یک بار هم به من سر نمی زند. چانه ام می لرزد. با بغض می گویم: یعنی شما، واقعاً فکر می کنید که من، مایل به رفتنم؟ و اشک، امانم نمی دهد. قدسی، هاج و واج نگاهم می کند. بهت زده می گوید: یعنی امیر، خودش این تصمیم را گرفته؟ خودش خواسته که برود؟! در میان باران اشک می گویم: به خدا، من راضی به رفتن نیستم. پدرم هم راضی نیست. امیر من و شایان را مجبور به رفتن کرده است! صدای قدسی، گنگ و درهم، در ذهنم می پیچد: - امیر همه زندگی من است. جان من است. عمر من است. او را با یک دنیا آرزو بزرگ کرده ام. امیر من، پسر من ... چشمانم را باز می کنم. اردک شایان، در دستم می لرزد. چشمان درشت و سیاه پسرم، با آن لبخند شیرین و دوست داشتنی اش، از برابر چشمانم دور نمی شود. صدای خنده اش را می شنوم، که کودکانه و معصومانه، از ته دل قهقهه می زند. راستی، چه ضمانتی دارم که شایان را با یک دنیا امید و آرزو بزرگ کنم، و او، همان معامله ای را که امیر با مادرش کرد، با من نکند؟ اگر من به پای شایان بمانم و به خاطر داشتن او، از همه چیزم بگذرم: تن به خواسته های امیر بدهم، همرنگ او بشوم، دینم را بفروشم و دنیایم را تباه کنم، فردا که شایان بزرگ شد و یکی شد مثل پدرش، آن وقت من، حسرت امروز از دست رفته و بر باد داده ام را نمی خورم؟ جمله پایانی نامه پدر، قاطع و کوبنده، در سرم بانگ برمی دارد: - اگر به خاطر شایان، روی اعتقاداتت پا بگذاری و از خطر قرمزها بگذری، هرگز عذرت پذیرفته نخواهد بود! شیر آب را میچ رخانم. آب، با فشار بیشتری بر سر و رویم می بارد. بدن سست و کرختم را در آب وان رها می کنم. آب تا چانه ام بالا می آید. بخار و گرمای مطبوع آب، از ضعفم می کاهد. نفس عمیقی می کشم. اردک روی آب، شناور است. کوکش می کنم. اردک با موسیقی ملایمی، روی آب می گردد. داغی اشک به چشمانم می دود. قلبم تیر می کشد و می سوزد. حس تنهایی و بیچارگی، روی دلم سنگینی می کند. دلم می خواهد همین حالا، شایان را در آغوش بگیرم. همین حالا ... حوله ام را می پوشم و بند کمرش را محکم می کنم. سردم است. بدنم مورمور می شود، و می لرزم. دستها را دور بدن حلقه می کنم و به اتاق شایان پناه می برم. همزمان با بازکردن در، صدای زنگوله آویخته به در، بلند می شود. کلید برق را می زنم. در روشنایی اتاق، عروسکهای ریز و درشت پولیشی آویزان از در و دیوار و سقف اتاق، همگی به من، زل می زنند. شایان هم از توی قاب عکس روی دیوار به من نگاه می کند. با گامهایی لرزان، به طرفش می روم. عکس را همین چند ماه قبل، در دامن کوه گرفتیم. شایان با نیم تنه و کلاه ملوانی، روی یک تخته سنگ ایستاده، و با چشمان درشت و سیاهش، به لنز دوربین، چشم دوخته است. چشمان معصوم او، از پشت شیشه قاب، ملتمسانه نگاهم می کند. دست دراز می کنم تا قاب نگاهم چرخ می خورد. در و دیوار، با پوسترهای رنگی، اسباب بازیهای ریز و درشت، ویترین، چراغ خواب، تخت، پرده ستاره باران و اسب چوبی، همه و همه، در قاب چشمانم می آیند و می روند و می چرخند. روی تخت می افتم. در صدایی می کند و باز می شود. امیر است. دلخور و عصبی: - تو که هنوز حاضر نشدی! کوتاه و سرد، جواب می دهم: چرا. حاضرم. امیر، با شک براندازم می کند: - با این لباسها می خواهی بیایی؟ یک لحظه یادم می رود چه پوشیده ام. با تردید، به لباس تنم نگاه می کنم: - ایرادی دارد؟ امیر جلو می آید و در کمد را باز می کند. چنان پر شتاب، که کمد می لرزد: - این همه لباس برایت خریده ام. آن وقت، تو با این لباس مسخره، می خواهی به مهمانی جرج بیایی؟! لباسهای تنگ و کوتاه و رنگارنگم را، یکی یکی از رخت آویز درمی آورد و روی تخت، می اندازد: - این .... این .... این یکی ... این به این قشنگی! .... برمی گردد و خیره در چشمانم می گوید: خیلی بی سلیقه و امل هستی! چیزی در دلم می جوشد و وجودم را می سوزاند و آتش می زند: - من با لباسها، از در این خانه، بیرون نمی روم. - چرا؟ «چرا»یش رنگ و بوی خشم و نفرت و استیصال دارد. می داند جر و بحث، بی فایده است. مرا می شناسد. اما چون اصرار به بردن من دارد، خودش را به آن راه می زند. - با این لباس بلند و تیره و آن روسری مسخره ات، می خواهی مرا دست بیندازی، یا خودت را؟ می پرم وسط حرفش: - من که از اول گفتم نمی آیم. تو اصرار می کنی. دفعه اولت که نیست. خوب این بار هم،تنها برو! جلو رویم زانو می زند. چشمانش به سرخی می زند: - یک بار گفتم امشب، تو هم می آیی! دیگر حرف نباشد. بلند می گویم: پس به لباسم ایراد نگیر! کلافه می گوید: تو چرا نمی فهمی، لاله! اینجا آلمان است؛ مهد آزادی. ایران نیست. اینجا اگه همرنگ دیگران نباشی، تابلو می شوی. انگشت نما می شوی. اینجا همین طوری اش هم، به خاطر انگِ ایرانی بودنمان، در فشار هستیم. دیگر نمی توانیم هر غلطی که می خواهیم بکنیم و به ساز خودمان برقصیم! مثل اسپند روی آتش، از جا می پرم: _ غلط را تو می کنی که غیرتت را بالا کشیده ای و یک لیوان آب هم رویش! حالا ایرانی بودنت، مایه شرم تو شده؟ مرا بگو که فکر می کردم، اگر دین و ایمانت می لنگد، حداقل شرف مردان ایرانی، در خونت هست! خم می شوم و نیم تنه قرمز چسبانی را که امیر هفته قبل، از روی مدل لباس رقاصه کاباره شان برایم خریده، برمی دارم و جلو رویش می گیرم: _ غیرتت کجا رفته، امیر؟ تو از من می خواهی این را بپوشم و جلو چشمان کثیف و هرزه دوستان آلمانی ات، رژه بروم؟ صدای امیر، به خشم بلند می شود: _ چی شده! می ترسی تو را بخورند؟ نترس! این چیزها، اینجا عادی است. اینها چشم و دلشان سیر است. آن قدر هم متمدن و بافرهنگ هستند، که آزادی و راحتی را حق زن می دانند! لباس را پرت می کنم روی تخت. سینه به سینه امیر می ایستم. تپش قلبم، بدنم را به لرزه انداخته است. چشمان امیر هم سرخ سرخ است. رگ گردنش بیرون زده است، و لبهایش به کبودی می زند. با نفرت می گویم: اگر تمدن و آزادی این است که مثل حیوانها رفتار کنم، من می خواهم همان امل و عقب افتاده بمانم. امشب هم با تو، هیچ جا نمی آیم! امیر نعره می زند: غلط می کنی! دستش در هوا بلند می شود و سیلی محکمی روی گونه ام می نشاند. بانگ سیلی، با صدایی در عمق دهلیزهای تاریک مغزم، درهم می آمیزد: - خیالتان راحت باشد، جناب مشیری، جای لاله همیشه در قلب من است .... جای لاله .... در قلب من .... در قلب من .... برای چند لحظه گیج و منگم. سوزش شدیدی، زیر پوست صورتم، شعله می کشد. دستم را روی گونه ام می فشارم. دل به دریا می زنم و بلند می گویم: بزن .... بزن که حقم است. حق من است که این همه سال، تحملت کردم. به خاطر خودخواهی هایت، از خیلی چیزها گذشتم. چشمانم را به روی خطاهایت بستم و همه چیز را به جان و دل خریدم، تا عشقم را به تو ثابت کنم؛ عشقی را که لایقش نبودی! به بهانه درس خواندن، مرا از پدرم، خانواده ام، خاکم جدا کردی و کشاندی اینجا. اما خیلی زود خودت را باختی. خودت را گم کردی. عوض شدی! با این حال، باز هم صبر کردم؛ به امید اینکه شاید روزی، این رنگ و لعاب ها و بازیچه های فریبنده، دلت را بزند. گفتم شوخی نیست. هفت سال به پای درس و رشته اش زحمت کشیده، بالاخره سرش به سنگ می خورد و برمی گردد سر خانه اولش. یادش می آید که برای چه اینجاست! اما افسوس که هر چه می گذشت، تو به اندازه سالها، از گذشته ات، از خودت، فاصله می گرفتی و در منجلاب مثلاً آزادی اینجا، فرو می رفتی. آنقدر، که دیگر امیدی به نجاتت نیست. فکر نکن نمی دانم در آن کاباره لعنتی، چه غلط هایی می کنید. فکر می کنی چون خودم را در این چهاردیواری حبس کرده ام، از هیچ چیز خبر ندارم؟ فکر می کنی نمی دانم در پارتی ها و دوره های شبانه تان، در سفرها و معاملات و هزار کوفت و زهر مار دیگرتان، تن به چه خلافها و کثافت کاری ها که نمی دانید، به اسم تمدن، فرهنگ، آزادی ... زمانی فکر می کردم، تو جوان با استعدادی هستی که حقت است از امکانات و پیشرفتهای علمی اروپا استفاده کنی. اما دیر شخصیت اصلی ات را شناختم؛ یک آدم پوچ کم ظرفیت تو خالی! حیف .... حیف که دیر شناختمت! امیر برایم کف می زند. نیشخند زهرآلودی روی لبهایش بازی می کند و خشم فرو خورده ای، در طنین صدایش موج می زند: - براوو .... براوو .... سخنرانی غرایی بود. من اگر خدای تو بودم، شش دانگ بهشت را، یکجا به نامت می زدم! به سختی لب باز می کنم: - کارت به جایی رسیده که حتی خدا را هم مسخره می کنی؟! داد می زند: بس کن، دیگر! انگار خدا را برای خودش خریده ... نخیر، خانم! ما هم به خدا اعتقاد داریم. اما دلیل ندارد حتماً مسلمان باشیم و دولا و راست شویم، تا خدا را قبول داشته باشیم که. اگر این طور باشد، بقیه دینها یعنی کشک! من زده ام که زندگی کنم و از زندگی ام لذت ببرم، نه این که لای منگنه باشم و همه عمرم را صرف بکن و نکن های الکی و کورکورانه احمقهایی مثل تو بکنم! تو هم نمی فهمی. درک نمی کنی که حق داری از زندگی ات لذت ببری و خوش باشی. مثلاً در خانواده فرهنگی بزرگ شده ای. فقط یک مشت خرافات و اراجیف، کرده اند توی کله ات! مثل آدمهای تارک دنیا، نشستهای یک گوشه و کارت شده نماز و دعا و گریه و زاری. اگر دین شما این است، آقا، ما نخواستیم. اشک از چشمانم می جوشد و تمامی ندارد. نمی دانم چه بگویم. حوصله بحثهای بی نتیجه و بی حاصل را ندارم. حوصله کش و واکش را ندارم. خسته ام؛ آنقدر خسته، که دلم می خواهد تا آخر دنیا، فقط بخوابم. روی تخت می نشینم. صورتم را میان دستها می گیرم و بلند گریه می کنم. امیر هم عصبی و پریشان، چند ناسزا نثارم می کند. ادکلن ها و مجسمه های ریز و درشت میز توالت را پرت می کند و می شکند. در اتاق را محکم به هم می کوبد و می رود. نوازش دستهای گرم و کوچکی، روی شانه هایم مین شیند. مثل برق گرفته ها برمی گردم. شایان است نمی دانم کی به اتاق ما آمده است. چشمان وحشتزده و نگرانش، به من دوخته شده است. به سرعت اشکهایم را پاک می کنم. نمی دانم چه بگویم. خرس پشمالوی محبوبش را که «بامزی» صدایش می کنیم، از دستش می گیرم. آن را جلو شایان تکان می دهم و با بغض می گویم: سلام، آقاشایان .... به شما نگفته اند بدون اجازه، نباید به اتاق پدر و مادرتان بروید؟ من که خرسم، این چیزها را می دانم! شایان، بامزی را از دستم می قاپد و خودش را در آغوشم رها می کند. می لرزد. صورتش سرد است. دستهایش یخ کرده، و ترسیده است. حرف نمی زند. محکم در بغل می فشارمش و موهای سیاهش را بوسه باران می کنم. دستم به بامزی می خورد. مرطوب است. با عجله، صورت شایان را بالا می گیرم. قطرات اشک، مثل دانه های درشت مروارید، روی گونه های کوچکش می غلتد. می لرزم. بندبند بدنم، در حال از هم پاشیدن است. تا به حال گریه خاموش و بی صدای پسرم را ندیده ام. آتش در دلم شعله می کشد. با بغض می گویم: گریه نکن، پسرم! گریه نکن! و هق هق بلند گریه ام، اتاق را پر می کند. دهمین روز بی شایان را به پایان میر سانم. انگار هزار سال است که از پسرم دورم. انگار سالهاست که ندیده امش. فکر دیدن و در آغوش کشیدنش، به یک رویای دور می ماند. مثل دیوانه ها در خانه قدم می زنم. طول و عرض سالن پذیرایی را می روم و می آیم. از پله های مرمری اتاقهای خواب، بالا و پایین می روم. در اتاقها چرخی می زنم و باز، برمی گردم سرجایم، کنار پنجره. تنها حسن این آپارتمان سرد و بی روح، همین پنجره بزرگ رو به آسمانش است. هیچ ساختمان دیگری، در چشمان داز پنجره، به ارتفاع ساختمان ما نیست، و من می توانم از طبقه چهاردهم، تا دورها را ببینم. کوههای سپیدپوش که در خط افق، دورادور شهر را دربرگرفته اند، افق که حالا به سرخی می زند، و آسمان خاکستری، که همیشه پر از پاره های ابر است. آسمان، تنها جایی است که وقتی به آن نگاه می کنم، احساس بیگانگی و غربت نمی کنم. اگر چه آسمان اینجا، همیشه ابری است و مه آلود است و با آسمان ایران فرق دارد، اما هر چه هست، تنها مرز مشترک من و تعلقاتم است. غیبت امیر و شایان، طولانی شده است. فکرش را هم نمی کردم که امیر، ده روز تمام، مرا تنها، رها کند و برود. هر چند دیگر هیچ چیز از او بعید نبود. من، رفتارها و تغییرات باور ناپذیرتر از این را هم به چشم خود دیده بودم. چهار سال زندگی در بن، به من یاد داده بود که هر چیز عجیب و غیرممکن را، حداقل از جانب امیر، ببینم و بپذیرم و باور کنم! گرسنگی، باز از خانه بیرون می کشدم. عصر است، و خیابانها، شلوغ. نسیمی که از جانب رودخانه می وزد، هوای خنک و مرطوب و شرجی را در فضا می پراکند. صدای موسیقی، در میان صدای طبل و بوق شیپورها، همه جا را برداشته است. روز یکشنبه است، کارناوال شادی، در شهر راه افتاده است. دلقکها با لباسهای رنگارنگ و صورتهای مسخره شان، روی تریلر کارناوال می رقصند و کف می زنند و به سوی جمعیت، گل، شکلات و توپهای رنگی پرت می کنند. بچه ها، شادمان، در حالی که دنباله بادکنکهای رنگی و بزرگ را در دست دارند، همراه بزرگترها، اطراف کارناوال را گرفته اند. کارناوال، آرام آرام، طول خیابان را طی می کند، و جمعیت، پا به پایش می رود. پشت میله های پارک، روی سکوی سیمانی می نشینم و به آنها نگاه می کنم، که چه سرخوش و بی خیال اند. انگار هیچ غمی ندارند و همه دنیایشان، در همان ساعت و همان لحظه و همان رقص آواز و خنده، خلاصه می شود. کارناوال، کنار میدان بزرگ مرکزی، در ضلع شمالی پارک می ایستد. یکی از دلقکها، در قفس چوبی را باز می کند، و دستهای کبوتر سفید، رو به آسمان پر می زنند. جمعیت کف می زند و هورا می کشد. به دنبال کبوترها، صدها بادکنک رنگی هم در زمینه خاکستری آسمان بالا می رود. از دیدن این منظره زیبا، بچه ها جیغ می کشند و شادی می کنند. صدای هیاهوی جمعیت، در سرم می پیچد. به طرف استخر پارک می روم. کارناوال شادی، پارک را هم خلوت کرده است. روی نیمکتی می نشینم و نان باگتی از پاکت در می آورم. نان، ترد و داغ و تازه، است و من، گرسنه. حسابی می چسبد. وقتی سیر می شوم، نان دیگری در می آورم. آن را تکه تکه می کنم. می روم کنار استخر و تکه های نان را درون آب می ریزم. زودتر از اردکها، ماهیها سرخ و سیاه ریز و درشت، دور نانها جمع می شوند و آنها لب می زنند. کمی بعد هم اردکها، با آن چشمان تیله ای و منقارهای نارنجی شان، پر سر و صدا به سمت خرده نانها حمله می کنند. اگر شایان بود، حالا حتماً سر سفید و گرد اردکها را نوازش می کرد و می خواست که بغلشان کند. دلم می گیرد. چیزی از عمق وجودم، می جوشد و بالا می آید. ابرهای خاکستری آسمان دلم، باز از راه می رسند. چرا پدر به من زنگ نمی زند؟ بعد از نامه ای که برایش نوشتن و جوابی که برایم فرستاد، هیچ تماسی با هم نگرفته ایم. من خجالت می کشم و نمی توانم با پدر حرف بزنم. می ترسم که اگر زنگ بزنم و صدای او را بشنوم، نتوانم خودم را کنترل کنم و فقط گریه کنم. و او .... او چرا زنگ نمی زند؟! برای یک لحظه، یک لحظه کوتاه، از ذهنم می گذرد: نکند امیر، تلفن را قطع کرده باشد؟ از جا می پرم و به سرعت می روم. خیابان، خلوت است. جمعیت، همراه کارناوال رفته اند. صدای گنگ و نامفهوم موسیقی، از دورها به گوش می رسد. هوا رو به تاریکی است. با شتاب، کوچه ها را پشت سر می گذارم. توی آسانسور، به نفس نفس می افتم. تنم داغ است و یکپارچه، می سوزد. در آپارتمان، زوزه کشان روی پاشنه می چرخد. آپارتمان، سرد و تاریک است. کلید برق را می زنم و به طرف تلفن می روم. میز عسلی را که جلو می کشم، دو شاخه تلفن را می بینم که روی زمین افتاده است. وا می روم. برای همین است که این تلفن لعنتی، ده روز است که روزه سکوت گرفته است. امیر بی رحم، سنگدل، نامرد! داغی اشک به چشمانم می دود. اینها را که از قبل می دانستم: بی رحمی و سنگدلی و نامردی اش را. هیچ کدامشان تازه نبود. هیچ کدامشان عجیب نبود. اشک، امانم نمی دهد، و آهه ای پر سوز و گداز، یکی یکی از عمق سینه ام پر می کشند و بالا می آیند. دو شاخه را به پریز می زنم. گوشی را برمی دارم و روی نزدیکترین راحتی، وا می روم. همینطور که شماره ها را یکی یکی می گیرم، آرام اشک می ریزم. صدای بوقهای کوتاه و منقطع که در گوشی می پیچد، ضربان قلبم، تند می شود. اشکهایم را با سر آستین پاک می کنم و منتظر می مانم. دو بوق، سه بوق ... به پنجره نیمه تاریک نگاه می کنم. ذهنم در هم است، و به سختی می توانم حساب کنم که حالا در تهران، ساعت حوالی ده شب است. تلفن، پنجمین بوق را می زند، که کسی گوشی را برمی دارد. از شدت هیجان، چانه ام می لرزد، و اشک، دوباره از چشمانم سرریز می شود. صدای مهربان اما خسته و تکیده پدرم، در گوشی می پیچد: - بله؟ با بغض جواب می دهم: پدر جان! صدای پدر، از شادی می لرزد و هیجان زده می گوید: لاله .... لاله من .... تویی؟! دیگر نمی توانم حرف بزنم. فقط لبم را می گزم، تا هق هق گریه ام بلند نشود. صدای پدر، گله مند است: - تو که مرا نصفه جان کردی، لاله! چرا گوشی را برنمی دارید؟ کجایید، این چند روزه؟ لرزان می گویم: تلفن قطع بود. من خانه بودم. پدر مکثی می کند و با تردید می پرسد: شایان خوب است؟ کجاست؟ باز بغض، باز اشک، باز لرزش چانه: - با امیر .... رفته اند .... سفر ... برای چند لحظه، سکوت در گوشی می نشیند. کمی بعد، صدای خسته و دلگیر پدر بلند می شود: - تو را ... در آن خانه .... تنها گذاشته و رفته؟! بغضم می شکند: بله! و بلند گریه می کنم: - پدر ... ده روز است که شایان را ندیده ام. دیگر چیزی نمی شنوم. فقط می بارم، بلند و با صدا. نجوای پدر، دلم را بیشتر آتش می زند: - نامرد! صدای پدر، خیلی پیر و شکسته شده است. یک سال می شود که همدیگر را ندیده ایم. اما انگار، به اندازه قرنها، پیر و تکیده شده است. - لاله .... لاله من .... نامه ات را که خوانده ام، مرگ را به چشمانم دیدم. عزیز دلم .... تو در تمام این مدت در غربت، با چنین مردی زندگی می کردی و صدایت درنمی آمد؟! چرا حرفی نمی زدی؟! چرا به من چیزی نمی گفتی؟! چرا این قدر کوتاه آمدی؟! به سختی لب باز می کنم: - به خاطر شایان. فقط به خاطر شایان. سکوت. پدر هیچ نمی گوید. بغضم را به زحمت فرو می خورم و ادامه می دهم: خودم که هیچ وقت لطف و نوازش مادر را ندیدم. همیشه حسرت دیدن و در آغوش کشیدنش را داشتم. هر وقت بچه ای، مادرش را صدا می زد، از ته دل می سوختم. دلم می خواست من هم مادری می داشتم تا صدایش می کردم. سرم را در سینه اش می گذاشتم و برایش درد دل می کردم. اما این حسرت ناتمام، برای همیشه بر دلم ماند. نمی خواستم این قصه، برای پسرم هم تکرار شود. نمی خواستم که او هم، بیمادربزرگ شود، و حسرت بی مادری، بر دلش بماند. پدر هم گریه می کند. این را از طنین نفسهایش می فهمم. - می فهمم، لاله، می فهمم. حق داشتی، عزیزم. حق داری. اما کار تو، به جایی رسیده که دیگر فقط از خودت نمی گذری. داری به خاطر شایان، مجبور به کارهایی می شوی، که اصل اعتقاداتت را زیر سوال می برد. دین ما، خط قرمزهایی دارد، که خودت بهتر از من می دانی. هیچ بهانه ای برای گذشتن از آنها پذیرفته نیست. حتی عشق مقدس مادرانه ای که خدا، در قلبت گذاشته است. در میان هق هق گریه می گویم: پدر! بگو چه کنم. به خدا، نمی دانم چه باید بکنم. دوراهی سختی است! خیلی سخت؛ خیلی. پدر، آه پرسوزی می کشد و بغض آلود می گوید: وحید و وهاب که از موضوع خبردار شدند، می خواستند بیایند آنجا. من نگذاشتم. به سختی راضیشان کردم که قدری صبر کنند. من دیگر آفتاب لب بامم، لاله. اگر خواستی برگردی، به خاطر من نیا. به خاطر پسرت هم نمان. فقط رضای کسی را در نظر بگیر، که بیشتر و بهتر از همه، از دل تو و رنجی که می کشی، آگاه است. خودت را به او بسپار. این همه مدت، از غم دوری تو، سوختم و دم نزدم. واقعاً سوختم، لاله. دوری تو، مرا شکست و پیر کرد. اما هیچ نگفتم. نگفتم برگرد. اگر می گفتم، به خاطر خودم و خودخواهی ام بود. اما حالا .... حالا می گویم برگرد. چون این بار، به خاطر خود توست. با کف دست، صورت خیس و مرطوبم را پاک می کنم. این اشکها، انگار تمامی ندارند. - می دانم، پدر. خودم هم به همین نتیجه رسیده ام. اما می خواستم راهی پیدا کنم، بلکه بتوانم شایان را هم با خودم بیاورم. پدر قاطع می گوید: محال است بتوانی. امیر، زیرک تر از این حرفهاست. فکر کرده ای برای چه یک سال است که نه خودش به ایران آمده، نه گذاشته شما دو تا بیایید؟ او زرنگ تر از این است که دم به تله بدهد! از ته دل می نالد: پس من چه کنم، پدر؟! - دل بکن، دختر جان، دل بکن. خدا بزرگ است. همه وجودم می لرزد. مستأصل می گویم: خدا، همیشه بزرگ است. اما این دل کندن نیست، پدر؛ جان کندن است! با این تفاوت که موقع مرگ، آدم یک بار جان می کند، و خلاص. ولی من، تا روزی که زنده ام، هر لحظه باید هزار بار جان بکنم؛ هزار بار .... باز سکوت. باز هق هق بی امان گریه من، باز گریه خاموش و بی صدای پدر. دقایقی بعد، طنین صدای پدر، گرفته تر و شکسته تر از قبل، به گوش می رسد: - پس می آیی؟ قلبم تیر می کشد، و امتداد سوزشش، تا مغز استخوان هایم کشیده می شود: - منتظرم برگردند، تا برای آخرین بار پسرم را ببینم. پدر با شتاب می گوید: نه! بهتر است حالا بیایی. شایان را ندیده بیا تا دل کندن برایت آسانتر باشد. اگر باز او را ببینی، اسیرش می شوی. نمی توانی دل بکنی. این طوری بهتر است، لاله. شاید خدا، خودش این شرایط را فراهم کرده، تا راحتتر بیایی. دوباره می بارم. بلند، پرسوز و از ته دل. انگار که همین لحظه، پای همین تلفن، شایانم را برای همیشه از دست داده ام. پدر صدایم می کند. سعی می کند آرامم کند. دلداری ام می دهد. قربان صدقه ام می رود. اما من، ابری هستم که فقط باید ببارم؛ ببارم تا اندکی از دریای توفانی غصه هایم کم کنم. - لاله .... دیشب، برایت تفال زدم به دیوان خواجه. گوش می کنی؟ همه وجودم، یکپارچه لاله گوش می شود، و صدای پدر، در گوشی تلفن می پیچد: گرفته، پرسوز بغض آلود: «ما چو دادیم دل و دیده به توفان بلا گو بیا سیل غم و خانه، ز بنیاد ببر» هوا تاریک است. سوز سرمای نیمه شب، از لای پنجره به درون می خزد. شوفاژها را خاموش کرده ام و حالا، دارم از سرما می لرزم. عقربه های ساعت، عدد سه را نشان می دهند. ساعت پروازم، پنج صبح است. دیگر باید کم کم راه بیفتم. چمدان کوچکم، کنار در ورودی آماده است. بلیت و گذرنامه ام هم همینطور. فقط مانده ام من، و این دل پاره پاره که نمی تواند از اتاق شایان جدا شود. در اتاقش راه می روم و اشک می ریزم. پتو و بالش کوچکش را در بغل می گیرم و عطر تنش را به برمی کشم. مثل دیوانه ها، با تک تک اسباب بازیها حرف می زنم و پسرم را به آنها می سپارم. بامزی، گوشه تخت افتاده و نگاهم می کند: عروسک محبوب شایان! آن را برمی دارم تا داخل ساک دستی ام بگذارم. می خواهم یادگاری از شایان با خود ببرم. اما فکر می کنم، پسرم که بیاید، جای خالی من و عروسکش را که ببیند، چقدر غصه می خورد! بامزی را سر جایش می گذارم. روی پشمهای قهوه ای اش دست می کشم و با بغض می گویم: همیشه پیش پسرم بمان! قاب عکس شایان را از روی دیوار برمی دارم. چشمان درشت و لبهای خندان پسرم، دلم را می لرزاند. عکس را از قاب درمی آورم. آن را می بوسم و داخل کیفم می گذارمش. عقربه ثانیه شمار، به سرعت باد می چرخد و زمان را پیش می برد. دیگر وقت زیادی ندارم. کف اتاق زانو می زنم. دستهایم را رو به آسمان بلند می کنم و می گویم: «خودت شاهد و ناظری که اگر رضای تو نبود، اگر به خاطر تو نبود، هرگز از پاره تنم جدا نمی شدم. اما چه کنم، که بین تو پسرکم، فقط یکی را باید انتخاب کنم. چه آزمون سختی! چه معامله دشواری! اما چه قاضی عادلی! و من، دل خوشم به همین. به این که تو، جای حق نشسته ای، و حق این دل پاره و جگر سوخته را، به نیکی ادا می کنی. فقط صبرم بده؛ صبری چون ایوب، تا فراق شایان را تاب بیاورم.» قطرات بلورین اشک، مثل باران، روی قالیچه کف اتاق می چکد. انگار باری از روی دلم برداشته اند. سبک شده ام. انگار چیزی در درونم جوانه می زند؛ حسی تازه، که به نام درنمی آید؛ مثل رویش جوانه ای از دل خاک سرد و تیره؛ به لطافت باران صبحگاهی و شبنمی که روی گلبرگهای گل بنشیند. این بار اشک، تمام دلتنگیهای دلم را آب می کند و با خود می برد. آرام می شوم؛ آرام آرام. تا فرودگاه، راهی نیست. باران نم نم می بارد، و زیر نور چراغهای روشن امتداد خیابان، در گرگ و میش هوای صبحگاهی، انگار گرد نقرهای رنگی بر زمین می پاشند. می نشینم کنار پنجره هواپیما. کمربندم را محکم می کنم و سرم را به پشتی بلند می تپد، که انگار، می خواهد قفسه سینه ام را از هم بشکافد. چند نفس عمیق می کشم و می کوشم تا ضربان قلبم را آرام کنم. حال بدی دارم. انگار که خواب باشم و کابوس ببینم و نتوانم از خواب بیدار شوم. باور نمی کنم که بدون شایان، در هواپیما نشسته ام و دارم برای همیشه، آن خاک را ترک می کنم. حالا پسرم کجاست؟ چشمانم با وحشت، از پنجره کوچک هواپیما، به بیرون، خیره می شود: کجای این شهر، دور از من و بی خبر از حال پریشانم، در خواب ناز فرو رفته است؟ چشمان درشت و سیاهش را بسته، لبهایش را غنچه کرده و زیر لحاف، دست و پای کوچکش را در بغل جمع کرده است؟ شاید دارد خواب می بیند. شاید، خواب دیشب مرا، تکرار می کند: خواب می بیند که در بغل گرفته امش و در سبزه زاری پر از گل و قاصدک می دوم. او قهقهه می زند. جیغ می کشد و مرا محکمتر می چسبد. من، موهای سیاه و لختش را می بوسم و به دنبال قاصدکی، تمام دشت را یک نفس می دوم. داغی اشک، به چشمان ملتهبم می دود: «دیدار به قیامت، پسرم!» دلم می لرزد. همه وجودم به نرمی یک «آه»، می لرزد و درهم می شکند: «تا قیامت، چقدر مانده است؟ نه، خدای من! من تاب این همه دوری را ندارم. نکند تا قیامت، دیگر پسرم را نبینم؟!» به جلو خم می شوم. وحشتزده به اطراف نگاه می کنم. مسافران، همه بی توجه به من، در جایشان نشسته اند و کمربندها را می بندند. حتی بغل دستی هایم هم حواسشان به من نیست. لب می گزم تا لرزش چانه ام را بگیرم. نمی خواهم گریه کنم. نباید گریه کنم؛ آن هم جلو آدمهای سرد و متکبری که دیدن اشک غریبه ها، برایشان سرگرم کننده است. نگاهم را به پنجره می دوزم. حالا ضرب اهنگ باران هم تند شده است. بلندگوی هواپیما به صدا درمی آید، و مهماندار، خوش آمد می گوید. با بال روسری، اشک چشمانم را، قبل از آنکه روی گونه ها سرازیر شود، می گیرم. بغضم را فرو می خورم و تمام تلاشم را می کنم، تا به خودم مسلط باشم. حالا صدای خلبان، از بلندگو به گوش می رسد. دست لرزانم را بالا می آورم. عقربه ساعت، درست روی عدد پنج نشسته است. هواپیما تکان کوچکی می خورد و به نرمی و سبکی نسیم، روی باند می لغزد. تصاویر پشت قاب پنجره، آرام آرام، از پی هم می گذرند. پیشانی داغم را به خنکای پنجره می چسبانم. هواپیما، آرام از زمین کنده می شود. نرم اوج می گیرد و بالا می رود. زمین، لحظه به لحظه، دور و دورتر می شود. هوا، دیگر روشن شده، و شهر، زیر پای ما گسترده است. نگاهم را به ساختمانها، خیابانها و اتوبانهای شهر می دوزم، که هر لحظه، کوچک و کوچکتر می شوند. راین، از این بالا می درخشد و در امتداد مسیر پرپیچ و خمش، تا دل کوههای سپیده پوش، پیش می رود؛ کوههایی که دهکده «گرین گاردن» در دل آنها آرام گرفته است؛ جایی که شایان، در آنجا اسکی می کند و ماهی می گیرد. شاید بهانه مرا هم می گیرد و امیر را کلافه و عصبی می کند. حتماً امیر، سر پسرم فریاد می کشد، و اشک، در چشمان معصوم شایان، حلقه می زند. لبهای کوچکش را جمع می کند و دیگر هیچ نمی گوید. دلم به هم فشرده می شود. چیزی در درونم می شکند و صد تکه می شود، و هر تکه اش، هزار تکه. دستم را روی دهانم می فشارم، تا هق هق گریه ام بلند نشود. هواپیما، در دل ابرها، بالا و بالاتر می رود. از پشت پرده زلال اشک، تابلو خیال انگیز کودکی هایم را می بینم: خدا را، که از پشت تکه ابرهای سپید و پنبه ای، نگاهم می کند. برایم دست تکان می دهد و مهربانی گرم و پرفروغش را بر قلبم می تاباند. لبخند محوی روی لبهای خشکیده ام می نشیند. آرامش، مثل شهد شیرینی، در رگهای بدنم جریان می یابد. فقط کافی است همیشه یادم باشد، که خدا هست. خدایی هست. خدایی خواهد بود. خدایی که اگر بخواهد، حتی دو خط موازی هم، در بینهایت دور، به هم می رسند!خنده پــــــایـــــــانخنده

جه طور بود نظر بدیننیشخند

نظرات ()



یک قدم تا عشق
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۳٠

باد سرد پاییزی به صورتم تازیانه می زد، زیپ پالتویم راتا روی چانه بالا کشیدم و بی صبرانه به انتظار تاکسی ماندم. دردل مدام به فواد بدوبیراه می گفتم که حاضر نشده بود قید خوابش را بزندو مرا به دانشگاه برساند. اگرچه فواد تمام شب گذشته را شیفت شب بود ودر بیمارستان به مداوای بیماران مختلف پرداخته بوداما باز هم انتظار داشتم که مرا در این های سرد به دانشگاه برساند. با شنیدن صدای بوق تاکسی به خودم آمدم و بدون معطلی خودم را روی صندلی آن انداختم. ساعتی بعد در هیاهوی دختران و پسرانی که به دانشکده هجوم می آوردند خودم را گم کردم. مغرورانه و با گامهایی محکم بدن توجه به اطرافم به طرف سالن کلاسها رفتم. از دور ندارا دیدم.ازهمانجا برایم دستی تکان داد و من باتبسمی جواب اورا دادم. و به طرفش رفتم. ندا تنها همکلاسی بود . که موفق شده بودم با او رابطه برقرار کنم. در واقع اخلاق من به گونه ای بود که خیلی به ندرت پیش می آمد با کسی صمیمی شوم. البته صمیمی که نه در حد یکرابطه دوستانه فقط همین. فکر کنم پایداری رابطه من و ندا هم به این علت بود که او توانسته بود مرا به چنین اخلاقی به عنوان دوست خود بپذیرد. ندامثل همیشه شادو قبراق به نظر می رسید. ابتدا به گرمی خوش و بشی با هم کردیم بعد اونگاهی به سر تا پایم انداخت . و با حرص گفت:فرناز جان حیف از این همه خوشگلی که خدا به تو داده. تبسمی کردم و با آرامی گفتم: حالا چرا حیف؟ در حالی که به کلاس می رفتیم گفت: آخا از دانشگاه که وارد می شی آنقدر خشک و عبوسی که با یه من عسل هم نمی توان خوردت دختر یه کمی از خودت نرمش نشون بده و دوباره در ادمه حرفش با خنده گفت: نکنه انتظار داری تمام پسرای دانشگه از تب عشقت بیمار بشن؟ خنده کوتاهی کردم و گفتم: همشو پیشکش تو من نه احتیاجی به خاطر خواه دارم و نه دوست دارم کسی مدام مثل کنه به پروپایم بپیچد ف اصلا من از چنین عشق و عاشقی هایی متنفرم .ندا با لحن جدی گفت: واقعا که دختر عجیبی هستی . آخا مگه میشه آدم کسی رو دوست نداشته باشه؟ اصلا به نظر من اگه عشق تو زندگی آدمی نباشه زندگی کردن برتش مفهومی نداره.چون در همان لحظه به کلاس نزدیک شدیم به ناچار صدایم را پایین آوردم و پاسخ ندا را دادم : ندا جان آدم که حتما نباید عاشق جنس مخالف خودش بشه خوب منم عاشق درس و دانشگاه هستم . طوری که به گمانم یه لحظه نتونم بدن وجود کتابهام بخه زندگی ادامه بدم. درس خوندن توی دانشگاه آن هم در رشته پزشکی فکر کنم هدف بزرگی باشه که هر کسی نتواند به راحتی به آن دست پیدا کند. اما من تصمیم دارم که این راه را عاشقانه تا آخرش ادامه بدم تا یه روزی بتوانم به تمام خواسته های دلم جامه عمل بپوشانم، پس این هم یه نوع عشقه که منو به دنبال خودش می کشونه.ندا نگاه پر معنایی بمن انداخت و دیگر هیچ نگفت. وارد کلاس شدیم اما هنوز کاملا سر جای خودننشسته بودیم که استاد وارد شد و سرو صدای یکباره در خاموشی فرو رفت. دقایقی بعد استاد با صدای گرم و مردانه اش شروع به ارائه درس جدید کرد. تمام هوش و حواسم را جمه کلاس کردم .و با دقت گوش به تک تک جملاتی که از دهان استاد خارج می شد می سپردم. به راستی که درس و دانشگاه مهمترین هدف زندگیم بود. اگرچه درس و کتاب چیز بیگانه ای با خانواده من نیبود. با داشتن ،با داشتن پدرو مادری که عمرو جوانیشان را در راه تحصیل علم و دانش صرف کردن و هم اکنون هم این شغل مقدس را ادامه می دهند انتظار چندان دوری نبود که من و تنها برادرم فواد مزد زحمات چندین ساله آن ها را بدهیم و هردو در رشته پزشکی تحصیل کنیم . البته فواد که سال قبل که فارق التحصیل شده بود توانست تخصصش را در زرشته اطفال بگیرد وو یک مطب برای خودش دایر کندامام من چند سالی ازز اون کوچک تر و هنوز نیمه راه بودم تا بتوانم مدرک پزشکی ام را بگیرم. انروز من بیشتر ساعت را کلاس عملی داشتم و بیشتر وقت خودم رادر آزمایشگاه گذراندم، این ساعت ها به حدی برام خسته کننده بود که به محض پایان کلاسها خیلی زود از ندا خدا حافظی کردم و از دانشگاه خارج شدم. هنوز چند قدمی به جلو بر نداشته بودم که با صدای بوق ممتد اتو مبیلی که از پشت سرم شنیدم به عقب برگشتم و با دیدن فواد به وجد آمدم و با خوش حالی به طرف اتو مبیلش رفتم و با خستگی خودم را بهروی صندلی انداختم. فواد مثل همیشه نگاهی مهربان به من انداخت و بعد گفت: خسته نباشید خانم خانم ها. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مرسی لحظاتی سکوت کردم و بعد دوباره گفتم: فواد جان باید اعتراف کنم گرچه صبح از دستت دلخور شدم که منو به دانشگاه نرسوندی اما حالا با اومدنت به دنبالم واقعا خوشحالم کردی . آخه میدونی ؟ تو این سرما آدم حوصله انتظار کشیدن برای تاکسی رو هم نداره. فواد در حال حرکت گفت: فر نار جان منم به همبن خاطر اومدم دنبالت که حداقل تلافی صبح را از دل نازک نارنجیت بیرون یارم. درس و دانشگاه چه طور بود؟ امروز خیلی خسته کننده بود، آخه همش توی آزمایشگاه بودم - بی خیال ، اونقدر این روزها زود میگذره که بعد ها به یاد همین روزها حسرت می خوری که چه روزهایی بودو چه زود گذشت خندیدو دوباره گفت: به قول شاعر چون می گذرد غمی نیست در همون لحظه مسیرش رو عوض کرد با تعجب پرسیدم: چرا مسیرتو عوض کردی مگه خونه نمیریم؟ فواد با خون سردی کامل گفت: عجله نکن خونه هم میریم اما اول باید سر راهم چندتا کتابی رو که از شایان گرفته بودم به او پس بدهم. با حرص به او گفتم: من باش که فکر می کردم به خاطر من اومدی پس خودت این طرفا کار داشتی؟ حالا نمیشه اول منو برسونی بعدش برگردی پیش شایان؟ فواد در جوابم گفت: -اا....فرناز جان چقدر غر می زنی به جای اینکه اینقدر بد اخلاقی کنی برای چند دقیقه دندون رو جیگر بزار تا برم کتابها رو پس بدم و زود بر گردم.به ناچار سکوت کردم و هیچ نگفتم. شایان تنها فرزند عمه ملوکم بود . او هم سن فواد بود و تحصیلاتش هم در رشته مهندسی معماری تموم کرده بود. از اقوام پدریم تنها همین عمه ملوکم و عمو جلال در تهران زندگی می کردند. و بقیه اقوام چه پدری چه مادری در جنوب کشور زندگی می کردند. د واقع پدرو مادرم هردو اصالتا اهوازی بودند. اما به قولشان این سرنوشت بودکه زندگیشان را در تهران رقم زد. رو آنها برای همیشه ماندگار شدند. بعدش هم که عمه ملوک در تهران شوهر کردو عمو جلال هم به خاطر اداره شرکت خصوصی که در تهران تاسیس کرده بود به ناچار ترک وطن کردو به همراه همسرو دختر دو قلویش رویا و رعنا که هم سن من بود ند. برای همیشه مقیم تران شد....دقایقی بعد به محله عمه ملوکینا رسیدیم فواد اتو مبیلش را کمی پایین تر از منزل انها پارک کرد و از اتو مبیل پیاده شد بعد رو به من کردو گفت: نمی خوای پیاده شیو یه سلام و احوال پرسی با عمه اینا کنی؟ با لحنی کشدار گفتم: - به حدی خسته ام که اصلا حوصله پیاده شدن رو ندارم ،در ضمن اصلا نگو که من همراهتم انشا الله توی یه فرصت دیگه به منزلشان خواهم آمد.فواد با گفتن اما از دست این اخلاق خشک تو ، در حالی که چند کتاب در دستش بود به منزل عمه ملوک قدم برداشت. لحظاتی بعد از توی آینه اتو مبیل ، شایان را دیدم که از منزل بیرون آمدو سرگرم گفت و گو با فواد شد. زمان همیطور به کندی می گذشت و فواد هنوز در حال صحبت کردن با شایان بود. در حالی که از ت دل حرص می خوردم با حالتی عصبی گفتم: اه .....فواد چقدر وراجه مثلا رفته بودکه فورا برگرده اما انگار که یادش رفته من تو ماشین نشستم و انتظار او را می کشم. بار دیگر با حرص نیم نگاهی به از توی آینه به او انداختم. خوش بختانه اینبار دیدم که فواد دستش را برای خداحافظی جلو بردو با شایان خداحافظی کرد اما همان لحظه شایان برای لحظه ای به طرف ماشین برگشت و با دیدن من در گوش فواد چیزی گفتو بعد هم با گام هایی آرام به طرف من آمد. با این فکر که او مرا دیده چاره ای جز این نبود که پیادهش وم و با او خوش و بش کنم. از ماشین پیاده شدم و به او سلام کردم و حالش را پرسیدم شایان نگاه خاصی بهم انداخت و سپس رویش را به طرف فواد برگرداند و با طعنه گفت: فواد جان چرا نگفتی که فرناز هم همراهته؟ فواد نگاهی با حرص بهم انداخت و و بعد رو به شایان گفت> شایان جان چی بگم وا...فرنازه دیگه خودت که بهتر می شناسیش شایان پوزخندی به فواد زدو باز نگاهش را به طرف من چرخاندو گفت: فرناز خانم ما هیچ، اما حداقل به خاطر عمتون افتخار میدادید و به کلبه درویشی ما قدرم رنجه می فرمودید با شرمندگی سرم را پایین انداختم و در پاسخش گفتم: آقا شایان اختیار دارید این چه حرفیه که می زنید. به عمه جان سلام برسونید ، انشاا... در یه فرصت مناسبی مزاحم میشم شایان با لحن خاصی گفت: انشا ا سرم را که بالا بردم بادیدن نگاه پرمعنای شاین ته دلم خالی شد. با دستپاچگی رو به فواد گفتم: فواد جان بهتره که بیش از این مزاحم آقا شایان نشویم. دیگر ایستادن را جایز ندیدم فورا سوار شدم. فواد هم معطل نکردو یک بار دیگر صمیمانه از شایان خداحافظی کردو سپس سوار شد و ما به سرعت از مقابل چشمان شایان گذشتیم فواد به محض اینکه از آن مکان دور شدیم با حالتی عصبی گفت: فقط میخواستی جلو شایان من ضایع کنی؟ آخه اگه همون اول میومدی و یه سلام و احوال پرسی درست و حسابی باهاش می کردی چیزی ازت کم می شد، باور کن از تو خود خواه تر کسی را ندیدم. با حرص درجواب فواد گفتم: وای بازم گیر دادی ها فواد با قاطعیت گفت: دروغ که نمیگم تو دختر مغرورو خود خواهی هستی که تنها خودت رو میبینیو بس فواد این رو بهم گفت و با حرص نگاهی بهم انداخت و بار دیگر هیچ نگفت. من هم در مقابل حرفهایش فقط سکوت کردم و تا رسیدن به خانه دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم می دانستم که بحث کردن با اون بی فایده است و او هیچ وقت نظرش را راجع به من عوض نخواهد مرد. فواد همیشه در مورد من اینگونه برداشت می کرد. البته نه تنها فواد بلکه تمام دوستان وآشنایان و حتی بچه های کلاس هم مرا دختری مغرور خود نما می پنداشتند. گرچه نظر خودم غیر از این بود. من دختر خود خواهی نبودم اما به راحتی هم نمی توانستم با کسی رابطه صمیمی هم برقرار کنم. در واقع من از دوران کودکیم این طور بزرگ شده بودم. و بیشتر تنهایی را دوست می داشتم. اما از دید دیگران ظاهرا من دختری مغرور بودم..... نمی دونم شاید هم بودم و خودم خبر نداشتم. با نزدیک شدن امتحانات کم کم خودم را آماده می کردم و بیشتر وقتم را به درس خواندن اختصاص می دادم. یک روز که تنها در خانه مشغول درس خواندن بودم.زنگ خانه به صدا در آمد. به ناچار کتابم را بستم و برای جواب دادن آیفون از جای خودم برخواستم. لحظاتی بعد با شنیدن صدای شایان در حالی که بشدت تعجب کرده بودم. در را برایش باز ردم و با خودم گفتم: او که می دانست فواد الان مطبه پدرو مادر هم هردو سرکارند پس چه کاری می تونست داشته باشد؟ هنوز برای سوالم جوابی نیافته بودم که او با گفتن یاا... وارد سالن شد،به استقبالش رفتم و به او سلام کردم. و او هم متقابلا حال مرا پرسیدو با تعارف من روی مبل نشست وقتی به طرف آشپزخانه رفتم تا وسایل پذیرایی را آماده کنم. صدایش را شنیدم که گفت: فرناز خانم من عجله دارم پس خودتان را زیاد به زحمت نیاندازید فقط اگر لطف کنیدو چند دقیقه از وقتتان را در اختیارم قرار دهید از شما ممنون می شم. رنگ از چهرم پرید و با خودم گفتم : یعنی چه کارم دارد؟ به ناچار از آشپز خانه بیرون آمدم و لحظه ای بعد روبه روی او بر روی مبل نشتم و با لحنی عادی پرسیدم: چیزی شده آقا شایان؟ خیلی زود از رنگ به رنگ شدنش فهمیدم چه می خواهد بگوید. بنابراین به ذهنم رجوع کردم و هرچه در ذهن داشتم همه را جمع کردم تا جواب قانع کننده ای به او بدهم.شایان بالاخره من من کنان شروع به صحبت کردم گفت: فرناز خانم من مدت هاست که حس می کنم به شما علاقه مندم البته مادر هم در این مدت خیلی زود به احساسم نسبت به تو پی برد.و از م خواست که خودش به خواستگاریت بیایداما من مخالفت کردم و خواستم در یک فرصت مناسب که خوشبختانه امروز مهیا شدبا خودت حرف بزنم و نظرت را راجع به ازدواج با خودم بدانم بعد اگر مشکلی نبود خانوده ام پاپیش بزارند از آنجا که شایان اولین خواستگارم نبود و با بقیه برایم فرق چندانی نمی کرد بدون هیچ شرم و خجالتی خیل عادی به او گفتم: اقا شایان من تو را مثل فواد دوست دارم یعنی همان حسی که نسبت به او دارم نسبت به تو هم دارم،تو درست مثل فواد برایم عزیزی و متاسفانه من نمی توانم با دید دیگری به تونگاه کنم. امید وارم که درک کنی رنگ از روی شایان پرید و با لکنت گفت: ولی فر....ناز...من تو را دوست دارم و نمی توانم فراموشت کنم در حالی که از دستش به شدت حرص می خوردم سعی کردم با خون سدی او را قانع کنم بنابراین بار دیگر به او گفتم: شاین باور کن تو مثل برادرم می مانی من هم دوست دارم خواهر خوبی برای تو باشم.. شایان عصبی شدو با لحن تندی گفت: فرناز کدوم قانون پسر عمه را برادر می داند که تو اینقدر برادرم خوهرم می کنی؟ من فقط پسر عمه تو هستم و درضمن خواهان ازدواج با توام لحن کلام من هم مثل او شد و بالحنی خیلی صریح گفتم: ولی من به تو حرفم را که قطع کردم شایان ناگهان از جایش بلند شد و با خشم گفت: تو چی ....چرا حرف نمی زنی؟ بعد لحظه ای مکث کردو سپس ادامه داد:بهتر نبود به جای اینهمه اداو اصول درآوردن از همون اول رک بهم می گفتی که بهت علاقه ندارم؟ ناراحت شدم و گفتم:شایان خواهش می کنم زود قضاوت نکن من تو را دوست دارم اما شایان حرفم را قطع کردم با لحن گرفته و غمگینی گفت: من اشتباه کردم که به تو درخواست ازدواج دادم. باید می دانستم که تو دختر خود خواهی هستی و درست مثل کوهی از یخ سردو بی احساسی د رحالی که آه بلندی می کشید ادامه داد: با این حال برات آرزوی موفقیت می کنم و خوشبختیت را از خدا می خواهم و بعد بدون اینکه مهلتی برای حرف زدن به من بدهد تا او را قانع کنم خداحافظی سردی کردو رفت. اعصابم پاک بهم ریخته بود. و ازدست شایان حسابی کفری شده بودم. مثلا فردی تحصیل کرده بود آن وقت این را نمی دانست که لازمه ازدواج عشق دو طرفه است. با عصبانیت کتابم را بستم و آن را روی زمین پرت کردم دیگرح وصله درس خواندن هم نداشتم در همان لحظه فواد کلید را در قفل چرخاندو وارد حیاط شد سعی کردم تا او به قضیه پی نبرد. یقینا اگر او می فهمید حسابی سرزنشم می کرد. اما متاسفانه فواد زیرک تر از آن بود که فکرش را می کردم چون به محض ورودش به سالن از چهره او فهمید که اتفاقی برایم افتاده کیف دستی اش را روی میز گذاشت و با تعجب نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: چی شده چرا اینقدر بر افروخته ای؟ با لکنت گفتم: چیز مهمی نیست بعد به خاطر اینکه بحث را عوض کنم به او گفتم: فواد چرا امروز زود اومدی؟ فواد بی توجه به سوالم جلو آمدو با کنجکاوی بیشتری پرسید : بوی عطر آشنا به مشامم می آید، آیا قبل از من کسی به اینجا امده بود؟ از کنجکاوی او کلافه شدم و به ناچار گفتم:شایان آمده بودم حالا حتما دیگر باید منتظر سوال های بعدی او می بودم چون بلافاصله پرسید:شایان اینجا چه کارداشت؟ سرم را به زیر انداختم و هیچی نگفتم. فواد از سکوتم همه چیز را خواند و پورخندی زدو گفت: بیچاره شایان ببین به کی دل داده؟ و دوباره ادامه داد: من مدتهاست از رفتار شایان فهمیدم که تو را می خواهد البته او در این مورد با من حرفی نزده بود. من هم صلاح ندیدم حرفی به روش بیارم حالا بگو ببینم نظرن درمورد اون چیه؟ شانه هایم را با بیخیالی بالا انداختم و گفتم: من فعلا قصد ازدواج ندارم نه با شایان نه باهیچ کس دیگری فواد با تعجب به من نگاه کردو گفت: یعنی تو به اون جواب رد دادی؟ با بی تفاوتی گفتم: اشکالی داره؟ رنگ چهره فواد یکباره تغییر کرد و با لحن جدی به من گفت: معلومه که خیلی اشکال داره. یعنی تو از شایان بهتر می خوای؟او که از هر نظر فرد آلیه،پس چرا باید اینقدر سریع و خودخواهانه تصمیم بگیری؟ بهتر نبود بیشتر فکر می کردیو بعد به اون جواب می دادی؟ با قاطعیت به او گفتم: مطمئن باش هرچقدر هم فکر می کردم باز هم نظرم نسبت به اون تغییری نمی کرد فواد که از قاطعیت تصمیم من ناراحت شده بود، در حالی که تن صدایش را بالا می برد گفت: تو خوادخواه ترین دختری هستی که تا به حال به عمرم دیدم . مطمئن باش روزی چوب تموم این خود خواهی هایت را خواهی خورد از اینکه یک طرفه به قاضی رفته بود عصبانی شدم و به او گفتم : به نظر تو این خود خواهیه که من به اون علاقه ندارم، من نمی تونم بی ودی اون رو معطل خودم بکنم و ادای آدمای عاشق را دربیارم، حرف یک عکر زندگیه،پس من ه باید نسبت به او عشقی داشته باشم یا نه؟ فواد نگاهی به من کردو بدون اینکه بخواهد بحث را ادامه دهد به طرف اتاقش رفت، شاید هم فهمیده بود که حق با من است. کتابم را از روی مبل برداشتم و به اتاقم رفتم .تا چند روز بعد از این قضیه فواد با م سرسنگین بود اما با گذشت زمان او هم همه چیز را فراموش کرد. خدا را شکر بدون اینکه پدرو مادر با خبر شوند همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسید . آخرین روز امتحانات در محوطه دانشگاه قدم زنان منتظر ندا بودم تا او از جلسه امتحان بیرون آید،متوجه یکی از دانشجو ها شدم که به طرفم می آمد . او در رشته دیگری درس می خواند،گاهی اوقات او را از دورو نزدیک می دیدم.پسری خوش قیافه بود و در عین حال کاملا جدی به نظر می رسید. با نزدیک شدن او خودم را جمع و جور کردم و در مقابل او جواب سلامش را دادم ،بعد از کمی دست دست کردن و رنگ به رنگ شدن چهره اش گفت: معذرت می خوام خانم فاخته،راستش من نمی تونم موضوعی رو که می خوام باهاتون در میون بزارم به راحتی به زبان بیارم.بعد درمقابل نگاه متعجب من نامه ای را از لابه لای جزوه هایش بیرون آوردو گفت:لطفا جسارت منو ببخشید . اما فکر کنم هرچه دردل داشتم د راین نامه نوشته باشم. فقط خواهش می کنم دراول روی این موضوع خوب فکر کنید و بعد بهم جواب بدید.شصتم خیلی سریع خبر دار شد که بایداو راهم به لیست خوستگارانم اضافه کنم. بنابر این بدون اینکه نامه را ازدستش بگیرم و به قول خودش بخواهم به حرف هایش بیاندیشم با صراحت به او گفتم: آقای محترم من نمی تونم نامه شما را بگیرم هرچند که میدانم درباره چه موضوعی است. . اما من فعلا هیچ تصمیمی برای آینده ام ندارم و اصلا به ازدواج فکر نمی کنم. حدی مغررانه و خشک با او برخرود کردم که مطمئنا او از دادن پیشنهاد خود کاملا پشیمان شده بود. این را از رفتار و قیافه عصبانیش فهمیدم چون در کمتر از چند ثانیه نامه را درمقابل چشمانم پاره کرد. و تکه های آن را به طرفم پرت کردو با ناراحتی گفت:برای خودم متاسفم که این پیشنهاد را به شما دادم. ولی از طرفی دیگر هم فهمیدم شما دختری مغرور و خودخواهی بیش نیستید. و مطمئنا نمی توانی همسفری مناسب برای من باشی. او همه این حرف هارا خیلی سریع و رک گفت و بعد بدون گفتن حرف دیگری از مقابل چشمانم دور شد. اصلا انتظار اینکه با من چنین برخوردی کند را نداشتم. به قدری عصبی شدم که دیگر توان ایستادن در آنحا را نداشتم. نمی دانم از خودم ناراحت بودم یا از رفتار بی ادبانه او. به هرحال آنقدر ناراحت شده بودم که دیگر منتظر ندا نماندم و با گام هایی بلند که می توان گفت شبیه دویدن بود از تاکسی خارج شدم. و با اولین تاکسی خودم را به خانه رساندم. مامان با دیدنم به طرفم آمدو گفت: فرنازجان مشکلی برایت پیش آمده؟ امتحانت را خراب کردی؟ اگر پاسخی به مامان نمی دادم تا دقایقی دیگر همان طور پشت سر هم سوال پیچم میکرد...پس درحالی که سعی می کردم خونسردی خودم را حفظ کنم لبخندی به او زدم و گفتم: مامان جون مگران نباش با یکی از پسرای دانشکده حرفم شده ،آن هم نه به گونه ای که تو فکرش را میکنی، تنها کلامش که کمی گستاخانه بودمرا ناراحت کرد مامان در حالی که نگرانی در چهره اش پیدا بود گفت: فرناز جان تو دختری نبودی که بخواهی باهر پسری دهن به دهن بشی. فهمیدم با شنیدن حرف هایم قانع نشده پس به ناچار مختصری از جریان را برایش تعریف کردم . مامان لبش را به دندان گرفت و گفت: دخترم مقصر تو بودی. اصلا کار درستی نکردی باید حداقل نامه را ازدست او میگرفتی و می خواندی بعد اگر جوابت منفی بود ، دریک فرصت مناسب دیگر به او جواب رد می دادی اما با این کاری که تو کردی حتما به غرورش برخورده و از تو ذهنیت بدی پیدا کرده. باعجله گفتم: مامان من که نمی تونم به زور کسی رو دوست داشته باشم. همان بهتر که چنین برخوردی با اون کردم وگرنه پررو میشدو دیگه پررو میشد . اصلا من از بیان این جوراحساسات و خواستگای ها متنفرم.مامان حرفم را قطه کردو گفت:واقعا که تو دختر سخت گیرو سنگدلی هستی. خدا به داد کسی برسد که می خواد با تو ازدواج کنه. درحالی که به سمت اتاقم می رفتم با صدای بلند در جوابش گفتم: حالا کجاشو دیدید؟...کسی که می خواد با من ازدواج کنه باید از هفت خوان رستم بگذره ،باید واله و شیدای من باشه،آنهم در صورتی که من عاشق او شوم وگرنه من به این عاشقان رنگارنگی که می گویند موقعیت خوبی دارند و پسر خوبی هستند قانع نیستم مامان با خنده گفت: پس بشین و صبر کن تا آنمجنون از گرد راه برسه و قصه دلدادگی ات شروع شود آن روز برای اولین بار ازخودم پرسیدم،چرا من که با این که خواستگاران آنچنانی دارم اما مهر هیچ کدارم در دلم نمی شیند.نکند واقعا من دلی در سینه ندارم که بخواهد برای کسی بتپد؟ خودم هم درتعجبم که چرا با اینکه بیست سالمه اما هرگز قلبم در سینه برای کسی به لرزه در نیامده. از این همه خواستگاری کردن ها و جواب رد کردن ها خودم هم خسته شده بودم،یک لحظه چشمانم را بستم و دردل دعا کردم خدا کسی را در سر راهم قراردهد که من هم عشقی نسبت به او درسینه داشته باشم. حداقل فایده اش این بود که دیگر تکلیفم برای خودم مشخص می شد. در ثانی از شر خواستگاران سمج هم راحت میشدم. وقتی چشمانم را باز کردم از اینکه چنین آرزویی کرده بودم احساس شرم کردم ،ولی بعد لبخند ملیحی زدم و گفتم: - هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد ******** دقیقا دو هفته از ترم جدید می گذشت که کلاس ها رفته رفته شکل رسمی به خود گرفته.در این روز ها بزرگترین اتفاق زندگیم که هر گز آن را پیش بینی نمی کردم برایم رخ داد. مثل اینکه دعایم خیلی زود به گوش خدا رسیده بود که آن را مستجاب کرد. جریان از این قرار بود: در یکی از روز های سرد دی ماه در کلاس در حال کنفرانس دادن بودم که با چند ضربه آرام به در کلاس نوضیحاتم را قطع کردم و به همراه استاد و بقیه بچه ها نگاهم به آخر کلاس برگشت. ،لحظاتی طول نکشید که درب کلاس باز شد وناگهان قلبم هری پایین ریخت پسری بسیاز زیبا،چهار شانه و بلند قد و با چشمانی بی نهایت زیبا وخماردر چهار چوب در ظاهر شد،او بالحنی گیرا و مودبانه رو به استاد و سپس بچه ها سلام کرد و بعد گفت:-بنده "باربد آشتیانی هستم "و انتقالی ام را از دانشکده پزشکی اصفهان گرفتم. و بعد همراه لبخند ملیح و معرفی نامه ای که دردست داشت وارد کلاس شدو آن را به استاد نشان داد و گفت: -بهم گفتن که به این کلاس بیام. استاد آنچنان محو،لحن گیرایش شده بود که برای لحظاتی سکوت کردو سپس درحالی که عینکش را جابه جا می کرد گفت: -بفرمایید آقای آشتیانی خیلی خوش آمدید. با ورودش به کلاس اگار روی قلب من پا گذاشت،ناگهان قلبم تیر کشید ولی به زحمت خودم راکنترل کردم. بوی اتکلنش در کمتر از چند ثانیه تمام کلاس را پر کرد،پالتوی چرمی که بر تن داشتنشاتنگر آن بود که از خانواده های بسیار پولدار است.ادامه کنفرانس برایم سخت شده بود. اماچاره ای جزتسط داشتن برخودم نداشتم. به زحمت نفس عمیقی کشیدم. و به اشاره استاد بقیه کنفرانسم را ارائه دادم. دقایقی بعد با اشاره استاد به طرف صندلی ام می رفتم که ناگهان چشم آشفته من به به چهره او خیره شد.ولی قبل از اینکه بفهمد نگاه خودم را جمع و جور کردم و دردل گفتم: چه قیافه زیبا و دوست داشتنی دارد. گویی خداوند تمام زیبایی های دنیا را دراو پدید آورده بود. بعد در دل زیبایی هایش را تحسین کردم و و با بی قراری در جای خود نشستم. .هرچه سعی می کردم حواسم را به استاد جلب کنم نمی شد،گویی که هوش از سرم پریده بود.آخر هم آنروز بدون اینکه کلمه ای از درس یاد بگیرم از کلاس بیرون آمدم. روز بعد با دنیایی از هیجان و استرس که بر وجودم چنگ می زد. به دانشگاه رفتم و او را ازدور دیدم. با دیدنش قلبم دوباره در سینه شروع به تپیدن کردو اصلا نفهمیدم که چگونه به سالن پا گذاشتم. با دیدن ندا که هنگام وارد شدن به سالن با او برخورد کردم به ظاهر به او لبخندی زدم و بعد با هم به احوال پرسی پرداختیم. ندا دستم را گرفتم و به محوطه کشاند و گفت بعتره کمی قدم بزنیم. چون هنوز خبری از استاد نیست. در حالی که هردو در کنارهم در حال قدم زدن بودیم.،ندا یکباره پرسید: راستی فرنازجون نظرت د رمورد باربد چیه؟ از شنیدن سوالش یکه خوردم و با لکنت گفتم:بار...بد... نظر خاصی ندارم. آه از نهاد ندا بلند شدو گفت: - من بگو که دارم از کی می پرسم... آب دهانم را ه سختی فرو دادم و به سختی گفتم:- نظر خودت درموردش چیه؟ ندا خنده کوتاهی کردو سپس گفت:اوه...آخر کلاسه و جدا از اینکه خوشگل و خوش تیپه ، یه نگاه بکن ببین چه اتو مبیلی زیر پاشه با اشاره ندابرگشتم وبه اتومبیل مشکی رنگی که در پایین محوطه قرار داشت نگاه کردم،شیک و مدل بالا بود در دل با خودگفتم،گویی که او در این دنیا خیچ چیزی کم ندارد. ندا با تکان دست من را به خود آوردو گفت: -فرنازجون فکرکنم استاد اومده! در حالی که حرف هایمان ناتمام مانده بودبه طرف کلاس به راه افتادیم. وقتی وارد کلاس شدیم اورا دیدیم که خیلی آرام و فارغ از همه اطرافیانش داشت مطالبی را یادداشت می کرد.با دیدنش دوباره هیجان زده شدم و با پاهی لرزان از کنارش گذشتم و در انتهای کلاس در جای خالی خود نشستم. استاد وارد کلاس شدولی دوباره هوش و هواسم پیش استاد نبود،بلکه تمام فکرو ذکرم را به باربدسپرده بودمو از اینکه او برعکس پسر های ملاس هیچ توجهی به من نداشت کمی دپرس بودم!درحالی که زمان با دیر ترین ثانیه هامی گذشت بدون اینکه از کلاس استفاده ای کرده باشم. با بی حالی خودم را برای رفتن به خانه آماده کردم. در موقع بیرن رفتن باربد رادیدم که با چند نفر از بچه های کلاسگرم گفت و گوبود. و اصلا توجهی به اطرافش نداشت. با خودم گفتم ظاهرا منو ندیده چون حتی کوچک ترین نگاهی هم به طرفم نکرده و بی انکه دست خودم باشد خشمگین شدم. و دردل فریاد زدم،حالا اگه یه علاف بی سرو پا بود،مدام دورو برم می چرخید و منو رها نمی کرد. لعنت به این شانس من!ولی دوباره برای دلخوشی خودم گفتم:ظاهرا او نسبت به همه دختر های کلاس خشک و خیلی رسمی اس. نکند رفتار او کپی رفتار خودم باشد.یعنی همان طور که من نسبت به پسرهای کلاس بی تفاوت هستم. وای بر من که عاشق آدم مغرور تر ازخودم شدم،او اصلا مرا نمی دید. حالا من با این دل بی قرار چه کنم؟ آه پرحسرتی کشیدم و با فکر کردم حالا حس و حال شایان و تمام کسانی که دلشان را به من سپرده بودند می فهمم و می دانم چه می کشیدند،امان از عشق! امان... دردل هزار بار خودم را لعنت کردم آخر این چه دعایی بودکه به درگاه خدا کرده بودم!آنقدر افکار پریشان و درهمی به ذهنم هجوم آورده بود که نفهمیدم چگونه خودم را به خانه رساندم. به محض ورودم به خانه بابا با دیدنم به طرفم آمدو پیشانی ام را بوسید و گفت: - دختر گل بابا چطوره؟لبخندی به رویش زدم وگفتم: -ممنون باباجون خوبم. درحالی که داشتم مانتو ام را در می آوردم به سوی مامان که در حال گردگیری دکوراسیون رفتم و سلام کردم ،اوهم سلام و خسته نباشید گرمی تحویلم داد با بی حوصلگی به طرف اتاقم رفتم ووسایلم رابر وری صندلی گوشه اتاق نهادم و روی تخت ولو شدم و بعد درفکرو خیال باربدغرق شدم. با صدای فواد که انگار تازه از مطب برگشتهبود به خودم آمدم و از جاپریدم، سرو وضعم را مرتب کردم و به آنها پیوستم. دقایقی بعد در محفل گرمی همگی دور هم شروع به خوردن غذا کردیم. طبق معمول همیشه فواد برای بابا و مامان شروع به مزه پراندن کردآن ها هم می خندیدند و لذت می بردند اما بر خلاف آن ها لم کاملا ساکت و در لاک خود فرو رفته بودم و با بی میلی به دهان می گذاشتم. فواد متوجه حالم شدو با طعنه گفت: - چیه فرنازجون مگه کشتی هات غرق شدن ؟ یا نکنه که با خودت هم قهری؟ نگاه گذرایی هم به انداختم و گفتم: فواد باز شروع کردی؟ نمی دانم چرا تو همیشه نسبت به من اشتباه قضاوت می کنی؟ فواد با صدای بلندی خدیدو گفت: - راست میگی فرناز ،امیدوارم که من اشتباه کرده باشم! بابا به حمایت از من رو به فواد کگردو گفت: -دختر خودمه فقط خودم میدانم که چه قلب مهربانی دارد. مامان هم بلافاصله حرف بابا را تایید کرد، فواد هردو دستش را بالا بردو گفت: تسلیم...تسلیم...فکر نمی کردم که مامان و بابا هم در جبهه تو قرار بگیرنو از تو طرفداری کنند بعد فواد آنچنان چهره مظلومی به خود گرفت که هر سه به اوخندیدیدم. یک ماه بدن هیچ اتفاق خاصی گذشت امام من در بلا تکلیفی عشق بابد می سوختم.او پسری فوق العاده زیرک بود! این روزها وقتی از دور یا نزدیک او ار می نگرستم خیلی زیرکانه مچم را می گرفت. و برای لحظه ای در چشمانم خیره می شدو بعد با بی خیالی رویش را ازمن بر می گردانند،احساس می کردم که او از راز دل من با خبر است. از اینکه اسیرش شده بودم از خودم بدم میومد. هزار بار خودم لعنت و نفرین کردم و به باد سرزنش گرفتم و عاقبت هم پس از کلی فکر کردن نتیجه گرفتم که دیگه حتی به او نیم نگاهی نیاندزام. و به ظاهر هم که شده جلوی او خودم را بی تفاوت نشان دهم. تا شاید از این روش بی خیال او شوم. اخوشبختانه تا حدودی توانستم دربرابرش احساسا خودم را کنترل کنم و بودن اینکه نگاهش کنم از کنارش بگذرم. گرچه دردل عذاب می کشیدم. اما چاره ای جز بی خیال شدن را نداشتم. مدتی هم به این منوال روز های خود را در دانشگاه سپری کردم تا اینکه یک روز پس از پایان کلاس هایم در حالی که به همراه ندا داشتم بیرن می آمدم ناگهان حس عجیبی منو وادار کرد که به پشت سرم نگاه کنم. بدون آنکه بدانم چرا؟وقتی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، باربد را در فاصله ای کمتر از چند گام با خود دیدم.و اختیار چشمانم را برای حظه ای از دست دادم. و به چشمان زیبای او زل زدم،او هم با لبخندی جواب نگاهم را داد اما به یکباره مثل برق گرفته ها سرم رابرگرداندم و بعد به حدی پاهایم سست شد که اگر ندا در کنارم نبودحتما محکم به زمین می خوردم. طوری در حال خودم بودم که نفهمیدم چگونه ازد ردانشگاه بیرون آمدم و چگونه به خانه رسیدم!بدون اینکه لب به غذا بزنم به اتاق خودم رفتم و به بهانه های مختلف مامان را متقائد کردم که اشتهایی به خوردن غذا ندارم گرچه همان طور هم بود و اصلا اشتها ی غذا خوردن را نداشتم. گویی چند پرس غذا خورده بودم. با بی حالی خودم را روی تخت انداختم لحظه ای نگاه و لبخند جادویی باربد از جلو دیدگانم محو نمی شد. تمام بدنم سست شده بود. به موهایم چنگ زدم و تا می توانستم خودم را سرزنش کردم که چرا نگاهش کردم.. خدامی داند که او چه تصوری از من داشته که به من لبخند زده! اصلا چطور به خودش جرات داده که چنین کاری کند نکند من در خیال او دختری سبکسر هستم.آیا در این مدت که به دانشگاه ما آمده نفهمیده که من چگونه دختری هستم؟ آیا او نمی دانست که کسی جرات نمی کند این گونه حرکات را نسبت به من داشته باشد؟ یقینا اگر کسی غیر از او اینچنین کاری با من کرده بود،حسابش را می رسیدم تا بداند که با کی طرف است. اما افسوس که بدجوری خودم را در مقابل او باخته بودم. ولی بعد بهخودم نهیب زدم و و گفتم نباید گرفتار این احساسات پوچ و احمقانه بشوم و به خودم ثابت می کنم که من همان فرناز مغرور و سنگدل گذشته هستم! از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم،خوشبختانه هنوز فواد برنگشته بود تا مرا سوال پیچ کند. چون واقعا حوصله او را نداشتم، به طرف دستشویی رفتم و با گرفتن وضو بار دیگر به اتاق پناه بردم و سجاده را پهن کردم و به رازو نیاز پرداختم. با اشک و ناله از خدای خود خواستم که مرا از این احساسات و بحران نجات بدهد. نمی دانم که چقدر گریه کردم تا ایناحساس سبکی و آرامش بهم دست داد. مثل پرکاهی سبک شده بودم، سجاده را جمع کردم و به تختم پناه بردم و بدون آنکه بخواهم آن لبخند جادویی ربه یاد بیاورم و در خیال خود آن را زنده کنم چشمانم را بستم و خوشبختانه خیلی زود خوابم برد و بعد به کلی همه چیز زا فراموش کردم.< ************** روز بعد که به دانشگاه رفتم متاسفانه باربد اولین نفری بودکه او رادیدم، دستانش را به جیب پالتو یش فرو کرده بود و با چه حالت دلربایی ایستاده بود!هرلحظه که به او نزدیک تر می شدمحاتی عجیب به من دست میداد. منی که کلی قول و قرارباخود گذاشته بودم که دیگر به او اهمیتی ندهم اما متاسفانه او در جایی ایستاده بود که ادب حکم می کردبه او سلا و صبح به خبر بگویم. اما ناگهان با به یاد آوردن لبخنددیروزش اخم هاین درهم رفت. و تصمیم گرفتم طوری از کنارش رد شوم که تصور کند متوجه اش نشده ام. با همین فکر به کلاس نزدیک شدم،او بادیدن مکن به آرامی کنار رفت و سپس با لحن گیرا و مودبانه گفت: صبح بخیر خانم فاخته. احساسا کردم هرآن ممکن است غش کنم ضعف شدیدی وجودم را فرا گرفت،به زحمت آب دهانم را قورت دادمو بعد با نیم نگاهی جواب او را دادم که او دوباره همان لبخند جادوییش را به من هدیه کرد. با هول و هراس از کنارش رد شدم و خود را به صندلی رساندم ،خوشبختانه ندا هنوز نیامده بود و گرنه حتما ععلت تغییر حالم را میفهمید و آن وقت بود که به من بخندد و بگوید این تو نبودی که می گفتی "از این جور عشق و عاشقی ها بیزارم!" زمانی به خودم آمدم که استاد و بعد ندا وارد کلاس شدند ،وقتی در کنارم نشست هردو بانگاه به هم سلام کردیم. تمام مدت تلاشم را برای فراموش کردن رفتار بارد به کار گرفتم و بعد حواسم را به کلاس دادم. آن روز بیشتر وقتم را در آزمایشگاه گذراندمو چندین بار ناخواسته رو به روی بابد قرار گرفتم. که البته با تلاش زیادی احساساتم را کنترل کردم خود را نسبت به او بی توجه نشان دادم. اگرچه درونم طوفانی برپا بود که فقط خدا می دانست و بس! هرطور بود به ناچار ظاهر خودم را حفظ می کردم آن روز هم بدون هیچ اتفاق خاصی به پایان رسید. ******* هر روزکه می گذشت باربد با لبخند هایش مرا بیشتر شیفته خودش می کرد،مثل اینکه سهم من از این عشق تنها لبخند ها و نگاه هایش بود امام من همچنان مقاومت می کردم. و به حفظ ظاهر می پرداختم.بارها ا خودم گفتم،اگر او مرابخواهد باید خوادش به صورت مستقیم با من صحبت کندو در غیر این صورت من غرورم را جریحه دار نخواهم کردو به طرف او نخواهم رفت. در این مدت آنچنان محبوب دختران دانشکده شده بود که در هر محفلی صحبت باربد بود! به قول ندا شده بود سوپراستار دانشکده ،گرچه از اته دل به این موضوع حسادت می کردم که مدام دختران پررنگی دورواو می پلکیدند. اما وقتی می دیدم باربد به هیچ کدام از آنها توجهی نشان نمی دهد جان می گرفتم و رنگ عشق او در قلبم پررنگ تر میشد. یکروز پس از پایان کلاس ها می خواستم به خانه بروم که یکی از بچه ها به طرفم آمدواز من خواست که مساله ای را برایش حل کنمبه ناچار برخواستم و به توضیح و حل مساله پرداختم،زمانی به خودم آمدم که همه بچه ه اکلاس را ترک کرده بودند. در همان لحظه هم باران شدیدی شروع به بارین کرد،نگاهی به ساعتم انداختم ساعت سه ظهر بود. تازه یادم افتاد که چقدر گرسنه هستم. چترم را باز کردم و با گام هایی بلند از دانشگده خارج شدم. و منتظر تاکسی ماندم که اتو مبیلی جلو پایم ترمز زد،با دیدن باربد یکه خوردم و قلبم شروع به تپیدن کرد؛صدایش را به وضوح می شنیدم ،از اینکه بارد به خاطر من توقف کرده بود،در پوست خود نمی گنجیدم. اما بعدخیلی زود به خودم آمدم واحساساتم را سرکو کردم. باربد شیشه اتو مبیلش را پایین کشید گفت: خانم فاخته لطفا سوار شوید،من شما را می رسانم آخه خوب نیست که د راین هوای بارانی در کنار خیابان انتظار تاکسی را بکشی! به خوبی می دانستم که اگر سوار اتومبیل او شوم آنچنان از خود بی خود می شوم که باعث رسواییم خواهد شد،بنابراین از او تشکرکردم و به زحمت گفتم به او گفتم: ممنون آقای آشتیانی منتظر برادرم هستم. باربد نگاهی به ساعتش انداخت و ناباورانه گفت: -بعید می دانم که این وقت روز منتظر برادرت باشی !بهتر بود می گفتی نمی خواهم سوار اتومبیل تو شوم. با خودم گفتم لعنت به تو که اینقدر باهوش و زیرک هستی ، به ناچار گفتم: -آقای آشتیانی برداشت شما کاملا اشتباهه ! من فقط نمی خوام مزاحم شما بشوم. انگار به باربد خیلی برخورده بودچون با صدای گرفته ای گفت: -پس مزاحمتان نمی شوم،اما ..اما ای کاش به قول شاعر کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود. باربد این را گفت و بدون خداحافظی از کناررم رد شد،خشکم زده بود و حتی نمی توانستم قدمی به جلو بردارم. انگار علم غیب داشت،یعنی می دانست که من دیوانه وار او را دوست دارم! من که همیشه رفتارم را در برابر او کنترل می کردم اما مثل اینکه او بیش از تصور من باهوش و زیرک بود. با صدای بوق تاکسی به خود آمدم و مبهوت خودم را بر روی صندلی انداختم. مدام حرف های باربد در گئشم زنگ می زد،او با این ذکاوتش مرا بیشتر به سمت خود می کشید! گونه هایم در این هوای سرد،در حال گرگر گرفتن بود،باخود می گفتم یعنی این منم که اسیر دل خود شده ام؟منی که در فامیل ،دوست و آشنا به خواستگاران آنچنانی خود جواب رد داده بودم و از این بابت مغرورانه به خودم می بالیدم،حالا این گونه بازیچه احساسات خود شده بودم! آنقدر فکر های جور واجور به ذهنم خطور کرده بود که نمی دانم چطوری از تاکسی پیاده شدم. و خود را به خانه رساندم. مامان تنها بودو مشغول تصحیح کردن برگه متحانی دانش آموزان که با دیدن من خودکارش را روی روی برگه ها گذاشت و از جایش بلند شد،به او سلام دادم. مامان با تعجب پرسید: -چرا امروز دیر اومدی؟ در حالی که به طرف اتاقم می رفتم گفتم:کلاسمان کمی طول کشید. مامان با گفتن حتما خیلی گرسنه هستی به طرف آشپزخانه رفت.به راستی هم خیلی گرسنه بودم ودلم ضعف می رفت اما اصلا حوصله خوردن غذا را نداشتم.با صدای مامان به ناچار از اتاق بیرون آمدم و بعد از شستن غذا شروع به خوردن غذا کردم اما خیلی زود احساس سیری کردم و ظرف غذا را پی زدم و از مامان تشکر کردمو بعد از جای خود بلند شدم. مامان هاج و واج منو نگاه کردو با اعتراض گفت: -فرنازجان تو این روزها چت شده، غذا که نمی خوری یا وقتی هم که می خوری مثل حالا کم اشتهایی از اون مهم تر کم حوصله شدی و مرتب خودت را در اتاق حبس می کنی؟ دیگر حوصله گوش دادن به حرفهی تکراری که در این چند روزبار ها از مامان بابا و فواد شنیده بودم به ناچار گفتم: -مامان باور کن درس هام خیلی سنگین شده ، به خاطر همین بهم فشار میاد. مامان با نگرانی گفت: -ولی تو باید از لحاظ جسمی خودت را تقویت کنی ،با این غذا نخوردنتعاقبت کار دست خودت می دی به طرفش رفتم و با بوسیدن گونه هایش گفتم: -مامان جون ممنون که اینقدر به فکر من هستیتد امام باور کنید که نگرانی شما بی مورده این را گفتم و بودن اینکه منتظر نصیحت های مامان بمانم به اتاقم رفتم و ماژیکی را از روی میز برداشتم و با آن روی کاغذ با خطی خوش نوشتم«کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود». و بعد آن رادر قاب چوبی زیبایی که داشتم قرار دادم و به دیوار بالای تختم نصب کردم و خودم را روی تخت انداختم و به نوشته روی دوار خیره شدم و بارها و بارها آن را زیر لب تکرار کردم و در حالی که چشمانم را می بستم به بار بد فکر کردم و برای چندمین بار آن دقایق شیریرنی را که در مقابلم ایستاده بود را در ذهنم به تصویر کشیدم. ********ببخشی اگه کم گذاشتم آخه درسام زیاده و زیاد وقت نمی کنم براتون بزارم و فقط 9تا11شب را وقت دارم بتایپم. مرسی از توجهتون..... فردا صبح که به دانشگاه رفتم،اورادیدم که کنار پنجره ایستاده بود. به محض ورودم به کلاس متوجه ام شد و برای یک لحظه نگاهمون در هم گره خورد. اما از سرسنگین بودن نگاهش فهمیدم که هنوز هم از من ناراحت است. به همین خاطر سعی کردم بی اعتنا باشم. خودم را به یک صندلی خالی رساندم و با ندا مشغول خوش و بش کردن شدم،مشغول ورق زدن بودم که استاد نامم را صدا زد و گفت: -خانم فرناز فاخته نوبت کنفرانس شماست. ناگهان رنگ از چهره ام پرید و با خود گفتم:خاک بر سرم! چون به کلی کنفرانس امروز را فراموش کرده بودم. کتاب را با عجله ورق زدم و سعی کردم با نگاه گذرایی به آن چه در ذهنم دارم را یکجا جمع کنم. که بار دیگر با صدای استاد کتاب را بستم و به طرف تابلو رفتم. و با تک سرفه ای صدایم را صاف کردم و سپس با دست پاچگی شروع به توضیح درس کردم. تمام سعیم را می کردم که به صورت باربد خیره نشوم،خوشبختانه این بار شانسم یاریم کرد ،طوری که برای دقایقی فراموش کردم که او درکلاس حضئر دارد. برای همین توانستم کنفرانسم را بدون کم و کاست بیان کنم. با به پایان رسیدن کنفرانسم،استاد گفت: خانم فاخته خسته نباشید. سپس رو به بچه ها کردو گفت: -کسی از خانم فاخته سوالی ندارد؟هنوز جمله استاد تمام نشده بود که باربد رو به استاد کردو گفت: -ببخشید من از خانم فاخته چند تا سوال داستم! استاد به او گفت: -بفرمایید آقای آشتیانی در دلم آشوب و طوفانی به پاشده بود، طوری که نمی توانم توصیفش کنم. مطمئن بودم او با سوال های بی موردش می خواست حال مرا بگیرد و تلافی دلخوری دیروزم راسرم در بیاورد؛ سوال های بابد یکی پس از دیگری بر سرم فرود می آمد،طوری که پشت سر هم سوال پیچم می کرد،گویی که انگار می خواست گوییکه انگار می خواست مرا با این کار جلو بچه ها ضایع کند. با تمام وجودم سعی می کردم که د رمقابل او کم نیاورم و خودم رانبازم! به همین خاطر حواسم را جمع کردم و به تک تک سوالاتش جواب دادم ،شانس با من یار بودکه توانستم استقامت عجیبی در مقابل سوالاتش کنم و در نهایت او با گفتن دیگر سوالی ندارمخیالم را آسوده کرد. در یک لحظه که به چشمانش خیره شدم تا قیافه وارفته او را ببینم طوری نگاهمان در هم در آمیخت که هیچ کدام از این نگاه پرشور چیزی نفهمیدیدم. این بار من با صدای استاد به خودم آمدم که مرا دعوت به نشستن می کرد بعد از اینکه سر جای خودم نشستم و نفس عمیقی کشیدم استاد شروع به درس دادا کرد. ساعتی بعد استاد پایان کلاس را اعلام کرد. داشتم وسایلم را جمع می کردم که ناگهان ندا دستم را گرفت و گفت: بنشین برایت یه سوپرایز دارم. با تعجب گفتم: سوپرایز؟ندا دستش را در کیفش کرد و یک جزوه بیرون کشید و با ذوق گفت: -فرناز جان این تحقیق را بخون و کیف کن. همش دست نوشته های باربد! از تعجب چشمانم را درشت کردم و به اوگفتم: باربد! اما تحقیق اون پیش تو چی کار می کنه؟ندا لبخند با مزه ای زد و گفت: -چند وقت پیش داشتم در موردعلائم و شروع بیمار یدیابت تحقیقی انجام می دادم به سوالات زیادی بر خوردم که همه آن ها را نوشتم تا از استاد بپرسم . استاد وقتی سوالاتم رادید به جای اینکه جواب آن را بدهد،گفت آقای آشتیانی تحقیق بی نظیری در این مورد نوشته است می توانید جواب تمام سوالات خود را با توضیح در جزوه او پیدا کنید، پس بهتره تحقیقش را به امنت بگیری و مطالعه کنی. استاد دوباره تاکید کردو گفت که حتما تحقیق آقای آشتیانی را مطالعه کن،خوندش خالی از لطف نیست. من هم رفتم پیش بابد و جریان را برایش تعریف کردم و اوهم قول داد که تحقیق را برایم بیاورد،دیروز بعد از کلاس بود که جزوه ره بهم داد. تحقیق را از ندا گرفتم و گفتم: که این طور! شروع به ورق زدن کردم و با خود گفتم که چه خط زیبایی دارد از اون مهم تر مرتب و با نظم نوشته!به آخرین ورق که رسیدم یک بیت شعر از صائب که با خط زیبایی نوشته بود توجهم را جلب کرد: "تلاش بوسه نداریم چون هوس ناکان نگاه ما به نگاهی ز دور خرسند است" این تک بیت را چند بار در دل خواندم با هر بار خواندش احساسا گرمای شدیدی تامم وجودم را فرا گرفت،طوری که لحظه می خواستم منفجر شوم. ندا نیشگون محکمی از دستم گرفت و که صدای آخم بلند شدو به خودم آمدم،با شیطنت گفت: -نگو که نسبت به باربد بی اعتنایی که باور نمی کنم!آخه دختر تو طوری جزوه ها در دست گرفتی و محو تماشای آن شده ای گویی که داری یک فیلم مهیج نگاه می کنی! با دستانی لرزان تحقیق را به طرف ندا گرفتم و به زحمت گفتم: -ندا تو هم مارو گرفتی ها... ناگهان با وارد شدن باربدهردو به هم نگاهی انداختیم و سکوت بین ما برقرار شد. با کمال تعجب باربد به طرف ما آمدو در حالی که تکه کاغذی در دست داشت رو به نداگفت: خانم کمالی تحقیق من تونست به شما کمکی بکنه ندا من من کنان گفت: بله خیلی جالبه اما متاسفانه هنوز وقت نکردم به طور کامل آن را مطالعه کنم. و دوباره ادامه داد:اتفاقا به بیشتر سوالاتم جواب داده است. باربد تکه کاغذی را که در سدت داشتبه طرف ندا گرفت و گفت:اگه مشکلی داشتی حتما به من زنگ بزن،خوشحال میشم اگر بتونم کمکی انجام بدم. باربد جمله "حتما به من زنگ بزن را "با نگاه در چشمان من بیان کرد. آنچنان از شذم سرخ شدم که گرمای عجیبی در زیر پوستم احساس کردم نفهمیدم که کی باربد رفت. یک لحظه با شیطنت نگاهی به کاغذ که دردست ندا بود انداختم و بلا فاصله شماره رند باربد را حفظ کردم . بابد داشت مرا مست و دیوانه وار به سوی خود می کشاند و ابن من بودم که نهال عشق او را محکم تر در قلبم پیوند می زدم. دو هفته گذشت یک روز که در خانه تنها بودم با هر نکاهی تلفن وسوسه عجیبی به سراغم می آمد که به مراه باربد زنگ بزنم . این فکر شیطانی هر لحظه بیشتر مرا ترک می کرد،با پاهای لرزان چند گامی به طرف تلفن برداشتم اما درست در همان لحظه عقلم به یاریم آمدو بر احساساتم غلبه کرد و به من نهیب زد،فرناز این کار را نکن یعنی تو این قدر در بند اواسیر شدی که خودت را در مقابلش باخته ای و نمی توانی بر احساسات خود غلبه کنی؟ او اگر خواهان عشق تو باشد مثل بقیه مستقیم با تو صحبت می کند ،آن وقت تو هم دیگر سنگ رو یخ نمی شوی! هر کدام از یان جمله ها مانند پتکی بر سرم کوبیده می شد و مرا به خود می آورد. عاقبت روی اولین مبل خودم رها کردم و زیر لب با خودم گفتم :نکند او مرا طلسم کرده که اینقدر برایش بی قرارم ؟ لعنت به تو باربد...یک دفعه از کجا سرو کله ات پیدا شد که این گونهاحساسات مرابه بازی گرفته ای در هامن لحظه بابا کلید را به در حیاط انداخت و وارد خانه شد،آمدن بابا باعث شدکه من از افکار آشفته خود بیرون بیایم . دیگر تا شب فرصت نکردم که در خلوت تنهایی خودبه باربد فکرکنمو تمام اماها و اگر های ذهن را به دروز بعد که او را می دیدم موکول کردم. صبح روز بعد با دنیایی از شوق و ذوق که برای دیدنش راهی دانشگاه شدم اما متاسفانه خوشحالیم دوام چندانی نداشتچون به محض اینکه وارد کلاس شدم و چشمم به صندلی خالی باربد افتاد یکدفعه حالم گرفته شد. احوال پرسی مختصری با نداکردم و سرجای خودم نشستم و به انید اینکه ا بیاید چشم به د دوخته و به ساعت مچی ام نگاه میکردم با وارد شدن استاد آخرین نگاهم را به در دوختم و آهی از سر حسرت کشیدم وسعی کردم به محیط کلاس برگردم.عقربه ها خیلی سریع جایشان را به یک دیگر دادنداما از آمدن باربد هیچ خبری نیود. ساعت های دیگر هم گذشت ،با پایان کلاس خود را آماده رفتن به خانه کردم ،چنان از غیبت کردن و ندیدن او پکر بودمکه با سردی از ندا خداحافظی کردم و به خانه رفتم و تمام دل تنگی هایم را برای روز بعد جمع کردم. *********** روز بعد در حالی که به شدت دلتنگ و بی قرار باربد بودم راهی دانشگاه شدم اما باز با صندلی خالی باربد مواجه شدم،این بار نگرانی و دلشوره به دلم چنگ می زد. باخود م گفتم نکن برایش اتفاقی افتاده است؟ همان ان روز در آزمایشگاه بدون اینکه حواسم به استاد باشدو بخواهم آزمایشی انجام دهم با روحیه ای خراب به خانه برگشتم.برخلاف من مامان کاملا سرحال بود،به او سلام کردم و او با خوشرویی جوابم را داد و سپس گفت: -فرنازجان امشب دعوت شده ای. با تعجب برگشتم و گفتم: -دعوت از طرف کی مامان در جوابم گفت -رویا و رعنا. زیر لب گفتم: -رویا و رعنا؟ لحظه ای سکوت کردم و به فکر فرو رفتم،بعد به خاطر آوردم که امروز روز تولد آن هاست. آن ها هر سال برای خود جشن تولد مجردی می گرفتند و تمام دوستان و آشنایان خود را دعوت می کردند،چقدر هم خوش می گذشت. مامن وفتی سکوتم را دید با صدای بلندی گفت: -چیه؟نکنه حوصله رفتن به اونجا رو هم نداری؟ حق با مامان بود،گرچه واقعا حوصله نداشتم که در جشن تولد آن ها شرکت کنم اما حس کردم که اگردر خانه بمانم فکرو خیال باربد مرا دیوانه خواهد کرد. بنابراین روبه مامان گفتم: -اتفاقا می خواهم در جشن آن ها شرکت کنم. او لبخندی از سر رضایت زدو گفت: -پس برو لباست رو هم عوض کن تا من هم ناهارن را آمده کنم. سرم را در تایید حرف مامان تکان دادم و سپس برای عوض کردن لباسم با اتاقم رفتم. بعد از خوردن ناهار ساعتی را به استراحت پرداختمو بعد کم کم شروع به آماده شدن کردم،از داخل لباس هایم تاپ یقه بازو بدون آستینی را همراه با دامن کوتاهی که ست م بودند انتخاب کردم و مقابل آیینه ایستادم و آنها را مقابل خودم گرفتم.لباسم گوجه ای رنگ رنگ بود و به پوست سفیدم می آمد. البته لختی بودن آن کمی توبی ذوقم می زد اما وقتی به خاطر آوردم آن مهمانی خودمانی و دخترانه است و مثل هر سال جو کاملا سالمی دارد بی خیالش شدم و لباس ها و دوربین را در کیفم قرار دادم تا در کنار آنها عکس یادگاری بگیرم -مامان وقتی مرا آماده رفتن دیدبا تعجب گفت -فرناز جان هدیه برای تولدشان آماده کردی؟ در پاسخش گفتم: -نگران نباشید ،در طی مسیرم کادویی برای آنها می خرم. با گفتن این کلمه از خانه خارج شدم و مامان با گفتن پس برو به سلامت بد رقه ام کرد. رویا و رعنا با دیدنم خوشحال شدند و بهم خوش آمد گفتند،من هم گونه هر دو را بوسیدم و تولدشان را تبریک گفتم. رویا سریع دستم را گرفت و گفت: -فرنازجون بهتره،هرچه زود تر بریم پیش بچه ها. دستم را عقب کشیدم و گفتم: رویا جان اول اجازه بده لباسم را عوض کنم رعنا به طرف آمدو گفت: -رویا حق با فرنازه ،من میرم پیش بچه ها تو هم به فرنازجون کمک کن تا زودتر آماده شود. به همراه رویا به اتاقش رفتمو بعد از مختصر آرایشی که کردم،لباسم راپوشیدم و برای رفتن به جشن آماده شدم. در حالی که داشتم دوربینم را در می آوردم رویا وارد اتاق شدو با حیرت نگاهی به من انداخت و سپس جیغ بلندی مشید و گفت: -فرنازجون اگر چشمت نزنن شانس آوردی ،آخه خیلی زیبا شده ای! بعد فوری دوربین را از دستم گرفت و اولین عکس را از خودم گرفت. رویا طوری مرا ورانداز می کردکه گویی اولین باری است که مرا می بیند،بعد دست مرا گرفت و هردو خندان به طرف سالن رفتیم. جشن مثل سال های گذشته خیلی با شکوه و لذت بخش بود جوری که اصلا نفهمیدم چگونه زمان سپری شدو من در پایان با خاطره ای خوش از آن ها خداحافظی کردم و راهی خانه شدم. آنقدر خسته بودم که بدون اینکه به باربد فکر کنم خودم را روی تخت انداختم و بار دیگر همه چیزرا به فردا موکول کردم. روز بعد هنگام رفتن به دانشگاه حلقه فیلم را زا دوربین در آوردم تا در آتلیه نزدیک دانشگاه آن را چاپ کنم متاسفانه این کار باعث شد نیم ساعت از وقت کلاسم گرفته شود.،با تاخیر زیادی خودم را به کلاس رساندم و با معذرخواهی از استاد وارد کلاس شدم. این دفعه که چشمم به جای خالی باربد افتاد ،دلم فرو ریخت و دلشوره بر دلم چنگ زد و باعث شد که از درس هیچی نفهمم. ساعات یبعد به محوطه دانشگاه رفتم و چندین بار آب سردی به صورتم زدم ، هر لحظه نگرانیم بیشتر می شد. هنگام رفتن به خانه ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد. از دانشگاه خارج شدم و کمی پایین تر وارد کیوسک تلفن شدم و با خود گفتم شماره بار بد را می گیرم وقتی که صدایش را شنیدم و از سلامت بودنش اطمینان حاصل کردم تلفن را قطع می کنم. شماره او را گرفتم و خیلی سریع تر از زمانی که فکر می کردم ارتباط برقرار شد،باهر صدای زنگی که در گوشم می پیچید وچجودم در هم می ریخت و طپش قلبم هر لحظه بیشتر می شد.،بالاخره بعد از چند بوق پیاپی با شنیدن صدای گرم و دلنشین اش وجودم یکباره حرارت گرفت. -الو ...الو....جانم...جانم... در آن لحظه هرچه خواستم گوشی را قطع کنم نتوانستم ،شیطان بدجوری وسوسه ام میکرد. گوشی را محکم د دست گفته بودم و تناه به صدای زیبایش گوش دادم که ناگهان گفت: -فکر نکنم فقط زنگ زده باشی که بخوای سکوت کنی؟ حتما می خوای حالم را بپرسی درسته ؟ ناگهان قلبم فرو ریخت اما به هر زحمتی که بود خودم را نباختم ،بار بد با عوه حرفش را ادامه داد: -خوب بگو ببینم دختر خانمی که اینقدر مغرورره مثل تو و توی دانشگاه کلی ابعت داره ،چطور شده که غرورش را کنار گذاشته و به من زنگ زده؟پس حتما من آدم خوش اقبالی هستم.! دیگه ادامه حرفهای بار بد را نفهمیدم،قطعا مرا شناخته بود !در حالی که دستانم به شدت می لرزیدند گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم و با دست عرق پیشانیم را پاک کردم و با خود گفتم:یعنیاو مرا شناخته؟ خوبه که من از تلفن خانه استفاده نکردم ،تلفن بیرون هم که با کدی ناشناخته برب روی صفحه نمایشگر تلفن می افتد. وای خدا ی من چه حماقتی کرده بودم!به زحمت خودم را کنترل کردم و از کیوسک تلفن بیرون آمدم و چند گامی را با ضعف و سستی برداشتم اما ناگهان احساس کردم اتو مبیلی که سرعتش با گام های من یکی بود ،در کنارم حرکت می کند! بدون اینکه توجه کنم به راهم ادامه دادم اما با شنیدن اسمم در جای خود میخکوب شدم،گویی که بزرگترین شوک عالم را به من وارد کردند. -خانم فرناز فاخته چرا اینقدر زود تماس را قطع کردید ؛من با شما کلی حرف داشتم. مثل برق گرفته اه ردجای خود ماندم و هیچ حرکتی نتوانستم انجام بدهم درست مثل اینکه جانی در بدن نداشته باشم ،در یک لحظه دعا کردم که این صحنه واقعیت نداشته باشد. به زحمت به سمت اتو مبیل نگاه کردم و باربد را که هنوز موبایلش در کنار گوشش بودو لبخند پیروز مندانه ای به رویم میزد دیدم،برق خاصی در چشمانش پیدا بود. در همان لحظه سرم گیج رفت و باعث شد دستم را به اتو مبیلش تکیه دهم تا زمین نخورم،دیگر یادم نمی آمد که چه اتفاقیر برایم افتاده زمانی به خود آمدم که رد حالت گیجی و منگی دست وپا می زدم اما هرچه فکر می کردم عقلم یاری ام نمی کرد که در کجایم! گویی واقعا در آن لحظه هوشی در سرم نبود!چندین بار پلک زدم تا اینکه خودم را در ماشین بابد یافتم،در کنار او بودو او با خونسردی تمام رانندگی می کرد. وقتی خودم را آنجا دیدم ،دوباره آ« تلفن لعنتی و لبخند پبروز مندانه باربد در مقابلم ظاهر شد. از این که این گونه رسوا شده بود قلبم به درد آمده بود. بار بد خنه کوباهی کرد و به طعنه گفت: -اوه ....خانم فاخته خواهش می کنم غش نکنید چون من دارویی به همراه ندارم. و در ضمن برایم مشکل ساز است که شما را به بینارستان برسانم. با شرمساری سرم را به صندلی تکیه دادم و با صدای آرام اما لرزانی گفتم: -لطفا نگه دارید میخواهم پیداه شوم باربد این بار با صدای بلند تری خندید وگفت: به همین زودی!حداقل باید به من بگویی چرا بامن تماس گرفتی بغضم را فرو دادم و گفتم: آقای آشتیانی من..من .... حرفم را قطع کردم و با خود گفتم من چی؟ من چه کا ری با یکمرد غریبه داشتم ؟حالا چه جوابی باید به او بدهم؟ صدای باربد مرا زا افکارم بیرون کشبد ،با زکاوت همیشگی گفت: -خانم فاخته خواهش می کنم اینقدر خودتان را سرزنش نکنید ،من به شما قول می دهم که راز دارخوبی باشم تنها کافیه که شماهم دختر خوبی باشید و بامن راه بیایید. بار بد دوباره حرفش را ادامه دادو گفت: -خودت می دای تنها کافیه که هم کلاسی هایت جریان را بفهمند آن وقت طبل رسواییت را در همه دانشگاه خواهند زد.آخه روی تو یکی حساب جدا گانه باز کرده بودنداما حالا اگه بفهمند... در حالی که عصبانی شده بودم روبه او کردم و گفتم: -مگر من چه کار کرده ام؟اصلا از فردابایت جلوی در کلاس و به هر کس که وارد شدهرچه در مورد کمن خواستی بگو،اینجوری راحت میشی؟حالام هرچه زودتر نگه دار که مب خواهم پیاده شوم. بار بد بدون آنکه حرفی بزند خنده مستانه ای کرد و روی ترمز زد،سریع از اتو مبیلش پیاده شدم و با گام های بسیار تندی از جلو چشمان تیز باربد خودم ر گم کردم. زمانی به خودم آمدم که مشغول قدم زدن درخانه بودم..... از ته دل خدا رو شکر کردم که هیچ کدام از اعضای خانواده ام نبودند تا منو دراین حالت زار ببینند. درست مثل مرغ سرکنده ای بودم که یک لحظه آروم و قرار نداشت ، دمای بدنم هر لحظه بالا تر می رفت و و جودم در حال گر گرفتن بود. به طرف دست شویی رفتم و صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا این حرارت و گرما از بین برود. وقتی سرم را بالا بردم و در آینه به خودم نگاه کردم،رنگ چهره ام با رنگ و روی یک مرده هیچ فرقی نداشت . سرم را چندین بار با تاسف تکان دادم و زیر لب با خودم گفتم، این منم فرناز فاخته دانشجوی رشته پزشکی ،دختر مغرور و سرشناس دانشکده! کسی که قلدر ترین دختر دانشکده هم جرات نمی کرد که بخواهد سر به سرش بگذارد و پایش را درون کفشش بکند اما حالا باربد مرا خیلی راحت به دام انداخته و غرورم را لگد مال کرده بود !چگونه ..چگونه من به خودم اجازه دادم که چنین اشتباه احمقانه ای را انجام دهم؟ که حالا او برایم خط و نشان بکشد و بخواهد آبروی مرا نزد هم کلاسی هایم ببرد. دستانم را محکم جلو صورتم بردم و با فریا گفتم: -نه نه این من نبودم که فریب احساساتم را خوردم این دروغ است....لعنت به تو باربد!با این دوروز نیامدنت به دانشگاه داشتی برای من ساده احمق نقشه می کشیدی و تعقیبم می کردی تا اینکه عاقبت پیروز شدی. لعنت به خودت و آن تلفنت بیاید،لعنت به خودم که اینقدر ساده و احمق بودم که به راحتی فریب آن شماره تلفن مذخرفت را خوردم.من را بگو که چه فکر می کردم و چه شد1با صدای زنگ تلفن افکار آشفته ام را ناتمام گذاشتم و با بی حالی گوشی را برداشتم و با صدای بم و گرفته ای گفتم -الو صدای مرد جوانی به گوشم رسید که گفت:-منزل آقای فاخته؟ -بله بفرماید؟ -فرناز خانم؟ سکوت کردم و یکباره صدای باربد را شناختم ،قلبم در سینه فرو ریخت و با خود گفتم این لعنتی شماره تلفن منو از کجا گیر آورده ؟ اما بعد خیلی زود به خودم آمدم و بدون آنکه از اوبخواهم خودش را معرفی کند ،با لحن خشمگینی گفتم: -امرتون؟ خنده ای کردو گفت:هوش و ذکاوت شما را تحسین می کنم ،خیلی زود مرا شناختید. آنقدر خشم بر من غلبه کرده بود که نتوانستم جوابی به او بدهم ،به ناچار سکوت کردم که او دوباره حرفش را ادامه دادو گفت:خانم فاخته ظاهرا که هنوز نتوانسته ای بر اعصاب خودت تسلط پیدا کنی؟ باربد بعد از گفتن این جمله چنان قهقه ای زد که اعصاب مرا بیش تر تحریک کرد. دندان هایمرا از خشم به هم ساییدم و با حرص به او گفتم:کدام آدم احمقی شماره تلفن منو به شما داده است؟ بار بد در جوابم خیلی خون سردانه گفت:خنم فاخته لطفا به خودتان توهین نکنید چون این خود شما بودید که کیفتان را در اتومبیل من جا گذاشتید! من هم به ناچار برای برای پیدا کردن آدرس یا شناره تلن به جست و جوی تمام محتویات آن پرداختم که خوشبختانه شماره تلفنتان را پیدا کردم و حالا باید دیگر ادامه حرف های باربد را گوش نکردم و و با دست هایی لرزان گوشی را محکم بر دستگاه تلفن کوبیدم و با عجله به اتاقم رفتم و با هول و هراسی که در دلم افتاده بود به دنبال کیفم گشتم اما چیزی جز کلاسورم آنجا نبودپفروی تخت نشستم و محکم به موهایم چچنگ زدم ، با به یاد آوردن عکس هایی که با لباس نامناسب در تولد رویا و رعنا گرفته بودم به یکباره م بر بدنم سیخ شد و همه اعضای بدنم شروع به لرزش افتاد! با خودم گفتم دیگه بدبخت شدم و آبرویم بر باد رفت. اگر یکی از عکس ها را بردارد و بخواهد به کسی نشان بدهد چه دلیل محکمی برای ادعای بی گناهی ام دارم ،چگونه باید ثابت کنم که من بی گناهم. ناخواسته وارد دومین بازی باربد شدم ،حالا دیگه فکر عشق و عاشقی از سرم پریده بود و تنها حفظ آبرویم برایم مهم بود .باید چاره می اندیشیدم ، با نگاه کردن به ساعت فهمیدم که وقت زیادی نمانده تا مامان به خانه باز گردد ،باعجله بلند شدم و دوان دوان از اتاقم بیرون آمدم و خودم را تلفن رساندم و به اجبار شماره باربد را با دستانی لرزان گرفتم و با خود گفتم باید سعی کنم که با زبانی خوش کیف را ازاو پس بگیرم . با شنیدن صدایش به خودم آمدم و گفتم: -الو باربد با صدای بلندی خندید و گفت: خانم فاخته می دانستم که نمی توانی دوام بیاری !برای همین بی صبرانه منتظر تلفنت بودم. صدایم را صاف کردم و گفتم : گوش کنید آقای آشتیانی لطفا آن کیف را به من پس دهید ،کلی جزوه رد آن کیف دارم که امشب باید مطالعه کنم. بار بد حرفم را قطع کردو با قاطعیت گفت: و از آن ها مهم تر عکس های خانوادگیت. در حالی که می لرزیدم به ناچار با لحن مهربان تری گفتم:آقای آشتیانی شما که عکس های مرا نگاه کردید . حالا ازتون خواهش می کنم آن ها را به من پس دهید. باربد خیلی خون سرد گفت:خانم فاخته چه شد که تا اسم عکس به میان آمد خشمت فرو کش کرد و با مهربانی حرف زدی ؟شاید چون آبرئی خودت را در خطر می بینی اما نگران نباش باربد پسر چندان بدی هم نیست! به این آدرسی که می دهم بیا در اتو مبیل منتظرت هستم. چاره ای جز پذیرفتنش نداشتم ،بنابر یان عکس را از او گرفتم. مرتب در دل دعا می کردم که بار بد از عکس هایم چیزی برندارد و مشکل خاصی برایم بوجود نیاورد. در یک چشم به هم زدن آ»اده شدم و زا خانه بیرون رفتم. دوباره با به یاد آوردن صحنه کیوسک تلفن و باربد که مچم را گرفته بود حالم منقلب شد و بار دیگر شرمسار شدم. آنچنان غرق در افکارم بودم که نفهمیدم کی به محل مورد نظر رسیدم،چشمان آشفته ام اتو مبیل باربد را جست و جو میکرد . لحظه ای بعد او را پشت رل اتو مبیلش دیدم.،وقتی نزدیک شدم،متوجه ام شد برگشت و نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم و با صدای لرزانی به او گفتم:لطفا کیفم را بدهید باربد که مثل همیشه خون سرد بود به آرامی به من گفت:لطفا سوار شوید با لکنت به او گفتم:من عجله دارم باید بروم خواهشا باربد حرفم را قطع کردو گفت: اگر کیفت را می خواهی بیا بالا ووقتترا هدر نده به نا چار سوار شدم ،باربد نفس عمیقی کشید و در حالی که به چهره ام زل زده بود گفت : خوب خانم فاخته حال و احوالت چطوره؟ توانستی آرامشت را به دست بیاری؟ زیر نگاهش داشتم ذوب می شدم. آب دهانم را فرئ دادم و بدون آنکه به او نگاه کنم گفتم:من مشکلی ندارم. باربد خندیدوگفت:خوب خدارا شکر این را گفت و بعد خم شد و کیف را از زیر پاهایش بیرون آورد و روبه رویم گرفت و گفت: بفرمایید این هم کیفتان با دستپاچگی کیفم را ازاو گرفتم و خیلی سریع آن را باز کردم و عکیس هایم را بیرون کشیدم و شروع به شمارش کردم، باربد خندیدو گفت:خودت را اذیت نکن یکی از آن ها نزد من امنته !سرم را با شتاب بلندکردم وبا دیدن یکی از عکس هایم که با سرو وضع نامناسب گرفته بودم شرمگین شدم ،خصوصا اینکه آن را در دست باربد می دیدم! با شرمساری سرم را پایین انداختم و درحالی که بغض شدیدی گلویم را می فشرد به زحمت گفتم:آقای آشتیانی از شما که فرد تحصیل کرده ای هستید بعیده که آن عکس را بردارید، نگه داری آن پیش شما کار درستی نیست. باربد بدون توجه به حرف هایم به عکس خیره شد و با بی شرمی گفت:فکر نمی کردم که به این راحتی عکست را به دست بیارم آن هم چه عکسی برای یادگاری چیز خوبیه. در حالی که از بی شرمی او خونم به جوش آومده بود از عصبانیت یکپارچه آتش شدم و به او گفتم: -شما که فردی بی شرم و حیا هستید چطور به خودتان اجازه می دهید به آن عکس با چنین لذتی نگاه کنید؟ این کار شما نهایت پست بودن را می رساند ،ازتون متنفرم...متنفرم! باربد قهقه بلندی زدو گفت: یعنی باور کنم که شما از من متنفر هستید؟ مطمئن هستید که بعدا از گفته من پشیمان نمی شوید؟ باربد این را گفت و عکس را در جیب درون پالتو اش قرار داد و با بیر شرمی پالتو را به سینه اش چسباند و دوباره قهقه ای دیگر سر داد. دیگر تحمل دیدن این همه پستی از اورا نداشتم و به خوبی می دانستم که او دیگر عکسم را پس نخواهد داد ،بنابراین به ذهنم رجوع کردم تا بدترین فحش های رکیکی را که به ذهنم می رسید نثارش کنم.در حالی که صدایم از خشم می لرزید به او گفتم:تویک حروم زاده ای و از یک حانواده بی بندو بار به وجود آمده ای که حتما هرزگی و پستی در آن بیداد میکند ،به خاطر همین هم نمی توان از تو انتظار بیشتر ازاین داشت. هر لحظه بر عصابانیتم افزوده می شد و حرف های زننده تری به او می گفتم، در این حین ناگهان متوجه چهره بر افروخته او شدم ،هرثانیه که می گذشت چهره او کبود ترمی شد. و لب هایش از شدت عصبانیت می لرزید و رگ های گردنش کاملا متورم و چشمانش قرمزشده بود، دستش را بالا برد که به صورتم سیلی بزند اما من خیلی زود صورتم را با دستانم پوشاندم و از او روی برگرداندم. باربد دستش را پایین آورد و فورا عکس را از جیب پالتویش بیرون آورد و با عصابانیت هرچه تمام تر آن را در مشتش مچاله کرد و به سویم پرت کرد و با خشم گفت:فکر کردی خیلی تحفه ای ؟ یا نکند در این فکر به سر می بری که من عاشقتم ؟ تویخواب ببینی که من زا تو خوشم بیاد! من حاضرم بمیرم اما به دختر پررویی مثل تو روی خوش نشان ندهم . یادت باشه برای اینکه به خانواده من توهین کردی هرگز نم یبخشمت و برایت از ته دل متاسفم ،هرچند که بسیار خوشحالم که غرورت را لگد مال کردم تا تو باشی که آنطور با نازو ادا در دانشگاه قدم بر نداری و به خودت ننازی ،دختره مغرور و خود خواه ! جای تاسف داره که من در کلاس باید حضور دختری مثل تو را تحمل کنم. دیگر تحمل این همه حقارت را نداشتم،بغض شدیدی راه گلویم را بست و مانع حرف زدنم شد،عکس را در کیفم گذاشتم و از اتو مبیل پیاده شدم. باربد با سرعت از مقابل چشمانم گذشت و مرا با دنیایی از حقارت و رسوایی تناه در خیابان رها کرد. نمی دانم باید حالم را چگونه توصیف کنم! در کم تر از یک روز تمام شخصیت و غرورم را در مقابل باربد از دست دادم. از اینکه آن حرف های ناشایست و زشت را به خانواده باربد که هیچ گونه شناختی از آن ها نداشته نداشتم گفته بودم !گرچه این حرف ها باعث شد عکسم را از او بگیرم اما باز هم شرمنده اخلاق خودم شدم ،وای اگر مامانم می فهمید که من چنین حرفای زشتی به یک مرد غریبه زده ام حتما از ناراحتی دق می کرد. به زحمت بغضم را فرو دادم و سوار تاکسی شدم خودم را به خانه رساندم. باباو مامان هردو از سر کار برگشته و مشغول تماشا کردن تلویزیون بودند که به محض دیدن من از چهره ام فهمیدند که باید اتفاق بدی افتاده باشد. به خاطر همین پشت سرهم مرا به باد سوال گرفتند اما من به قدری حالم بد بود ،تازه هر لجظه که می گذشت هم بدتر میشد.نتوانستم به پرسش های آن ها جواب دهم؛ یکباره سرگیجه شدیدی گرفتم و دیگرنفهمیدم که بر من چه گذشت. با صدای گنگ و نا مفهومی که به گوشم می رسید چشم باز کردم و ناگهان متوجه سرم دستم شدم و فهمیدم که مرابه بیمارستان آورده اند ،برای همین دوباره به خواب رفتم. با گذشت چند ساعتی کاملا به هوش آمدم، همه اعضای خانواده در کنار تختم بودند. فواد در حالی که سرم را از دستم بیرون می کشید لبخند زنان گفت: حال خواهر نازو نازک نارنجی ام چطوره؟ نگاهش کردم وآرام گفتم : -من چرا بستری شدم؟ بابا به طرفم آمدو به جای فواد گفت:دختر گلم چیز مهمی نیست فقط فشارت افتاده بود که خدا رو شکر به موقع به بیمارستان رساندیمت. در همان حین مامان به طرفم آمد و گونه ام را بوسید و همراه نگاه خاصی به من گفت:فرناز جان در دانشگاه با کسی حرفت شده بود؟ فواد صندلی کنار تختم را کشید و در حالی که روی آن می نشست حرف مامان را ادامه دادو گفت: حتما مشکلی برایت پیش آمده ،آخه بدجوری عضلات بدنت گرفته بود که منشا آن چیزی جز عصبانیت نمی تونه باشه. با این حرف فواد تمام صحنه هایی که با باربد داشتم،مانند فیلمی د ذهنم تجسم شد. یک دفعه به خود لرزیدم و در دل فریاد زدم ،نه..نه...این واقعیت نداره که باربد زیرکانه مچ منو گرفته،حالا شخصیت و وجهه من به طور کلی در مقابلش از بین رفته بود مامان دستم را فشردو با قاطعیت گفت: -فرناز جون چت شده؟اگر اتفاقی برایت افتاده به ما بگو ،شاید بتوانیم کمکت کنیم؟ آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم: هیچ اتفاقی برایم رخ نداده است فقط یکباره احساس سرگیجه شدیدی به من دست داد،همین. فواد نگاهی به مامان انداخت و گفت:نگران نباشید ،خدا را شکر که به خیر گذشت . انشاا... تا یک ساعت دیگر مرخص می شود و به خانه می بریمش. ********* بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم و به خانه آمدم،فکرو خیال باربد مخصوصا آن تلفن و حرف هایی که به ا.و زدم لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت و مثل بختکی در خواب و بیداری به سویم هجوم می آورد و مرا آزار می داد،به حدی که نتوانستم تا سه روز به دانشگاه بروم . گاهی شرمنده اخلاقم می شدم و خودم را به باد سرزنش می گرفتم که چرا آن حرف های زننده را به خانواده باربد نسبت دادم و گاهی هم می گفتم که حقش بود چون تمام حرف هایی که به او زدم انعکاس رفتار او بود که باعث عصبانیت من می شداگر او عکس مرا پس می داد یقینا ماجرا با گفتنحرف های زننده من تمام نمی شدواقعا هدف باربد از این افکارو حرکات شیطانی اش چه بود؟ او چگونه به خودش جرات داد تابا من اینچنین رفتار کند و عکسم رابردارد و به آن زل بزند! اینها تمام حرف هایی بودکه به ذهنم هجوم می آورد و باید در آن زمان که او از رفتارمن عصبانی شده بود ،در جوابش می گفتم اما افسوس که حالا خیلی دیر شده بود.به موهایم چنگ زدم و آه بلندی کشیدم و گفتم:خدایا من در طول عمرم به یاد ندارم به کسی تهمت یا حرف ناروایی زده باشم،من که از برگ گل هم پاک ترم چرا باید برای یک احساس لعنتی که به سراغم آمده ،آن هم به خاطر هیچ و پوچ در برابر باربد خردو تحقیر شوم. از فردا باید در کلاس او را ببینم و زجر بکشم و در نهایت شرمندگی سرم را پایین بیاندازم و از کنارش رد شوم تا این چند ترم لعنتی بگذرد،باید تاوان پس بدهم،آن هم تاوان غرور و خودخواهی ام را؟ چون که همه خواستگارانم را با سنگدلی تمام از خودم درو کردم ؟ آیا حالا آه و نفرین آنها مرا گرفته که باید اینگونه دل شکسته شوم و اشک بریزم ؟ به کدامین اشتباه باید بسوزم؟ بعد از گذشت سه روز به دانشگاه رفتم،در دل با خدای خود رازو نیاز می کردم که با او روبه رو نشوم،در این روز سرد زمستانی دانه های عرق بر پیشانی ام نمایان می شد که نشانه شرمندگی از اخلاف خودم بود. دستمالی از جیبم درآوردم و پیشانی ام را پاک کردم و به طرف کلاس رفتم،ازبخت بدم هنگام ورودم به کلاس به باربد برخورد کردم و یکباره بند دلم پاره شد. او نگاهی پراز تمسخر برویم انداخت و به همراه نیشخندی گفت: -اوه خانم فاخته بالاخره اعتصاب را شکستید و به دانشگاه آمدید؟ زبانم در دهانم سنگین شده بود برای همین هم نتوانستم جواب او را بدهم شاید هم به خاطر حماقت بزرگی که در حق خودم کرده بودم شرمگین بودم. دربرابر نگاه ها و حرف های طعنه دارش سکوت کردم و سپس با گام هایی تند از کنارش گذشتم و وارد کلاس شدم. ندا با دیدنم چشمانش را گشاد کرد و با ذوق به طرفم آمدو گفت: دختر هیچ معلومه کجایی ؟ چرا این مدت به کلاس نیامدی؟ داشتم از نگرانی دق می کردم. لبخندی زورکی زدم و به او گفتم: - ندا جان ممنون از اینکه به یاد من بودی،کمی کسالت داشتم که خوشبختانه بر طرف شد. ندا چشمکی به من زدو گفت:بعضی ها بدجوری بی قرارت بودند. با تعجب پرسیدم: مثلا کی؟ ندا سرش را به گوشم نزدیک کردو گفت: جناب باربد خان تعجبم دوبرابر شده بود و سریع از او پرسیدم: می شود واضح تر حرف بزنی؟ ندا از دیدن تغییرو تحولم به خنده افتاد و بعد با شیطنت گفت: مثل اینکه تو هم یه جورایی بی قرار اویی؟ و بعد با خنده شانه هایش را بالا انداخت و حرفش را ادامه دادو گفت: در این دوسه روزی که نبودی باربد بدجوری دل تنگت شده بود دیروز بعد از کلاس پیشم اومد و بعد از کلی من من کردن پرسید چرا خانم فاخته به دانشگاه نمی آید؟ ندا بازهم لبخندی زدو سپس ادامه داد: -جالب بود وقتی که از تو اظهار بی اطلاعی کردم قیافه اش آشکارا در هم فرو رفت! لبخندی زدم وگفتم:ندا جان تو هم چه فلسفه بافی می کنی برای خودت! ندا دهان باز کردتا حرفی بزند که با ورود استاد حرفش راقطع و سکوت کرد. با خود گفتم،آیا نیامدنم به دانشگاه او را نگران کرده بود؟ آه باربد خدالعنتت کنه که معلو نیست در اون مخت چه می گذردو چه جور آدمی هستی؟ با صدای بم و مردانه استاد از افکارم بیرون آمدم. استاد نام او را صدا زدوگفت: -آقای آشتیانی امیدوارم که امروز آمادگی ارائه کنفرانس را داشته باشی؟ باربد از جایش بلند شد،قلب من بار دیگر فرو ریخت. ندا سرش را به گوشم نزدیک کرد و به آرامی گفت: -دیروز نوبت کنفرانسش بود اما آنقدر آشفته به نظر می رسید که نتوانست درس جواب بدهد. آرام گفتم: که اینطور! باربد به طرف تابلو رفت و شروع به کنفرانس دادن کرد، در تمام این مدت سرم پایین بود و به کتاب خیره شده بودم و سعی می کردم که به حرف های او گوش بدهم اما متاسفانه آنقدر فکرم آشفته بودکه نتوانستم کوچکترین مطلب را از او یاد بگیرم. استاد که از نحوه کنفرانس دادن به وجد آمده بودشروع به تحسین کردن او کرد.با خودم گفتم:انگار باربد مهره مار دارد که حتی لساتید هم شیفته او هستند! لحظاتی بعد با صدای استاد که نامم را صدا میکرد وجودم یکباره درهم فرو ریخت، به زحمت از جایو خود برخاستم و با صدای بلند گفتم:-بله استاد. استاد از بالای عینک ابتدا نگاهی به من انداخت وسپس نگاهش را به لیستی که در دست داشت دوخت و گفت: -خانم فاخته شما و خانم ندا کمالی را درکنار آقای آشتیانی در یک گروه قرار دادم تا تحقیقی را که موضوعش به عهده خودتان باشد را انتخاب و مورد بررسی قرار دهید. استاد سکوت کردو سپس با انگشت،اشاره ای به باربد و من و ندا کردوگفت: - یادتان باشد که از هرسه شما انتظاری دیگر دارم. امید وارم که انتظار مرا بر آورده کنید. در این هنگام من وباربد همزمان با هم گفتیم:ولی استاد ما.... سپس هردو حرفمان را قطع کردیماستاد از جایش بلند شدو در حالی که با دست اشاره می کرد تا من و باربد بنشینیم ،بی خبر از حال دل ما گفت: بله شما دوتا و خانم کمالی می توانید تحقیق دلخواه مرا انجام دهید. وبعدرو به بچه های دیگر کلاس کردو گفت:-آقایان و خانم ها،طبق لیستی که دردست دارم اسامی گروه ها را عنوان می کنم،شما باید هرچه سریع تر دور هم جمع شویدو کار تحقیقاتی خود را شروع کنید.بعداستاد تک سرفه ای کردو شروع به خواندن اسامی گروه ها کرد. وقتی استاد اسامی گروه ها را خواند برای یک لحظه تصمیم گرفتم که اسمم را در گروه دیگری بنویسم. اما خیلی زود پشیمان شدم و گفتم،اگر من اعتراض کنم استاد دلیلش را می پرسدو بعد هم بچه های کلاس فورا به آن شاخ و برگ می دهند و شروع به شایعه پراکنی می کنند……………..به ناچار سکوت کردم و خودرا در دریای آشفته درونم غرق کردم هیچ نمی دانم زمان چگونه سپری شدو کلاس آن روز به پایان رسید. صدای ندا مرا از عالم خود بیرون آوردوگفت:-فرناز جون بهتره اگه حالت خوبه و مشکلی نداری به اتفاق آقای آشتیانی موضوع تحقیق را انتخاب کنیم. سرم را چرخاندم که جوابش را بدهم اما با دیدن باربد به کلی فراموش کردم که چه می خواهم بگویم. تازه متوجه شدم که جز من و ندا و باربد کس دیگه ای در کلاس نیست! با وجو باربد دوباره آتش درونم برپاشد احساس کردم که هر لحظه هم شعله ور تر می شود. ندا با دست به شانه ام زدوگفت: فرناز جون انگار حالت خوب نیست ،درسته؟ نگاهش کردم گفتم: نه مشکلی ندارم اگر میخواهید موضوع تحقیق را انتخاب کنید من آماده ام. دراین هنگام ندا نگاهی به باربد انداخت و گفت: پس آقای آشتیانی بسم الله……….. باربد چنگی به موهایش زدو سپس رو به نداگفت: خانم کمالی بهتره اول یه چیزی بخوریم فکر نکنم با شکم خالی بتوانیم تمرکز حواس داشته باشیم. ندا لبخند زنان به او گفت: این که عالیه آقای آشتیانی به شرطی که مهمان شما باشیم،نه فرناز جون؟ سرم را بالا آوردم و به آرامی گفتم: من که چیزی میل ندارم. باربد حرفم را قطع کردو با طعنه گفت:خانم فاخته که با شکم خودشم درگیره! باربد بعد از گفتن این جمله دوباره رو به ندا کرد و گفت:خانم کمالی در سالن غذا خوری منتظرتان هستم. و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی ندا باشد از کلاس بیرون رفت… ********* …..بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از طرف نداباشه از کلاس بیرون رفت. ندا در حالی که دستم را می کشید تا از کلاس خارج شویم گفت: فرناز جون در برابر باربد دیگه نمی تونی بی تفاوت باشی.پس بی خود حفظ ظاهر نکن!به قول شاعر رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون لبخند تلخی زدم و به او گفتم: ندا جان تو هم عادت داری که فقط به ظاهر افراد نگاه کنی؛ در صورتی که از باطن اونها خبر نداری ندا بی خبر از همه چیز گفت: باطنت رو هم به زودی خواهیم دید وارد سالن غذا خوری که شدیم.،هر دو سکوت کردیم و با دیدن باریدکه روی صندلی نشسته بود و ظاهرا انتظار ما را می کشد به طرفش رفتیم.قلبم مثل طبلی در سینه ام شروع به تپیدن کرد. باز او را دیدم و دستخوش احساسات شدم.با دستانی لرزان صندلی را عقب کشیدم و وجود سست و بی رمق خود راروی آن رها کردم. باربد از جایش بلند شد و در حالی که به موهای پرپشتش دست می کشید گفت:خانم هاچی میل دارند؟ ندا بدون رودر بایسی گفت:یک بندری تندو تیز لطفا باربد بدون اینکه به من نگاه کند گفت: و شما خانم فاخته؟ در حالی که صدایم آشکارا می لرزیدگفتم: من که گفتم...چیزی میل ندارم باربد نفس عمیقی کشیدو گفت: هر طور که مایلید بعد از رفتن او ندا سرش را جلو آوردوگفت:فرناز جون فدات شم اینجا دیگه جای ناز کردن نیست. عزیز دلم باور کن من تا آخرشو خودندم. که تو تنها با نگاه های باربد غش و ضعف می ری پس دیگه با آمدن باربد ندا حرفش را قطع کرد.باربد خوراکی ها را روی میز گذاشت و بعد یک صندلی را عقب کشیدو روبه روی من نشست. از گرما و حرارتی که دوباره بر وجودم حکم فرما شده بود،احساس ذوب شدن می کردم. و مدام با دستمالی که د ردست داشتم عرق های روی پیشانی ام را پاک می کردم و بود اینکه به اطرافم نگاه کنم سرم را پایین انداخته وب ا دسته گلی ککه روی میز قرار داشت بازی می کردم. یک لحظه احساس کردم که باربد به چهره ام زل زده ناگهان اختیار چشمانم را از دست دادم و درحین اینکه سرم را بالا می بردم نگاهم در نگاه باربد گره خورد.احساسم درست بود اما به محض اینکه من نگاهش کردم خیلی زودنگاهش را از من گرفت و ناگهان ساندویچ در گلویش گیر کرد و به شدت به سرفه افتاد. طوری که ندا نگران از جایش بلند شدو به طرف بوفه رفتو بعد با لیوانی آب به طرف باربد آمد. در یک لحظه به او نگاهی انداختم ،مانند لبو قرمز شده بود خنده ام گرفت و سرم را پایین انداختم و لبخند کوچکی ب لبم نشاندم. ندا از دیدن خونسردی ام حرصش گرفته بود.و از اینکه من نسبت به باربد خودم را بی تفاوت نشان می دادم نگاهی پر از سرزنش به من انداختو چیزی نگفت. باربد وقتی به حالت طبیعی اش برگشت از خودن بقیه ساندویچش صرف نظر کردو دقایقی بعد با تک سرفه ای سکوت سه نفره را شکست و با صدای آرام و زیبایش گفت:بهتر است هرچه زودتر عنوان تحقیق را تعیین کنیم. ندا حرف او را تایید کردولی من سکوت کردم و آماده شنیدن شدم. باربد خیلی شمرده شروع به گفتن کرد:به نظر من تحقیق را می توانیم با موضوع بیماری آنفولانزا شروع کنیم. بر خلاف اینکه متاسفانه ،همه ابن بیماری را ساده می گیرند با بی نوجهی نسبت به آن باعث به وجود آمدن بیماری های دیگر هم می شوند. دقایقی بعد باربد صحبتی را تمام کردو با کشدن نفس عمیقی گفت:خب خانم ها نظرتون چیه؟ ندا فوری روبه من کردو گفت: من که مخالفتی ندارم . بعد نگاهش را به من دوخت و حرفش را ادامه داد وگفت:موضوع جالبه در ضمن ما هم می تونیم در کنارش مصاحبه های مختلفی از چند پزشک تهیه کنیم و نظر اون ها را درمورد بیماری و بیماران بدانیم. و هم چنین راه های مقابله با آن را بدست بیاوریم که تحقیقاتمان کامل تر شود. ندا این بار دستانس را در هم قفل کرد و با عجله به من گفت: فرناز جان تو باید مسئولیت مصاحبه ها را قبول کنی چون به راحتی می توانی با فواد و هم کارانش مصاحبه های مختلفی انجام دهی. باربدحرف ندا راقطع کردو فورا پرسید:فواد کیه؟ ندا نگاه پر معنایی به من کردو در جواب باربد گفت: فواد برادر فرناز و متخصص اطفاله باربد با لحن آرامی گفت:که اینطور!من هم می توانم از خواهرم کمک بگیرم و مصاحبه ای با او داشته باشم. من و ندا نگاه گذرایی به هم انداختیم ،بعد ندا به او گفت: مگر خواهر شما هم پزشکه؟ باربد سرش را چند بار تکان دادوگفت: بله او یک پزشک ماهرو موفقه. هر کلمه که از دهان باربد خارج می شد انگار یک تکه آتش بود که به سو.یم پرتاب می شد. به یاد حرف های زشت و رکیکی که به خانواده اش زده بودم افتادم،حالا با شنیدن صحبت های باربد داشتم از شدت شرم می سوختم. نمی دانم چند دقیقه در حال خودم بودم که ندا منو صدا کردوگفت: فرناز جون تو کجایی؟ اصلا هوش و حواست پیش ما نیست.ببینم نمی خواهی نظری در مورد تحقیق بدهی؟ ضمن صحبت های ندا بارید نگاهش را به چهره ام دوخت و منتظر شنیدن حرف یا انتقادی از طرف من شد. به زحمت نفس عمیقی کشیدم و با هول و هراس فراوان گفتم: -من نظر خاصی ندارم. در مورد مصاحبه هم حتما با فواد صحبت خواهم کرد و از او کمک خواهم گرفت. *********** ندا از لحن گفتارو کلامم لبخندی زد و در حالی که به شدت جلوی خنه اش را می گرفت رو به باربد گفت: خوب آقای آشتیانی ،فکر می کنم دیگه مشکلی نباشه،درسته؟ باربد نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: خدا رو شکر نه ان شاءا... از فردا کارمان را شروع می کنیم. هر سه هم زمان با هم از جای خود بلند و برای رفتن به خانه آماده شدیم . همان طور که داشتم از ندا خداحافظی می کردم باربد با لحن زیبایش گفت: من شما را می رسانم،میرم اتومبیلم را روشن کنم تا بیایید. و بعد بودن اینکه منتظر جواب من و ندا باشد از سالن خارج شد و به طرف اتومبیل رفت. بعد از رفتن او به ندا گفتم: تو با باربد برو من می خواهم کمی پیاده روی کنم،فعلا خداحافظ ندا در حالی که دندانش را به لبش گرفته بود،دستم را گرفت و گفت: اولا که در این هوای سرد نمی تونی پیاده روی کنی! در ثانی اگه تو نیای من هم نمیام. حرفش را قطع کردم و گفتم:آخه تو به من چی کار داری؟ خودت برو دیگه ندا بدون توجه به حرفم دستم را کشیدو کشان کشان مرا بیرون برد، چشمانم به اتومبیل افتاد که قلبم فرو ریخت. دستم را با فشار از دست ندا خارج کردم و هراسان از او خداحافظی کردم. و قبل از اینکه ندا بتواند عکس العملی انجام دهد،با گام هایی بلند از اودور شدم تا او مانع رفتنم نشوداما متاسفانه هنوز از در خروجی بیرون نیامده بودم که صدای بوق پیاپی اتومبیل باربد دوباره مرا ترساند. باربد با صدای جادویی اش مرا صدا کردوگفت: خانم فاخته خواهش می کنم سوار شوید. برگشتم و نگاهش کردم،در نگاهش برق خاصی بود که مرا آشفته می کرد. باربد یکبار دیگر خواهش کرد که سوار شوم،به قدری زبان در دهانم سنگین شده بود که نتوانستم مخالفت کنم. و به ناچار با دستانی که آشکارا می لرزید در اتو مبیل را بازکردم و سورا شدم. در دل هزار بار خودم را نفرین کردم که چرا بی جهت و بودن آنکه بخواهم چنین نقطه ضعف بزرگی را به او داده بودم و حالا باید زیر نگاه های او از شرم بسورم و دم نزنم. خاطرات آن روز در ذهنم پررنگ تر می شد و در وجودم شعله می کشید. با دستمالی مرتب پیشانی خیسم را پاک می کردم. هر لحظه که می گذشت بیشتر حس می کردم که ممکن است از شرم و گرمایی که بر وجودم حاکم شده است خفه شوم! ندا دستش را بروی شانه ام گذاشت و گفت: نکنه واقعا زبونتو موش خورده ؟ آخه دختر جون تو امروز چت شده؟ و بعد در حالی که به چهره او دقیق تر شده بود گفت: فرناز جون واقعا مثل اینکه حالت خوب نیست ها...چرا رنگت اینقدر پریده؟ به زحمت آب دهانم را فرو دادم و به زحمت با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم: ندا جون چیز مهمی نیست. این بار نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا گرفتم. ناگهان متوجه باربد شدم که از آینه اتو مبیلنگاهم می کند،وقتی نگاهم در نگاه ویران کننده اش گره خورد،نیشخندی به من زد که تمام وجودم یکباره در همفر ریخت! گویی می خواست با آن نیشخند پر معنایش به من بفهماند که من علت این بد حالیت را می دانم، من می دانم که در درون تو چه می گذرد.... با فشار دست ندا که بازویم را تکان می داد از عالم پریشان خودم بیرون آمدم. ندا که بدجوری نگران سلامتی من بودبا خواهش گفت: فرناز جون می خوای با هم بریم دکتر؟آخه حالت حرفش را قطع کردم و آرام به او گفتم:ندا جان باور کن من مشکلی ندارم.نگران نباش ندا سرش را به گوشم نزدیک کردوآرام گفت:پس مشکل چیز دیگری است! بهتره که من هرچه زودتر پیاده شوم فکر کنم مزاحمتون هستم. سرم را به جانبش چرخاندم و با جدیت نگاهی به او انداختم و گفتم: ندا حرفم را قطع کرد ولبخندی به رویم زد و دوباره آرام گفت: رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون و بعد فوری رو به باربد کردو گفت:آقای آشتیانی بی زحمت همین جا نگه دارید؟ باربد با تعجبپرسید: خانم کمالی مقصدتان همین جاست؟ باربد با اطمینان گفت: بله از لطفتون ممنون هستم. با تعجب نگاهش کردم و خواستم بگویم چرا اینجا...که او چشمکی به من زد و از ماشین پیاده شد. بعد از پیاده شدن ندا،باربد با سرعت بیشتری شروع به رانندگی کرد.تنها شدن با او باعث منقلب شدن حالم می شد،طوری که از شدت شرم نمی توانستم سرم را بالا بگیرم،باربد هم با سکوتش مرا بیشتر عذاب می داد. شاید هم او هنوز به خاطر توهین هایی که به خانواده اش کرده بودم از من دلگیر بود. لحظاتی بعد باربد ضبط صوت را روشن کردو طولی نکشید که صدای آرام و دلنشین موسیقی این سکوت زجر آور را شکست. آسون نمی شم یار کسی من،آسون نمی دم دل به کسی من،مغرور ترین عاشق شهرم،من جز به خودم با همه قهرم،نوازشم کن،نوازشم کن،اگه دوستم داری تو خواهشم کن چه ترانه ای،زبان حال دل من است یا باربد؟ در حالی که حرصم درآ»ده بود،دوباره با خودم گفتم: پسر مغرور فکر می کنی کی هستی؟ در همین فکر بودم که ناگهان باربد با طعنه گفت: خانم فاخته...میشه بپرسم چرا اینقدر درهم فرو رفته اید؟ رنگ هم که برچهره نداری؟نکند از اینکه با من تنها شده ای می ترسی؟ یا... شاید یادآوری خاطرات گذشته عذابت می دهد؟ از صحبت و لحن کلامش کاملا مشخص بود که می خواهد حرص مرا دربیاورد و با طعنه و کنایه هایش مرا تحقیر کند بنابراین در حالی که سعی کمی کردم بر اعصاب خودم مسلط شوم با لحن جدی به او گفتم: نگه دارید می خواهم پیاده شوم. باربد برخلاف من با خون سردی ،سوت کوتاهی کشیدو گفت: اوه... خانم فاخته ، چرا بدت اومد کمئ فقط می خواستم که در حالی که از احوال پریشانت بپرسم با حرص به او گفتم:لطفا هرچه سریع تر نگه دارید،احتیاجی به احوال پرسی شما ندارم. آقای محترم باربد قهقهه ای سر داد و سپس بدون گفتن کلامی در کناری ترمز کرد،با عصبانیت پیاده شدم و بعد تمام حرصم را روی درب اتومبیل خالی کردم و آن را محکم به هم کوبیدم. باربد شیشه اتومبیل را پایین کشیدو گفت: به سلامت در ضمن یادت باشه از فردا وقتی بهت گفتم سوار شوبدون اینکه جلو دوستت ادا و اطوار در بیاوری فورا می آیی و سوار میشی، این را هم یادت باشه که امروز برای اولین و آخرین بار بود که از تو خواهش کردم تا سوار شوی چون من اصلا اهل خواهش کردن نیستم. از شنیدن حرف هایش آتش گرفتم و در جواب او با خشم گفتم: من هم اصلا خوشم نمیاد که سوار اتو مبیل تو شوم مگر تو که هستی که می خواهی مرا مجبور کنی؟ باربد در جوابم با لبخندی گفت:من همانم که یکباره حرفش را خورد اما طولی نکشید که دوباره گفت: من همانم که تو باید تابع حرف هایم باشی،در غیر این صورتبنده هیچ تضمینی نمی کنم که راز نگه دار خوبی باشم. فکر کنم عدم راز داری من برایت عواقب بدی داشته باشد،نه تنها تو را جلو دوستانت رسوا می کنم بلکه انگشت نمای تمام دانشگاه هم خواهی شد!این را در مغزت فرو کن که باربد آشتیانی هرکاری که بخواهد انجام ما دهد! Ok فعلا اتو مبیلش مانند حبابی از مقابل چشمانم محو شد. حرف های او یکباره مثل خورهئ به جانم افتادنگاهش سرشار از خشم و کینه بود. این را به یقسن میدانستم که او بدجوری از تهمت هایی که نثار خانواده الش کرده بودم به دل گرفته،کاش غرورم اجازه میداد که از او معذرت خواهی کنم شاید با یکمعذرت خواهی ساده می توانستم کینه را از دلش پاک کنم تا اینکه تهدیدش را عملی نکند. اوه خدایا!!نکند آبرویم را درکلاس ببرد...نکند مرا جلو ندا سکه یه پول کند ؟ لعنت به من ... نه هزاران بار لعنت به باربد که مرا الینگونه بازی داد و خیلی راحت توانسته مرا در دام بیاندازد.اگر من احمق فریب احساسات پوچ خودم را نمی خوردم و به او زنگ نمی زدم،حالا او هرگز به خودش اجازه نمی دادکه به من چپ چپ نگاه کندو یا اینچنین مرا خردو تحقیر کند! وای که حق می دهد که مرا به باد تمسخر بگیرد و هر لحظه با تهدید هایش تن مرا بلرزاند افکارم مثل طوفانی درهم و برهم شده بود،گیج و مات در پیاده رو راه می رفتم و با هر قدم خود را لعن و نفرین می کردم.سرانجام ساعتی بعد در حالی کهآشفتگی از سرو رویم می بارید به خانه رسیدم که از شانس بدم مامان و باباو فواد هرسه در خانه بودند. به محض رسیدن من با دقت به چهره ام زل زدند،گویی برای اولین بار بود که مرا می بینند.مامان با صدای نگرانی گفت: فرنازجون نکند حالت دوباره به هم خورده است؟ بابا حرف مامان را ادامه دادو گفت: رنگ به چهره اش نمانده و لبهایش هم کبود شده! فواد هراسان به طرفم آمد و دستش را روی گونه ام گذاشتو سپس گفت:تب که نداری!پس چرا اینقدر رنگت پریده؟مشکلی برایت پیش آمده؟ سردو بی تفاوت نگاهی به هرسه شان انداختم و گفتم:نگران نباشید کمی سر درد دارم،به گمانم به خاطر فشرده بودن کلاس هاست. حالا هم آنقدر خسته ام که حوصله غذا خوردن ندارم، می دانم که با استراحت کمی حالم بهتر میشود. پس مرا صدا نکنید. بابا و فواد حرفم را تایید کردندو از من خواستند تا ساعتی استراحت کنم،اما مامان غرغر زنان گفت:تو کی درست و حسابی غذا خوردی که حالا بخوری؟وا... من نمی دونم تو چطوری توی کلاسات ضعف نمی کنی؟برای همینه که بهت فشار میادو تعادلت به هم می خوره به طرف مامان برگشتم و گونه اش را بوسیدم و در حالی که صدایم را از بغضی کهنه صاف می کردم به او گفتم:مامان جون ممنون که به فکر من هستی اما باور کنحالا اشتها ندارمو اگر هم غذا بخورم آن هارا پس می دهم،فعلا بهتره کمی استراحت کنمبعدش هم به شما قول میدم غذایم را با اشتهای کامل بخور م. مامان آهی کشیدو گفت:امید وارم پس برو استراحت کن تا حالت بهتر شود لبخند تصنعی به او زدمو به طرف اتاقم رفتم. لباس هایم را در کم تر از چند دقیقه عوض کردم و سپس با تنی خسته خودم را روی تخت رها کردم و سرم را میان دستانم قرار دادم،چشمانم را بهم فشار می دادمو سعی می کردم به هیچ چیز فکر نکنم اما مگر می شد،لحظه ای چه ره باربد از خیالم دور نمی شد،تهدید هایش قلبم را به درد آورده بود. با حالتی عصبی به موهیم چنگ زدم و با حرص گفتم:موردشور خودمو عاشق شدنمو ببرن! آن همه خواستگاران آن چنانی را جوابکردم که حالا عاشق کسی شوم که نه تنها احساسی به من ندارد بلکه با دیدن من خشم و نفرت از چشمانش می بارد. خدایا چرا... چرا باید دل من او را بخواهد؟چرا با یاد آوردی اسم او در خود فرو بریزم قلبم به طپش بیافتد؟ آخه دل معصوم من که گناهی نداره!اون که تز همه چیز بی خبره ،چطور باید دلم را قانع کنم تا وجود باربد را نادیده بگیرد. بغض به کمین نشسته ام را رها کردم و برای دل خودماشک ریختم،بعد کم کم خواب چشمانم را ربود و مرا به عالم بی خبری دعوت کرد. روز بعد با دلی پر استرس و پریشانی به دانشگاه رفتم. جز من هیچ کس در کلاس نبود،به طرف صندلی خود رفتم و کلاسورم را با بی حالی روز آن گذاشتم اما هنوز کاملا ننشسته بودم که ندا و باربد هم زمان با هم وارد کلاس شدند. قلبم در سینه فرو ریخت.یادم نیست که به باربد سلام کردم یا نه،اما ندا مثل همیشه با خنده به طرفم آمد و گفت: احوالت چطوره فرناز جون؟ لبخندی تصنعی به رویش زدم و از او تشکر کردم. ندا جلو تر آمد و در کنارم نشست و جزوه ای را از کیفش در آوردو گفت: -خانمی تو چیزی در مورد تحقیق نوشته ای؟ با خونسردی گفتم: مگر تو نوشته ای؟ ندا سرش را تکان دادوگفت:ای...تقریبا بعد بلاند شدو در حالی که جزوه هایش در دستش بود به طرف باربد که در دریف اول نشسته بودرفت،باربد ظاهرا داشت کتابی مطالعه می کرد. ندا روبه روی باربد ایستاد و با لحن رسایی به او گفت: آقای آشتیانی من دیشب توانستم مطالبی را جمع آوری کنم لطفا آن را مطالعه کنید تا اگر مورد تایید شما بود به مطالبش بیافزایم باربد کتابش را بست و از جای خود بلند شد،یک لحظه نگاهم به قامت بلندو زیبایش خیره شدو دیگرنفهمیدم که گفت و گوی باربد و ندا در مورد تحقیق به کجا رسید. بدجوری دل داده و دل باخته او شده بودم ،تناه همین یک نگاه به هیکل خوش فرم و کشیده اش کافی بودکه مرا نسبت به همه بی توجه کند. و باعث شود که من در خیال اودست و پا بزنم. بالاخره صدای بلند ندا مرا به خود آوردو با حرص به من گفت:فرناز جون میشه بپرسم به چه وسیله ای تو را باید از لاک خودت بیرون آورد که دیگر راه برگشتی نداشته باشی؟ درست مثل آدمای افسرده حال می مونی که همیشه آرام و خاموش به یک نقطه ای زل می زنند ندا این بار رو به آقای آشتیانی ادامه دادو گفت: آقای آشتیانی چوره موضوع را تغییر بدیم و در مورد بیماری افسردگی تحقیق کنیم. برای مصاحبه هم مشکلی نیست ،با خانم فاخته مصاحبه خواهیم کردو علت افسردگی او را خواهیم پرسید. در همان لحظه باربد نگاه گذرایی به من انداخت و بعد رو به ندا کردو با لبخند تمسخر آمیزی گفت:اوه...نه ....نه ..خانم کمالی ،خواهشا این کار را انجام ندهید چون حوصله کنارآمدن با چنین بیمارانی دردسر سازه،در ضمن بنده هم حوصله چنین بیمارانی را ندارم. باربد با گفتن این جمله تمسخرآمیز رو به ندا کردو هر دو باهم خندیدند. از این رفتار ندا و باربد به شدت عصبانی شدم خصوصا باربد که هر کلامش نشان از تمسخر کردن من را داشت! از جایم بلند شدموباگام های بلندی به طرف آنها رفتم اول رو به ندا کردم و گفتم:ندا جون خودت خوب می دونی که من از چنین شوخی های بی مزه ای اصلا خوشم نمیاد .اصلا از تو یکی انتظار نداشتم. قبل از اینکه ندا حرفی بزند نگاهم را از او گرفتم و به باربد گفتم: بهتره اول خود شما از لحاظ روحی و روانی درمان شوید که صد درصد به این درمان نیازمندید،در ثانی من برای خودم متاسفم که باید کار تحقیقاتی خودم را در کنار شما انجام دهم. ندا و باربد مات ایستادند و هیچ کدام حرفی نزدنداما من خیلی عصبانی کلاس را ترک کردم و پله های سالن را دوتا یکی پایین آمدم،درست وسط پله ها بودم که باربد سراسیمه خود را به من رسانیدو در حالی که چند پله بالاتر از من ایستاده بودو نفس نفس می زد چند مرتبه صدایم زد. همان جا ایستادم و قبل از اینکه عکس العملی از خودم نشان دهم ،باربد با صدایی که عصبانی به نظر می رسید گفت: خانم فاخته چرا صبر نکردی تا جوابت را بگیری یا نکنه ترسیدی مقابل خانم کمالی رسوا شوی! راحت می توانستم این کار کنم اما با این حال وجدانم قبول نکرد که جلو دوستت ضایعت کنم. به هر حال باید اینو بدونی که اگر من به قول شما از لحاظ شرایط روحی و روانی مشگل دارم قابل درمان خواهد بود.اما شما چی خانم!هیچ فکرش را کردی که قلب شکسته را نمی توان پیوند زد؟واقعا جای تاسف داره ،عشقی که هنوز در دلت جوانه نزده بود خشکیده!تناه می توانم بگویم برایت متاسفم. با شنیدن هر جمله ای که از دهان باربد خارج می شد احساس می کردم که حرارت داغی از مغزم خارج می شود،زبان در دهانم قفل شده بود،حتی نمی توانستم آن را در دهانم بچرخانم چه برسد به اینکه حرف بزنم.او هم منتظر من نماند و بلافاصله بعد از گفتن حرف هایش به طرف کلاس رفات. در حالی که پاهایم سست و لرزان بود،اعصابم به حد انفجار رسیده بود با این حال خراب و آشفته چگونه می توانستم به کلاس بروم و به درس استاد گوش دهم.به ناچار قید کلاس را زدم و به زحمت از پله ها پایین آمدم و به سمت دست شویی رفتم و مثل آدم های شوکه چندین بار آب به سرو صورتم زدم. در این هوای سردو باربنی داشتم از شدت گرما خفه می شدم!بغض شدیدی بر گلویم حاکم بود. به شرف نمازخانه رفتم و چون خلوت بود گوشه ای نشستم و زانویغم بغل گرفتم و تا وقتی که خالی شوم گریه کردم اگر اشکم در نمی آمد حتما از ناراحتی سکته می کردم. باربد بدجئری مرا حقیر و خورد کرده بود ،لعنتی مثل جادوگر از دل صاحب مرده من خبر داشت! آن قدر با اطمینان از دل پریشان من حرف می زد که گویی در دل من بوده و از همه چیز خبردارد. چندین بار با حرص تکرار کردم ،اگر شده پا روی دلم می گذارم و وجود لعنتی اش را در وجود آتش گرفته ام خاموش میکنم . حتی خاکستر های آنر ا هم از خودم دور می کنم. عاقبت به او ثابت خواهم کرد که من همان دختر سنگ دل و سرسخت دانشکده هستم که ده ها پسر منتظر کوچک ترین اشاره ای از جانب من هستند. من دلم را از اسارت او در می آورم و همان فرناز فاخته سابق می شوم. و به او نشان می دهم که هرگز منت او را نخواهم کشید.و عشق را از او گدایی نخواهم کرد. .....آنقدر به خودم وعده دادم که بالاخره دلم راضی شد که قید باربد را بزند. اشک هایم را پاک کردم و نگاهی هراسان به ساعت انداختم و از جای بلندشدم،ساعت دوم کلاس تا دقایقی دیگر شروع می شد. کفش هایم راپوشیدم و از نماز خانه بیرون رفتم. هنگام ورود به سالن ندا را دیدم از او روی برگرداندم همنوز از او ناراحت بودم. ندا به محض اینکه مرا دید خود را در آغوش من انداخت وبوسه ای بر گونه ام زدو گفت: فرناز جون خواهش می کنم من را ببخش. اگر من شروع نمی کردم تو این همه عصبانی نمی شدی. اما باور کن من و باربد فقط قصد شوخی داشتیم.اگر می دانستیمتو به دل می گیری شوخی نمی کردیم. اگر بهت بگم نه تنها من بلکخه باربد هم نتوانست از کلاس درس چیزی بفهمد باور می کنی!طوری که حتی استاد هم متوجه پریشان حالی او شدو از او خواست تا اگر حالش خوب نیست کلاس را ترک کند. یقینا او بیشتر از این ناراحت بود که تو کلاس را از دست دادی. ندا را از آغوش خود جدا کردم و با صدای گرفته ای گفتم: مهم نیست!اما از تو خواهش می کنم دیگر اسم اون پسره ی از خود راضی را پیش من نیاوری! ندا به طرف داری از باربدگفت: فرنازجون اشتباه نکن!باربد پسر فوق العاده خون گرم و مهربانی است. تو خودت می دانی که نظر من راجع به پسر ها چندانه مساعد نیست اما باربد پسر با اخلاق و خوبی است. در ثانی تو یادت رفته که ما برای مدتی هم که شده باید وجود یک دیگر را تحمل کنیم،اخر ما عضو یک گروه هستیم. و تحت هیچ شرایطی نمی توانیم خود را از گروه حذف کنیم. و کنار بکشیم. آخ من را بگو که در مورد شما دوتا چه تصوری می کردم.! سعی کردم هک پرده اشکی که در چشمانم نقش بسته بودرا مخفی کنم تا ندا از حال درون منبا خبر نشود. لحظاتی بعد شانه به شانه هم وارد کلاس شدیم و هر یک سر جای خود نشستیم. با آ»دن استاد به کلاس هیایوی بچه ها هم رو به خاموشی رفت...............ادامه دارد.....امیدوارم به خاطر بد قولیم من و بخشیده باشیدآن روز طبق معمول بعد از پایان کلاس همراه ندا به طرف سالن رفتیم تا ادامه بحث تحقیق را انجام بدهیم . دقایقی را به انتظار باربد نشستیم اما از آمدن او خبری نشد ، ندا نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و زیر لب زمزمه کرد : - یعنی کجا رفته ؟ در حالی که جزوه های نا را ورق می زدم در جوابش گفتم : - کاش نیاد و ما خودمان کار را شروع کنیم ... هنوز حرفم را کامل نزده بودم که ندا محکم پایش را روی پایم فشار داد و گفت : - فرناز جون نگاه کن باربد داره میاد در حالی که هر دو دستش پره ! به گمانم دوباره برایمان خوراکی خریده ؟ با آمدن او دوباره دستخوش هیجان شدم جزوه ها را بستم و با دستانی لرزان آنها را به طرف ندا گرفتم . باربد کیسه های خوراکی را روی میز گذاشت و بعد یه صندلی عقب کشید و با بیرون دادن نفس عمیقی روی آن نشست و آرام گفت : - دیر کردم درسته ؟ ندا که با دیدن جعبه های پیتزا به وجد امده بود بدون آنکه در جواب او حرفی بزند گفت : - آقای آشتیانی شما با این کارها ما را شرمنده می کنید . بعد با خنده حرفش را ادامه داد و گفت : - و هم اینکه معده ما را بد عادت خواهید کرد . باربد جعبه های پیتزا را نشان داد و سپس با شوخی به ندا گفت : - خانم کمالی زیاد امیدوار نباشید که من باز از این مهمانی ها بدهم . امروز ... امروزم تنها برای اینکه خانم فاخته از من دلگیره و یقین دارم که سایه ام را با تیر می زنه مجبور شدم این مهمانی را به افتخارش بدهم که حداقل اخماشو وا کنه و دیگه این طوری بغ نکنه . باربد حرفش را با طعنه ادامه داد : - آخه میدونید بیماران روانی چون من باید با آرامش خاصی غذا بخورند ولی با وجود قیافه درهم خانم فاخته ممکنه که این بار هم غذا در گلویم گیر کنه و دوباره مشکلات روانی در من اوج بگیرد که فکر کنم آن وقت درست شدنش کار سختی باشد . سرم پایین بود و به گل های روی میز خیره شده بودم و در خیال خودم داشتم رفتار و حرکات دوگانه باربد را در ذهن می سنجیدم . آیا حق با ندا بود و او مهربان و دوست داشتنی بود ؟ یا سنگدل و بی رحم و یا پست و رذل کدام رفتارش را باید باور میکردم ؟ اما به هر حال این هم یکی از جدیدترین شیرین کاری هایش بود . شاید هم دوباره نقشه دیگری در سر دارد ؟ با صدای باربد که صدایم میکرد افکارم را ناتمام گذاشتم و سرم را بالا گرفتم . باربد جعبه پیتزا را همراه نوشابه به طرفم گرفت و برای یکبار دیگر همان لبخند سحر آمیز و نگاه ویران کننده را به سویم پرتاب کرد و باز من در مقابل نگاهش خودم را باختم و با خودم گفتم آیا این همان مردی است که صبح غرور مرا جریحه دار کرده و حالا این گونه مهربان شده ؟ او از من چه می خواهد ... باربد با تن صدای گیرایش مرا به خود آورد و با لحن آرامی گفت : - خانم فاخته نمی خواهید خوراکی ها را از دستم بگیرید ؟ این بار توانستم بدون اینکه نگاهش کنم پیتزا را از دستش بگیرم و آن را روی میز در مقابلم بگذارم . باربد شروع به خوردن کرد ندا هم مثل اینکه از قحطی برگشته باشد با ولع خاصی می خورد . باربد که متوجه شد من چیزی نمی خورم فورا گفت: - خانم فاخته من نخریدم که نگاهش کنی ؟ به زحمت در جوابش گفتم : - ممنون اما باور کنید میل ندارم . لحن باربد جدی شد و همراه با نگاهی که تنم را می لرزاند گفت : - نه باور نمی کنم باید بخورید . از لحن کلامش ترسیدم و با خود گفتم نکند دوباره اخلاقش برگردد و مرا جلوی ندا ضایع کند ... نکند حرفی بزند ؟ در این لحظه ندا فشاری به پایم آورد و گفت : - فرناز جون حق با آقای آشتیانی است من هم باورم نمی شود که تو میلی به خوردن نداشته باشی ؟ آخه میدانی چقدر از وقت ناهار گذشته ؟ آن وقت تو اشتها نداری ؟ به ناچار پیتزایم را باز کردم و برشی از آن را برداشتم و با بی میلی شروع به خوردن کردم . انگار راه گلویم بسته بود جرعه ای نوشابه نوشیدم اما همچنان بی میل بودم . خیلی زود پیتزا را عقب زدم و آرام به باربد گفتم : - ممنون . باربد لبخند مرموزی زد و با طعنه گفت : کم اشتها بودی یا کم اشتها شدی ؟ طعنه اش بند دلم را برید انگار که می خواست ادامه حرفش را با حرف بدتری تمام کند . ملتمسانه نگاهش کردم و با نگاه از او خواستم که جلوی ندا آبروی مرا حفظ کند ظاهرا دلش به رحم آمد چون با زدن نیشخندی سکوت کرد . چه لحظات سختی را می گذراندم ، آنچنان دلهره و استرس بر وجودم چنگ میزد که اصلا نفهمیدم کی و جگونه باربد و ندا راجه به تحقیق شروع به صحبت کردند و جلسه چگونه تمام شد ! بعد از پایان جلسه ندا چندین جزوه را روی هم قرار داد و به طرفم گرفت و با طعنه گفت : - فرناز جون اگر برایت زحمتی نیست شب اینها را مطالعه کن اگر کم و کاستی داشت خودت به آن اضافه کن . در ضمن مصاحبه ها یادت نره حتما انجامش بده باید هر چه زودتر کار را تحویل بدهیم . جزوه ها را از ندا گرفتم و با شرمندگی گفتم : - از اینکه نتوانستم کمکی باشم واقعا متاسفم سعی می کنم بقیه مراحل را خودم انجام بدهم . ندا لبخند نمکینی به رویم زد و گفت : - ان شاالله .... باربد زودتر از من و ندا از جای خود بلند شد و با گفتن خسته نباشید به هر دوی ما از سالن بیرون رفت . بعد از رفتن او نفس راحتی کشیدم و آخیش بلندی گفتم . ندا در چهره ام زل زد و سپس با لحنی آرام پزسید : - فرناز جون دیدی باربد چه قلب مهربونی داره ؟ او به خاطر اینکه از دلت در بیاره ما را دعوت کرد اما تو اصلا این مهربونی ها را نمی بینی و مدام تو خودت هستی انگار ازش می ترسی ! به ندا نگاه کردم و در دل با خودم گفتم ، تو که از هیچی خبر نداری . بعد ناگهان بدون آنکه حرفم را بسنجم یک دفعه از زبانم در رفت و به او گفتم : - ندا جون تو وقتی نگاهت به نگاه باربد می افته خودت را گم نمی کنی ؟ حالت منقلب نمی شه ؟ چه میدانم یه جورایی آشفته نمی شی ؟ ندا در جوابم خندید و سپس گفت : - مگه تو می شی ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : - چه میدانم من از تو می پرسم ؟ ندا شانه هایش را بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت : - نه ... باربد آنقدر نگاهش پاک و بی ریاست که آدم در کنارش احساس راحتی می کنه . من برای باربد خیلی احترام قائلم و او برایم بسیار عزیز است . هراسان به ندا نگاه کردم اما او لبخندی زد و با طعنه گفت : - ولی نه آن طوری که تو فکرش را می کنی ! بعد سرش را جلو آورد و به آرامی گفت : - دوستش داری ! نه ؟ پوزخندی زدم و گفتم : - نه اینکه خیلی رابطمون خوبه ؟ در حالی که از جایم بلند می شدم دوباره با حالت عصبی گفتم : - لعنت به عشق و عاشقی بیاد که آدم را خوار و خفیف می کنه ! ندا با صدای بلندی خندید و از جایش بلند شد و دستی به شانه ام زد و گفت : - او هم تو را دوست دارد این را قسم می خورم باید تا حالا اینو از نگاهش فهمیده بودی . در حالی که از سالن خارج می شدیم گفتم : - باز برای خودت فلسفه بافی کردی ؟ خوبه که خودت شاهد و ناظر رفتارهای بد باربد نسبت به من هستی . ندا بلافاصله گفت : - من که هر چی می گویم تو منکر می شوی اما امیدوارم که گذشت زمان همه چیز را به تو ثابت کنه .... خندیدم و گفتم : - امیدوارم . هنوز باران می بارید که از سالن خارج شدیم ندا با اشاره به من گفت : - به گمانم باربد منتظرمونه نگاهش کن در اتومبیل نشسته . ظاهرا باربد ما را از توی آینه اتومبیل زیر نظر داشت چون اتومبیل را روشن کرد و با سرعت عقب عقب آمد و در کنار ما توقف کرد . بعد سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت : - سوار شوید . ندا فورا گفت - آقای آشتیانی این بار اجازه بدهید که خودمان برویم آخه این درست نیست که همیشه مزاحم شما بشویم . باربد لبخندی به ندا زد و گفت : - خواهش می کنم این حرف را نزنید ، مزاحمت کدومه ؟ .... ندا دیگر تعارف کردن را جایز ندانست و سوار شد اما من هنوز مات و مبهوت در جایم ایستاده بودم و نمی دانستم که چه کنم ؟ اگر سوار می شدم باربد انواع طغنه ها را نثارم می کرد و اگر سوار نمی شدم ممکن بود که راز دل مرا برای ندا فاش کند ... با لحن جدی باربد به خودم آمدم او با نگاهی خاص دلم را خالی کرد و سپس گفت : - خانم فاخته استخاره می کنید یا ؟ ... هراسان حرفش را قطع کردم و با گفتن ببخشید سوار شدم ، بوی مست کننده ی ادکلنی که باربد به تن زده بوتد تمام فضای اتومبیل را پر کرده بود . وقتی صدای قلب نا آرام خودم را شنیدم تازه فهمیدم که باربد مرا بدجوری عاشق و واله خود کرده است . آری وقتی به قلب عاجزم مراجعه کردم دیدم که او باربد را تا بی نهایت صدا می زند و تنها او را می خواهد . من درست مثل فردی معتاد بودم که مواد مخدر استفاده می کند و هر بار بعد از اینکه سیراب و خود را نئشه می کند به خود وعده می دهد که دیگر سراغ مواد نرود اما از فردا روز از نو روزی از نو... حالا من مثل همان معتاد در تنهایی خود هزاران وعده به خودم میدادم که قید باربد را بزنم اما به محض دیدنش گویی که آب سردی بر پیکرم می ریزد باعث میشد که همه چیز را فراموش کنم و تنها او را ببینم حتی نگاه هایی که پر از تهدید و توام با ترس بود و وجودم را بر می آشفت هم نمی توانست دل صاحب مرده ی مرا نسبت به او برگرداند .... در حالی که من در افکار درهم خودم غرق بودم ندا با رسیدن به همان خیابان که دیروز در آنجا پیاده شده بود به باربد اشاره کرد و گفت : - آقای آشتیانی لطفا نگه دارید . می دانستم که این خیابان بی در و پیکر مقصد ندا نیست او تنها قصدش این بود که زودتر پیاده شود تا شاید در تنهایی من و بارید بیشتر به هم نزدیک شویم . به محض اینکه ندا پیاده شد من هم خود را جلوتر کشاندم و گفتم : - من هم همین جا پیاده می شوم . اما درست در لحظه ای که می خواستم دستگیره در را فشار دهم باربد با سرعتی که تنها می خواست حرص مرا در بیاورد از آن محل دور شد و با لحن خاصی گفت : - نگران نباشید شما هم پیاده می شوید اما در مقصد خودتان . بعد از شنیدن حرفش در خود فرو رفتم و هیچ نگفتم . باربد مرا زیر رگبار نگاه های خود گرفت به طوری که نزدیک بود تصادف کند اما او آنقدر بی خیال بود که اگر تصادف هم می کرد باکی نداشت . لحظاتی بعد باربد سکوت را شکست و گفت : - دپرسی ؟ و بعد بدون آنکه منتظر جواب من بماند حرفش را ادامه داد و گفت : - خانم فاخته از اوضاع و احوالت مشخصه که هنوز در ناراحتی به سر می بری و این یعنی اینکه تو هنوز از دست من دلخور هستی . خودم را جمع و جور کردم و گفتم : - آقای آشتیانی فکر کردی کی هستی که می توانی هر جور دلت بخواهد شخصیت و وجهه ی مرا خراب کنی ؟ باربد فورا گفت : - من خودم هم نمی دانستم کی هستم ؟ اما خانم فاخته من که چیزی جز حقیقت به شما نگفتم البته متاسفانه شنیدن واقعیت همیشه تلخ و ناگوار است . باربد سعی میکرد حرص مرا در بیاورد اما من هم تمام سعی و تلاشم را جمع کردم تا در برابر او کم نیاورم . بنابراین با جدیت به او گفتم : - اصلا چطوره از فردا جلوی درب دانشگاه بایستی و به تک تک دانشجویانی که وارد می شوند بگویی که فرناز فاخته عاشق و دلباخته من شده ؟ تا ببینم آیا چیزی نصیبت خواهد شد ! در ضمن آقای محترم ، خوب گوش کنید من همین جه به شما قول شرف میدهم که هرگز از زبان من کلمه ای راجع به علاقه ام نسبت به خودتان نخواهید شنید پس تمام افکار مسموم خود را دور بریزید . باربد ناگهان خنده ی بلندی کرد که چهره اش به سرخی گرایید و گفت : - خانم فاخته شما باید حرفهایتان را در افکار خود ضبط کنید که بعدها منکرش نشوید . دوباره نفس عمیقی کشید و سپس ادامه داد : - با این حساب شما به من علاقه دارید اما متاسفانه غرور گرانبهایتان به شما اجازه ابراز آن را نمی دهد چون شما گفتید که " هرگز از زبان من جمله ای راجع به ابراز علاقه نخواهید شنید " با این حرفتان شما ثابت کردید که نمی خواهید علاقه تان را ابراز منید چون در غیر اینصورت بهتر بود می گفتید که من نسبت به شما هیچ علاقه و احساسی در خود نمی بینم . در حالیکه به شدت کلافه شده بودم با عصبانیت به او گفتم : - هر جور که میلت تصور کن .... تو شیطان را هم درس میدهی چه برسد به اینکه ... باربد حرفم را قطع کرد و دستی به موهای پر پشتش کشید و سپس خنده کنان گفت: - اوه! خانم فاخته ... این طوری در مورد من قضاوت نکن من چندان پسر یدی نیستم و این باید تا حالا به شما ثابت شده باشد . پوزخندی زدم و گفتم : - بله به من ثابت شده که شما فردی دو شخصیته هستید . باربد از توی آینه نگاهی به چهره برافروخته ام کرد و گفت : - من دو شخصیته ام ؟ جالبه ... ! در این هنگام به چهار راه اصلی رسیدیم و چراغ راهنما قرمز شد و بارد به ناچار اتومبیلش را متوقف کرد و به سکوت مطلقی فرو رفت و دیگر هیچ نگفت ، من هم در خیال خودم داشتم حرفهایی که بینمان رو و بدل شده بود را می سنجیدم که ناگهان دختر بچه ای با لباسهای ژولیده و درهم با مشت محکم به شیشه اتومبیل کوبید . باربد عصبی شد و در حالی که شیشه را پایین می کشید با جدیت به او گفت: - چه خبرته ؟ شیشه را شکستی ؟مگر سر آوردی و ... دخترک با لحجه ی خاصی گفت : - آقا ترا خدا به من کمک کنید ، یتیمم ، بی کسم و بدبختم ، آواره ام به جوونیت قسم به من کمک کن . دخترک یک ریز باربد را قسم میداد اما گویی او خسیس تر از آن بود که بخواهد به او پولی بدهد . با لحن خشنی به او گفت : - برو جایی دیگه روزی تو بگیر من پول خرد ندارم . ولی اون بیچاره قانع نشد و دوباره حرفهایش را تکرار کرد و از او کمک خواست در همان لحضه بود که ناگهان طفلکی چشمش به من افتاد و رو به باربد کرد و گفت : - آقا صدقه سر خانمتون که اینقدر خوشگله کمک کنید . می خواهید برایش اسپند دود کنم . با شنیدن حرفهای او قلبم در سینه فرو ریخت و آشکارا رنگ چهره ام تغییر کرد . بر خلاف من باربد خونسردانه خنده کوتاهی کرد و گفت : - این خانم که زن من نیست فقط هم کلاسیمه یعنی اینکه من زن ندارم خیالت راحت شد ؟ باربد اینقدر سرد و راحت حرفش را زد که دلم می خواست با دستام خفه اش کنم . دختر کودن باز هم از رو نرفت و با سماجت بیشتری گفت : - خب به جان اون کسی که دوستش داری اگه واقعا سلامتیش برایت مهمه به جونش قسم کمکم کن و بذار بروم دنبال بدبختی ام . باربد ناگهان دست در جیبش برد و دو اسکناس 1000 تومانی به طرفش گرفت و گفت : - اونقدر ایستادی و قسم دادی تا بالاخره نقطه ضعفم را پیدا کردی . حالا دیگه برو... دخترک با ناباوری به اسکناس ها زل زد و سپس برق خاصی در چشمانش جهید و با ذوق و شوق به باربد گفت : - امیدوارم هر کی رو دوست داری خدا برایت حفظ کنه ! امیدوارم خوشبخت شوی و خیر از زندگی ات ببینی .... با گفتن این حرفها دوان دوان از کنار اتومبیل رد شد . بغضی ناگهانی گلویم را فشرد . دوست داشتم در جای خلوتی بودم و برای دل بیچاره خودم زار میزدم . در دل مدام با خودم تکرار می کردم یعنی باربد چه کسی را اینقدر دوست داشت و تا این حد برایش مهم بود که با قسم دادن جانش فورا دو عدد اسکناس به آن دخترک داد . حسادت آنچنان وجودم را چنگ میزد که احساس می کردم هر لحظه دارم منفجر می شوم . در ذهنم دختران کلاس را یک به یک به خاطر آوردم . شاید یکی از همین ها دلش را برده ... اما فورا فهمیدم که هیچ کدام با او همخوانی ندارد تازه باربد به هیچ دختری در دانشگاه اهمیت نمی داد . اما دوباره با خود گفتم یعنی ممکنه از اقوام و آشنایان باشد ... آه لعنت به تو دختر ... که با سماجتت آشوب دیگری در دل پریشان من انداختی حالا دیگر یقین داشتم که دل باربد در جایی گیر است . آه که چقدر دوست داشتم برای لحظه ای هم که شده طرف را میدیدم و می فهمیدم که چه شکلیه که اینقدر برای بارید عزیزه ؟ با صدای بارید که به سرعت اتومبیلش می افزود به خودم آمدم . با شیطنت گفت : - خانم فاخته بهتره از افکار خود بیرون بیایید ، باید بدانید که کنجکاوی در مسایل شخصی دیگران کار درستی نیست . در ثانی اگر تا ساعتها فکر کنید چیزی دستگیرتان نخواهد شد . بارید بعد از پایان حرفش از داخل آینه نگاهم کرد و زیرک بودنش را به رخم کشید . مات و متحیر مانده بودم که این دیگر کیست ؟ گویی که واقعا علم غیب داشت حتی با نیم نگاهی که به من می انداخت همه چیز را می فهمید . باید در جوابش چیزی می گفتم بنابراین به سختی بغضم را فرو دادم و گفتم : - شما می خواهید ثابت کنید که فردی زیرک هستید اما در این مورد بر خلاف تصورتون بنده هیچ علاقه ای ندارم که بخواهم به مسائل شخصی دیگران بپردازم . بارید قهقه ای زد که دیدنش هم مرا مست و خراب می کرد ، بعد گفت : - به قول شاعر « رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون ». بارید تا می توانست روی اعصاب من راه رفت و سعی کرد مرا عصبی کند . این بار دیگر طاقت طعنه هایش را نیاوردم و با عصبانیت بر سرش فریاد زدم و گفتم : - نگه دارید آقا ؟ باربد مستانه می خندید و به حرفم نوجهی نمی کرد . با عصبانیت بیشتری گفتم : - قسم می خورم که اگر توقف نکنید خودم را پرت خواهم کرد . باربد لبش را گاز گرفت و گفت : نه ... نه ... خانم این کار را نکنید خب معلومه که نگه خواهم داشت . تهدیدم چاره ساز بود او در کنار خیابان توقف کرد و من با عصبانیت از اتومبیل او پیاده شدم و با گامهای سریع از آنجا دور شدم . به خاطر مسافت کمی که با خانه داشتم تصمیم گرفتم که پیاده روی کنم تا بلکه بتوانم بر اعصابم مسلط شوم اما هنوز کاملا از آن خیابان دور نشده بودم که متوجه بوق ممتد اتومبیلی در اطراف خودم شدم کمی که توجه کردم دریافتم که باربد مرا صدا می زند . اول بی تفاوت به راهم ادامه دادم اما بعد با شنیدن صدای او که می گفت : - خانم فاخته ، برگردید چون من دیگه تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم کیف شما را پس بدهم قطعا این بار آن را به عنوان یادبودی از طرف شما نزد خود نگه خواهم داشت . بعد از شنیدن حرفهایش در جایم میخکوب شدم و نگاهی به شانه خالی خود انداختم و بار دیگر به حواس پرتی خودم لعنت فرستادم . به ناچار به طرفش رفتم و در اتومبیل را باز کردم و بدون آنکه نگاهش کنم دستم را به طرف کیفم که در دست باربد بود دراز کردم اما هر چه کیف را به طرف خود کشیدم بی فایده بود چون آن را محکم در دست خود نگه داشته بود و قهقهه زنان می خندید . دندان هایم را از خشم بر هم فشردم و با لحن عصبی به او گفتم : - دیگر یقین پیدا کردم که شما یک فرد روانی هستید ؟ باربد خیلی شمرده و آرام گفت : - شما هم یک دختر شکست خورده در عشق هستید پس با این حساب این به آن در ! دوباره وجودم آتش گرفت خواستم جواب دندان شکنی به او بدهم که ناخواسته نگاهم در نگاهش گره خورد انگار به یکباره تمام حالات عصبی از ذهنم پرید . نگاهش گرم و گیرا و عاشقانه بود اما ظاهرش چیز دیگری می گفت ... خدایا چه چیزی در آن چشمان سیاه خمار نهفته بود که اینگونه مرا اسیر خود میکرد ؟ صدای مردانه اش مرا به خود آورد و با شیطنت گفت : - اوه ... خانم فاخته مثل اینکه نگاه من آبی بود که شعله های خشم و عصبانیت شما را خاموش کرد پس ببینید که نگاه من چه آرام بخش بوده که شما به کلی فراموش کردید کیفتان را پس بگیرید ! دوباره خندید در حالی که با حرص کیفم را از دستش می کشیدم گفتم : -بهتره هر چه سریع تر برای درمان اقدام کنی و بعد بار دیگر درب اتومبیل را محکم بهم زدم و از آنجا دور شدم . در راه خودم را سرزنش می کردم و می گفتم ، لعنت به من بیاد که آن همه خواستگار را رد کردم و حالا عاشق یک آدم روانی شدم جالبه این که طرف جواب رد هم به من می دهد ! و می گوید که تو در عشق شکست خورده ای ! بدبخت روانی خیلی هم دلت بخواهد که من به تو نگاه کنم تو هنوز نفهمیدی که با فرناز فاخته طرف هستی . تمام این حرفها را از روی حرص که درست مثل عقده ای در دلم جمع شده بود به خودم می گفتم و برای دلم افسوس می خوردم ، آنقدر با خودم درگیر بودم که نفهمیدم چگونه خود را به کوچه مان رساندم . دوباره داشتم به حال و هوای خود سفر میکردم و خودم را به باد سرزنش می گرفتم که ناگهان با ترمز شدید اتومبیلی در کنارم از جای خود پریدم نزدیک بود از ترس غالب تهی کنم . برگشتم تا بدترین حرفها را به راننده بزنم اما با دیدن بارید که چهره اش از خنده مثل لبو سرخ شده بود زبانم قفل شد و به زحمت گفتم : - شما .... شمایید ؟ او همچنان می خندید از خنده اش کفری شدم و با تمام عصبانیم داد کشیدم : - شما یک دیوانه اید ... دیوانه ... دیوانه ! بارید با صدای بلندی گفت : - آره من دیوانه ام ، دیوانه غرور و خودخواهی تو بیش از تصورم مغروری و من دیوانه همین غرورت شده ام . اصلا می خواهی بلند فریاد بزنم تا همه همسایه ها هم بفهمند . اوه ... نه ، نه خانم فاخته ! این طور با خشم به من نگاه نکنید دارم می روم خدانگهدار . اتومبیل بارید در کمتر از چند ثانیه از جلوی چشمم دور شد و من با اعصابی بهم ریخته کلید را در قفل درب حیاط چرخاندم و وارد شدم . بابا داخل ایوان نشسته بود و داشت کفش هایش را برق می انداخت . به طرفش رفتم و به او سلام دادم . بابا دستش را با دستمال پاک کرد و ضمن اینکه سلامم را پاسخ گفت دست در گردنم انداخت و گونه ام را بوسید و گفت : - گل سر سبدم حالش چطوره ؟ خوبی بابا ؟ لبخند زنان در جوابش گفتم : - خوبم خدا را شکر . گرمای وجود بابا باعث شد که آرامش از دست رفته ام را دوباره به دست بیاورم به همراه او به سالن رفتم . بوی مطبوع خورش قورمه سبزی مامان تمام فضای خانه را پر کرده بود چشمانم را بستم و بوی خوش آن را تا اعماق وجودم کشیدم و بعد با صدای بلندی گفتم : - این ... بوها از کجا می اید ؟ مامان از توی آشپز خانه صدایم زد و گفت : - اومدی دخترم ؟ مستقیما به آشپزخانه رفتم و او را در آغوش کشیدم و گفتم : - خسته نباشی مامان جونم . مامان پیشانی ام را بوسید و گفت : - الهی من قربون تو برم عزیزم . خودم را از مامان جدا کردم و به طرف اجاق گاز رفتم و درب قابلمه را باز کردم و گفتم : - به ... عجب بویی ... اشتهای آدم را تحریک می کنه . مامان با صدای کشیده ای گفت : - چه عجب ما نمردیم و دیدیم که یکبار هم اشتهای خانم تحریک شد و میل به خوردن پیدا کرد . خندیدم و گفتم : - اتفاقا ناهار خوردم . مامان با تعجب پرسید : - کجا ؟ - پایان کلاس کار تحقیقاتی داشتیم چون طول کشید همان جا یک چیزی خوردیم . چهره مامان درهم فرو رفت و گفت : - منو بگو که الان یک ساعته منتظر تو هستم و ناهار را نکشیدم . از آشپز خانه بیرون آمدم و در حالی که دکمه های پالتوم را باز می کردم با صدای بلندی به مامان گفتم : - نگران نباش مامان جون سهم مرا کنار بگذار بعد از اینکه استراحت کوتاهی کردم ترتیب اش را می دهم . فضای خانه آرامش خاصی برایم به ارمغان آورد طوری که تمام عصبانیتم و حرف های باربد را به فراموشی سپردم و با نهایت خستگی خود را روی تخت رها کردم . * * * *در یک روز تعطیل جزوه های تحقیق را به دست فواد دادم و از او خواستم تا هر مطلبی در زمینه این تحقیق دارد برایم بنویسد و در آخر به سوالات تحقیق جواب دهد . او بدون مخالفت جزوه ها را گرفت و به من قول داد که تا پایان شب آنها را برایم آماده کند خیالم که از بایت تحقیق راحت شد خود را برای بیرون رفتن آماده کردم . با خودم فکر کردم کجا بروم که با روحیه من سازگار باشد نه پارک ، نه سینما و نه منزل اقوام هیچ کدام با روحیه من سازگار نبود یک دفعه به یاد امامزاده صالح افتادم و با خوشحالی دستانم را بهم کوبیدم و با خودم گفتم چه جایی بهتر از امامزاده صالح چرا زودتر به ذهنم نرسید . وارد امامزاده صالح که شدم برای دل آشفته خودم شمع روشن کردم هر قطره شمع که آب می شد اشک من هم سرازیر می شد عاجزانه از آقا خواستم که مهر باربد را در وجودم سرد کند . آخه عشقی که یک طرفه باشد به چه دردی می خورد تنها عذاب می بینی و روحت خسته و درمانده می شود و به بدترین نوع ضربه روحی به پیکر و جانت تازیانه می زند پس همان بهتر که همه چیز به فراموشی سپرده شود . اشک هایم به هق هق تبدیل شد و مدام در دل از آقا یاری و کمک طلبیدم . ساعتی بعد آرام شدم چون تا حالا پیش نیامده بود که تمام حرفهای دلم را به کسی بزنم ، احساس سبکی و راحتی یافتم و با دلی پر از امید به خانه برگشتم . فواد طبق قولی که داده بود تحقیقم را آماده کرده بود ولی با این حال حوصله خواندنش را نداشتم به ناچار نگاهی سرسری به آن انداختم و چند صفحه هم خودم به آن اضافه کردم و بعد با بی حالی آن را در کلاسورم قرار دادم تا در اولین فرصت به استاد تحویلش بدهم . * * * * روزهای سرد و کسل کننده ای را می گذراندم نه اتفاق خاصی ، نه هیجانی و نه هیچ چیز دیگر مرا شاد و قبراق نمی کرد . تحقیقی را که گروه ما آماده کرده بود به قدری ناقص و ابتدایی بود که نه تنها نتوانستم جواب اعتماد استاد را بدهیم بلکه از رده اول تا سوم هم مقامی کسب نکردیم . درست به خاطر دارم وقتی استاد منو تنها دید پوزخندی به من زد و گفت : - خانم فاخته ، نه از شما و نه از آقای آشتیانی انتظار چنین مطلب ضعیفی را نداشتم . آخه اینم شد تحقیق ؟ شرمگین سرم را پایین انداختم و گفتم : - ولی استاد ما فکر میکردیم که موضوع جالبی را برای کارمون انتخاب کردیم . استاد حرفم را تایید کرد و گفت : - بله من هم با موضوع تحقیق شما موافق بودم ولی شما می توانستید بیش از این مطلب را توسعه بدهید . حرفی برای گفتن نداشتم به همین خاطر گفتم : - ان شاالله در تحقیق بعدی جبران خواهد شد . استاد لبخند زنان گفت : - امیدوارم ! و سپس از کنارم گذشت . چقدر دوست داشتم به او می گفتم ، استاد مقصر شما بودید که مرا در گروه باربد قرار دادید ! آخه من و باربد چگونه می توانستیم در کنار هم تحقیق موفقی انجام بدهیم بیچاره ندا که این وسط با ما افتاده بود . با گلایه ی استاد آن روز حالم به شدت گرفته شد به محض پایان کلاس از ندا خداحافظی کردم و سپس با بی حوصلگی خود را به خانه رساندم مامان به تنهایی مشغول تماشای تلویزیون بود . با همان خستگی روحی و فکری به او سلام دادم و مامان با گفتن خسته نباشی جویای احوالاتم شد و مرا شرمنده اخلاق خود کرد ، بعد از تعویض لباسم به طرف دستشویی رفتم و آب سردی به صورتم پاشیدم و سپس به طرف سالن برگشتم و در کنار مادرم نشستم و گفتم : - بابا هنوز نیامده ؟ مامان در حالی که تلویزیون را خاموش میکرد گفت : - نه مثل اینکه یادت رفته امروز دو شیفت کلاس داره . تازه یادم افتاد و در دل به حواس پرتی ام لعنت فرستادم . مامان به طرف آشپزخانه رفت و شروع به کشیدن غذا کرد و بعد با صدایی که از خوشحالی می لرزید گفت: - فرناز جون یک خبر خوب برات دارم . از جایم بلند شدم و به جانبش رفتم و با بی حالی گفتم : - خبر ؟ چه خبری ؟ مامان در حالی که پرده اشک در چشمانش نقش بسته بود گفت : - فواد تصمیم به ازدواج گرفته . شانه هایم را با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم : - خوب مبارکه . چشمان مامان از تعجب گرد شد و گفت : - یعنی تو خوشحال نشدی ؟ هیچ احساسی نداری ؟ از اینکه ... حرف مامان را بریدم و لبخند زنان گفتم : - خوب حالا این دختر خوشبخت کی هست ؟ در جوابم گفت : - ظاهرا در بیمارستان با هم آشنا شدند ... فورا گفتم : - یعنی پزشکه ؟ مامان چشمانش را ریز کرد و بعد از کمی مکث گفت : - نمی دانم والله چکاره است آخه امروز فواد بدون هیچ مقدمه ای با من صحبت کرد من هم آنقدر ذوق زده شدم که یادم رفت ازش بپرسم که در بیمارستان چه کار می کند ؟ اسمش عاطفه است ... فواد خیلی ازش تعریف می کرد ، می گفت دختر مهربون و با شخصیتیه . خندیدم و گفتم : - از اسمش پیداست ! لحظاتی بعد من و مامان در کنار هم شروع به خوردن ناهار کردیم . سکوتی بین ما حکفرما شده بود ظاهرا مامان به عروس آینده اش و خواستگاری و این جور چیزها فکر میکرد و من هم بدون اینکه جریان فواد ذهنم را اشغال کند به خیال خود سفر کرده و به این می اندیشیدم که چی می شد یک روز مثل امروز از دانشگاه برگردم و آن وقت مامان با هیجان بگوید فرناز جون مژده بده ! منم با بی خیالی می گفتم مژده برای چه ؟ آنوقت مامان می گفت ، مادر یکی از همکلاسی هایت با من تماس گرفته و اجازه خواسته تا بیاید خواستگاری تو ... منم با عجله می گفتم ، همکلاسی من ؟ کی بود ؟ چی می شد که مامان می گفت ، باربد آشتیانی می شناسیش ؟ ... آخ اونوقت بود که از خوشحالی سراپای مادر را غرق بوسه می کردم ... آخ که چه می شد ... حسرتی خوردم م از رویای بچه گانه بیرون آمدم و بعد با حرص قاشق را در بشقاب کوبیدم که باعث شد توجه مامان را هم به خود جلب کنم . با عجله گفت : - چیزی شده ؟ سرم را به علامت نه تکان دادم و سپس با نوشیدن لیوان آبی از مامان تشکر کردم در حالی که او به شدت از رفتار و حرکاتم متعجب شده بود از آشپزخانه بیرون آمدم و به طرف اتاقم رفتم . * * * حدود دو هفته می شد که باربد هر گاه مرا می دید بدون اینکه حرفی بزند به چهره ام زل می زد و سپس نیشخندی بر گوشه لبش می نشست . دقیقا می توانستم بگویم که هر گاه مرا می بیند نقشه ای تازه برایم در سر دارد این را خیلی راحت می توانستم از نگاهش ، نیشخندش و از سکوتش بفهمم دست او دیگر پیش من رو شده بود و به اصطلاح دیگر او را بهتر از خودش می شناختم . خیلی راحت از زیر رگبار نگاه هایش می گذشتم و تا آنجا که می توانستم سعی می کردم که در برابرش حونسرد و بی تفاوت باشم و به هر نحوی که شده شعله های عشق او را در وجود نا آرامم محفوظ بدارم . مدتی به این روال گذشت عصبی و کم حوصله شده بودم حتی حوصله ندا را هم نداشتم و بیشتر اوقاتم در پیله تنهایی خودم فرو می رفتم گر چه در خانه هم رفتارم بهتر از این نبود . تنها کافی بود که فواد سر به سرم بگذارد آنوقت بود که تمام عقده های دلم را سر او خالی میکردم و هر چه از زبانم در می آمد به او می گفتم ، از نگاه های بابا و مامان هم مشخص بود که از رفتارم بشدت ناراضی هستند اما مثل همیشه با سکوتشان مرا شرمنده اخلاق خود میکردند . خواستگاری رفتن فواد کم کم شکل جدی به خودش گرفت هر سه آنها به نوعی در تکاپو بودند به جز من که در این وسط بی خیال ماجرا بودم . در یکی از شب های زیبای افند ماه قرار و مدار خواستگاری گذاشته شد . مامان از چند ساعت قبل شور و شوق عجیبی داشت گاهی به فواد زنگ می زد و از او می خواست که زودتر به خانه بیاید و گاهی به همراه بابا زنگ می زد و به او می گفت که بهترین دسته گل و شیرینی را به همراه بیاورد و مرتب تاکید میکرد که فراموش نکند . این وسط من بی خیال در مبلی فرو رفته بودم و کارهای مامان را زیر نظر داشتم و گاهی از دیدن حرکات او به خنده می افتادم . مامان وقتی مرا بی تفاوت دید یک لحظه ایستاد و نگاهی به سراپایم انداخت و گفت : - فرناز تو می خواهی امشب چی بپوشی ؟ دستانم را در هم فرو کردم و به او گفتم : - من ... من ... اصلا لازمه که من هم بیایم ؟ مامان با حرص لبش را به دندان گرفت و گفت : - فرناز جان واقعا داره باورم میشه که تو دختر خودخواه و مغروری هستی یعنی تو حتی دوست نداری عروس فواد را ببینی ؟ واقعا که چه خواهر دلسوز و مهربونی هستی ... ! با شتاب از جایم بلند شدم و دستانم را دور گردن مامان حلقه کردم و گونه اش را بوسیدم و خنده کنان به او گفتم : - چشم خانم معلم می آم حالا راضی شدی ؟ مامان دستانم را از دور گردنش باز کرد و گفت : - خوبه ... خوبه ... بهتره به جای این خوشمزگی ها بروی یک دست لباس مرتب و شیک برای امشب آماده کنی. چشم بلندی به او گفتم و به طرف اتاقم رفتم و با انتخاب لباسی متناسب با مجلس آن شب به حرف مامان گوش کردم بعد هم من و مامان چشم به راه فواد و بابا ماندیم . * * *در مقابل منزل لوکس و بسیار شیکی فواد اتومبیل خود را متوقف کرد . سوت کوتاهی کشیدم و با خودم گفتم ، عجب قصری ! بعد رو به فواد کردم و بلند گفتم : - تو مطمئن هستی که بعد ها اختلاف طبقاتی برایت مشکل ساز نخواهد شد ؟ آخه همین کاقیه که نمای خانه شان را در نظر بگیریم ! مامان در حالی که اخمهایش در هم فرو می رفت غرغر کنان گفت : - اِ ..اِ .. فرناز جون حرف بهتر از این نداری بزنی ؟ آخه دختر مگه ما اومدیم خونه بخریم ، کمی دندان رو جیگر بگذار تا خانواده اش را ببینیم بعد قضاوت کن . فواد هم در ادامه حرف مامان رو به من کرد و گفت : - حق با مامان است تو باید اول خانواده اش را ببینی ، قول میدهم به محض اینکه عاطفه و پدر و مادرش را ببینی از آنها خوشت بیاید . به ناچار لبخندی زدم و رو به آنها گفتم : - امیدوارم حق با شما باشد ! سپس بابا ، با گفتن خدایا به امید تو همگی از اتومبیل پیاده شدیم و لحظاتی بعد فواد آیفون را به صدا در آورد . در اولین برخورد پدر و مادر عاطفه را خیلی جوان تر از تصوراتم مشاهده کردم خصوصا مادرش را که در عین زیبایی بسیار مهربان و خوش رفتار بود . دقایقی طول نکشید که مراسم معارفه و صحبت های اولیه به پایان رسید . در همان لحظه متوجه نگاه های خرسند بابا و مامان شدم خصوصا مامان که با شوق وصف نشدنی رو به مادر عاطفه کرد و گفت : - عاطفه جان نمی آید ؟ بعد از پایان حرف مامان ، مادر عاطفه با صدای تقریبا بلندی گفت : - عاطفه جان چای بیاور مادر . چهره فواد مثل لبو سرخ شده بود یقینا لحظات سختی را می گذراند . طولی نکشید که بوی مست کننده ادکلنی به مشامم خورد مارک همان ادکلنی بود که باربد همیشه از آن استفاده میکرد . با خود گفتم چه عروس خوش قدمی که هنوز نیامده با بوی ادکلنش یاد باربد را در ذهن پریشانم زنده کرد . چشمانم را بستم و سعی کردم بویش را با تمام وجود استشمام کنم و برای لحظه ای هم که شده به یاد باربد باشم . در حال و هوای خودم به سر می بردم که ناگهان پدر عاطفه گفت : - معرفی می کنم تنها پسرم باربد .... گویی که برق هزار ولت به من وصل کردند ، چشمانم را فورا باز کردم و درست مثل یک انسان دیوانه و بهت زده به او زل زدم و قلبم در سینه هزار بار فرو ریخت ، درست حس و حال زمانی را داشتم که در کیوسک تلفن او دزدانه مچ مرا گرفته و رسوایم کرده بود . از شوک وارد شده نفسم بالا نمی آمد اما بر خلاف من ، او مثل همیشه خیلی خونسرد و با همان لبخند شیطنت آمیزی که بر لبانش بود نشست و گفت : - خانم فاخته چه آشنایی جالبی ؟ هر دو خانواده با هم پرسیدند ، مگه شماها قبلا همدیگر را می شناختید ؟ من تنها توانستم به مامان نگاه کنم به یقین قسم می خورم که در آن لحظات سخت ، لال شده بودم ! باربد در حالی که دقیقا روبروی من روی مبل قرار گرفته بود خیلی شمرده و مودبانه گفت : - ظاهرا خانم فاخته از این آشنایی بهت زده شده و نمی تواند حرفی بزند ؟ او از بهترین و با اخلاق ترین همکلاسی های من است که باعث افتخار بچه ها و اساتید شده است ! باربد تمام این حرفها را با خونسردی و در حالی که در هر کلام آن هزاران طعنه و کنایه بود بیان کرد . بابا که از همه جا بی خبر بود و فکر میکرد که واقعا باربد خصوصیات مرا تحسین می کند رو به او کرد و گفت : - آقای آشتیانی شما لطف دارید . در همان لحظه تمام قدرتم را جمع کردم و سرم را بالا گرفتم و برای لحظه ای به باربد نگریستم او ابتدا نیشخندی به من زد و سپس سرش را به جانب بابا چرخاند و ظاهرا بحث را با بابا ادامه داد . در کمتر از چند دقیقه پیشانیم خیس عرق شده و نفسم به زحمت بالا و پایین می آمد اما به هر سختی که بود خود را کنترل کردم . اصلا صحبت اطرافیان را نمی شنیدم حتی نفهمیدم عاطفه چه شکلی بود ، کی به سالن آمد و کی صحبت های خصوصیشان را انجام دادند . خلاصه زمانی خود را یافتم که نیمه های صبح بود و من کنار پنجره اتاق خودم نشسته بودم و هنوز از شوکی که بهم وارد شده بود بیرون نیامده بودم ، دیگر یقین یافتم که با چنین آشنایی غیر منتظره ای با خانواده باربد خدا وجود او را درسرنوشت من قرار داده است * * * * روز بعد با چشمانی پف کرده و ظاهری کاملا آشفته به دانشگاه رفتم . با گذاشتن اولین قدم به محوطه دانشگاه چشمانم به اتومبیل باربد افتاد و پاهایم سست و لرزان شد هنوز چند گامی برنداشته بودم که صدای بم و مردانه اش به گوشم رسید و مرا در جای خود میخکوب کرد . - صبح بخیر فامیل محترم . برگشتم و با لکنت فراوانی که باعث شد او کلی بخندد گفتم : - ...ص ..ص...صبح...بخیر... آنقدر از خونسرد اش حرصم گرفته بود که نتوانستم تحملش کنم به تندی نگاهش کردم و با پاهای لرزان از کنارش دور شدم و خود را به کلاس رساندم . در فرصت بدست آمده تمام وقایع خواستگاری شب گذشته را برای ندا تعریف کردم . جالب بود ندا هم از فرط تعجب مات و مبهوت تا دقایقی فقط مرا می نگریست سپس زیر لب با خود زمزمه کرد و گفت ، خدایا قسمت و تقدیر آدم ها را به کجا که نمی کشانی ! درست مثل یک چشم بر هم زدن دو هفته گذشت اما خانواده آشتیانی هنوز جواب خواستگاری را به ما نداده بودند . در این مدت هم باربد را کمتر می دیدم و او هیچ اشاره ای به جریان خواستگاری نمی کرد . بابا و مامان که دیگه طاقتشان به سر رسیده بود مدام از فواد می پرسیدند پس چرا اینها نتیجه مثبت یا منفی بودن خواستگاری را به ما اطلاع نمی دهند ؟ فواد هم در حالی که آثار نگرانی در چهره اش به وضوح دیده می شد گفت : - نمی دانم والله ، خود من هم وقتی از عاطفه می پرسم به گونه ای بحث را عوض می کند احساس می کنم رفتار او اخیرا تغییر کرده اما علتش را نمی دانم ! این سوال و جواب هر روز در خانه ما تکرار می شد و با هر بار شنیدنش در من احساس ناخوشایندی شکل می گرفت تا اینکه فوادیک روز سراسیمه در حالی که آشفته به نظر می رسید به خانه آمد . من و مامان به محض دیدن ظاهر آشفته فواد بند دلمان پاره شد مامان با دلواپسی همیشگی اش گفت : - فواد عزیزم اتفاق بدی برایت رخ داده ؟ تصادف کردی ؟ داخل مطب مشکلی پیش آمده ؟ مامان یک ریز سوال می پرسید و فواد تنها با حالتی عصبی چنگ بر موهایش می زد بالاخره بعد از مدتی سکوت با صدای لرزانی گفت : - امروز عاطفه آمد مطبم . در یک لحظه وجودم در هم ریخت و دلشوره ای به دلم راه یافت با پاهای لرزان و سست همان جا روی مبل نشستم و به ادامه صحبت فواد گوش دادم . فواد ادامه داد: - راستش عاطفه ... عاطفه اول کلی مقدمه چینی کرد و در آخر هم گفت بهتره همدیگر را فراموش کنیم . وقتی این را گفت از فرط تعجب واماندم و با ناباوری گفتم چرا ؟ که یکدفعه بغضضش رها شد و با هق هق گفت ، ازم نپرس چون خودم هم دلیلش را به درستی نمی دانم . عاطفه این را گفت و زود از مطب بیرون رفت تا به خودم آمدم رفته بود . همراهش را هم خاموش کرده بود به بیمارستان رفتم اما فهمیدم که به مدت یک ماه مرخصی گرفته ... مامان ادامه ی حرف فواد را قطع کرد و با صدایی که ناراحتی در آن موج می زد گفت : - فواد جان به نظر تو پای کسی وسط نیست ؟ فواد سرش را بالا گرفت و هراسان گفت : - یعنی چه ؟ - چه میدانم کسی دیگر از او خواستگاری نکرده ؟... فواد در حالی که به طرف اتاقش می رفت گفت : - اگر چنین چیزی بود عاطفه به من می گفت یقینا مسئله دیگری است باید به هر نحوی که شده او را پیدا کنم و از ماجرا سر دربیاورم ! فواد این را گفت و در اتاقش را محکم بست . احساسات ناخوشایندی که داشتم تبدیل به طوفان وحشتناکی در وجودم شد و تازه یادم آمد که من چه حرف های نادرستی به خانواده باربد زدم . می دانستم دلیل مخالفت عاطفه ، باربد است که راضی نیست و حتما می خواهد انتقام آن حرفهای مزخرف را از فواد بگیرد . با بی حالی بلند شدم و به اتاقم پناه بردم قطعا باربد تمام راز مرا به عاطفه گفته و او فهمیده که من به خانواده آنها توهین کرده ام . خدایا اگر عاطفه مجبور شود و همه چیز را به فواد بگوید آنوقت فواد و بابا چه برخوردی با من خواهند داشت ؟ آخ باربد لعنت به تو .... لعنت به من که فریب احساسات احمقانه ام را خوردم . لعنت بهسرنوشت که اینگونه مرا به بازی گرفته ... با صدای ضربه ای که به در اتاقم نواخته شد به خود آمدم لحظه ای بعد فواد را در آستانه در اتاقم دیدم با لکنت گفتم : - بی ... بیا تو ... او داخل شد و در را پشت سرش بست و بعد به طرف پنجره اتاقم رفت و دقایقی سکوت کرد . ولی عاقبت این سکوت زجر آور را شکست و ناگهان گفت : - فرناز تو چقدر روی باربد شناخت داری ؟ او در کلاستان چگونه پسری است ؟ حس ششم فواد به قدری قوی بود که فورا فهمیده بود که باید باربد سنگی جلوی پایش انداخته باشد . فواد این بار به طرفم آمد و گفت : - چرا چیزی نمی گی ؟ متاسفانه به حدی هول و دستپاچه شده بودم که فواد با عجله گفت : - تو چرا این طوری شدی ؟ من که چیزی بهت نگفتم ! تنها ازت پرسیدم که باربد را تا چه حد می شناسی ؟ همین . آب دهانم را به سختی فرو دادم و با صدایی که می لرزید گفتم : - من ، باربد را فقط در حد یک همکلاسی می شناسم و بیشترین مکالمات ما هم در حد یک سلام و علیک بوده ... دیگر هیچگونه شناختی ازش ندارم . چند لحظه بعد بر اعصاب خود مسلط شدم و زیرکانه پرسیدم : - حالا چرا می خواهی از او اطلاعات بدست آوری ؟ فواد کنار تختم نشست و سپس به آرامی گفت : - من و عاطفه حدود یک سال پیش با هم آشنا شدیم در این مدت برای این که به کسی چیزی نگفتم چون هدفم یعنی هدف هر دویمان این بود که ابتدا با روحیات و خصوصیات اخلاقی ه آشنا شویم ، خوشبختانه با گذشت زمان فهمیدم که عاطفه همان کسی است که به دنبالش می گردم او هم نسبت به من همین احساس را داشت . ما آنقدر برای ازدواج کردن عجله داشتیم که حتی تاریخ جشن عروسی مان را هم مشخص کرده بودیم . عاطفه همیشه می گفت ، هیچ مشکلی برای ازدواج با من ندارد ! حتی بارها اتفاق افتاده بود که من ، پدر و مادرش را توی بیمارستان دیده بودم و عاطفه مرا به آنها معرفی کرده بود . فوق العاده برایم احترام قائل بودند تنها برادرش ... همین باربد بود که هیچ وقت او را ندیده بودم حالا یک جورایی احساس می کنم هر چه هست زیر سر اوست ؟ فواد در اینجا سکوت کرد و دیگر هیچ نگفت . حالا که دیگر فواد شصتش خبردار شده بود که باید باربد باعث مخالفت با این وصلت شده باشد دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ! هیچ حرفی نداشتم که باعث تسکین دل پریشان فواد باشد آخر خود من از او بدتر بودم در نهایت فواد آه بلندی کشید و از اتاقم بیرون رفت . * * * * چند روز دیگر هم گذشت ، فواد بدجوری به هم ریخته بود . نه حوصله رفتن سرکار را داشت و نه از خانه بیرون می رفت . حتی میل به خوردن غذا هم نداشت و بیشتر ساعات ، خود را در اتاقش حبس میکرد . بابا و مامان هم با دیدن این وضعیت او بیشتر عذاب می کشیدند حتی بارها بابا ازش خواست که با پدر عاطفه بار دیگر صحبت کند اما فواد مخالفت میکرد . این وسط من بیشتر از هر سه آنها عذاب می کشیدم زندگی من در خواب و بیداری کابوس شده بود . هر گاه در محیط دانشگاه یا کلاس باربد را می دیدم از او روی برمی گرداندم و بعد طوری وانمود می کردم که او را ندیده ام . مثل روز برایم روشن بود که تنها هدف او از این مخالفت این بود که من به نزدش بروم و به او التماس و خواهش کنم تا او هم مرا کوچک و هم شخصیت از بین رفته ام را دوباره لگدمال کند ، خوب میدانستم که آنوقت راضی به این وصلت خواهد شد . هر وقت او را از دور یا نزدیک می دیدم ده ها بار به خودم می گفتم که دیگر هرگز غرورم اجازه نخواهد داد تا جلویش خودم را کوچک کنم . آنقدر در برابرش خود را بی تفاوت نشان خواهم داد که او پی ببرد که نباید بی خود منتظر التماس ها و خواهش های من باشد ! یک روز که مثل همیشه غمگین و فرو رفته توی اتاقم نشسته بودم مامان با چند ضربه ای که به در اتاق نواخت داخل آمد و روبه رویم روی صندلی نشست . نگاه گذرایی به چهره اش انداختم چقدر غمگین به نظر می رسید گویی تمام غصه های دنیا را در دلش داشت ، دلم به درد آمد و با دلسوزی به او گفتم : - مامان جون چیزیت شده ؟ چرا اینقدر پکر و نگران هستی ؟ مامان در حالی که به شدت سعی میکرد بغضش را فرو ببرد با صدای گرفته ای گفت : - اون از فواد که خودش را توی اتاق زندانی کرده و اینم از تو که مدام توی لاک خودت هستی رفتارت 180 درجه تغییر کرده آخه تو دیگه چرا ...؟ کمی هم این وسط به فکر من و پدرت باشید . وقتی فواد را این طور پریشان می بینم می خواهم از ناراحتی دق کنم . فواد که حرف دلش را به ما نمی گوید حداقل تو که خواهرش هستی باهاش حرف بزن شاید با تو راحت تر باشد . برو باهاش صحبت کن و کمی دردش را تسکین بده بهش بگو .... بهش بگو اگر عاطفه قسمت تو باشد مخالفت های همه ی عالم هم کارساز نیست و او بالاخره نصیبت خواهد شد اگر هم نباشه زمین و آسمان را هم که به هم بدوزند آخر راهتان از هم جدا خواهد شد پس چرا اینقدر جسم و روح خودت را عذاب می دهی ؟ با گفتن این حرفها ریزش اشک هایش دیگر مهلت ادامه صحبت را به او نداد . دستمال کاغذی را از روی میز برداشتم و در حالی که اشک هایش را پاک میکردم گفتم : - مامان جون شما خودت را ناراحت نکن بهت قول می دهم هین الان بروم و با فواد صحبت کنم . باور کن اگر در این مدت هم بهش چیزی نگفتم تنها به خاطر این بود که می دانستم به این تنهایی نیاز دارد تا بتواند با خودش کنار بیاید . مامان اشک هایش را پاک کرد و سپس گونه ام را بوسید و با محبت خاصی که از چشمانش پیدا بود گفت : - عزیزم شما دو تا تمام امید و آرزوهای من و بابات هستید . نمی دانید که چه شب ها و چه روز هایی نشسته ایم و آینده شما دو تا را تجسم کرده ایم . هزاران بار در خیال و رویا تو را در لباس عروسی تصور کردیم و فواد را در کت و شلوار دامادی ... بعد از شدت خوشحالی هر دو ذوق می کردیم و به هم می گفتیم یعنی چنین روزی می رسد که بچه هایمان بزرگ بشوند و ما در واقعیت شاهد خوشبختی آتها باشیم و حالا ... حالا که فواد را این طور می بینیم که زانوی غم بغل گرفته احساس می کنم ذره ذره دارم آب می شم . ادامه حرف مامان را بریدم و بهش گفتم : - لازم نیست دیگه اینقدر غصه بخورید بهتر است بلند شوید و آبی به صورتتان بزنید در ثانی این را به شما قول می دهم که فواد همان طوری که دلتان می خواهد خوشبخت خواهد شد پس دیگر نگران نباشید . مامان با گفتن امیدوارم به همراه من از اتاق بیرون آمد . به قولی که به مامان دادم عمل کردم و به طرف اتاق فواد رفتم و با چند ضربه که به در اتاقش نواختم و ورودم را به او اعلام کردم . فواد با صدای گرفته ای گفت : - بیا تو .... به داخل رفتم و در را به آرامی بستم . فواد که به ظاهر مشغول مطالعه کتابی بود با دیدن من کتاب را بست و آن را روی میز گذاشت و نیشخندی زد و گفت : - چه عجب یادت افتاد یه برادری هم داری که در وضعیت روحی مناسبی به سر نمی بره ! کنار تختش نشستم و دست هایم را در هم قفل کردم و به او گفتم : - فواد جون خودت میدونی که نه تنها من بلکه مامان و بابا هم ناراحت و نگران سلامتیت هستند ؟ اگر می بینی به سراغت نیامدم تنها برای این بود که نمی خواستم خلوتت را بهم بزنم . حالا هم قبل از آمدنم به اتاقت در دلم دعا کردم که مزاحمت نباشم . فواد تنها آهی کشید و هیچ نگفت ، حرفم را ادامه دادم و گفتم : - فواد جون آمدم که ازت خواهش کنم تا از لاک خودت بیرون بیایی . اینقدر خودت را اذیت نکن حداقل به خاطر مامان هم که شده فعلا بی خیال همه چیز باش تا ببینیم خدا چه می خواهد . تو باید خودت را از این وضعیت نامناسبی که درست کرده ای بیرون بیاوری و کمی صبوری به خرج بدهی . فواد با حالتی عصبی ادامه ی حرفم را قطع کرد و با خشم گفت : - فرناز تو دختر سنگدلی هستی ! نه کسی را دوست داری و نه عاشق کسی شدی که بفهمی چقدر برایم سخته ! تو نمی دانی که من در این مدت چی کشیدم ؟ ازت میخواهم برای دقایقی خودت را جای من قرار بدهی که بعد از آن همه انتظار کشیدن یکدفعه طرف بیاد و بهت بگه من را فراموش کن ، واقعا که .... فواد بقیه حرفش را با عصبانیت قطع کرد به چهره ی رنگ پریده اش نگاه کردم و با خودم گفتم ، اگر شرم و حیا مانعم نمی شد دوست داشتم سر فواد فریاد بزنم و بگم تو اشتباه می کنی من هم احساس دارم ! من هم عاشق شدم آن هم عاشق کی؟ باربد برادر عاطفه ! دل بیچاره من پیش او اسیر شده می توانی حرفهای من را درک کنی ؟ اصلا می توانی باورش کنی ؟ آهی کشیدم و دوباره با خودم گفتم ، حیف حیف که نمی توانم به فواد حرفهای دلم را بزنم . اشک در چشمانم حلقه زد و بغض غریبانه ای مهمان گلویم شد به زحمت صدایم را صاف کردم و گفتم : - فواد جان باور کن که من حال تو را درک می کنم و میدانم که وجودت در هم ریخته و پریشانه اما باید این را بفهمی تنها کاری که فعلا از تو ساخته است این که صبر کنی . من دلم روشنه و میدانم که عاطفه نمی تواند دوریت را تحمل کند . پس جون مامان از اتاقت بیرون بیا که دیگه بابا هم الان یواش یواش پیدایش می شه ، بگذار امشب شام را در کنار هم بخوریم و به ظاهر هم که شده برای چند ساعت بی خیال همه چیز شو. حرفهایم در فواد تاثیر داشت چون از جایش بلند شد و چنگی به موهایش زد ، سپس هر دو از اتاق بیرون آمدیم . * * * *یک هفته دیگر هم به سختی و تلخی در خانه ما گذشت فواد گر چه جلوی بابا و مامان حفظ ظاهر می کرد اما از درون می سوخت و مثل شمع ذره ذره آب می شد . دلم بدجوری برایش می سوخت و عذاب وجدان لحظه ای رهایم نمی کرد تا اینکه بالاخره یک روز تصمیم گرفتم غرورم را کنار بگذارم و ناچارا به باربد زنگ بزنم . دوست نداشتم حضوری او را ببینم چون مطمئن بودم که با هر کلامش هزاران طعنه و کنایه نثارم می کند . به بهانه خرید از خانه خارج شدم و خودم را به نزدیک ترین کیوسک تلفن رساندم . دست هایم مثل بید می لرزید لحظاتی به اتاقک تلفن تکیه زدم و چشمانم را روی هم گذاشتم تا بتوانم آرامشم را بدست بیاورم . گوشی را از روی دستگاه برداشتم و شماره موبایل او را گرفتم با برقرار شدن ارتباط قلبم مثل طبلی در سینه ام شروع به تپیدن کرد . با شنیدن صدای او به زحمت گفتم : - الو .... فورا صدایم را شناخت چون قهقهه بلندی زد و گفت : - به به فامیل محترم ! حال شما چطوره ؟ باور نمی کنم که غرور گرانبهایت اجازه چنین کاری را بهت داده ! طعنه اش را نشنیده گرفتم و بدون مقدمه چینی به او گفتم : - آقای آشتیانی برای این مزاحم وقتتان شدم که می خواستم در مورد خواستگاری فواد و عاطفه با شما صحبت کنم . این را که گفتم باربد دوباره خندید ، در نظرم این کارش بسیار بی معنی بود چون فقط می خواست حرص مرا درآورد اما من سعی کردم خودم را کنترل کنم و به ناچار خنده اش را تحمل نمایم . لحظاتی بعد گفت : - که این طور ! حتما می خواهی بدانی که چرا عاطفه به آقا فواد جواب رد داده ، درسته ؟ با حرص گفتم : - البته اگر اشکالی نداشته باشه . باربد کمی مکث کرد و بعد گفت : - اشکال که نه نداره اما شما که باید خوشحال باشی به خاطر اینکه برادرت با چنین خانواده بی بند و باری وصلت نکرده ! حدسم درست بود پس او به خاطر اینکه انتقام حرفهای نادرست مرا بگیرد با این وصلت مخالفت کرده است . با صدای ارزانی گفتم : - پس حدسم درست بود شما مخالف این وصلت هستید ؟ باربد خونسردانه خندید و گفت : - هر جور که دوست داری فکر کن ! از خونسردیش به ستوه آمدم و با حالت عصبی گفتم : - شما موجودی عجیب و مرموز هستید یک موجودی که یقینا از بیماری شدید مردم آزاری رنج می برد اما نمیدانم چرا چنین بیماری باید سر راه زندگی من قرار بگیرد . از ته دل برایت متاسفم چون که ذره ای جوانمردی در وجودت نیست ! و بعد بدون آنکه منتظر جوابی از باربد باشم گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم و با عصبانیت بیش از حدی که بر وجودم حاکم شده بود از کیوسک خارج شدم و در دل فریاد زدم چرا عاطفه باید خواهر باربد باشه ؟ چرا این خواهر و برادر باید وارد سرنوشت من و فواد بشوند . آخه لعنتی تو می خواهی چه چیزی را ثابت کنی ؟ می خواهی تکه های باقی مانده غرورم را هم از من بگیری ؟ می خواهی به پایت بیفتم و التماست کنم تا با سرنوشت فواد بازی نکنی ؟ ... آخ باربد لعنت به تو که دستهای شیطان را هم از پشت بسته ای ... با چهره ای برافروخته خود را به خانه رساندم و مستقیم به طرف آشپز خانه رفتم و بطری آ ب را از یخچال در آوردم و یک جرعه از آن نوشیدم تا بلکه عصبانیم فرو کش کند . بعد از آن به اتاقم رفتم و خودم را روی تخت رها کردم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم . * روز بعد که به دانشگاه رفتم آنچنان روح و جسمم خسته بود که نه تنها چیزی از درس استاد یاد نگرفتم بلکه گذر زمان را هم حس نکردم که کی کلاس شروع شد و چگونه به پایان رسید . طبق معمول با بی حالی از ندا خداحافظی کردم و از دانشگاه خارج شدم و به طرف خیابان رفتم و دوباره مثل همیشه مرغ دلم ناخواسته به سوی باربد پر کشید . به این موضوع فکر می کردم کهسرنوشت چه بازی برای من و فواد در نظر گرفته است؟ چرا ما باید هر دو به یک خواهر و برادر دل بسپاریم ؟ چرا ... چرا چه کسی ما را به این سمت کشیده ؟ نمی دانم چقدر راه رفته و در ذهن آشفته ام از سرنوشت گلایه کرده بودم که ناگهان اتومبیلی جلوی پایم ترمز وحشتناکی گرفت ، از جا پریدم و به خودم آمدم . بعد برگشتم و با حالت عصبی به راننده گفتم : - آقا مگه شما بیمارید ؟ که به یکباره باربد را پشت رل دیدم . عینک آفتابیش را برداشت و لبخندی زد و گفت : - آره من بیمارم ، البته از بس که شما لقب بیمار به من دادید بیمار شدم آن هم بیمار شما ! قلبم فرو ریخت و نگاهم را با شرم از او گرفتم . باربد فورا گفت : - خانم فاخته لطفا هر چه زودتر سوار شوید چون بد جایی توقف کردم . در آن هنگام چاره ای جز پذیرفتن نداشتم به طرف اتومبیل رفتم و خواستم در عقب را باز کنم که باربد فورا در جلو را باز کرد و گفت : - خواهش می کنم جلو بنشینید ، ناسلامتی ما همکلاسیم و شایدم یک چیزی بیشتر از اون ... از اینکه دوباره شروع به طعنه زدن می کرد خشمگین شدم و خواستم در اتومبیل را محکم بکوبم که او با عجله دستش را میان در گذاشت و گفت : - خانم فاخته خواهش می کنم هر چه زودتر سوار شوید حالا چه وقت عصبانی شدن است ؟ یک نگاهی به اطرافت بینداز همه ما را زیر نظر دارند ! اجبارا سوار شدم و باربد با سرعت اتومبیل را از میان چشم های کنجکاو گم کرد . بعد از طی مسافتی نگاهی به من کرد و گفت : - خانم فاخته رنگ چهره ات به کلی پریده ، جدا معذرت می خواهم معلومه که حسابی ترسیدی ؟ باور کنید این بار قصد اذیت کردن شما را نداشتم اما خود شما مقصر بودید چون چند بار بوق زدم و حتی صدایت کردم اما متوجه نشدی بنابراین مجبور شدم که با ترمز شدیدی شما را متوجه حضور خودم کنم . نیشخندی زدم و بدون آنکه نگاهش کنم گفتم : - شما با این کار حتما قصد جان منو داشتید ! می ترسم دفعه بعد مرا زیر بگیرید و بگید .... باربد با عجله حرفم را قطع کرد و گفت : - نه ... نه خانم فاخته خدا آن روز را نیاره که من قصد جان شما را بکنم چون تازه من و شما وارد یک بازی شدیم . با تعجب پرسیدم : - بازی ؟ - آره بازی ! بازی سرنوشمان را می گویم ظاهرا سرنوشت من و تو بدجوری طالب قمار زدن با هم شده ! در حالی که از حرفهای باربد چیزی نفهمیده بودم ، گفتم : - سرنوشت من و تو می خواهند با هم قمار کنند ؟ باربد برای اولین بار آه بلندی کشید و گفت : - آره ظاهرا که همین طوره ، مگر نمی بینی که به چه طرز عجیبی می خواهیم با هم قوم و خویش شویم . باربد با گفتن این حرف آخرش یکدفعه مرا یاد فواد و تلفن روز قبلی که به او زدم انداخت با خود گفتم ، حالا که او با این وصلت مخالفه بهتره تمام حرفهایی را که سزایش است به او بزنم تا حداقل خیالم راحت بشه که با او تصفیه حساب کرده ام اما همین که دهانم را باز کردم تا حرفهایم را بزنم چهره غمگین فواد در جلوی چشمام ظاهر شد و دلم را به درد آورد که همان هم باعث شد سکوت کنم و عصبانیتم را کنترل نمایم . با خود گفتم ، خودم و غرورم به جهنم بهتره یک بار دیگر و برای آخرین بار با او صحبت کنم شاید دلش به رحم بیاید و خودش را از قضیه ازدواج فواد و عاطفه بیرون بکشد تا آن دو بهم برسند . بنابراین صدایم را صاف کردم و به او گفتم : - آقای آشتیانی من به خوبی می دانم که شما با ازدواج فواد و عاطفه مخالف هستید ، دلیلش را هم تا حدودی می دانم اما ای کاش این را درک می کردید که این خود شما بودید که با رفتار و حرکات نادرستتان نسبت به من باعث شدید اعصاب من تحریک شود در غیر این صورت من قصد نداشتم که به کسی توهین کنم . در اینجا سکوت کردم و بغضی را که داشت بر گلویم لانه می ساخت از بین بردم و حرفم را ادامه دادم و گفتم : - به هر حال این موضوع مربوط به چند ماه پیشه ، در ضمن نباید رفتار و کردار نادرست من و تو باعث تیره شدن رابطه بین دو جوان شود ! شما خودتان جوان هستید و ظاهرا هم کسی را دوست دارید حالا خودتان را جای فواد بگذارید و ببینید سخته یا نه ؟ آقای آشتیانی باور کنید نشستن در اینجا و گفتن این حرفها برایم کار آسانی نیست من مجبورم شدم که این حرفها را به شما بزنم چون وقتی فواد را می بینم که اینقدر از لحاظ روحی و جسمی بهم ریخته دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست . چون با دیدن او عذاب وجدان مثل خوره به جانم می افتد و به نوعی خودم را مقصر می دانم . به این جای حرفم که رسیدم دیگر نتوانستم بغض ناگهانیم را فرو ببرم و به یکباره زدم زیر گریه و بدون آنکه خودم بفهمم دستش را گرفتم و با هق هق گفتم : - آقای آشتیانی اگر از حرفهای گذشته من ناراحت هستید از شما معذرت می خواهم یکبار دیگر هم می گویم اگر شما مرا تا آن حد عصبی نمی کردید من هرگز اختیار زبانم از دستم در نمی رفت حالا خواهش می کنم تمام حرفهای گذشته را فراموش کنید و اجازه بدهید که عاطفه و فواد با هم ازدواج کنند . آنها از مدتها قبل از آشنایی من و تو همدیگر را می خواستند حالا ظالمانه است که بخواهند همدیگر را فراموش کنند ، فواد ...فواد در ...شرایط خیلی بدی قرار گرفته ... ناگهان باربد با حرکتی سریع اتومبیلش را در گوشه خیابان خاموش کرد ، در حالی که من همچنان اشک می ریختم و از او خواهش می کردم ... اما او خونسرد بود و تنها با سکوتش مرا بیشتر عذاب میداد . لحظه ای بعد باربد فشار محکمی به دستم آورد که تمام بند بند وجودم لرزید ، هر چه دستم را از دستش بیرون کشیدم بی فایده بود چون او دستم را محکم در دستش نگه داشته بود . بدون آنکه نگاهش کنم اخم هایم را درهم کشیدم و به او گفتم : - دستم را ول کنید ، واقعا که شما بی شر... به یکباره حرفم را خوردم و سعی کردم که مواظب صحبت کردنم باشم . باربد با خونسردی خندید و سپس دستم را رها کرد و گفت : - خواهش می کنم خانم فاخته ادامه حرفتان را بزنید ، جالبه ! گفتید بی شرم ؟ اما مثل اینکه یادتون رفته ؟ این شما بودید که دست مرا گرفته بودید و بی رحمانه آن را فشار می دادید ! اگر تو را متوجه کارت نمی کردم حتما یکی دو انگشت بیچاره من را شکسته بودی ! نگاه کن ، ببین چقدر قرمز شده ! نیم نگاهی به دستش کردم و بعد با شرمندگی سرم را پایین انداختم ، حق با او بود انگشتانش به شدت قرمز شده بود . تازه به خاطر آوردم که موقع صحبت کردن اختیار خود را از دست داده بودم و با تمام خواهش هایی که میکردم به دست او فشار می آوردم . آب دهانم را فرو دادم و با لکنت به او گفتم : - ب ... ب ... ببخشید من ... اصلا قصد چنین کاری را نداشتم باور کنید اصلا حال خودم را نمی فهمیدم ! باربد اتومبیلش را روشن کرد و گفت : - مهم نیست ! و بعد بدون هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد و ما از آن محل دور شدیم . باربد در سکوت سنگینی فرو رفته بود و حرفی نمی زد من هم مثل او خاموش و ساکت بودم و احساس می کردم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم و به قولی گفتنی ها را گفته ام. باربد با تک سرفه ای سکوتش را شکست و سپس گفت : - خوش به حال آقا فواد که چنین خواهر مهربان و دلسوزی دارد واقعا باور نکردنیه که پشت آن چهره ی مغرور این همه مهربانی و احساسات نهفته باشد ! در مقابل حرفهای باربد تنها سکوت کردم . باربد حرفش را ادامه داد و گفت : - خانم فاخته ، من اون طوری که شما فکر می کنید نیستم یعنی هیچ وقت به خودم اجازه نمی دهم که زیر دین و گناه کسی بروم . من وقتی فهمیدم فواد برادر شما است که عاطفه به من گفت یکی از همکارانش ازش خواستگاری کرده و بعد از من خواست که طبق آدرسی که ازش داره یک تحقیق مفصلی از خانواده اش بکنم . وقتی به اسم و آدرسی که در دستم بود نگاه کردم حدس زدم که طرف باید با شما نسبت نزدیکی داشته باشد آخر آدرس همانی بود که من یکی دو بار شما را به آنجا رسانده بودم . خلاصه من همان روز به آدرس مورد نظر رفتم و بعد از کمی تحقیق دریافتم که تو خواهر فواد هستی . باربد برای لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد : - خانم فاخته خود شما وقتی متوجه شدید که من برادر عاطفه هستم چه احساسی بهتون دست داد ؟ آن شب از رفتار و حرکاتتون دقیقا مشخص بود که چه شوک بزرگی به شما وارد شده بود . خوب من هم دقیقا مثل تو ، وقتی یقین پیدا کردم که تو خواهر فواد هستی از حواس پرتی چندین مرتبه نزدیک بود تصادف کنم که خوشبختانه به خیر گذشت . خانم فاخته متاسفانه باید بگم با فهمیدن این موضوع هر لحظه توهین های شما در ذهنم پر رنگ تر می شد . راستش شعله های خشم و مخالفت در من اوج گرفته بود ، نمی دانم شاید می خواستم به گونه ای با مخالفت در مورد این وصلت انتقامی از حرفهای شما گرفته باشم . باربد نفس عمیقی کشید و ادامه داد : - با این حال من رازدار خوبی برات بودم و هیچ وقت حرفی از تو نزد عاطفه نزدم تنها مخالفت خودم را به نوعی اعلام کردم . می خواستم با این کارم او را محک بزنم و ببینم که نظر من چقدر برای او مهم است که عاطفه پا روی احساساتش گذاشت و به فواد جواب رد داد و به من ثابت کرد که عقیده و نظر من فوق العاده برایش مهم است . به هر حال من هم توی این مدت همه چیز را به فراموشی سپردم و جواب احترامی که عاطفه برایم قائل بود را دادم و به او موافقت صد در صدم را اعلام کردم . بعد باربد خنده کوتاهی کرد و گفت : - بیچاره عاطفه که آخرش هم سر از کار من درنیاورد . او از من خواست که خودم نزد فواد بروم و جواب مثبت را به او بدهم ، می گفت که من روم نمی شه در صورت فواد نگاه کنم .... باربد این بار سکوت کرد و دیگر حرفی نزد . من که از حرص داشتم منفجر می شدم به هر زحمتی بود خودم را نگه داشتم و با طعنه به او گفتم : - پس شما پیک خوش خبر هستید ، خوب قاصدک خوش خبر کی این خبر مسرت بخش را به فواد خواهی داد ؟ باربد با بی تفاوتی گفت : - در اولین موقعیتی که بدست آورم حتما به مطبش سر خواهم زد . البته اگر تو دیروز پشت تلفن کمی صبر می کردی و بر اعصابت مسلط می شدی من می خواستم همه چیز را بهت بگم اما وقتی که تو آن طور بی جهت تلفن را قطع کردی تصمیم گرفتم که امروز حضوری باهات صحبت کرده و تو را با گفتن این خبر خوشحال کنم . بغضی ناخواسته گلویم را می فشرد به زحمت آن را فرو دادم و با صدایی که به وضوح می لرزید گفتم : - من به خوبی می دانستم که هدف شما چیست ؟ شما می خواستید غرور مرا خرد و تحقیر کنید که کردید ! می خواستید به التماس بیفتم که افتادم ، آقای آشتیانی تو بی رحمانه و تا جایی که دوست داشتی شخصیت مرا لگدمال کردی ! حالا دیگه دلت خنک شد ؟ با این همه خواهش و التماس آیا چیز دیگری در وجود فنا شده ی من می بینی که بخواهی انتقام بگیری ؟ باربد انقدر خندید که اشک از چشمان زیبایش سرازیر شد و در حالی که اشک گوشه چشمش را پاک می کرد برای اولین بار اسمم را صدا زد و گفت : - فرناز خانم ! مثل اینکه فراموش کردی که بهت گفتم سرنوشت من و تو روبروی هم نشسته اند و می خواهند با هم قمار بزنند و من و تو هم این وسط تنها تماشاگر این بازی هستیم پس باید بنشینیم و نظاره گر این بازی باشیم تا ببینیم کدام برنده این بازی خواهد بود ؟ حالا این که چه کسی از اون انتقام می گیره خدا بهتر می داند ؟ پس بهتره تا اطلاع ثانوی صبر کنیم و تنها سعی کنیم که تماشاگر خوبی باشیم ! رویم را به طرف شیشه گرفتم و گفتم : - من هیچ تمایلی ندارم که با تو بازی کنم . باربد دوباره خندید و گفت : - اما تو چه بخواهی و چه نخواهی این بازی برگزار می شود فقط امیدوارم تماشاگر خوبی باشی ! خوشبختانه در اینجا با رسیدن به مقصدم در جوابش حرفی نزدم و به او گفتم لطفا نگه دارید او هم بی درنگ نگه داشت و من پیاده شدم . هنگام خداحافظی به او گفتم : - به خاطر موافقتتون با ازدواج فواد ممنونم و امیدوارم یک روزی جبران کنم. باربد نگاه شیطنت آمیزی به من انداخت و گفت : - امیدوار نباشید حتما باید جبران کنید . این را گفت و دستش را به نشان خداحافظی تکان داد و در کمتر از چند ثانیه با سرعت زیاد از مقابل چشمانم دور شد . با خود گفتم ، منظورش چه بود ؟ بعد شانه هایم را بال انداختم و با گفتن دیگه هیچی برایم مهم نیست ، راه خود را به سوی خانه در پیش گرفتم . کلید را در قفل درب حیاط انداختم و سپس وارد شدم ، نگاهم که به پنجره نیمه باز اتاق فواد افتاد از ته دل خوشحال شدم که بزودی به آرزویش خواهد رسید و حداقل او طعم تلخ شکست را نخواهد چشید . وارد سالن که شدم فهمیدم کسی خانه نیست بابا و مامان هر دو سر کار بودند و فواد هم یقینا بیمارستان بود . بدون آنکه لباسم را عوض کنم مستقیم به آشپزخانه رفتم و به ناهاری که مامان برایم آماده کرده بود ناخنکی زدم و بعد با بی میلی چند قاشق خوردم و سپس به طرف اتاقم ، جایی که بهم آرامش می داد رفتم و بعد از عوض کردن لباس هایم روی تخت دراز کشیدم . آنقدر خسته بودم که فرصت فکر کردن به چیزی را پیدا نکردم و خیلی زود خواب چشمانم را ربود . یک هفته بعد زمانی که داشتم از دانشگاه بیرون می آمدم و می خواستم به خانه بروم با شنیدن صدای بوق اتومبیلی که در کنارم توقف کرده بود سرم را برگرداندم و با دیدم فواد هم خوشحال شدم و هم متعجب ! لبخند زنان سوار اتومبیلش شدم و گفتم : - چه عجب ! آفتاب از کدوم طرف درآمده که دنبال من آمدی ؟ فواد در حالی که خوشحالی از چهره اش پیدا بود گفت : - حدس بزن چی شده ؟ با تعجب پرسیدم : - چی شده ؟ از شدت خوشحالی بشکنی زد و گفت : - فرناز جون همه چی درست شد امروز اول وقت باربد آمد مطبم و با کلی معذرت خواهی گفت یک سوء تفاهم کوچک باعث شده بود که عاطفه تحت فشار قرار بگیرد و بر خلاف میلش به تو جواب منفی بدهد که خوشبختانه به خیر گذشت و زمان همه چیز را ثابت کرد . الان هم من آمدم که به تو بگویم با خواستگاری شما موافق هستیم بعدش هم گفت، هر موقع که تشریف آوردید قدمتان روی چشم . وای فرناز جون خیلی سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان بدهم اما این دل لعنتی با شنیدن این خبر می خواست از خوشحالی از داخل سینه ام بیرون بیاید . راستش اول باور نکردم اما بعد از رفتن باربد فورا با خود عاطفه تماس گرفتم و فهمیدم همه چیز حقیقت دارد . دیگر به حرفهای فواد توجه نکردم و با خودم گفتم باربد فقط خدا می داند که تو چه موجودی هستی ؟ صدای فواد مرا به خودم آورد و گفت : - چیه تو خودتی ؟ ببینم از شنیدن این خبر خوشحال نشدی ؟ خودم را جمع و جور کردم و گفتم : - چرا ، چرا مگه میشه خوشحال نباشم ، داشتم به این فکر می کردم که باربد چه جور آدمیست ؟ فواد فورا حرفم را قطع کرد و گفت : - اتفاقا برای خودم هم سوال بود وقتی شب خواستگاری دیدمش به نظرم مرموز رسید اما امروز وقتی آمد مطب و شروع به صحبت کرد از تصورات منفی که در ذهن نسبت به او داشتم شرمگین شدم ، اون واقعا پسر با شخصیت و مهربانی است . در حالی که از شنیدن حرفهای فواد که از باربد تعریف و تمجید می کرد به حرص آمده بودم گفتم : - خوبه ... خوبه ... از همین الان نمی خواهد شروع کنی از فک و فامیل زنت تعریف کنی من خودم چشم دارم و همه چیز را می بینم . حالا بگو کی شیرینی نامزدیت را می خوریم ؟ فواد بشکنی زد و گفت : - بهتره بپرسی شیرینی جشن عروسی رو کی می خواهیم بخوریم ؟ با تعجب پرسیدم : - جشن عروسی !؟ حالا چرا اینقدر عجله داری ؟ نمی خواهید دوران نامزدی همدیگر را بهتر بشناسید ؟ فواد در جوابم گفت : - اولا که برای مراسم ناکزدی یک جشن کوچک می گیریم چون می خواهیم در اولین فرصت جشن عروسی را بر پا کنیم ، آن هم یه جشن مفصل و به یاد ماندنی ! در ثانی من و عاطفه مدت هاست که همدیگر را می شناسیم و هر دو آمادگی ازدواج داریم پس دیگر صبر کردن جایز نیست . خندیدم و گفتم : - امیدوارم که همیشه شاد و خندان ببینمت از ته دل برایت آرزوی خوشبختی می کنم . فواد خنده کنان گفت : - ممنونم امیدوارم که تو هم خوشبخت شوی . با رسیدن به خانه گفتگویمان به پایان رسید ، فواد با چند بوق پیاپی ورودش را به بابا و مامان اعلام کرد . بابا با عجله در را برایمان باز کرد و فواد اتومبیلش را در گوشه حیاط پارک کرد . وقتی فواد این خبر مسرت بخش را با آب و تاب برای مامان و بابا تعریف کرد هر دو آنها با شنیدن این خبر غرق در شادی شدند. به شدت در خودم احساس شکست و دلمردگی می کردم طوری که کاملا بی انگیزه و بی هدف روز های زندگی خود را طی می نمودم و اگر اجبار نبود حتی راضی بودم درس و دانشگاه را هم ول کنم . در این روز ها هر جای دانشگاه که پا می گذاشتم چشمان افسونگر باربد مرا تعقیب می کرد او تنها با همین نگاه هایش داشت مرا به مرز جنون می کشاند . چقدر بارها باه حودم نهیب زدم که او مرا خرد کرده و شخصیتم را از بین برده و مرا به باد تمسخر گرفته ، چه قدر به خودم گفتم که او دلش نزد کس دیگری اسیر است بی خیالش شو ، اینها را به خود می گفتم اما باز وقتی به دلم مراجعه می کردم می فهمیدم که دلم برای هر نگاهش پرپر می زند ! دلم می خواست که آنقدر قوی و محکم بودم که مقابلش می ایستادم و به او می گفتم تو می خواهی با نگاهت ، با سکوتت چه چیزی را ثابت کنی . لعنتی چی از جونم می خواهی که حتی یه لحظه هم در خواب و بیداری رهایم نمی کنی ؟ این افکار مدام با نگاه های او در ذهنم می چرخید ولی من هیچ عکس العملی نمی توانستم از خودم نشان دهم . نامزدی فواد مصادف بود با عید نوروز ، برخلاف نظر فواد که می گفت جشن کوچکی می گیریم ، جشن زیبا و بسیار باشکوهی شد . خانواده عمو جلال ، عمه ملوک و حتی برخی از اقوام که در جنوب زندگی می کردند هم در جشن نامزدی فواد شرکت کردند . اقوام خانواده آشتیانی هم همین طور ، در این میان تنها کسی که با ساده ترین لباس در آن جشن شرکت کرد من بودم . تازه جای خلوتی را هم بدست آوردم و با نشستن روی صندلی توانستم تمام افراد را در زیر نظر داشته باشم اما چشمان بی قرار من تنها به دنبال یک نفر می گشت که آن هم باربد بود . عاقبت او را از دور دیدم و قلبم فرو ریخت ، پیراهن صورتی کم رنگ و آستین کوتاهی بر تن داشت و با کراواتی که بسته بود و شلوار جین خوش رنگی که به پا کرده بود درست مثل ستاره ای در مجلس می درخشید . همین طور به او زل زده بودم که رعنا به طرفم آمد و گفت : - فرناز جون اون پسر پیرهن صورتیه ... حرفش را بریدم و گفتم : - باربد ، برادر عاطفه است در ضمن همکلاسی من هم است . رعنا آه بلندی کشید و گفت : - با اینکه اینقدر بهش نزدیکی اما تا حالا نتونستی تورش کنی ؟ واقعا که دختری به سردی تو ندیده ام آخه مگه می شه آدم همچین ستاره ای در کنارش داشته باشه و نسبت به او بی خیال باشه ! نیشخندی به او زدم و گفتم : - پیشکش تو ! اگه می تونی تورش کنی برو جلو ! رعنا همچنان که باربد را زیر نظر داشت با قاطعیت گفت : - امشب حتما تورش می کنم . ناگهان خندیدم و گفتم : - این فکرهای بی خود را از سرت بیرون کن این از اون پسرهایی نیست که تو فکرش را می کنی او یک پسر خودخواه و کاملا از خود راضیه ! رعنا که با حرفهای من قانع نشده بود گفت : - امتحانش مجانیه ! رعنا با گفتن این حرف مرا ترک کرد و به جمع پیوست دیگر نگاهی به باربد نکردم تمام توجه ام به فواد و عاطفه بود که دو پرنده خوش اقبال این بزم بودند . فواد حتی برای لحظه ای او را رها نمی کرد مدام در گوش هم نجوا می کردند و سپس می خندیدند . مامان هم دور هر دوی آنها می چرخید و اسپند دود می کرد . در همان حین بود که متوجه نگاه های مرد جوانی به خود شدم . در حالی که ابروانم را در هم می کشیدم و نگاهم را ازش می گرفتم با خود زمزمه کردم ، مرتیکه بی چشم و رو ! ببین چطور با وقاهت ایستاده و بروبر منو نگاه می کنه تازه بهم لبخند هم می زند . شانس ما را ببین همه را برق می گیره ما را چراغ نفتی ! داشتم این حرف ها را با خودم زمزمه می کردم که ناگهان با دیدن صحنه ای در مقابلم کلمات در دهانم ماسید ، باربد را دیدم که گرم رقصیدن با رعنا بود و نیش هر دو تا هم تا بنا گوش باز بود از دیدن این صحنه حالم بهم خورد و احساس حسادت بر وجودم غلبه کرد . اصلا نمی توانستم باور کنم کسی که دارد با رعنا می رقصد باربد باشد او به حدی خودخواه بود که به هیچ دختری در دانشگاه نرمش نشان نمی داد اما حالا به همین راحتی گرم رقصیدن با رعنا شده بود . داشتم از حسادت منفجر می شدم از جایم بلند شدم و به طرف دیگری رفتم تا آن دو در مقابل چشمانم نباشند. با خود گفتم ، یعنی رعنا چه برتری نسبت به من داشت که فورا باربد را جذب کرد فکرم چنان آشفته بود که اصلا متوجه اطرافم نبودم . چند دقیقه ای همان طور در حال خودم بودم که صدای مردانه ای به گوشم رسید و باعث شد که از عالم خودم بیرون بیایم . سرم را به طرف صدا چرخاندم و به یکباره اخم هایم در هم فرو رفت او همان مرد جوانی بود که می خواست با نگاه های هیزش مرا ببلعد ! همین که آمدم او را با حرف دندان شکنی از خود دور کنم ناگهان گفت : - خانم افتخار می دهند تا دقایقی را در کنارشان سپری کنم ؟ البته قبلش از شما معذرت می خواهم که باعث برهم زدن خلوتتان شدم ! دوباره دهانم را باز کردم که جواب سربالیی به او بدهم اما در همان لحظه شیطان بر وجودم غلبه کرد و با خود گفتم ، چه اشکالی دارد برای دقایقی با او هم صحبت شوم و بر خلاف میلم با او گفتگو کنم . می خواستم با این کارم حسابی تلافی رقصیدن باربد را با رعنا در آورم بنابراین به او گفتم : - خواهش می کنم بفرمایید . او درست روبروی من یک صندلی را عقب کشید و روی آن نشست . بعد خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کردم خودش را معرفی کرد و گفت : - بنده رامین آشتیانی هستم پسر عموی عروس خانم ، شما هم ظاهرا از همخوانی چهره تان با آقا داماد باید نسبت نزدیکی با او داشته باشید ؟ دیگر به ادامه حرف هایش توجه نکردم و با خودم گفتم ، پس پسر عموی باربد است . درست مثل او زیرک و باهوش ، جالبه ! در یک لحظه به خود نهیب زدم و گفتم ، فرناز فریب یکی دیگر از آشتیانی ها را نخور و هر چه زودتر او را از خودت دور کن . داشتم با خودم کلنجار می رفتم که او گفت : - ببخشید ، خانم اگر دوست ندارید می توانید خودتان را معرفی نکنید ! ناگهان از دهانم در رفت و گفتم : - این طور که شما فکر می کنید نیست ... من فرنازم ، خواهر داماد . چهره رامین از خوشحالی باز شد و با صدایی که از شوق می لرزید گفت: - واقعا از آشناییتان خوشبختم باید همین ابتدا بگویم از اینکه این افتخار نصیبم شد تا با گل سر سبد مجلس امشب هم صحبت شوم بسیار خوشحالم ، فرناز خانم بدون اغراق باید بگویم شما در حالی که کاملا با سادگی در این بزم حضور پیدا کردید اما باز هم مثل ستاره پر نوری در میان جمع می درخشید ! از شنیدن توصیف های رامین در حالی که وقیحانه به صورتم زل زده بود و مرا تحسین می کرد از شدت شرم سرخ شده و با خودم گفتم ، چه اشتباهی کردم کاش همان اول او را از خودم دور کرده بودم . در ذهنم به دنبال بهانه ای می گشتم تا از شر نگاه های بی شرمانه او رها شوم انگار که رامین فکرم را خوانده باشد گفت : - فرناز خانم مشکلی برایتان پیش آمده ؟ با من ... من ... گفتم : - نه ... نه ... چیز مهمی نیست راستش فقط کمی احساس تشنگی کردم . این را گفتم و فورا از جای خود بلند شدم تا به قصد نوشیدن آب او را ترک کنم که از شانس بدم ، او هم بلند شد و گفت : - خواهش می کنم شما بنشینید من برایتان آب می آورم . رامین این را گفت و بدون هیچ مکثی از جلوی چشمانم دور شد خودم را سرزنش کردم و زیر لب با حرص گفتم ، بهانه ای بهتر از نوشیدن آب نداشتی ؟ و اجبارا دوباره سر جای خودم نشستم . در این هنگام صدای ارکستر به خاموشی نشست و آرامش خاصی در سالن حاکم شد ، ناگهان به یاد باربد افتادم و دوباره موج حسادت در وجودم نقش بست . همان طور که در فکر او بودم از دور دیدمش که دستمالی در دستش بود و داشت عرق های روی پیشانی اش را پاک می کرد ولی نگاه هایش سرگردان بود اما به محض اینکه مرا دید نگاهش ثابت ماند و سعی کرد که خود را بی تفاوت نشان دهد . فهمیدم که مرا جستجو می کرده چون طولی نکشید که به طرفم آمد و گفت : - همکلاسی گرامی حالت چطوره ؟ در حالی که هنوز ریشه های خشم و حسادت نسبت به او در وجودم شعله می کشید با سردی جواب احوال پرسی اش را دادم . باریبد خنده کوتاهی کرد و گفت : - فرناز خانم خوش به سعادت تنهایی که اینقدر دوستش داری اما دیگه داری زیاده روی می کنی ، چه می شد کمی هم به دختر عمویت می رفتی ! آدم در کنارش اصلا گذر زمان را حس نمی کند . لبخندی از روی حرص زدم و گفتم : - پس مبارکت باشه . بارید قهقهه ای زد و هیچ نگفت من هم در مقابلش کم نیاوردم و با شیطنت به او گفتم : - اتفاقا آقای آشتیانی شما هم پسر عموی با مرامی دارید ! چون برخلاف شما که فردی مرموز هستید او بسیار مهربان و باکمالاته راستش در این مدتی که داشتم با او گفتگو می کردم فهمیدم که شما دو تا هم .... باربد طاقت نیاورد و با عصبانیت حرفم را قطع کرد و بریده بریده گفت : - منظورت ...کیه ؟ ... نکنه رامین را می گویی ؟ در حالی که سعی می کردم همچنان خونسرد باشم و بیشتر حرص او را در بیاورم گفتم : - بله ... آقا رامین را می گویم ... باربد دوباره دهانش را باز کرد که حرفی بزند اما درست در همان لحظه رامین با لیوان آب سر رسید . او و باربد نگاهی بهم انداختند و بعد این باربد بود که ابروانش را در هم کشید و به رامین گفت : - می شه بپرسم اینجا چکار می کنی ؟ رامین با خونسردی گفت : - اتفاقا من باید این سوال را از تو بپرسم ؟ رامین این را گفت و سپس لیوان آب را به سویم گرفت ، لبخند اجباری به او زدم و گفتم : - ممنون آقا رامین . باربد نگاه ترسناکی به من انداخت که مو بر اندامم راست شد و باعث شد از تمام گفته های خود پشیمان شوم . بعد هم دیگر ایستادن را جایز ندانست و با حالت عصبی ما را ترک کرد . بعد از رفتن او نفس عمیقی کشیدم ، گر چه حرف هایم باعث تلافی کردن حرف هایش شد و او را به شدت عصبی کرد اما دلم به نوعی ناآرام شده بود . با صدای رامین که گفت : - فرناز خانم نمی خواهید آب را بنوشید ؟ به خودم آمدم و با صدای گرفته ای گفتم : - بله ... ممنون . و بعد ناچارا جند جرعه از آن را نوشیدم . رامین که متوجه پریدگی رنگ چهره و تغییر رفتارم شده بود با زیرکی گفت: - فرناز خانم باربد حرفی زده که باعث ناراحتی تون شده ؟ با من...من گفتم : - نه...نه...چه حرفی ؟ رامین نفس عمیقی کشید و گفت : - آخه اون یه آدمی که به زمین و زمان گیر می ده ، شکاکه ! در ضمن بداخلاق و خشک و عبوس هم هست . حرفش را با بی حالی بریدم و به خاطر اینکه بیشتر با او بحث نکنم گفتم: - رفتار او برایم مهم نیست . بعد برای لحظه ای سکوت کردم و سپس حرفم را ادامه دادم و گفتم : - آقا رامین من کمی احساس کسالت دارم فکر می کنم احتیاج به جای خلوت و آرامی دارم و از اینکه نتوانستم بیشتر از مصاحبتتون لذت ببرم جدا معذرت می خواهم . این را گفتم و سپس از جایم بلند شدم . رامین هاج و واج مرا می نگریست و بعد گفت : خواهش می کنم اصلا خودتان را ناراحت نکنید مهم سلامتی شماست! با گفتن ممنونم و امیدوارم اوقات خوبی در پیش رو داشته باشید او را ترک کردم و بعد خودم را به خلوت ترین مکان رساندم که متاسفانه در آنجا هم خلوتم با ورود رویا بهم خورد . رویا آمد و کنار دستم نشست و با صحبت های گوناگون حواسم را به کلی از باربد پرت کرد . من و رویا هر دو در حال پوست کندن میوه بودیم که رعنا هم به جمع ما ملحق شد آثار ناراحتی در چهره اش به وضوح مشخص بود . من و رویا هم زمان از او پرسیدیم : - اتفاقی برایت افتاده ؟ رعنا نگاهش را به طرف من ثابت کرد و گفت : - فرناز جون حق با تو بود ! باربد پسر خیلی خودخواه و مغروری است . از این حرف رعنا تعجب کردم و پرسیدم : - چطور مگه ؟ - من اوایل جشن بهش پیشنهاد رقص دادم که او هم پذیرفت دقایقی را با هم رقصیدیم اما حالا که او را تنها روی صندلی دیدم و به طرفش رفتم و از او خواستم که دوباره با من برقصد . ( رعنا به این جای حرفش که رسید در حالی که سعی می کرد ادای صحبت کردن باربد را در بیاورد )گفت : - خانم لطفا مرا ببخشید من نه حوصله رقصیدن دارم و نه فکر می کنم کیس مناسبی برای شما باشم . از این که رعنا دقیقا ادای باربد را در آورده بود من پکی زدم زیر خنده اما رویا با حرص به او گفت : - از اینکه حسابی سنگ روی یخت کرد راحت شدی ؟ چهره ی رعنا آنچنان درهم بود که هیچ حرف دیگری نزد من در حالی که سعی می کردم که او را از این حال و هوا بیرون بیاورم گفتم : - رعنا جان چیزی بود و گذشت دیگر خودت را اینقدر عذاب نده منتها باید از این تجربه تلخ درس بگیری که یک دختر خوب و نجیب هیچ وقت از یک پسر درخواست رقص نمی کند . تو باید برای شخصیت خودت ارزش قائل باشی ! رعنا به طرفم آمد و گونه ام را بوسید و گفت : - فرناز جون کاش من کمی از رفتارهای تو را به ارث برده بودم ! تو خیلی خوب هستی باور کن همین جا بهت قول می دهم که دیگه هرگز فریب ظاهر کسی را نخورم . خندیدم و گفتم : - امیدوارم . خلاصه شب نامزدی فواد با تک تک این اتفاقات شکل گرفت و گذشت ، من تمام اتفاقات آن شب را در دفترچه خاطرات ذهنم ثبت کردم . جالب این بود که دیگر من نه رامین را دیدم و نه باربد را ! آن شب با تمام هیجاناتش به پایان رسید و سرانجام شبی به یاد ماندنی برای فواد و عاطفه رقم خورد . * * * * تا ص 132 عاطفه به حدی خونگرم و مهربان بود که گاهی واقعا شک می کردم که او خواهر باربد است ؟ او در اولین فرصتی که بدست می آورد به دیدنمان می امد و هر دفعه یک دسته گل زیبا و معطر برای مامان به همراه داشت . در واقع دختری بود که دقیقا با اسمش همخوانی داشت ، پر عاطفه و با محبت . دو ماه مثل برق و باد گذشت فواد و عاطفه تمام این مدت را به دنبال خانه ای لوکس و نقلی بودند تا هر چه زودتر زندگی تازه خود را آغاز کنند و سر و سامان بگیرند . در تمام این مدتی که گذشت باربد هنوز با من سرسنگین بود دقیقا می توان بگویم از شب نامزدی فواد و عاطفه و دیده شدن من به همراه رامین ! چقدر کنجکاو بودم که بدانم چرا او آن شب مرا تا آن حد با خشم و غضب نگریست و هیچ نگفت افسوس که هیچ علت خاصی برای این رفتار باربد نتوانستم بیابم . یک روز اتفاقی او را در حیاط دانشگاه دیدم که در حال قدم زدن بود اما همین که مرا دید بر جای خودش ثابت ماند به ناچار با او سلام و احوال پرسی مختصری کردم و بعد قصد رد شدن از کنارش را داشتم که ناگهان او گفت : - فرناز خانم پارسال دوست و امسال آْشنا ! یادمه تا قبل از نامزدی فواد بدجوری برایش دل می سوزوندی و با خواهش و التماس از من می خواستی که موافق این وصلت باشم اما حالا که به اصطلاح خرت از پل گذشته دیگه ما رو تحویل نمی گیری ؟ یا نکنه سرت جایی دیگه گرمه ؟ فورا فهمیدم که منظورش رامینه از اینکه او چنین برداشتی نسبت به من کرده بود عصبی شدم اما به زحمت سعی کردم که خودم را کنترل کنم و حرص او را بیشتر دربیاورم . بنابراین با لحن تقریبا آرامی گفتم : - آقای آشتیانی نکند جنابعالی انتظار داشتید که به خاطر موافقت شما با ازدواج فواد و عاطفه بیایم و دستتان را ببوسم شما واقعا عجیب ترین موجودی هستید که تا به حال دیده ام ! در ضمن شما هر چه در درون من بود ذره ذره گرفتی حالا ازتون خواهش می کنم دیگه دست از سر من بردارید و من را به حال خودم رها کنید . باربد قهقهه ای زد و گفت : - مثل عصا قورت داده ها حرف می زنی فرناز خانم ! و سپس چشمانش را ریز کرد و حرفش را ادامه داد : - اما هنوز یه چیز خیلی مهم تر و در واقع اساسی ترین مسئله را از تو نگرفته ام ! یک اعتراف ... دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم از عصبانیت یکپارچه آتش شدم و به تندی حرفش را بریدم و گفتم : - مطمئن باش حسرتش را به دلت می گذارم من هنوز آنقدر بدبخت و خوار نشدم که بخواهم عشق را از تو گدایی کنم ! فکر می کنی کی هستی ؟ این را که گفتم دیگر توان ایستادن در مقابل او را نداشتم پاهایم به شدت می لرزید . تمام توان خود را جمع کردم و از مقابل او گذشتم اما باربد بلافاصله به دنبالم آمد و گفت : - من همانم که کاخ غرور و صلابتت را در هم شکستم ! به او توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم اما حرفش مدام در گوشم زنگ می خورد که من کاخ غرور و صلابتت را در هم شکستم . در دل فریاد زدم و گفتم ، تو فقط یک افسونگر پلیدی که از دل بیچاره من با خبر هستی ! هرگز نمی بخشمت هرگز ... اعصابم فوق العاده بهم ریخته بود از دانشگاه بیرون آمدم و با تاکسی خود را به خانه رساندم ، باربد ... باربد لعنت به تو ! تو کی هستی ؟ با اینکه روح و روان مرا نابود کردی اما باز هم مرغ عشقت در ضمیر فنا شده ی رویاهایم پرواز می کند . تمام فکر و ذکرم این شده بود که چگونه حال باربد را بگیرم تا بلکه حالش جا بیاید و دیگه سر به سر من نگذارد . ناگهان با به یاد آوردن جشن عروسی فواد جرقه ای در ذهنم زده شد و همه چیز را به آن روز موکول کردم . * * * * در حالی که به کارت عروسی فواد نگاه می کردم با خودم فکر کردم که این سه ماه چه زود گذشت ؟ بالاخره روزی که انتظارش را می کشیدم فرا رسید . با صدای فواد که داد می زد فرناز بدو دیگه کلی کار داریم با عجله کارت را در پاکت گذاشتم و با برداشتن آن شتابان از اتاق بیرون آمدم . مامان از داخل آشپزخانه صدایم زد و گفت : - فرناز جون بیا یه چیزی بخور دلت ضعف می ره ها ... در جوابش گفتم : - دیرم شده مامان جون باید کارت دعوت ندا را ببرم و از آن طرف هم لباسم را از خیاط تحویل بگیرم . مامان به دنبالم آمد و ساندویچ الویه را به دستم داد و گفت : - حداقل این را در ماشین بخور ! ساندویچ را از دست مامان گرفتم و با بوسیدن گونه اش از او تشکر و خداحافظی کردم . فواد در این روز ها به قول معروف کبکش خروس می خواند او با قرار دادن کاستی شاد درون ضبط اتومبیلش خوشحالی خود را نشان داد و با شوق گفت : - خوب فرناز جون عجله کن که امروز خیلی کار دارم . بگو اول از کدام مسیر بروم ؟ گازی از ساندویچ گرفتم و گفتم : - اول برو خانه ندا تا کارت دعوتش را بدهم بعدش هم برو خیاطی لباسم را بگیرم . فواد چشم بلندی گفت و بعد صدای ضبط را بلند تر کرد . دستانم را پناه گوش هایم قرار دادم و گفتم : - چه خبره کمش کن ؟ فواد صدای ضبط را کم کرد و سپس با اخم شیرینی گفت : - خبر ...خبر... نمی دانم اما فکر می کنم فردا عروسی دکتر فاخته باشه، می شناسیش که دکتر فواد فاخته ؟ امشب هم از اخبار سراسری حتما اعلام خواهد کرد ، آخه خبر از این مهمتر ... پکی زدم زیر خنده و گفتم : - خوش به سعادتت که اینقدر شاد و همیشه به هر آرزویی که داری می رسی ! این را گفتم و ناگهان به چندین سال قبل برگشتم زمانی که دختر بچه ای بیش نبودم . رو به فواد کردم و گفتم : - فواد جان آن موقع ها یادت میاد ؟ - کدوم موقع ها ؟ - آن موقعی که هر دو بچه بودیم یادته فواد ... تو هر چه می خواستی بدست می آوردی حتی اگر نادرترین چیز بود ! تازه در کمتر از یک هفته خواسته ات برآورده می شد . عوضش من خیلی کم پیش می آمد که طالب چیزی شوم و آرزوی آن را در سر داشته باشم اما همین که اتفاقی خواهان چیزی می شدم هرگز به دستش نمی آوردم . یادم می آد یه روز من و تو همراه بابا و مامان رفته بودیم بیرون که سر راهمون یک فروشگاه اسباب بازی دیدیم . آنها از ما خواستند هر کدام وسیله ای را انتخاب کنیم تو فورا کامیونی خیلی قشنگ را از پشت ویترین انتخاب کردی و من هم از چندین عروسک مختلف که به من لبخند می زدند یکی را انتخاب کردم آخه خیلی ازش خوشم آمده بود. بعد بی صبرانه همان جا پشت ویترین ایستادم و به آن خیره شدم تا فروشنده آن را بیاورد و بابا برایم بخرد . اما بابا بیرون آمد و گونه ام را بوسید و گفت عزیزم یکی دیگه انتخاب کن فروشنده می گوید که اونو فقط برای دکور ویترین قرار داده و فروشی نیست . با شنیدن حرف بابا ناگهان بغض کردم و بعد اشک هایم مثل باران بهاری روی گونه ام غلتید و با صدای بلند گریه کردم . بابا در حالی که سعی می کرد آرامم کند نوازشم کرد و من را به فروشگاه دیگری برد اما من تنها همان عروسک را می خواستم که از شانس بدم هیچ فروشگاهی نمونه آن را نداشت . یادمه آن روز تو خندان و کامیون بدست بودی ولی من دمغ و گریان ، بدون خرید هیچ اسباب بازی دیگری به خانه برگشتیم . به این جای حرفم که رسیدم ابروانم را درهم کشیدم و به فواد گفتم : - آه فواد ... من احساس می کنم دختر خیلی بد شانسی هستم ! فواد از شنیدن حرفم آنقدر خندید که چهره اش یک دست قرمز شد و بعد گفت : - فرناز جون به کس دیگه ای نگویی که بدشانسی که حسابی جوکت می کنند ! و بعد در حالی که آینه اتومبیلش را تنظیم می کرد دوباره گفت : - عزیزم تو نه تنها بدشانس نیستی بلکه یکی از خوش شانس ترین دختر های تهرانی ! توی این آینه یه نگاهی به خودت بینداز ، اولا آدم باید خیلی شانس داشته باشد که خدا اینقدر زیبا نقاشیش کند اما این تنها یکی از خوش شانس هاته در ثانی تو یکی از رتبه های برتر کنکور کشور را بدست آوردی و در بهترین و معتبرترین دانشگاه کشور هم در حال تحصیل هستی و مهم تر از همه اینهایی که گفتم تو خواهر دکتر فواد فاخته هستی . خوش شانس بالاتر از این ... لبخندی زدم و گفتم : - فواد جان از شوخی گذشته دارم باهات جدی حرف می زنم می گن دعای عروس و دامادها در شب عروسی شان خیلی زود مستجاب می شود . پس خواهش می کنم فردا شب برای آینده ای که در پیش رو دارم دعا کنی . فواد دوباره خندید و با شوخی گفت : - چشم حتما این کار را انجام می دهم و از خدا می خواهم که یک شوهر مغرور ، خودخواه ، بداخلاق، اخمو مثل خودت نصیبت کند حالا خیالت راحت شد . چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : - اِ..اِ...فواد این هم شد دعا ! آخه بی انصاف من کجا بد اخلاق و اخمو هستم ... ! فواد در جوابم گفت : - نیستی ؟ جون من خودخواه نیستی ؟ اگه نبودی که شایان بیچاره را آن طور جواب نمی کردی ! فواد این را گفت و بعد مثل اینکه حرفی به یادش آمده باشد ادامه داد : - راستی فرناز می دونی شایان می خواهد نامزد کند ؟ با تعجب گفتم : - نه ! با کی ؟ - خواهر یکی از دوستانش . چشمانم را از تعجب گرد کردم و گفتم : - واقعا ! فواد نیشخندی زد و گفت : - نکند انتظار داشتی از عشقت بیمار می شد و برای همیشه قید ازدواج را می زد ؟ خندیدم و گفتم : - نه اتفاقا چنین نیست بلکه تعجبم از خوشحالیه ! فواد نفس عمیقی کشید و گفت : - نگفتم تو احساس نداری ! شایان تمام ماجرای خواستگاری از تو را برایم تعریف کرد و بعد گفت اول که از فرناز جواب رد شنیدم تا مدت ها ناراحت بود اما با گذر زمان همه چیز برایم عادی شد و فهمیدم که عشق یک طرفه هیچ لذتی نمی تواند داشته باشد هر چند که این عشق هم سر بگیرد . مدتی بعد از این قضیه خیلی اتفاقی خواهر یکی از دوستانش را می بینه و به خواست خدا مهرشون به دل همدیگر می افته و یکی دو سری هم تلفنی با هم حرف هایشان را می زنند و به تفاهم می رسند خلاصه اینکه آقا شایان هم در همین روز ها به جرگه متاهلین می پیوندد . خندیدم و گفتم : - انشاالله ... از شنیدن این خبر فوق العاده خوشحال شدم و در دل برای خوشبختی شایان دعا کردم . با رسیدن به منزل ندا ، فواد کنار خیابان توقف کرد و گفت : - زود برگردی ها ... از اتومبیل پیاده شدم و زنگ منزل آنها را به صدا درآوردم متاسفانه ندا خانه نبود کارت دعوت را به خواهرش که در را برایم باز کرد دادم و کلی به او تاکید کردم که به ندا بگوید حتما باید در جشن عروسی فواد شرکت کند و سپس خداحافظی کردم و شتابان خود را به اتومبیل فواد رساندم و لحظاتی بعد از آن محل دور شدیم . وارد خیاطی که شدم لباسم را پرو کردم دقیقا همان مدلی بود که می خواستم به خاطر همین انعامی روی دستمزد گذاشتم و به خانم خیاط تحویل دادم و با خوشحالی از خانه اش بیرون آمدم . آنقدر برای لباسم ذوق داشتم که به محض ورود به خانه دوباره آن را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم و جلوی مامان قری دادم و گفتم: - چطوره مامان ؟ مامان با حیرت نگاهی به سر تا پایم انداخت و سپس به طرفم آمد و بازوانم را گرفت و گفت : - عزیزم درست مثل پرنسس ها شدی ! خندیدم و در برابرش تعظیمی کردم و با لحنی که می خواستم خودم را برایش لوس کنم گفتم : - مرسی مامی . مامان با این حرکتم بیشتر به وجد آمد و گونه ام را بوسید و گفت : - الهی مادر فدات بشه عزیز دلم یادم باشه فردا قبل از رفتن به جشن برایت اسپند دود کنم . خندیدم و به شوخی گفتم : - حتما این کار را بکنید . و بعد به اتاقم برگشتم و لباسم را عوض کردم برای خرید پارچه و پیدا کردن مدل دلخواهم تقریبا نیمی از تهران را زیر و رو کرده بودم تا خوشبختانه توانسته بودم لباس مورد علاقه ام را بدست آورم .دلم می خواست که در مجلس فردا به قدری شیک و زیبا باشم که باربد با دیدنم مات و متحیر شود . خوشبختانه لباسم که عالی از آب در آمده بود فقط مانده بود آرایش صورت و مدل موهایم که آن هم قرار شد قدیمی ترین آرایشگری که در محلمان بود بیاید و مرا بیاراید . * * * *با ذوق و شوق فراوان به حمام رفتم و بعد از آن جلوی آینه ایستادم و به کمک سشوار موهای بلندم را خشک کردم دائم در این فکر بودم که باید امروز طوری آراسته وارد مجلس شوم و خودم را شاد و قبراق نشان دهم که باربد بفهمد نسبت به او بی خیالم . باید جلوی دیدگانش با رامین گرم گفتگو شوم هر چند که از او متنفر هستم اما همین که می دانم با او بودن باربد را عصبی می کند برایم لذت بخش است ! با این تصورات چشمانم برقی از شیطنت زد و از جلوی آینه رد شدم . درست راس ساعت مورد نظر خانم آرایشگر آمد ، او را به اتاقم دعوت کردم و پس از پذیرایی ، او شروع به کار کرد . ساعتی بعد وقتی او کارش تمام شد به کمکش لباسم را پوشیدم ، آرایشگر چانه ام را بالا گرفت و کمی به صورتم زل زد و بعد گفت : - مشکلی نیست ، می توانی خودت را در آینه نگاه کنی . مثل کودکی که ذوق کرده باشد فورا به طرف آینه رفتم و با دیدن خودم در آینه چشمانم از تعجب برقی زد چند بار چرخی در جای خودم زدم و در حالی که صدایم از خوشحالی می لرزید پشت سر هم از خانم آرایشگر تشکر کردم . او در جواب تشکرهای من تنها لبخندی زد و سپس گفت : - دختر جون تو باید از خدا ممنون باشی که اینقدر زیبا خلقت کرده و گرنه من تنها یک آرایش مختصر و ملایمی بر چهره ات کردم . خندیدم و این بار در دل هزاران بار خالق خود را سپاس گفتم و بی صبرانه انتظار شروع جشن را کشیدم . * * * * فواد جشن عروسی اش را در باغ بزرگ و مجللی برگزار کرد . هیچ وقت آن لحظه ای را که باربد مرا دید فراموش نخواهم کرد . او بدون اینکه با من سلام یا احوال پرسی کند مات و مبهوت رو به رویم ایستاد و به چهره ام زل زد با غرور و در حالی که سعی می کردم نسبت به او بی توجه باشم از کنارش گذشتم از اینکه او را در چنین خماری قرار دادم قند در دلم آب شد . اکثر مهمانان با نگاه های خاصی مرا برانداز می کردند و من با دیدن این نگاه ها بیشتر بر خود می بالیدم . دقایقی بعد با دیدن ندا خوشحالیم چند برابر شد او چشمکی به من زد و گفت : - وای دختر چی شدی ؟ درست مثل ملکه ها در وسط مجلس می درخشی . از او تشکر کردم و گفتم : - بهتره بریم یه جای خلوت بشینیم . اما ندا بدون توجه به حرفم دستم را محکم در دستش فشرد و سپس به آرامی در گوشم گفت : - فرناز جون آن طرف را نگاه کن باربد چشم از تو برنمی داره ! خنده کوتاهی کردم و گفتم : - دیدمش اما بهتره به او توجهی نکنیم ، می خواهم امشب حسابی حالش را بگیرم . ندا با گفتن امان از دست تو ، مرا به سمت صندلی های خالی کشید و بعد هر دو روبروی هم نشستیم . در این هنگام رویا و رعنا هم به جمع دو نفره ما ملحق شدند و من آنها را به ندا معرفی کردم . هر دوی آنها ،هم از لباس و هم از زیبایی من تعریف کردند . وقتی صدای بوق ممتد اتومبیل عروس و داماد به گوش رسید و نگاه همه را به سمت در ورودی باغ خیره ساخت . فواد از اتومبیل پیاده شد ، کت و شلوار سرمه ای رنگی که بر تن داشت او را دو چندان خوش تیپ تر کرده بود . نمی دانم چرا با دیدنش احساساتی شدم و اشک در چشمانم حلقه زد ، به زحمت جلوی احساسات خودم را گرفتم و نظاره گر آنها شدم . فواد در حالی که بازوی عاطفه را گرفته بود به طرف مهمانان آمد ، اولین کسی که به سوی آنها رفت باربد بود که با بوسیدن صورت عروس و داماد به آنها تبریک گفت در همان لحظه هم ارکستر شروع به نواختن کرد. رویا و رعنا ، شایان و چند تن دختر و پسر دیگر که همگی از اقوام بودند حلقه زیبایی دور عروس و داماد زدند و رقصیدند . درست در همان لحظه چشم شایان به من افتاد به طرفم آمد و دستم را گرفت و مرا بین جمع کشاند و گفت : - اگر باز در حقم بی انصافی نکنی دوست دارم دقایقی با هم برقصیم . دلم نیامد که دوباره او را از خود برنجانم مخصوصا حالا که می دانستم او راهش را انتخاب کرده است . بنابراین پیشنهادش را پذیرفتم و با او شروع به رقصیدن کردم . نمی دانم چند دقیقه از رقص من با شایان گذشته بود که به طور اتفاقی متوجه باربد شدم ، کمی آن طرف تر ایستاده و محو تماشایم شده بود ، برای لحظه ای نگاهم در نگاهش قفل شد و آنچنان احساس شرم سراپایم را گرفت که دیگر نتوانستم در مقابل چشمان خیره ی او برقصم به خاطر همین چند دقیقه بعد به بهانه ای دستانم را از میان دستان شایان بیرون کشیدم و از جمع دور شدم و خودم را به ندا رساندم . نفس عمیقی کشیدم و رو به ندا گفتم : - آخیش راحت شدم ، داشتم زیر نگاه های باربد آب می شدم . ندا با آب و تاب گفت : - وای فرناز جون در این دقایقی که می رقصیدی باربد یک لحظه چشم ازت برنداشت ، دختر بدجوری او را اسیر خودت کرده ای ! پوزخندی زدم و گفتم : - آره ، کاملا می بینم که داره برایم می میره ... ندا با حرص گفت : - مغرور تر و کله شق تر از شما دو تا هیچ کس را ندیدم ، یقین دارم هر دوی شما دیوانه وار همدیگر را می خواهید اما غرور بی جای هر دوتون اجازه اعتراف کردن را به شما نمی دهد . در دلم گفتم ، ندا تو که نمی دانی او چه موجود عجیب و مرموزیه ؟ ای کاش به قول تو غرورم اجازه می داد و می توانستم همه چیز را در مورد او برایت بگویم اما افسوس که نمی توانم بهت بگم که باربد چقدر مرا اذیت می کند . آنوقت تو دیگر گول ظاهر دلفریب او را نمی خوردی و نمی گفتی که باربد دیوانه وار مرا می خواهد ... ندا با تکان دست مرا به خود آورد و گفت : - فرناز جون آنجا را ببین . بی تفاوت برگشتم و گفتم : - مگه چی شده ؟ با دیدن باربد که در جای خلوتی نشسته بود و سرگرم گفتگو با دختر جوان و بسیار زیبایی بود وجودم یکباره به سردی گرایید طوری که فورا نگاهم را از آنها گرفتم . ندا با کنجکاوی گفت : - به نظرت کی می تونه باشه ؟ در حالی که تمام سعی خودم را می کردم که بی تفاوت باشم به ندا گفتم : - ندا جان اصلا من و تو حرف بهتری از این باربد لعنتی نداریم ؟ ندا خندید و گفت : - حالا اینقدر حرص نخور ! ظاهرم خونسرد بود ولی درونم مثل دیگی پر از آب جوش می جوشید با خود گفتم دوباره او را با یک دختر دیدم و حس حسادتم تحریک شد اما این بار فرق می کرد چون دختری که با او گپ می زد فوق العاده زیبا بود و از همین فاصله هم می توانستم چشمان آبی اش را ببینم . یک لحظه فکر کردم نکند این همان دختر مورد نظر بارید است که او را دوست دارد ؟ با به یاد آوردن این حرف در ذهن آشفته ام بیشتر آتش حسادت در وجودم شعله ور گردید . یک لحظه چشمانم را بستم و در دل دعا کردم که ای کاش رامین را ببینم تا بلکه بتوانم تلافی این وجود ناآرام را از باربد بگیرم . زودتر از آنچه که تصورش را می کردم دعایم مستجاب شد با خود زمزمه کردم ای کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم ! رامین را دیدم که داشت به طرفم می آمد برای یک لحظه او را برانداز کردم قدی متوسط داشت و تمام اجزای صورتش بهم می آمد اما تیپ و راه رفتنش درست مثل لاتهای بی سر و پا بود . با دیدنش احساس چندش در خود می کردم اما به ناچار سعی کردم او را برای دقایقی کوتاه هم که شده تحمل کنم . او با همان نگاه ها که هرزگی از آن می بارید گفت : - فرناز خانم امیدوارم که من را فراموش نکرده باشید ؟ - نه خواهش می کنم این چه حرفی است ؟ بفرمایید بنشینید . رامین که روبرویم نشست ندا در حالی که گیج و منگ شده بود و ما را می نگریست از جایش بلند شد و با گفتن بعد می بینمت فرناز جون ما را ترک کرد . رامین خیلی زود باب صحبت را باز کرد و گفت : - فرناز خانم اجازه بدهید قبل از هر صحبتی بگویم شما بی نظیرترین و زیباترین دختری هستید که من در تمام عمرم دیدم خصوصا با این لباسی که بر تن کرده اید مثل یک ملکه شدید به جرات می توان گفت حتی از یک ملکه هم زیباتر ! شنیدن حرف های او عرق شرم را بر پیشانیم نشاند اما درست در آن لحظه فکری مثل برق از ذهنم گذشت . در حالی که سعی می کردم خودم را آرام و خونسرد نشان بدهم گفتم : - آقا رامین شما دیگه زیادی اغراق می کنید . خیلی ها در این مجلس حضور دارند که از من هم زیباتر هستند فقط کافیه برگردید و آْن خانمی را که سرگرم گفتگو با پسر عموی محترمتان است ببینید . رامین فورا به حرفم گوش کرد و به جایی که من اشاره کرده بودم نگریست و سپس با بی تفاوتی گفت : - راحیل را می گویی ؟ - راحیل کیه ؟ - راحیل خواهرمه در واقع نامزد بارید . با شنیدن این حرف تمام وجودم در هم لرزید و گفتم : - نامزد ... باربد ...؟ - آره آنها از بچگی ناف بر هم شدند و به اصطلاح اسمشون روی هم مونده ! رامین لحظاتی سکوت کرد و سپس حرفش را ادامه داد : - باربد فقط منتظر این است که درسش تمام شود و با راحیل ازدواج کند . دیگر ادامه حرف های رامین را نشنیدم که چه گفت ، گویی دنیا بر سرم فرود آمده بود در دل چندین بار با خودم گفتم پس دختری که باربد دوستش دارد راحیله ! رامین به چهره ام زل زد و بدون مقدمه ای گفت : - فرناز خانم من باید به شما اعتراف کنم که در همان دیدار اول بدجوری دلداده شما شدم به حدی که اصلا دیگه نمی توانم احساساتم را سرکوب کنم . من فوق العاده بهتون علاقه مندم دوست دارم اگر افتخار بدهید این آشنایی ادامه پیدا کند . حرفهای رامین مثل شوکی بود که من را به خودم آورد ابروهایم را در هم کشیدم و با لحن جدی گفتم : - آقای محترم شما چطور اجازه چنین جسارتی را به خودتون دادید و خواستار آشنایی با من شدید ؟ اصلا شما در مورد من چه تصوری می کنید ؟ رنگ چهره رامین به کلی تغییر کرد و من من کنان گفت : - ب...بخ...ببخشید باور کنید من نیت بدی در سر ندارم . من فقط می خواستم از شما خواستگاری کنم به خاطر همین دوست داشتم که قبلش از مکنونات قلبی ام اطلاع پیدا کنید . همین که دهانم را باز کردم تا جواب کوبنده ای به او بدهم ناگهان چشمم به باربد افتاد او در حالی که آشکارا خشم در چهره اش پیدا بود به طرفمان می آمد . با آمدن او جوابی را که می خواستم به رامین بدهم خوردم و بعد برقی از شیطنت در چشمانم جهید و با صدای تقریبا بلندی که باربد می توانست بشنود گفتم : - آقا رامین شما باید به من یک فرصت بدهید تا در این مورد فکر کنم قول می دهم در اولین فرصت بهتون جواب بدهم . رامین که از فرط تعجب چشمانش را گشاد کرده بود با صدایی لرزان گفت: - فرناز خانم این بزرگترین لطفیه که در حق من می کنید . من ... در همان لحظه باربد که دندانهایش را از فرط خشم به هم می سایید حرف رامین را قطع کرد و به او گفت : - بهتره به جای اینکه خلوت کنی و دل بدی و قلوه بگیری بلند بشی بری اون طرف باغ ببینی اون پسره لندهور در این جشن چه می خواهد ؟ یا نکنه تو دعوتش کردی ؟ رامین با عجله گفت : - کی رو می گی ؟ باربد پوزخندی زد و گفت : - فیلم در نیار خودت بهتر می دونی کی رو می گم همون ... رامین شتابان از جایش بلند شد و حرف باربد را قطع کرد و گفت : - باشه الان می رو م در ضمن احتیاجی نیست که تو اینقدر جوش بزنی ... رامین این بار رو کرد به من و گفت : - فرناز خانم ببخشید ... لبخند تصنعی به او زدم و گفتم : - خواهش می کنم . همین که رامین با گام های بلند از جلوی چشمانم دور شد باربد با همان چهره ی خشمگین جلوتر آمد و گفت : - شخصی را بهتر از این پسره ی بی چشم و رو پیدا نکردی ؟ لبخندی از روی حرص به او زدم و با حالتی عصبی گفتم : - آقای آشتیانی درست نیست که شما به برادر خانوم آینده تان توهین کنید . به عصبانیتش افزوده شد و با حرص بیشتری گفت : - کدوم احمقی این حرف را به تو زده ؟ شانه هایم را بالا انداختم و با بی خیالی گفتم : - احتیاج به گفتن کسی نبود از ظواهر کاملا پیداست ! باربد این بار چند قدمی جلوتر آمد و دقیقا روبه رویم ایستاد و گفت : - پس با محاسبات جنابعالی شما هم باید نامزد پسر عمه تان باشید ؟ و بعد از کمی مکث دوباره حرفش را ادامه داد و گفت : - چون از ظواهر امر کاملا مشخص بود که اگر تا دقایق دیگری با او می رقصیدی یقینا در آغوشش غش می کردی ! با شنیدن حرف های مزخرفش از عصبانیت یک گلوله آتش شدم و با مشت محکم به روی میز کوبیدم و به او گفتم : - شما خیلی بی خود می کنید که در مورد من اینگونه تصور می کنید واقعا که درون زشت و پلیدی دارید ! باربد بعد از اینکه مرا حسابی عصبی کرد به یکباره عصبانیتش فرو کش کرد و گفت : - فرناز خانم شما مقصر بودید و گرنه من قصد بدی نداشتم تنها می خواستم با بیان این حرف ها به شما ثابت کنم که آدم از حرفهای دروغ و به سر وته ای که بهش می چسبونن چقدر عصبی و ناراحت میشه ! با حرص گفتم : - ولی لحن و گفتار شما بی ادبانه بود . باربد این بار قهقهه ای زد و گفت : - این را به حساب بی ادبیم نگذار تنها هدفم این بود که به اندازه ای که در این ساعات مرا عصبی کردی حرصت را در بیاورم تا تو باشی که دیگر به فکر انتقام گرفتن از من نیفتی و کارهای من را با کارهای احمقانه ات تلافی نکنی . - منظورت چیه ؟ باربد با لحن جدی گفت : - منظورم همین پسره بی سر و پا است هر چه زودتر او را از خودت دور کن . از اینکه وجود رامین بزرگترین نقطه ضعف باربد شده بود در دل نهایت لذت را می بردم و قصد داشتم حسابی حالش را بگیرم . بنابراین به او گفتم : - آقای آشتیانی لطفا درست صحبت کنید و بی خود مرا تهدید نکنید اولا که این پسره اسم داره اسمش هم آقای رامین آشتیانی است و در ضمن پسر عموی عزیز شماست . در ثانی این آقای محترم بدون هیچ نیت بدی فقط از من خواستگاری کرده و من هم از او مهلت فکر کردن گرفتم . در همین روزها هم من تصمیم نهایی ام را خواهم گرفت خوبی اش به این است که شما به تمام افکار نادرستی که در مورد من در سر دارید پایان خواهید داد و من هم راه زندگیم را انتخاب خواهم کرد . بر عکس تصوری که می کردم باربد نه تنها عصبی نشد بلکه قهقهه ای زد و بعد چشمانش را ریز کرد و گفت : - اصلا بازیگر خوبی نیستی فرناز خانم بهتره بدونی فیلمی که تو داری بازی می کنی خودم کارگردانش هستم پس هر چه زودتر تمامش کن و گرنه بد خواهی دید . باربد جمله آخرش را با حالتی عصبی و حرصی که در هم آمیخته بود بیان کرد . برای لحظاتی به ذهنم رجوع کردم و دریافتم باربد از آنچه که من فکرش را می کردم باهوش تر و زیرک تره . از این همه زرنگی او حرصم گرفت و با حالتی عصبی تنها به او نگاه کردم که او در مقابل نگاه های عصبی من خنده کوتاهی کرد و بعد با خونسردی گفت : - زیاد حرص نخور پرنسس مغرور ! باربد با گفتن این جمله لبخند جادویی اش را نثارم کرد و سپس خیلی آرام و بی تفاوت از کنارم گذشت و به طرف میهمانان رفت . در حالی که رفتنش را نظاره گر بودم و دندانهایم را از خشم روی هم می ساییدم با خودم گفتم ، تو شیطانی ...نه...نه تو دستهای شیطان را هم از پشت بسته ای ... قلبم آنچنان تیر می کشید که دستم را روی سینه ام قرار دادم و برای لحظاتی چشمانم را بستم . دقایقی بعد که نگاهم به اطراف باغ افتاد ناگهان رامین را دیدم که ظاهرا داشت به طرف من می آمد . با خشم از جای خود بلند شدم و با خود گفتم ، پسره احمق چه جدی گرفته ؟ و بعد شتابان به طرف مهمانها رفتم و خودم را قاطی آنها کردم تا چشمان هیز او مرا نبیند . عاقبت جشن با تمام شکوه و زیبایی اش به پایان رسید و میهمانان رفته رفته جشن را ترک کردند . بار دیگر بابا و مامان و همچنین خانواده آشتیانی به نزد عروس و داماد رفتند و برایشان آرزوی خوشبختی کردند برایم باور کردنی نبود که باربد هنگام تبریک گفتن به عاطفه چشمانش پر از اشک شود و به زحمت بتواند جلوی خودش را بگیرد . دقایقی بعد عروس و داماد سوار اتومبیل خود شدند و باغ را به مقصد شروع زندگی تازه خود ترک کردند . بعد از رفتن آنها ما هم آماده رفتن می شدیم که باربد رو به بابا کرد و گفت : - آقای فاخته اجازه بدهید که شما را برسانم . انگار تعارف های بابا بی فایده بود چون باربد را دیدم که به طرف اتومبیلش رفت تازه یادم افتاد که با جدا شدن فواد ما هم بی اتومبیل شدیم . در یک لحظه دوباره چشمم به رامین افتاد که ظاهرا با مردی گفتگو می کرد اما نگاه های هرزه اش را به من دوخته بود که خوشبختانه با آمدن باربد به طرف اتومبیلش رفتیم و توانستم خود را از شر نگاه های هوس آلود رامین پنهان کنم . با نشستن در اتومبیل باربد دوباره وجودم لبریز از احساسات شد برای سرکوب کردن آن سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم تا به ظاهر خود را نسبت به او بی توجه نشان بدهم . باربد با سرعت از آن جا دور شد و لحظاتی بعد پخشش را روشن کرد و طولی نکشید که صدای مرد خواننده در فضای کوچک اتومبیل پیچید ترانه ای بود که بیش از حد دوستش داشتم با شنیدن هر کلمه اش احساساتم بیشتر تحریک می شد . در دل با خواننده همخوانی می کردم : « این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت ،باور کن این قلبو نرو این التماس آخره ، چقدر می خواهی توبشکنی غرور این شکسته رو ،هر چی می خوای بگی بگو اما نگو بهم برو ،این دلو عاشقش نکن ، اگه می خوای قلب منو جا بذاری ، دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد ، می ترسم از دستم بری ، کاری ازم بر نمیاد . » به زحمت روی احساسات خودم سرپوش گذاشتم و سرم را بلند کردم متوجه باربد شدم که از داخل آینه اتومبیل به چهره ام خیره شده اما به محض این که من نگاهش کردم او نگاهش را گرفت در دل گفتم به درک ! پسره ی خودخواه از خود راضی . این بار نگاهم را به خیابان دوختم و اصلا توجهی به گفتگوی بابا و بارید نکردم آنقدر نگاهم را غرق آدم های جورواجور کردم که متوجه رسیدن به منزل نشدم . بابا و مامان با گرمی از باربد تشکر کردند ولی در عوض من با لحن سردی از او خداحافظی کردم او هم به همان سردی جوابم را داد . به محض رسیدن به خانه بابا و مامان شروع کردند به تعریف و تمجید از باربد ، مامان گفت : - واقعا پسر باشخصیت و آقائیه ! بابا ادامه داد : - البته از اون پدر و مادر چنین بچه هایی هم باید به عمل بیاد خانم ! از اینکه این طوری از شخصیت باربد تعریف می کردند در دل به افکار و صحبت های آنها می خندیدم ولی بدون اینکه به ادامه ی گفتگوی آنها توجه کنم به اتاقم رفتم و روبروی آینه ایستادم و با حرص تمام آرایش صورتم را پاک کردم و بعد با عصبانیت موهایم را به هم ریختم و با خودم گفتم ، چقدر انتظار این جشن را کشیدم و چقدر خوش بین بودم که باربد لعنتی با دیدن تیپ و آرایشم به طرفم می آید و زیباییم را تحسین می کند چقدر با رامین گرم گفتگو شدم تا بلکه بتوانم حسابی حالش را بگیرم اما او افکار مرا خواند و تمام محاسباتم اشتباه از آب در آمد . لعنت به او که اینقدر باهوش و زیرکه ! عاقبت با اعصاب بهم ریخته روی تختم افتادم و چشمانم را به هم فشار دادم و سعی کردم به او فکر نکنم تا بیشتر از این اعصابم بهم نریزد . تا ص 153فواد و عاطفه برای ماه عسل به مشهد رفتند . حالا دیگر واقعا باورم شده بود که عاطفه خواهر بارید ، عروس خانواده ی ماست و باربد از این به بعد تنها همکلاسیم به حساب نمی اید بلکه او برادر خانم فواد هم بود و به نوعی حضور او در زندگیم پر رنگ تر می شد . یکی دو هفته بدون اتفاق خاصی گذشت در این میان باربد را مرتب می دیدم اما خیلی خشک و رسمی با هم برخورد می کردیم . باربد دیگر نه سر به سرم می گذاشت و نه از شیطنت هایش خبری بود به قول معروف 180 درجه رفتارش تغییر کرده بود که این برای من تعجب آور بود ! یک روز که طبق معمول خسته و بی حوصله از دانشگاه بیرون می امدم ناگهان چشمم به چهره ی آشنایی که در پشت رل اتومبیل نشسته بود افتاد . وقتی به ذهنم رجوع کردم فورا فهمیدم او رامینه ، با خود فکر کردم حتما منتظر باربد است برای همین آرام و بی توجه از کنارش گذشتم اما متاسفانه هنوز چند قدمی به جلو برنداشته بودم که متوجه بوق های پیاپی اتومبیل شدم . به یکباره قلبم به لرزه درآمد و هول و هراس عجیبی سر تا پایم را فرا گرفت با خودم گفتم برو لعنتی چی از جونم می خواهی ؟ اصلا تو از کجا آدرس دانشگاه منو پیدا کردی ؟ در حال و هوای نابسامان خود بودم که صدایش به گوشم رسید : - خانم فاخته ... برگشتم و به سردی به او سلام کردم این کارم باعث شد که لبخند از روی لبانش محو شود . خیلی سریع گفتم : - امری داشتید آقای آشتیانی ؟ رامین که هنوز از این رفتار من سر در گم بود با لکنت گفت : - خانم فاخته اگه می شه لطف کنید سوار اتومبیل بنده شوید می خواستم با شما صحبت کنم . نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و در جوابش گفتم : - شرمنده ام آقای آشتیانی ! من نمی توانم شما را همراهی کنم . رامین با عجله پرسید : - چرا ؟ با تحکم گفتم : - به دلیل مسائل شخصی . رامین از رو نرفت و با حالتی ملتمسانه گفت : - خانم فاخته مرا ببخشید از اینکه چنین موقعی مزاحم شما شدم اما باور کنید که دیگر طاقت این انتظار را نداشتم . اگه شما به یاد داشته باشید قرار بر این بود که جواب خواستگاری مرا به زودی بدهید باور کنید که من الان چند روزه سفر های خارجه ام را به خاطر شما به تعویق انداخته ام تا بلکه بتوانم نظر مساعد شما را دریاقت کنم . برای لحظاتی سکوت کردم و به خاطر کارهای احمقانه ام خودم را به باد سرزنش گرقتم . دقایقی بعد از روی ناچاری به او گفتم : - آقای محترم بنده فکرامو کردم اما تحت هیچ شرایطی راضی به این ازدواج نیستم امیدوارم از اینکه رک و بی پرده حرفم را زدم از دست من ناراحت نباشید ! رامین بریده بریده گفت : - آخه...من... خیلی امیدوار بودم ! باور کنید من بیش از تصورتان به شما علاقه مندم من .... رامین هنوز داشت حرف می زد که ناگهان اتومبیل باربد را دیدم که با سرعت کم و چشمان متعجب سرش را از پنجره بیرون آورده و به ما نگاه می کند . - رامین ! رامین نگاهی سرسری به باربد انداخت و بعد بی توجه به او رو به من کرد و گفت : - شنیدن جواب منفی شما منو مایوس نمی کنه من تا وقتی نظر شما عوض بشه صبر می کنم . دیگر صبر را جایز ندانستم و با گام های سریع از مقابل آن دو گذشتم . به حدی از رفتار و حرکات بچگانه ام عصبی شده بودم که مدام خود را لعن و نفرین می کردم و زیر لب با خودم می گفتم مردک بی سر و پا خجالت نمی کشه از من خواستگاری می کنه ؟ یعنی فکر می کنه که من آنقدر بدبخت و خوار شده ام که بخواهم با لات بی سر و پایی مثل اون ازدواج کنم . این حرف ها را می گفتم و بیشتر از رفتار خودم عصبی می شدم ! سر درد عجیبی به سراغم آمد که باعث شد دیگر نتوانم بیش از این پیاده روی کنم . به ناچار ایستادم و منتظر تاکسی شدم اما هنوز مدتی نگذشته بود که اتومبیل باربد جلوی پایم ترمز کرد . دست و پایم را بدجوری گم کردم به طوری که احساس می کردم برای اولین بار است که با او رو به رو می شوم ! آنقدر هول شدم که قدرت مخالفت نداشتم پس بدون هیچ مخالفتی سوار اتومبیلش شدم . دقایقی بعد او از سکوت سنگینی را که بر فضای اتومبیل حاکم بود شکست و بدون هیچ مقدمه چینی گفت : - ببینید فرناز خانم رامین پسر عموی بنده است و من او را مثل کف دستم می شناسم . به ظاهرش نگاه نکنید او یک فرد بی بند و بار و موجودی بسیار خطرناکی است . بهتره که او را به طور جدی از خودت دور کنی گر چه فکر می کنم این را قبلا به شما متذکر شدم اما ظاهرا شما فراموش کردید ؟ با حرص گفتم : - آقای آشتیانی من فکر نمی کنم آنقدر دختر کودن و احمقی باشم که دور و بر چنین آدم های مرموز و چند شخصیتی بگردم ! من نمونه پسر عموی شما را بارها و بارها دیده ام پس احتیاج به راهنمایی کردن شما ندارم . باربد به یقین فهمیده بود که منظورم با خود او هم هست چون در مقابل حرف هایم فقط سکوت کرد شاید هم داشت فکرش را جمع می کرد تا جوابی به من بدهد . دقایقی بعد او با لحن خشک و رسمی گفت : - فرناز خانم مطوئن باش که آینده شما هیچ ربطی به من نداره و من هیچ تمایلی در خودم نمی بینم که بخواهم شما را راهنمایی کنم . تنها به خاطر این که دچار عذاب وجدان نشوم خواستم که شما را با بخش کوچکی از اخلاقیات رامین آشنا کنم . دیگر خود دانی ! آنقدر از خشک صحبت کردنش خونم به جوش آمد که نتوانستم سکوت کنم و با لحن تندی به او گفتم : - باید به شما تبریک گفت که چنین وجدان با انصافی دارید . حالا خواهش می کنم که یه گوشه ای نگه دارید می خواهم پیاده شوم . بارید هیچ نگفت و با سکوت زهر ماریش وجود مرا بیشتر آتشی کرد و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیندازد ماشین را نگه داشت ، پیاده شدم و درب اتومبیل را محکم بستم . در حالی که با عصبانیت در پیاده رو راه می رفتم زیر لب با خودم می گفتم ، خدایا او را چگونه خلق کردی ؟ چرا او این همه رفتار های عجیب در مقابل من از خود نشان می دهد ؟ او ابتدا مرا با ترفند های مختلف وارد این بازی احمقانه کرد بعد تا جایی که می توانست شخصیت و وجهه ی مرا خراب کرد . او بارها عشقی را که در سینه ام نسبت به او داشتم به رخم کشید و خود را خالی از هر نوع حسی نسبت به من نشان داد . حالا هم به طور عجیبی تمام رفتار هایش را نسبت به من تغییر داده و به فردی خشک و رسمی تبدیل شده ! تمام این حرف ها آنچنان به ذهنم فشار می آورد که دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم خدایا چرا او را وارد سرنوشت من کردی ؟ کسی که فاقد هر گونه احساساتی می باشد گویی اصلا قلبی در سینه اش وجود ندارد . او هیچ گاه مرا به سوی خود نمی خواند صدای قلبم را می شنود اما پاسخی به آن نمی دهد . پس چرا با این همه بدی که در حقم می کند از او متنفر نمی شوم ؟ ... چرا باز او را می خواهم ... پشت این چهره ی مرموز چه چیزی پنهان شده که دارد مرا به مرز جنون می کشاند ؟ در حالی که لحظه ای فکرم آرام نمی گرفت با حالتی نامساعد به خانه رسیدم . بابا و مامان هر دو آماده رفتن به مدرسه بودند با دیدن من همزمان با هم گفتند : - خسته نباشی دختر گلم . همراه با لبخندی گفتم : ممنونم . از ربق نگاه مامان خوشحالی می بارید حدسم درست بود چون فورا گفت: - فرناز جون ، فواد و عاطفه از ماه عسل برگشتند . لبخندی زدم و گفتم : - خوب چشمتان روشن ... - مرسی عزیزم ... راستی فواد و عاطفه برای امشب هر دو خانواده را دعوت کرده اند . با تعجب پرسیدم : - دو خانواده ؟ مامان گفت : - ما و خانواده آقای آشتیانی . با شنیدن این خبر قلبم فرو ریخت و با خودم گفتم خدای من باز امشب باربد را می بینم و باید کلی عذاب بکشم . رو کردم به مامان و گفتم : - می شه من نیام ؟ مامان فورا گفت : - چی ؟ تو می خواهی نیایی ؟ بابا حرف مامان را ادامه داد و گفت : - فرناز جون بی خود سعی نکن بهانه بیاوری که هیچ بهانه ای پذیرفته نیست الان هم بهتره بعد از خوردن ناهار بری استراحت کنی تا شب قبراق و سرحال باشی . - در همان لحظه یک باره به یاد امتحان زبان تخصصی که فردا داشتیم افتادم و با عجله گفتم : - ولی من فردا امتحان مهمی دارم . مامان در حالی که چادرش را مرتب می کرد گفت : - این دیگه مشکل خودته ! بابا هم حرف مامان را تایید کرد و بعد هر دو با خداحافظی از خانه بیرون رفتند . بعد از رفتن آنها آه بلندی کشیدم و به اتاقم رفتم . میل به خوردن ناهار نداشتم لباسم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم که چشمم به شعر سهراب که روبروی تختم بود افتاد و با خود گفتم « کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود . » و سپس ناخواسته به یاد آن روز افتادم که باربد این شعر را با طعنه برایم خوانده و بعد از کنارم گذشته بود . مثل اینکه بخواهم برای خودم لالایی بخوانم آنقدر تکرارش کردم که خواب چشمانم را ربود .با شنیدن صدای گنگ و نامفهومی چشمانم را باز کردم . با دیدن مامان چند بار پلک زدم و با زبان سنگین گفتم : - شمایید مامان ؟ مگر هنوز سرکار نرفتید ؟ پتو را که از رویم کشید باعث شد خواب کاملا از سرم بپرد و بعد گفت : - فرناز جون ساعت از پنج بعد از ظهر هم گذشته آنوقت تو هنوز خوابی ! حداقل پاشو یه چیزی بخور امان از دست تو که با این بی اشتهاییت مرا مدام زجر می دهی ... ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم : - ساعت پنج بعد از ظهر یعنی من تا حالا خواب بودم ! ناگهان به یاد امتحان افتادم و سریع از جای خود بلند شدم و به مامان گفتم : - وای هیچی نخوندم ! مامان غرغر کنان گفت : - آخه تو با این شکم خالی چیزی هم یاد می گیری ؟ مامان این را گفت و از اتاق بیرون رفت . با عجله کتابم را باز کردم و سعی کردم برای دقایقی هم که شده مطالعه ای داشته باشم ولی فقط توانستم چند صفحه از آن را بخوانم چون با به یاد آوردن مهمانی امشب نوعی دلشوره بر وجودم حاکم شد در حقیقت هر کاری می کردم فکر و خیال این باربد لعنتی مرا رها نمی کرد ؟ خودکارم را برداشتم و با خطی درشت و کشیده در اولین صفحه ی کتابم این بیت شعر حافظ را که مدام در ذهنم می چرخید را نوشتم . « هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم نانوشته می خوانی » در حالی که شعر را می نوشتم اشک گرمی از چشمانم سرازیر شد و قلبم را به درد آورد بار دگر مرغ دلم بسوی باربد پر کشید و چهره ی زیبا و دوست داشتنی اش را چندین بار در خیال خود به تصویر کشیدم و ساعتی را به یادش خوش گذراندم . با صدای مامان که ضربه ای به در اتاقم زد از خیال بیرون آمدم و با عجله اشکهایم را پاک کردم . او بدون این که وارد اتاق شود صدایم زد و گفت : - فرناز جان هر چه زودتر خودت را آماده کن تا الان هم کلی دیر کردیم . با شنیدن حرف مامان نگاهم به پنجره افتاد هوا کاملا تاریک شده بود . آه بلندی کشیدم و بعد بدون اینکه درسی خوانده باشم کتاب را بستم و از جایم بلند شدم و شروع به آماده شدن کردم . * * * *با دیدن اتومبیل باربد که گوشه ای از پارکینگ پارک شده بود فهمیدم که آنها زودتر از ما رسیدند دوباره دستخوش احساسات شدم و قلبم شروع به تپیدن در سینه ام کرد . دقایقی بعد با دیدن فواد و عاطفه همگی به وجد امدیم و آغاز زندگی جدیدشان را تبریک گفتیم و سپس به طرف سالن پذیرایی رفتیم . هر دو خانواده با دیدن هم گرم خوش و بش شدند اما با دیدن باربد تنها توانستم با لحن سردی با او سلام و احوالپرسی کنم و او هم با همان لحن جوابم را داد در مقابل هم کاملا سر سنگین بودیم . روی مبلی خود را رها کردم و بدون توجه به اطرافیان که گرم گفتگو بودند در لاک خود فرو رفتم . البته هراز گاهی نگاهی به دکوراسیون زیبای سالن می کردم و در دل سلیقه و کدبانو گری عاطفه را تحسین می نمودم . وجود باربد سبب شده بود که بیش از این نتوانم آن فضای سنگین را تحمل کنم به ناچار از جایم بلند شدم و به بهانه کمک کردن به عاطفه به طرف آشپزخانه رفتم . هر دو خانواده شام را در فضای گرم و کاملا صمیمی صرف کردند تنها من بودم که نتوانستم با هیچ کدام ارتباط صمیمی برقرار کنم حتی باربد هم حسابی با ، بابا و مامان و فواد صمیمی شده بود و از هر دری با آنها صحبت می کرد . در دل دعا کردم که هر چه زودتر این ساعات لعنتی بگذرد و به خانه برگردم اما انگار ساعت هم با من لج کرده بود چون هر چه به ساعت نگاه می کردم چیزی جز کندی عقربه ها نمی دیدم . دیگر بیش از این نتوانستم در برابر باربد خود را بی تفاوت نشان دهم به همین خاطر رو به مامان و بابا کردم و گفتم : - بابا جون من فردا امتحان دارم و هیچی هم نخوندم . بابا که در جریان امتحانم بود حرفم را قطع کرد و گفت : - چشم دخترم تا دقایقی دیگر خواهیم رفت . فواد با شوخی گفت : - فرناز جون یه امشب را بی خیال درس و امتحان شو فردا هم توی جلسه تو و باربد خان با هم همکاری کنید . باربد با حرف فواد خندید و گفت : - مشکل اینه که من هم هیچی نخوندم ... عاطفه حرف باربد را برید و گفت : - پس با این حساب فردا دو صفر کله گنده در ربگه های شما به ثبت خواهد رسید . ناگهان من و باربد هم زمان با هم رو به عاطفه گفتیم : - عاطفه جان دیگه اینقدر هم تنبل نیستیم ! سپس هر دو نگاهی به هم انداختیم و ناخواسته لبخند زدیم لبخندش به یکباره وجودم را گرمای خاصی بخشید . باربد اشاره به پدر و مادرش کرد و گفت : - بهتره ما هم برویم . فواد و عاطفه دوباره از ما خواستند تا ساعتی دیگر بمانیم اما چون باربد گفت کمی هم به فکر من و فرناز خانم باشید دیگر اصراری برای ماندنمان نکردند با بلند شدن بابا و مامان همگی خداحافظی کردیم . باربد بار دیگر ما را شرمنده کرد و برای رساندنمان پیش قدم شد به محض اینکه در اتومبیل باربد نشستم تا زمانی که به مقصد برسیم در سکوت مطلق فرو رفتم و با فکر و خیال او این دقایق را سپری کردم . زمانی که می خواستم پیاده شوم با زیرکی گفت : - فرناز خانم اینقدر بهش فکر نکن . هراسان رویم را به طرفش برگرداندم و با عجله گفتم : - اما من به کسی فکر نمی کردم ! باربد در عین خونسردی لبخند مرموزی زد و گفت : - مگه به خودت شک داری ؟ من که کسی را نگفتم منظورم امتحان فردا بود ! او به همین راحتی به قولی « یک دستی زد و دو دستی گرفت » خیلی راحت فکرم را می خواند از ذکاوت بیش از حدش به ستوه آمدم . در ان لحظه هیچ حرفی به یادم نیامد که در جوابش بگویم تنها با حرص نگاهش کردم و با حالت عصبی از اتومبیلش پیاده شدم . از پنجره ماشین نگاهم کرد و دوباره به آرامی گفت : - زیاد حرص نخور مهم نیست ! شب خوبی داشته باشی . این را گفت و سپس دستی به علامت خداحافظی برای مامان و بابا تکان داد و به سرعت گذشت . * * * * روزها و هفته ها و ماه ها تبدیل به سال شدند . دقیقا یک سال دیگر گذشت اما هیچ جرقه ای در عشق من نخورد . خود من هم از این عشق یک طرفه و بی سرانجام دیگر خسته شده بودم . تمام عشقی که نسبت به باربد داشتم را در دلم دفن کرده و سعی کردم با گرفتن واحد های بیشتر و سرگرم کردن خمدم به درس ها از فکر و خیال او دور شوم و مهمتر از آن می خواستم هر چه زودتر درسم را تمام کنم و خود را از آن مخمصه نجات دهم . در این مدت خواستگاران زیادی به لیست خواستگارانم افزوده شده بود که همگی را بدون فکر کردن رد می کردم زیرا تحت هیچ شرایطی نمی توانستم ازدواج کنم و عشق دیگری را در قلبم جا دهم . در ضمن رامین هم چندین بار رسما از خانواده ام مرا خواستگاری کرد که نه تنها خانواده ام به او جواب رد دادند بلکه فواد با تهدید او را از من دور کرد . پنجشنبه بود و من خسته از دانشگاه برگشته بودم اما کسی خانه نبود . ناگهان چشمم به یادداشتی که به در اتاقم بود افتاد « فرناز جون عاطفه در بیمارستان بستری شده من و بابت به دیدنش رفتیم اگر خواستی به این آدرس بیا »کمی جا خوردم و بعد با خودم گفتم عاطفه ؟ مگه چش شده ؟ ناگهان با دست به سرم کوبیدم و به خاطر فراموشیم خودم را سرزنش کردم تازه یادم آمد که او در حال گذراندن دوران سخت بارداری بوده و یقینا حالا ... ذوقی کردم و حرفم را خوردم با عجله وسایلم را روی تخت پرت کردم و در حالی که بشکن می زدم با خودم گفتم عمه شدم آخ جون ... از خانه بیرون آمدم و تاکسی گرفتم و خودم را به بیمارستان رساندم . زمانی که من رسیدم ساعتی می شد که عاطفه فارغ شده بود ... نفس زنان وارد اتاق شدم مامان و خانم آشتیانی دور تخت عاطفه ایستاده بودند که به محض دیدن من با ذوق گفتند فرناز جان بیا ببین عاطفه چه پسر کاکل زری و نازی زاییده ! در حالی که به شدت ذوق کرده بودم به کنار تخت عاطفه رفتم خواب بود گونه اش را آرام بوسیدم و سپس به نوزادی که در کنارش بود نگاه کردم و بعد با ذوق و شوق بغلش کردم و قربان صدقه اش رفتم . به چهره ی زیبایش خیره شدم ترکیبی از چهره فواد و عاطفه را داشت و در نهایت بسیار ملوس و دوست داشتنی به نظر می امد در همین ابتدا مهرش انچنان به دلم افتاد که لحظه ای او را از خودم دور نمی کردم . از پشت پنجره او را به بابا و فواد و همچنین باربد که تازه رسیده بود نشان دادم هر کدام خوشحالیشان را به نوعی ابراز کردند . با ترخیص شدن عاطفه از بیمارستان فواد برای سلامتی همسر و فرزندش گوسفندی را قربانی کرد و بعد همه را به منزلش دعوت نمود . طبق خواسته عاطفه اسم نوزاد را نوید گذاشتند . عاطفه به حدی از لحاظ روحی و جسمی خسته بود که نرسیده به خواب عمیقی فرو رفت و من با کمال میل از نوید کوچولو مراقبت می کردم . در اتاق کنار گهواره در حالی که به چهره ی زیبای نوید کوچولو خیره شده بودم خم شدم و او را بوسیدم و با لحن کودکانه ای به او گفتم ،آخه نوید کوچولو تو به کی رفتی که اینقدر خوشگل شدی ! به بابا یا مامان ؟ در این هنگام از پشت سرم صدایی شنیدم که درست مثل من با لحن کودکانه جوابم را داد و گفت : - من به دایی باربد رفته ام که اینقدر خوشگل شدم مگه نمی دونی حلال زاده به داییش میره ؟ سرم را برگرداندم و به او نگاه کردم ، باربد لبخند زیبایی به رویم زد که حرارت و داغی آن را در زیر پوستم احساس کردم و با شرم رویم را از او گرفتم . در همان لحظه هم نوید شروع به گریه کرد خیلی زود فهمیدم که پوشکش را خیس کرده با اینکه هیچگونه تجربه ای نداشتم اما خیلی ماهرانه پوشک او را عوض کردم که این کارم از چشم تیز بین باربد دور نماند و نگاهی پر از شیطنت به من کرد و گفت : - فرناز خانم بچه داریت هم که عالیه فکر نمی کنم در آینده مشکلی در این مورد داشته باشی ! از شنیدن حرفش گونه هایم سرخ شد و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : - من به بچه ها علاقه زیادی دارم . باربد با شیطنت گفت : - پس خوش به سعادت بچه ها ! باربد این را گفت و از اتاق بیرون رفت با رفتنش نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم امان از تو که هفت خط روزگاری . لحظاتی بعد در حالی که نوید در آغوشم به خواب رفته بود از اتاق بیرون آمدم و به جمع پیوستم . خلاصه آن روز با تولد نوید یکی از بهترین روز های زندگیم رقم خورد و من تاریخ آن را در دفترچه خاطراتم ثبت کردم . ********* یک روز که مثل همیشه وارد دانشگاه شدم در حالی که به طرف سالن می رفتم باربد را دیدم که با چهره شادی به طرفم آمد بر خلاف همیشه سلام و احوال پرسی گرمی کرد و سپس گفت : - فرناز خانم به جای رفتن به کلاس بهتره اول سری به برد بزنید . با بی تفاوتی گفتم : - مگه روی برد چه خبره ؟ باربد خیلی شمرده گفت : - ظاهرا قراره یک اردوی علمی تحقیقاتی در استان اصفهان برگزار بشه از هر کلاس دانشجویان ممتاز را دعوت کرده اند که اسم شما هم جزء آنهاست بهتون تبریک می گم . ناگهان از زبانم پرید و گفتم : - شما چطور ؟ شما هم دعوت دارید ؟ باربد نگاهم کرد و بعد از خنده کوتاهی که باعث شد از شرم سرخ شوم گفت : - خیالت راحت من هم دعوت شدم . از دست خودم حسابی عصبانی شدم و در دل به خود گفتم حقته دختره ی احمق مدام با این خنگ بازی هایی که در می آوری دستت را رو می کنی . آخه چی می شد یک دقیقه دندان روی جیگر می گذاشتی و خودت روی برد را نگاه می کردی ؟ با حالتی عصبی از کنارش گذشتم و با دیدن اسم هر دویمان که پشت سرهم نوشته شده بود خوشحال و خندان در حالی که به خودم می بالیدم به کلاس رفتم . در کلاس به تنها چیزی که توجه نکردم درس دادن استاد بود مدام در فکر این اردوی تحقیقاتی بودم و از اینکه با ، باربد همسفر خواهم شد احساس خوشایندی داشتم . به هر حال آن روز بر خلاف روز های قبل شاد و شنگول از دانشگاه بیرون آمدم هنگام سوار شدن در تاکسی ناگهان تصمیمم عوض شد و به جای رفتن به خانه آدرس منزل فواد را دادم آخه بدجوری دلم برای نوید تنگ شده بود . عاطفه با دیدنم خوشحال شد و با مهربانی در آغوشم کشید و گفت : - چه عجب فرناز جون یادی از ما کردی ؟ خندیدم و در جوابش گفتم : - اختیار دارید عاطفه جون ما همیشه به یاد شما هستیم . بعد نگاهی به اطراف کردم و گفتم : - نوید جون خوابه ؟ - آره خواب تشریف دارند . این بچه اگر بیدارش نکنی که شیر بخوره هیچ وقت بیدار نمی شه . در حالی که به طرف اتاقش می رفتم تا او را بیدار کنم گفتم : - پدرش را در می اورم مگه میذارم که این طور با ناز بخوابه ! بالای تختش ایستادم و به چهره ی زیبا و معصومش نگاه کردم که چه معصومانه به خواب رفته بود . به آرامی بغلش کردم و چند بار گونه اش را بوشیدم تا بلکه بیدار شود اما مثل اینکه حق با عاطفه بود و او بیش از حد خواب آلود بود به ناچار او را در تختش گذاشته و از اتاقش بیرون آمدم و با تعارف عاطفه روی مبل نشستم و دقایقی بعد گرم صحبت شدیم . آنچنان با عاطفه احساس صمیمیت می کردم که گویی دوست دیرینه ام است عاطفه زن بی نظیر و فوق العاده مهربانی بود که فورا آدم را جذب می کرد . خلاصه بعد از اینکه از هر دری صحبت کردیم به او گفتم : - عاطفه جون دوست دارم آلبوم خانوادگیت را ببینم می شه خواهش کنم نشانم بدهی ؟ عاطفه با چهره ی خندان گفت : - البته که می شه عزیزم الان می اورم . آلبوم تنها بهانه ای بود که می توانستم با نگاه کردن به عکس ها یک سری اطلاعات از باربد کسب کنم . طولی نکشید که عاطفه دو آلبوم بزرگ آورد و در کنارم نشست و بعد به اتفاق هم شروع به ورق زدن کردیم ، آلبوم اول به کودکی عاطفه و باربد اختصاص داشت . هر ورقی که می زدم با دیدن عکس بچگی باربد که بسیار تپل و بامزه بود ذوق می کردم یقینا اگر عاطفه نبود تک تک عکس هایش را می بوسیدم اما به ناچار احساساتم را کنترل می کردم و فقط به گفتن عکس های خیلی جالبیه اکتفا می کردم . در هر عکسی از باربد نوعی شیطنت در چهره اش نمایان بود لبخندی زدم و به عاطفه گفتم : - از ظاهر عکس های آقا باربد معلومه که بچه ی شیطونی بوده ؟ عاطفه در حالی که به عکس باربد خیره شده بود گفت : - دقیقا همین طور بود از در و دیوار بالا می رفت حتی من که دو سال از او بزرگتر بودم هرگز توان مقابله با او را نداشتم و مرتب از او کت می خوردم. عاطفه در این جا سکوت کرد و سپس ادامه داد : - بعضی وقت ها که به این عکس ها نگاه می کنم باورم نمی شه که این همه سال گذشته باشه و ما بزرگ شده باشیم آخه کی باورش می شه که باربد اینقدر سر به زیر و مودب شده باشه ! در دل به این حرف عاطفه خندیدم و گفتم : - مودب ! خیلی هم مودبه ... آقایی هم که از سر و رویش می باره واقعا که ... آلبوم را بستم و دیگری را برداشتم که با ورق زدن آن دریافتم که تمام عکس ها مربوط به اقوام درجه یک آنها هستند مثل عمو ، عمه و خاله ... که هر کدام به نوعی در کنار عاطفه و یا خانواده اش عکس یادگاری گرفته بودند . در یکی از عکس ها با دیدن رامین و خواهرش در کنار باربد قلبم فرو ریخت و یک لحظه به تصور اینکه نامزد واقعی باربده ، وحشتی عمیق در دلم افتاد اما خودم را به زحمت کنترل کردم تا با خونسردی چیزهایی را از زبان عاطفه بیرون بکشم . بنابراین خنده تصنعی کردم و گفتم : - عاطفه جان این دختر کیه ؟ - راحیل دختر عمومه و اینم رامین ، می شناسیش که ؟ - بله کاملا چه دختر عموی خوشگلی داری حتما تا حالا نامزد کرده ؟ عاطفه با بی تفاوتی گفت : - نه نامزد نیست ... اما یک زمانی عموی خدا بیامرزم اسم باربد را روی او گذاشت آخه خیلی دوست داشت که باربد دامادش بشه گر چه بعد از فوت عمو ، زن عمویم هنوز هم خیلی اصرار داره که باربد با دخترش ازدواج کنه اما باربد هیچ علاقه ای به راحیل نداره حتی همین چند وقت پیش بابا و مامان از او خواستند که در صورت تمایل به ازدواج با راحیل برایش به خواستگاری بروند اما باربد محکم و قاطعانه گفت تحت هیچ شرایطی او را نمی خواهد و از آنها خواست دیگر اسمی از راحیل پیش او نیاورند بابا هم وقتی دید که باربد مخالفه دیگه اصراری نکرد و قضیه را همان جا تمام کرد. با پایان یافتن حرف عاطفه نفس عمیقی کشیدم و در دل گفتم آخیش راحت شدم بالاخره از این بابت خیالم راحت شد چقدر دوست داشتم از عاطفه بپرسم که آیا باربد کسی را دوست دارد ؟ اما شرم مانعم شد و هیچ نگفتم و به همین اطلاعاتی که بدست آورده بودم قناعت کردم و بعد آلبوم را بستم و کنار میز نهادم . عاطفه فنجانی چای برایم ریخت مشغول نوشیدن چای بودم که صدای گریه نوید بلند شد با عجله از روی مبل بلند شدم و به عاطفه گفتم : - اجازه بده من او را بیاورم دوست دارم خودم آرومش کنم . عاطفه خندید و گفت : - نترس عمه خانم الان چنان صدای گریه اش بلند می شود که دو دستی او را تقدیم خودم می کنی . بدون توجه به حرف های عاطفه به اتاق نوید رفتم و او را بغل کردم و محکم به سینه ام چسباندمش هنوز چند گامی به جلو نرفته بودم که آرام شد و با چشمانی باز به من زل زد ، از این حرکت او کلی ذوق کردم و بارها قربان صدقه اش رفتم . اصرار عاطفه برای ماندن من بی فایده بود یک بار دیگر نوید را بوسیدم و شتابان از عاطفه خداحافظی کردم و به خانه برگشتم . آن شبی که قرار بود فردایش به اصفهان برویم دلشوره و استرس عجیبی بر دلم چنگ می زد طوری که تا سپبده صبح در رختخواب غلت زدم و عاقبت هم با صدای اذان رختخوابم را ترک کردم و خود را برای خواندن نماز آماده نمودم . بعد از نماز تک تک وسایلم را چک کردم و سپس آنها را درون ساک دستی کوچکی قرار دادم با آماده شدنم ساکم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم . کنار مامان و بابا مشغول خوردن صبحانه بودم که ناگهان صدای زنگ آیفون همه ی ما را متعجب کرد بابا نگاهی به مامان کرد و گفت : - اول صبحی کی می تونه باشه ؟ مثل همیشه من با کم طاقتی از جایم بلند شدم و به طرف آیفون رفتم با شنیدن صدای فواد تعجبم بیشتر شد ! لحظاتی بعد با وارد شدن فواد همگی به او گفتیم خیره فواد جان ؟ فواد خندید و گفت : -نگران نباشید چیز مهمی نیست . فواد این را گفت و سپس به آشپزخانه آمد و خود را روی صندلی رها کرد و گفت : - شنیدم این خواهر خودخواه من قصد رفتن به اصفهان را داره ! اگه دیشب باربد چیزی در این مورد به من نمی گفت فرناز خانم بدون اینکه یادش باشه یه برادری هم داره می خواست بدون خداحافظی بره ! لبم را گاز گرفتم و گفتم : - فواد جان باور کن آنقدر وقتم تنگ بود و درگیر کارهام بودم که به کل فراموش کردم جریان مسافرت را برایت تعریف کنم . فواد در حالی که فنجان چایی را از مامان می گرفت گفت : - مهم نیست من دیگه سالهاست که با خصوصیات اخلاقی تو آشنا هستم . اخمی به او کردم و رو به بابا گفتم : - بابا جون تو رو به خدا ، شما یه چیزی به فواد بگو همیشه در مورد من تصور بد می کنه و می گه من مغرور و خودخواهم ! بابا خندید و به شوخی گفت : - مگه نیستی دختر گلم ؟ فواد پکی زد زیر خنده و گفت : - نگفتم این تنها نظر من نیست حالا هر چه زودتر بلند شو تا برسونمت دانشگاه . در حالی که از پیشنهادش به ذوق آمده بودم از جایم بلند شدم و گفتم : - مرسی فواد جان گر چه بعضی وقت ها اذیتم می کنی اما واقعا دوستت دارم ! فواد خندید و گفت : - ای کلک ! برای اینکه برسونمت اینقدر چاخان می کنی ؟ چهره مظلومی به خود گرفتم و گفتم : - نه به خدا باور کن که دوستت دارم . فواد سوئیچش را برداشت و گفت : - بهتره به جای این لوس بازی ها بروی سوار بشی که داره دیر می شه ! چشم بلندی گفتم و با خداحافظی از بابا و مامان ساک دستی ام را برداشتم و از خانه بیرون آمدم و به طرف اتومبیل فواد رفتم . در همان لحظه بابا و مامان هم به همراه فواد از خانه بیرون امدند در دست مامان کاسه آبی بود که قصد داشت پشت سرم بریزد . مامان مدام در حال توصیه کردن بود و می گفت : - عزیزم مراقب خودت باش و به محض رسیدن به اصفهان به من زنگ بزن و خبر سلامتی ات را بده . در اتومبیل نشستم و با دست روی ماه آنها را از دور بوسیدم و گفتم : - چشم مامان . مامان در حالی که پشت سرم آب می ریخت گفت : - خداحافظ دخترم . در بین مسیر فواد تک سرفه ای کرد و گفت : - فرناز جان اگر کار خاصی یا خدایی ناکرده مشکلی برایت پیش آمد از باربد کمک بگیر البته خودم خیلی سفارشت را به او کردم . خندیدم و گفتم : - آخه فواد جان مگه می خواهم به کره ماه سفر کنم ؟ فواد خیلی شمرده گفت : - خوب همین که چند روزی از ما دور هستی و ازت بی خبریم باعث نگرانی ما می شود پس حسابی مراقب خودت باش . در دل به حرف های فواد خندیدم و با خودم گفتم ببین من را به دست چه کسی سپرده ؟ باربد ! اگر فواد می دانست که این آقا باربد چقدر برای من دردسر ساز شده و چقدر مرا اذیت کرده عکس العملش چه بود ؟ با توجه به اینکه برادر خانمش هم است چه تنبیهی برایش در نظر می گرفت ؟ در عالم خودم بودم که فواد چندین بار صدایم زد تا به خودم آمدم و با عجله گفتم : - ببخشید فواد جان اصلا حواسم بهت نبود . فواد با طعنه گفت : - اما من احساس می کنم اخیرا هر وقت تو را می بینم یا حواست نیست یا اینکه رنگ و رویت پریده ! ناقلا نکنه دلت جایی اسیر شده و روت نمی شه اعتراف کنی ؟ با شنیدن این حرف فواد فکر کردم که او همه چیز را می داند برای همین احساس شرمی تمام وجودم را فرا گرفت . در حالی که آب دهانم را به سختی فرو می دادم به او گفتم : - نه...نه چرا این طوری فکر می کنی ؟ آن هم در مورد من ! فواد لبخندی زد و سپس گفت : - ببخشید مثل اینکه من اشتباه کردم . تا ص 174خوشبختانه با رسیدن به دانشگاه بحث ما هم نیمه تمام ماند از فواد خداحافظی کردم و به طرف دانشگاه رفتم . گروه بیست نفره ای بودیم که عازم اصفهان شدیم از این بیست نفر هشت نفر آنها دختر بود و مابقی پسر و من با هیچ یک از دختران گروه صمیمی نبودم برای همین جدا از بقیه روی صندلی نشستم دقایقی بعد باربد هم وارد اتوبوس شد و نگاه گذرایی به همه انداخت و بعد نگاهش به روی من ثابت ماند قلبم در سینه فرو ریخت ! او به آرامی نزدیکم شد و گفت : - صبح بخبر فرناز خانم . بدون آنکه نگاهش بکنم پاسخش را دادم طولی نکشید که باربددقیقا روبروی من روی صندلی نشست . خودم را کمی جمع و جور کردم و پرده اتوبوس را کنار زدم و سعی کردم با نگاه کردن به خیابان ها خود را نسبت به او بی تفاوت نشان دهم . خوشبختانه با حرکت اتوبوس و با گذشت اندک زمانی بی خوابی شب گذشته به من فشار آورد سرم را به پشت صندلی تکیه دادم و خیلی زود چشمانم سنگین شدند . زمانی چشم باز کردم که اتوبوس تقریبا نیمی از راه را پیموده بود و در کنار رستورانی توقف کرده بود . همه ی بچه ها تک تک از اتوبوس پیاده شدند تا برای دقایقی رفع گرسنگی و خستگی کنند تنها کسی که میل به غذا خوردن نداشت و احساس خستگی هم نمی کرد من بودم . سر جای خودم نشستم و نظاره گر مسافرانی که در کنار رستوران در حال رفت و آمد بودند شدم . باربد هنگام پیاده شدن نگاهی به من انداخت و با تعجب گفت : - فرناز خانم اگه چیزی میل دارید بدون تعارف بگویید تا برایتان بیاورم ؟ ناخواسته نگاهش کردم و با لکنت گفتم : - نه...نه ممنون ... چیز ی میل ندارم . باربد چنگی به موهای پر پشتش زد و سپس گفت : - به هر حال من پایین ایستاده ام اگر به چیزی احتیاج داشتی من را خبر کن . بارید حرفش را زد و بعد بدون اینکه منتظر تشکر من باشد پایین رفت . با خود گفتم چه شده که خودش را در مقابلم این قدر متین و مودب نشان می دهد ! شاید به خاطر سفارش فواد بود که در مقابلم احساس مسئولیت می کرد ؟ حسرتی خوردم و گفتم همه ی رفتار و حرکات این پسر عجیب به نظر می رسه ! آنقدر در شاید و اما غرق شده بودم که با سر و صدای بچه ها که وارد اتوبوس می شدند به خودم آمدم در همان موقع که هر کس داشت در سر جای خود می نشست ناگهان صدای زمخت زنی به گوشم رسید که می گفت : - فال... می گیرم ... فال . کولی فالگیر به درخواست چند تا دانشجو ئارد اتوبوس شد بچه ها برای مدتی با حرف های بی سر و ته کولی خود را سرگرم کردند . دقایقی بعد کولی به طرف من آمد و گفت : - خوشگله نمی خواهی فالت را بگیرم ؟ با شرم گفتم : - نه خانم احتیاجی به این کار ندارم ! اما او ول کن نبود و مدام اصرار می کرد تا فالم را بگیرد . عصبی شدم و اسکناسی را از کیفم در آوردم و به او دادم و گفتم : - بفرمایید حالا دیگه خواهش می کنم دست از سرم بردارید . کولی پولم را پس داد و با چهره ای که نشان می داد از رفتارم دلگیر شده گفت : - خانم پولت را برای خودت نگه دار من که گدا نیستم ! یک لحظه از برخوردی که با او داشتم پشیمان شدم و برای اینکه از دلش در بیاورم به ناچار گفتم : - خوب ناراحت نشو فالم را بگیر . و بعد کف دستم را مقابلش گرفتم او خیلی سریع تر از چیز یکه فکر می کردم شروع به گفتن کرد : - دختر جون بر خلاف زبانت قلب مهربونی داری ! دختر موفق و سربلندی هستی یه جوون خوش تیپ ، چهار شونه ، با قدی بلند و قیافه ای جنتلمن توی طالعته ! معلومه او را خیلی دوست داری ! در همان لحظه بدنم به یکباره خیس عرق شد چون باربد در صندلی مقابلم نشسته بود و شش دانگ حواسش به حرف های آن کولی بود . احساس می کردم که دارم ذوب می شوم ! دوباره با حرف های کولی به خودم آمدم گفت : - دخترم ، دختر مهربان و خوش قلبم باید بهت بگم که بهتره اونو را فراموشش کنی آره به نفعته که او را فراموش کنی ! راه تو و اون از هم جداست یعنی هیچ وقت قسمت و تقدیرتان با هم نیست . موهای بدنم سیخ شد و وحشتی عجیب سراپایم را فرا گرفت طوری که دیگر ادامه حرف های مزخرفش را گوش دهم . در این حین باربد با صدایی که احساس می کردم گرفته است رو به زن کرد و گفت : - فال من را بگیر . و بعد دستش را جلو برد بدون آنکه نگاهش کنم گوش هایم را تیز کردم و آماده شنیدن شدم . کولی لحظاتی به کف دست باربد خیره شد و فقط سکوت کرد . باربد به او گفت : - پس چی شد ؟ بگو دیگه ؟ کولی با خونسردی گفت : - جوون با مرامی هستی اما سرنوشتت را نمی دانم دقیق برایت بگویم چون چیز مشخصی نمی توانم در آن ببینم همه چیز در سرنوشتت گنگ و نامفهومه ! کولی این را گفت و سپس سرش را چند بار تکان داد و ادامه داد : - هیچ چیز نمی بینم هیچ چیز .... باربد با حرص دستش را پس کشید و گفت : - عجب فالگیر قهاری هستی ؟ کولی به حرف باربد توجهی نکرد و خیلی زود از اتوبوس پیاده شد و به طرف یک اتوبوس دیگر که تازه از گرد راه رسیده بود رفت ... در دل او را نفرین کردم و گفتم ، لعنت به تو کولی ... آخه تو ، توی این بر بیابون چه می کردی ؟ چرا با گفتن آن حرف های بی سر و ته ات قیامتی در دل من بیچاره انداختی ؟ دوباره آهی از دل کشیشدم و با خودم گفتم ، نکند حرف های او درست از آب در بیاید نکند او خودسرنوشت من باشد که به صورت این کولی در آمده بود ... با حالتی فوق العاده عصبی چشمانم را بستم و به درون طوفان زده ام سفر کردم . حرف های او بارها در ذهنم مرور می شد و حالم را دگرگون تر می ساخت کولی لعنتی بد جوری ذهن و افکارم را در هم ریخته بود ! ساعتی بعد به اصفهان رسیدیم و به درخواست اکثر بچه ها به طرف سی و سه پل رفتیم تا ناهار را آنجا بخوریم و پس از رفع خستگی به دانشگاه برویم . زیبایی سی و سه پل باعث شد که روح خسته و پژمرده ام جانی دوباره بگیرد و آرامش از دست رفته ام را دوباره به دست آورم . به تنهایی کمی در اطراف قدم می زدم تا خستگی پاهایم برطرف شود در همان لحظه هم متوجه باربد شدم که به طرفم می آمد . با دیدنش دوباره به یاد حرف های آن کولی افتادم و سراپایم پر از ترس شد . وقتی که در کنارم قرار گرفت با طعنه گفت : - فرناز خانم معلومه حرف های کولی خیلی تاثیر داشته چون رنگ و رویت حسابی پریده ! با عصبانیت گفتم : - حرف های چرت آن کولی هیچی نفهم به اندازه سر سوزنی هم در من تاثیر نداشته ! باربد خندید و در حالی که می خواست حرصم را در بیاورد گفت : - حالا دیگه اینقدر حرص نخور ! عشقت چندان هم پسر بدی نیست که بخواد بهت پشت پا بزنه . با شنیدن حرفاش گرمای فوق العاده ای وجودم را فرا گرفت و قلبم شروع به تپیدن کرد به زحمت خود را جمع و جور کردم و با صدای لرزانی گفتم : - آمدی که همین را بگی ؟ بارید دستش را در جیبش فرو برد و سپس موبایلش را بیرون آورد و ا» را مقابلم گرفت و گفت : - نه...نه... باور کن آمدم که موبایلم را بهت بدم تا به فواد زنگ بزنی . آخه یک ساعت پیش زنگ زد و خواست با تو حرف بزنه اما چون خواب بودی بیدارت نکردم حالا بیا بگیرش و به فواد زنگ بزن . دستش را رد کردم و گفتم : - احتیاجی به همراه شما ندارم اگر بخواهم تماس بگیرم تلفن کارتی نزدیک است ، اونجا ، اون طرف خیابان می روم و تماس می گیرم . از اینکه گوشی را از دستش نگرفتم خیلی ناراحت شد و با عصبانیت گفت : - واقعا که دختر خودخواه و لجبازی هستی ! بی اعتنا از کنارش گذشتم و در دلم گفتم حقت بود ! لحظاتی بعد به طرف کیوسک تلفن رفتم وارد کیوسک شدم و به همراه فواد زنگ زدم بعدش هم با مامان تماس گرفتم و خبر سلامتی خودم را به آنها دادم . هنگام برگشتن و گذشتن از خیابان باربد را از دور دیدم که به درختی تکیه داده بود و با کنجکاوی مرا زیر نظر داشت . آه بلندی کشیدم و نگاهم را از او گرفتم اما آنقدر گیج و آشفته بودم که نفهمیدم چگونه با بودن آن همه ماشین که به سرعت عبور می کردند به وسط خیابان آمدم ! تنهاچیزی که مرا به خود آورد صدای فریاد باربد بود که داد زد فرناز مواظب باش ... در هان لحظه با برخورد اتومبیلی به هوا پریدم و دیگر چیزی یادم نیامد . * * * * اگر بگویم واقعا مرده بودم چندان هم بیراه نگفتم من تنها با معجزه ی نیرومند عشق بود که دوباره برگشتم . درست به یاد دار که روحم از بدنم جدا شده بود و مدام این طرف و آن طرف را نگاه می کرد احساس می کردم همانند یک پرنده هستم که می توانم به هر جا که دوست دارم پرواز کنم بالا می رفتم ، بالا و بالاتر ... احساس سبک و راحتی داشتم و از هیچ چیز نمی ترسیدم اما زمانی که در اوج قرار گرفتم فردی که چهره اش را نمی توانستم ببینم به من گفت برگرد ! بعد با دست به پایین اشاره کرد و گفت آنجا ، آن پایین یک نفر منتظرته . با تعجب از او پرسیدم چه کسی منتظر منه ؟ گفت وقتی رفتی پایین خودت همه چیز را می فهمی . تا خواستم سوال دیگری بپرسم آن شخص غیبش زد لحظاتی بعد احساس می کردم به طرف پایین می روم و هر چه پایین تر می آمدم صدای آشنایی را می شنیدم و سعی می کردم بفهمم که او چه کسی است اما متاسفانه چیزی نفهمیدم . کم کم گرمی دستی را در دستم احساس کردم و بعد خیسی مایع گرمی که به دستم می خورد و وجودم را گرم کرد . این بار با تمام قدرت سعی کردم به حرف های او گوش بدهم که ناگهان صدایی شنیدم که گفت : - فرناز ، عزیزم ، عشقم برگرد . تو باید برگردی و خوب شوی به خاطر باربد ، تو که دوست نداری باربد دق کنه ؟ فرنازم تو باید خوب بشی تا بهت بگم دیوانه وار دوستت دارم . تو باید بفهمی که من بازی را باختم و عاقبت این من بودم که به عشقت اعتراف کردم ... فرناز ! جان باربد دستت را تکان بده ... به تمام مقدسات عالم قسم که اگه خوب نشی خودم را می کشم ! حالا دیگر یقین پیدا کرده بودم که او کسی جز باربد نیست در بهت و ناباوری غرق بودم اما با نیروی عجیبی که در خودم احساس می کردم دستش را فشردم ولی هر چه خواستم چشمانم را باز کنم نتوانستم . مثل اینکه همین یک حرکت دستم کلی برای او مسرت بخش بود چون صدای خوشحالش را شنیدم که فریاد زد : - دکتر ... دکتر بیا ... نگاه کن زنده است ... خودم دیدم که دستم را فشار داد ... دکتر ... دکتر... باربد همچنان از شوق فریاد می زد و دکتر را صدا می کرد لحظاتی بعد دکتر با عجله بالای سرم آمد و گفت : - واقعا زنده ماندنش چیزی جز معجزه نخواهد بود ! در آن لحظه با خود گفتم پس من واقعا مرده بودم ! نمی دانم چند ساعت یا چند دقیقه دیگر گذشت که دوباره گرمی دستش را در دستانم احساس کردم و وجودم مثل کوره آتش داغ شد . حقیقت داشت و من در خواب و رویا نبودم ! آیا عشق باربد به من حقیقی بود ؟ آنقدر سوال مختلف به ذهنم فشار می آورد که مهلت فکر کردن به پاسخ آنها را نداشتم چون خیلی زود احساس سنگین شدن کردم و کم کم همه چیز از ذهنم پاک شد . با احساس تشنگی و درد از خواب بیدار شدم . چشانم را باز کردم و گفتم تشنمه ، آب می خوام اما آنقدر صدایم آرام بود که خودم هم نشنیدم چه برسد به اینکه کسی بخواهد بشنود و به من آب بدهد . سرم را چند بار به اطرافم تکان دادم تا این که حضور دو پرستار که کمی آن طرف تر از تختم نشسته بودند را حس کردم . آن دو سرگرم صحبت با یکدیگر بودند که ناخواسته حرف هایشان به گوشم رسید یکی از آنها به دیگری گفت دختره عجب شانسی داره ! پسره داشت خودش را برایش می کشت توی این سه روز لب به غذا نزده و مدام دور و بر تختش چرخیده . پرستار دوم گفت آره معلومه خیلی دوستش داره ! شایدم با هم رفیق بودند . یا اینکه شاید نامزدشه ؟اما هر دوتاشون هم خوشگل اند هم خیلی به هم می آیند . درست در همان لحظه باربد به همراه نایلکسی از خوراکی وارد اتاق شد هر دو پرستار از جایشان بلند شدند و نگاهی خاص به هم انداختند و بعد هر دو از اتاق بیرون رفتند . باربد با گام های آرامی به طرفم آمد وقتی هر دو نگاهمان در هم قفل شد شرم عجیبی نسبت به هم احساس کردیم طوری که باعث شد هم زمان با هم نگاهمان را از هم بگیریم . لحظاتی بین هر دوی ما سکوت سنگینی حاکم شد اما خیلی زود باربد با صدای لرزانی سکوت را شکست و گفت : - فرناز خانم از اینکه سلامتی ات را بدست آوردی از ته دل خوشحالم شما واقعا من رو نصف عمر کردید اگه خدای نکرده برای شما اتفاق بدی می افتاد من باید جواب خانواده ات را چه می دادم . از اون مهم تر خود من باید چکار می کردم ؟ با گفتن این حرف سکوت کرد و به طرف پنجره اتاق رفت . خود را به نفهمیدن زدم و به او گفتم : - آقای آشتیانی اتفاق خاصی برایت پیش آمده ؟ باربد در حالی که به وضوح بغضش را فرو می برد با صدای بسیار گرفته و دو رگه ای گفت : - آره یه اتفاق برام رخ داده ! یه اتفاق سرنوشت ساز ! البته این اتفاق مدت هاست که برایم رخ داده اما نمی توانستم درکش کنم تا اینکه با تصادف کردن تو فهمیدم که اگر تو طوریت بشه من نابود می شم ! قلبم به یکباره فرو ریخت و بدنم سست و لرزان شد گر چه مفهوم حرف هایش را می فهمیدم اما باز خودم را به ندانستن زدم و گفتم : - آقای آشتیانی می شه ازت خواهش کنم حرفت را راحت بزنی ؟ باربد صورتش را کامل به طرف پنجره گرفت و گفت : - فرناز خانم شما دختر زرنگی هستید بعید می دانم با ماجراهایی که داشتیم منظورم را نفهمیده باشید ؟ بارید لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد : - نکنه می خوای به پات بیفتم و التماست کنم البته اگه تو این طوری بخواهی حتما این کار را می کنم غرور من در برابر عشق تو چیز مزخرفیه تو بیش از اونی که تصورش را بکنی برای من مهم هستی ! نمی دانم چرا بدون این که اختیار خودم را داشته باشم لبهایم لرزید و بغض کهنه ام را که مدت ها بود آزارم می داد رها کرده و با صدای بلندی شروع به گریه کردم . باربد با تعجب برگشت و نگاهم کرد و بعد به سرعت به کنار تختم آمد و درحالی که دستمال کاغذی را از جیبش بیرون می آورد و اشک هایم را پاک می کرد با مهربانی گفت : - فرناز خانم خواهش می کنم گریه نکن باور کن دیگه تحمل گریه کردنت را ندارم . گوش کن می خواهم یک قصه برایت تعریف کنم قصه ای که می دانم شنیدنش دلت را تسکین می دهد ! نمی خواهی بدانی در مورد کی و چیه ؟ باربد لبخند ملیحی زد و دوباره گفت : - می خواهم قصه خودم را برایت بگویم . لحظاتی سکوت کرد و بعد برای اولین بار اسمم را صدا زد و گفت : - فرناز حوصله شنیدنش را داری ؟ نگاهش کردم و تنها با نگاه بارانیم به او فهماندم که می تواند بگوید . باربد بدون درنگ شروع به صحبت کرد : - من از همون بچگی پسر کله شق و مغروری بودم بزرگترین تفریح و لذتی که داشتم این بود که مدام سر به سر اطرافیانم بگذارم ، اذیتشون کنم و آنها را حرص بدهم و کلی از این کارم لذت ببرم . همه این کارها شده بود شیطنت های دوران کودکی ام که متاسفانه با همین خلق و خو بزرگ شدم البته با این تفاوت که دیگر کسی را اذیت نمی کردم و کاری هم به کسی نداشتم اما هنوز مغرور و کله شق بود . تا زمانی که در دانشگاه اصفهان تحصیل می کردم حتی زیباترین دختر دانشکده هم نتوانست غرور مرا آب کند و به قولی دلم را اسیر خودش کند ! به هر حال این برای خودم هم تا حدود زیادی عجیب بود که در مقابل بهترین دخترانی که مدام دور و بر می گشتند هیچ احساسی نداشتم که بخواهم در مقابل آنها ابراز احساسات کنم . در نهایت با انتقالیم از دانشگاه اصفهان موافقت شد و برای همیشه از انجا خداحافظی کردم و به تهران برگشتم. اوایل وقتی به کلاس می آمدم و تو را می دیدم با اون همه زیبایی که داشتی باز هم برایم فرقی با بقیه نمی کردی اما به مرور زمان وقتی با پسر های کلاس رابطه دوستانه برقرار کردم متوجه شدم که هیچ کدام دل خوشی از تو ندارند . در هر بحثی که پیش می آمد می گفتند که دختر خودخواه و مغروری هستی مدام تکرار می کردند که به هیچ پسری روی خوش نشان نمی دهی . خلاصه اینکه تو شده بودی بحث اساسی محفل آنها و یا به نوعی دیگر با این سر سختی که از خودت نشان می دادی آنها را حسرت به دل گذاشته بودی ! در حالی که آنها فقط خواهان یک نگاه پرشور از طرف تو بودند . به هر حال تمام این حسرت ها مثل یک عقده در دلشان جای گرفته بود و به نوعی از تو بدشان می آمد . با توجه به صحبت های آنها کم کم تحریک شدم که هم تجدید خاطراتی بر دوران کودکی ام کنم و هم اینکه تو را به طرف خودم جلب کنم تا بتوانم حسابی اذیتت کنم و در کل انتقام همه بچه های کلاس را از تو بگیرم . درست یاذمه یک روز ازت خواستم که برسونمت اما آنچنان با سردی باهام برخورد کردی و به قولی سنگ روی یخم کردی ! که از همان جا کینه ات را در دلم گرفتم و مصمم شدم هر طوری که شده تو را عاشق خودم کنم و به طرف خودم بکشانمت تا غرور و خودخواهیت را ازت بگیرم و خردت کنم ! و با این کار به همه ثابت کنم من تنها کسی بودم که از عهده تو برآمدم . البته انتظار چندانی برای این کار نکشیدم چون تو با نیم نگاهی که هراز گاهی به طرفم می انداختی به من فهماندی که از من خوشت آمده و حسابی در دام افتادی . با هر ترفندی بود شماره موبایلم را بهت رساندم تا به ن زنگ بزنی اما بر خلاف تصورم این کار را نکردی ، فهمیدم که مغرور تر از اونی هستی که فکرش را می کردم . تا اینکه یکی دو روز به دانشکده نیامدم و برایت نقشه کشیدم قصد داشتم هنگامی که از دانشگاه بیرون می آیی و منتظر تاکسی می شوی اتفاقی خودم را سر راهت سبز کنم و هر طوری شده تو را سوار ماشینم کرده و با حرف های عاشقانه مجذوبت کنم . متاسفانه روز اول نقشه ام نگرفت اما در روز دوم نیم ساعت زودتر از اینکه کلاسمان تمام شود آمدم و در اطراف دانشگاه اتومبیلم را پارک کردم مدام الفاظ عاشقانه را با خود تکرار می کردم تا جلوی تو به نحو احسن از انها استفاده کنم . دقایقی طول نکشید که تو را دیدم از دانشگاه بیرون آمدی بشکنی زدم و اتومبیلم را روشن و به آرامی شروع به رانندگی کردم . در همان لحظه تو بی خبر از همه جا وارد کیوسک تلفن شدی نمی دانم چرا حس عجیبی بهم می گفت که تو به من زنگ خواهی زد . وقتی شماره مجهول را بر روی تلفنم دیدم دوست داشتم از خوشحالی فریاد بزنم بهتر از این نمی شد اول فکر کردم که با من صحبت خواهی کرد اما ظاهرا سکوت را ترجیح دادی و هیچ نگفتی ! من که حالا صد در صد تو را شناخته بودم به طرف کیوس تلفن به راه افتادم و گوشه ای ایستادم و تو را زیر نظر گرفتم و .... باربد در اینجا سکوت کرد .... و بعد نیم نگاهی به چهره ی شرمسارم انداخت و حرفش را ادامه داد : - آره به همین راحتی مچ ات را گرفتم تا بعد ها با دیدن من شدمنده شوی اما تو بی اندازه مغرور بودی باعث شدی تا همه ی محاسباتم در موردت اشتباه از آب درآید ! خلاصه چند وقت از این ماجرا گذشت و من تا آمدم تو را عاشق خودم کنم دیدم که خودم عاشق تو شدم آن هم تنها عاشق و شیدای همین غرورت . خیلی جالب بود در همان دامی که برای تو پهن کرده بودم خودم اسیر شدم ، روز و شبم را ازم گرفتی و باعث شدی تا بیشتر وقتم را به فکر کردن به تو اختصاص بدم ! هر چه خواستم به خاطر اون توهین هایی که به خانواده ام کردی ازت متنفر بشوم باز هم نشد . در این گیر و دار بودم که چگونه بهت ثابت کن که عاشقت شدم که یک روز عاطفه به من گفت باربد یکی از همکارانم از من خواستگاری کرده ، ازت می خواهم که به محل زندگیشان بروی و در مورد خانواده اش برایم تحقیق کنی ... وقتی عاطفه گفت اسم خواستگارم فواد فاخته است ناگهان نام و نام خانوادگی تو در ذهنم زنده شد و قلبم مثل طبل در سینه ام شروع به تپیدن کرد . با این که او را نمی شناختم اما حسی بهم می گفت که او از نزدیکان توست . همان طوری که جریان آشنایی فواد و عاطفه را قبلا برایت گفتم وقتی فهمیدم که خواهر فواد هستی یقین یافتم که خدا تو را برای آینده من آفریده است با این وصلت من و تو می توانستیم بهم نزدیک تر شویم ! باربد در این جا نفس عمیقی کشید و گفت : - هر چه می گذشت من بیشتر بهت علاقه پیدا می کردم می دانستم همان قدر که من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست داری اما متاسفانه آنقدر سر به سرت گذاشته و تو را حرص داده بودم که دیگه رویم نمی شد بهت بگم ، من واقعا عاشقت هستم و جز فکر و خیال تو هیچ فکر و خیالی در سرم نیست اما با این تصادف وحشتناکی که تو کردی یقین داشتم اگر خوب نمی شدی من قطعا روانی می شدم و یا خودم را از بین می بردم . باربد دستی به موهایش کشید و گفت : - آره فرناز خانم قصه ما به سر رسید اما باربد هنوز به مقصد نرسیده . و دوباره نگاهم کرد و با شور خاصی گفت : - ای کلک آخر تو برنده این بازی شدی و این من بود که بازنده عشق تو شدم و پیش تو عشقم را اعتراف کردم . می دانم اگر اعتراف نمی کردم تو آنقدر مغرور بودی که باید آرزوی شنیدن اعتراف از زبان تو را با خود به گور می بردم ! حرف های باربد درست مثل شوکی بود ه به من وارد می شد با خود گفتم آیا باربد حقیقت را بیان کرد ؟ آیا او واقعا عاشق من شده ؟ ...نه ...نه او دروغ می گوید این هم حتما یکی دیگر از نقشه های جدید اوست . آری او حتما نقشه ای دیگر برایم دارد با صدای باربد به خود آمدم که گفت : - فرناز ، فرناز تو چت شده ؟ نگاهی پر از خشم بهش انداختم و گفتم : - آقای آشتیانی از شما خواهش می کنم که منو به حال خودم رها کنی من دیگر تحمل این بازی جدیدت را ندارم . تو می خواستی شخصیت و غرور مرا جریحه دار کنی که موفق شدی دیگر چه چیزی از یک دختر فنا شده ای مثل من مانده که تو می خواهی ... باربد با عجله حرفم را قطع کرد و گفت : - فرناز باور کن داری اشتباه می کنی من از اعماق وجودم خواهان تو هستم . البته قبول دارم به تو خیلی بدی کردم و حالا هم هر مجازاتی که دوست داری برایم در نظر بگیر اما خواهش می کنم که مرا از خودت طرد نکن من بی تو می میرم . دوباره بغضی برگلویم مهمان شد و به یکباره شکست ملحفه را روی سرم کشیدم و با هق هق گفتم : _ آقای آشتیانی خواهش می کنم برو و منو تنها بگذار من به این تنهایی احتیاج دارم . در این هنگام صدایش به گوشم رسید که گفت : - فرناز گریه نن خواهش می کنم ازت تمومش کن هر کاری بگی من انجام میدهم من الان می روم بیرون و تو را تنها می گذارم اما باید بهم قول بدی که اگر خواستی به تنهاییت سفر کنی مرا همسفر خودت کنی در نهایت به من فکر کن و به عشق من بیندیش که چگونه عاشقاننه دوستت دارم . فرناز خواهش می کنم منو تنهام نذار من بی تو نابود می شوم .... باربد بعد از پایان حرفش از اتاق بیرون رفت و به آرامی در را بست و مرا با دنیای خودم که چیزی جز فکر کردن به او نبود تنها گذاشت . با وارد شدن پرستار جدید به اتاقم فرصت فکر کردن به باربد را از دست دادم . او لبخند زنان به طرفم آمد و گفت : - دخترم حالت چطوره ؟ - ممنون کمی بهترم . - خدا را شکر ! واقعا خوب شدن تو شبیه یک معجزه بود نمی دانم شاید هم دل خدا برای نامزدت به رحم آمد توی این دو سه روز اینقدر برات بی قرار بوده که نه لب به غذا زده و نه از پشت در اتاقت دور شده باید قدرش را بدونی هر چند که او حق دارد اینگونه برایت دلواپس باشد . هر چه خواستم زبانم را در دهان بچرخانم و بگویم ما نامزد نیستیم نتوانستم گویی لال شده بودم . شاید هم از این تصور فکری پرستار لذت می بردم و نمی خواستم آن را بر هم بزنم . لحظاتی بعد آمپولی را در بازویم فرو برد که از درد سرم را یک لحظه بلند کردم اما ناگهان درد شدیدتری را در سرم احساس کردم و با صدای بلندی گفتم آخ ... تازه یادم آمد که دور سرم کامل باند پیچی شده است . پرستار با عجله دستم را گرفت و گفت : - خانم شما نباید تکون بخورید این درسته که خدا جان دوباره ای به شما داده اما باید بدانید که نباید کوچکترین فشاری به سرتان وارد شود . نفس عمیقی کشیدم و به او گفتم : - چشم مواظب خواهم بود . لحظاتی بعد پرستار اتاق را ترک کرد زیر لب با خودم گفتم یعنی باربد راست می گوید که عاشق من شده است ؟باور کنم که کس دیگری در زندگیش نیست ؟ به یکباره یاد حرف های کولی افتادم و وجود در هم ریخت در دل عاجزانه از خدا خواستم که حرف های احمقانه او پوچ باشد. از خدا خواستم که در این راه کمکم کرده و عشق من و باربد را استوار و پاینده کند . در همان لحظه دوباره در اتاقم باز شد و تک تک بچه هایی که با هم همسفر بودیم به همراه گلهای زیبایی وارد اتاقم شدند و همه دور تختم گرد آمدند هر کدام تک تک حالم را پرسیدند و مدام از این که سلامتی ام را بدست آوردم خدا را شکر می گفتند . رفتار آنها آنقدر با من مهربان بود که باعث شد کلی از رفتار سردی که با آنها داشتم پشیمان شوم . از تک تکشان تشکر کردم و گفتم امیدوارم یه روز پاسخگوی محبت شما باشم یکی از پسر ها که بسیار شوخ طبع بود گفت : - خانم فاخته این تصادف خیلی هم بد نبود چون اوضاع و احوال درونی باربد خان را فاش کرد ! دیگری حرف او را ادامه داد و گفت : - آره واقعا همین طوره ! چهره ی باربد خان در آن روز دیدنی بود ای کاش که خودمان نترسیده بودیم و از او فیلم می گرفتیم . چنان شتابان خودش را وسط خیابان انداخت و یقه ی آن راننده بیچاره را گرفت که اگر او را جدا نمی کردیم یقینا راننده را می کشت . همه بچه ها چه دختر و چه پسر برای باربد کرکری می خواندند و بعد با هم می خندیدند . از شدت شرم سرم را پایین انداخته بودم و تنها به حرف های آنها گوش می دادم در نهایت روزی بسیار خاطره انگیز با وجود آنها برایم رقم خورد . حالا دیگر عشق باربد نسبت به من برای همه آشکار شده بود و من دیگر یقین پیدا کرده بودم که باربد مرا می خواهد ! به حدی از این احساس شاد و خرسند بودم که دیگر نه دردی در سر و نه در هیچ کدام از اعضای بدنم حس نمی کردم با دنیایی از خاطرات زیبا و جالب دیده روی هم گذاشتم و به یاد باربد سفر کردم تا شاید در خواب به دیدارم آید و حرف های امروزش را یکبار دیگر برایم تکرار کند . ************ با بوی معطر و دلپذیری که حس بویایی ام را تحریک می کرد بیدار شدم و دسته گل رز زیبایی را در کنار تختم دیدم آنها را به آرامی برداشتم و بوییدم بویی که پیام آور عشقی زیبا بود . با تمام وجودم گلها را دوباره بوییدم و شمیم عشق را در تک تک سلولهای بدنم جاری کردم با قرار گرفتن باربد در کنار تختم احساس زیبایم دو چندان شد . با صدای گرم و گیرایش گفت : - خانم خانما حالت چطوره ؟ با شرم نگاهم را به گلها دوختم و گفتم : - ممنون . او دوباره گفت : - فکر نمی کردم عشقم اینقدر خجالتی باشه ! ناخواسته چشمهایم را به سویش چرخاندم و نگاهمان در هم قفل شد نگاهی که دیگر از آن ترسی نداشتم و حالا چنان درش غرق بودم که هیچ چیز دیگری جز عشق و عشق و عشق نمی دیدم . عشقی که در آن نگاههایمان با هم حرف می زد و اصلا احتیاجی به زبان نبود حالا دیگه جای هیچ شکی برایم نبود چون با تمام وجود عشق باربد را باور کرده بودم و وجود نازنین اش را پذیرفته بودم . زمانی که از آن نگاه شیرین دل کندم و به خود آمدم ناگهان به یاد خانواده ام افتادم و با عجله به باربد گفتم : _ آقای آشتیانی ؟ باربد با اخم بامزه ای گفت : - باربد ! با شرم گفتم : - آقا باربد ! دوباره با تحکم گفت : - فقط باربد . لحن گرمش آتشی بود که وجودم را شعله ور کرد طوری که به کلی فراموش کردم چه می خواستم به او بگویم ؟ در این لحظه باربد گفت : - فکر کنم می خواستی چیزی ازم بپرسی درسته ؟ لحظاتی سکوت کردم تا همه چیز دوباره به خاطرم آمد و به او گفتم : - می خواستم بدانم آیا خانواده ام در جریان تصادفم هستند ؟ باربد ابتدا در مقابل سوالم فقط نگاهم کرد و بعد چند بار سرش را تکان داد و گفت : - توی اون سه روز که تو بی هوش بودی اگه بهت بگم که منم هوش و حواسم را از دست داده بودم باور نمی کنی من تازه دیروز که تو حالت کمی بهتر شد و چشم باز کردی حال خودم را فهمیدم . تازه همین نیمه های صبح بود که به خاطرم آمد خانواده ات را در جریان نگذاشتم . با عجله گفتم : - یعنی حتی فواد هم به گوشی ات زنگ نزد ؟ باربد گفت : - متاسفانه توی این مدت گوشی را خاموش کرده بودم . بعد از گفتن این حرف باربد فورا گوشی را از جیبش بیرون آورد و گفت : - الان به فواد زنگ می زنم . باربد این را گفت و فورا شماره موبایل فواد را گرفت . لحظاتی بعد با برقرار شدن ارتباط شروع به صحبت نمود و خلاصه ای از جریان تصادفم را برایش بازگو کرد اما چون فواد باور نمی کرد که سلامت هستم به ناچار باربد گوشی را به طرفم گرفت و گفت : - بهتره خودت باهاش صحبت کنی . گوشی را گرفتم به محض اینکه صدای فواد را شنیدم بغض گلویم را فشار داد اما به زحمت آن را فرو دادم و با فواد صحبت کردم . فواد که از لحن گفتارم پی به دلتنگی ام برده بود فورا گفت : - فرناز جان کمی تحمل کن و مراقب خودت باش تا ما به اتفاق بابا و مامان هر چه زودتر حرکت کنیم و بیاییم . فواد این را که گفت با عجله خداحافظی کرد و سپس ارتباط قطع شد . با گرمی دست نوازشگری که صورتم را لمس می کرد از خواب بیدار شدم و با دیدن مامان و بابا و فواد و عاطفه که نوید در آغوشش خواب بود اشک در چشمانم حلقه بست . مامان مثل همیشه نتوانست جلوی احساسش را بگیرد و اشک هایش روی صورتش جاری شد و با صدای لرزانی گفت : - فرناز جون یعنی باور کنم گه حالت خوبه و هیچ مشکلی برات پیش نیامده ! لبخندی به رویش زدم و گفتم : - آره مامان جون باور کن که حالم خوبه . بابا ، با گفتن خدا را شکر به طرفم آمد و گونه ام را بوسید لحظاتی بعد فواد و عاطفه هم به کنارم آمدند و محبت شان را ابراز کردند و من کلی با دیدنشان خوشحال شدم . در این میان باربد ساکت و خاموش یه گوشه ایستاده بود و فقط مرا می نگریست ! به لطف خدا سلامتی کاملم را بدست آوردم و سه روز بعد مرخص شدم و بدون آنکه در اردو شرکت کرده باشم به همراه بابا و مامان و عاطفه و فواد راهی تهران شدم . در لحظه جدا شدن از باربد چنان هر دو برای مدتی به هم زل زدیم که تک تک افراد خانواده ام عشق را در چشمان هر دوی ما دیدند چون درست در لحظه ای که از باربد خداحافظی می کردم فواد با طعنه گفت : - معلومه که تصادف خوش یمنی برات بوده فرناز جان ! از شدت شرم سرخ شدم و هیچ نگفتم . وقتی فواد با سرعت از کنار باربد رد شد درست مثل این بود که قلبم را در آنجا جا گذاشته بودم . باربد در اصفهان به گروه ملحق شد و من به تهران باز گشتم ولی لحظه ای آرام و قرار نداشتم . خبر تصادف و جریان عشق من و باربد مثل بمبی در دانشگاه منفجر شد روزی که بعد از ده روز غیبت به دانشکده رفتم در همان ساعت های اولیه کلاس اکثر بچه ها یا نگاه خاصی به من می کردند و یا متلک هایی بهم می پراندند اما دیگر برایم مهم نبود که دیگران بفهمند که من عاشق باربد شده ام چون می دانستم که قلب باربد را بالاخره تصرف کرده ام و به زودی نامزدی ما رسمی خواهد شد . دقایقی بعد وقتی ندا وارد کلاس شد و مرا سر جای خودم دید بدون توجه به بچه های کلاس فریادی از شادی کشید و بعد به طرفم آمد و در آغوشم گرفت و در گوشم آغاز عشق من و باربد را تبریک گفت . او آن قدر از شنیدن ماجرای من و باربد خوشحال شده بود که نمی توانست خودش را کنترل کند عاقبت با آمدن استاد هر یک در سر جای خود نشستیم و کم کم به محیط کلاس برگشتیم . آن روز از درس هیچ نفهمیدم دقیقا حال باربد هم مثل من بود چون مدام به ساعت مچی اش نگاه می کرد و بی صبرانه منتظر پایان کلاس بود عاقبت زمان با دیرترین ثانیه ها گذشت و بچه ها با گفتن خسته نباشید به استاد یکی پس از دیگری کلاس را ترک کردند . با خلوت شدن کلاس باربد به طرفم آمد و گفت : - عشق من حالش چطوره ؟ با صدای لرزانی گفتم : - ممنون خوبم تو چطوری ؟ باربد قهقهه آرامی زد و گفت : - خوب خوبم ، از همیشه بهتر . زیر لب گفتم خدا را شکر . باربد در حالی که جزوه هایش را جمع می کرد گفت : - مایلی ناهار را بیرون بخوریم . کمی من من کردم و گفتم : - من ... من امروز ... باربد حرفم را قطع کرد و گفت : خواهش می کنم بهانه نیار و دعوتم را رد نکن تا من می روم ماشینم را روشن کنم تو هم بیا ، بیرون دانشکده منتظرت هستم . باربد دیگر منتظر جواب من نماند و از کلاس بیرون رفت . بعد از رفتنش نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم هنوز هم نمی توانم باور کنم که او همان باربدی است که اینقدر مرا اذیت می کرد و سر به سرم می گذاشت ! با گام های آرام کلاس را ترک کردم و دقایقی بعد از دانشکده بیرون آمدم و با دیدن باربد به طرفش رفتم . او در جلوی اتومبیل را برایم باز کرد و من بی صبرانه سوار شدم . در طول مسیر باربد مدام برایم از عشق می گفت در این بین من بیشتر سکوت می کردم و فقط شنونده بودم . او وقتی سکوت طولانی مرا دید نیم نگاهی به من کرد و گفت : - عجب دختر مغروری هستی این همه من بیچاره از عشقم برات گفتم اون وقت تو نمی خوای فقط یک بار هم که شده به عشقت اعتراف کنی ؟ برای اولین بار شرم و غرور را کنار گذاشتم و نگاه پر شورم را به او دوختم و با تک بیتی از حافظ که همیشه در ذهنم تکرار می شد گفتم : « هوا خواه توام جانا و میدانم که می دانی » « که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی » باربد از سرعتش کاست و چشمان خمار و زیبایش را به چهره ام دوخت و گفت : - فرناز این تویی ؟ همان دختر مغرور و عبوس دانشگاه یعنی من باید باور کنم که واقعا توانستم دل تو را نرم کنم باور کنم که تو این طور با محبت در کنارم نشستی ؟ تویی که روی خوش به هیچ کس نشان نمی دادی ...! به رویش لبخندی زدم و گفتم : - من هم باور نمی کنم کسی که الان در کنارش نشسته ام و برایم از عشق صحبت می کند همان پسری است که مدام مرا اذیت می نمود و با حرف هایش عصبی ام می کرد همان کسی که مرا خرد و تحقیر می کرد یعنی تو همونی ؟... با گفتن این حرف هر دو خندیدیم و تا رسیدن به رستوران در باره ماجراهایی که با هم داشتیم صحبت کردیم و از یاد آوریشان لذت بردیم . وارد رستوران بسیار شیک و مدرنی شدیم و جای تقریبا خلوتی را انتخاب کردیم و روبروی هم نشستیم . باربد نگاه مهربانی بهم کرد . گفت : - عشق من چی میل داره ؟ به شوخی گفتم : - به حدی گرسنمه که فکر کنم اگر سنگ هم برایم بیاورند بخورم ! باربد با شیطنت گفت : - اگه این طوره که احتیاج به خوردن سنگ نداری چون من هستم . اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم : - بارید دوباره به یاد شوخی های بی مزه ات افتادی ؟ باربد به آرامی خندید و گفت : - تسلیم ، تسلیم ناراحت نشو ! اصلا هر چی که تو بگی همون رو سفارش می دم چون می دانم که در اینجا نمی توانی مرا بخوری ؟ این بار دهانم را باز کردم که پاسخ جدی به او بدهم اما با نزدیک شدن گارسون به میز ما به ناچار دهانم را بستم و سکوت کردم . گارسون که از لهجه اش مشخص بود شمالی است گفت : - آقا و خانم چی میل دارند ؟ باربد رو به من گفت : - با چلو کباب موافقی ؟ با سر جواب مثبت دادم و لحظاتی بعد گارسون از کنار ما گذشت و طولی نکشید که با سینی پر از غذا برگشت ، بعد از مدتها ناهار را با لذت خاصی میل کردم . باربد برایم لیوان دوغی ریخت و گفت : - فرناز به نظرت فردا شب بیاییم خواستگاری خوبه ؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم : - چه خبره پسر ؟ تو چرا اینقدر عجولی ؟ باربد دستانش را در هم قفل کرد و گفت : - عجول ، عجول ... واقعا خنده داره ! بعد نگاهش را با جدیت به من دوخت و گفت : - دختر خوب من نزدیک یک سال و نیم صبر کردم و با خودم کنار اومدم آن وقت تو می گویی عجولم واقعا که ! در پاسخش به شوخی گفتم : - حالا کجاشو دیدی ؟ باید اونقدر برای بله شنیدن به انتظار بنشینی که علف زیر پات سبز بشه باید انتقام تمام اون مدتی که منو بازی دادی و اذیتم کردی را ازت بگیرم اون وقت ...و بارید در حالی که چهره ی مظلومی به خودش گرفته بود حرفم را قطع کرد و گفت : - فرناز ، ازت خواهش می کنم که منو بیش از این علاف و سرگردان نکنی . باور کن دیگه حوصله موش و گربه بازی ندارم ! طوری لحنش ملتمسانه بود که دلم برایش سوخت و با خنده گفتم : - نترس باهات شوخی کردم . بعد لحظه ای سکوت کردم و سپس ادامه دادم : - اما باربد من فردا شب اصلا آمادگی شو ندارم بذار .... باربد با عجله حرفم را قطع کرد و گفت : - فرناز خواهش می کنم دیگه بهانه نیار آخه یه دور چایی دور گردادن هم آمادگی می خواد ؟ به ناچار لبخندی از روی رضایت زدم و موافقتم را اعلام کردم . نمی دانم چرا درست در آن لحظه دوباره به یاد کولی فالگیر افتادم و وحشتی عجیب وجودم را فرا گرفت این تغییر رنگ چهره ام را باربد فورا متوجه شد و با تعجب پرسید : - فرناز تو چیزیت شده ؟ چرا یک دفعه پکر شدی ؟ من من کردم و گفتم : - باربد ... راستش نمی دونم چرا حرف های اون کولی فالگیر مدام منو به وحشت می اندازه ؟ باربد نگاه جدی به من انداخت و گفت : - فرناز اصلا دوست ندارم که حتی تصور کنم تو یه دختر خرافاتی هستی ! اون کولیه اگر از آینده خبر داشت خوب می رفت یه فکری به حال خودش می کرد که آواره و در به در نشه . در ثانی اینو بهت قول می دهم تنها مرگه که می تونه منو از تو جدا کنه و گر نه ... با عجله حرفش را قطع کردم و گفتم : - اِ اِ ... هنوز هیچی نشده صحبت از مرگ می کنی ؟ حرف بهتری به ذهنت نرسید که بزنی ؟ باربد در حالی که از جایش بلند می شد گفت : - خودت را بگو که با حرف های اون کولی احمق بی خود به دلت نگرانی راه می دهی ! لحظاتی بعد من هم از جای خود بلند شدم و در دل حق را به باربد دادم و با خودم گفتم باربد درست می گه اگه اون آینده نگر بود که فکری برای خودش می کرد . باربد با تکانی مرا به خود آورد و سپس هر دو از رستوران خارج شدیم و ساعتی بعد او مرا به خانه رساند . خواستگاری باربد از من خیلی راحت انجام گرفت هر دو خانواده با رضایت کامل نظر خود را نسبت به این وصلت اعلام کردند و بدون هیچ مشکل خاصی تمام شرایط را به عهده من و باربد گذاشتند . وقتی باربد برای صحبت کردن به اتاقم پا نهاد برای دقایقی دور اتاقم چرخید و با شوق گفت : - فرناز بیا یه نیشگون از بازوم بگیر ببینم خواب نیستم یعنی واقعا این منم که توی اتاق تو هستم توی اتاق فرناز قاخته ... ! از شادی او احساساتی شدم و اشک شوق در چشمانم حلقه بست با صدای لرزانی به او گفتم : - باربد ، من و تو هر دو بیداریم ببین سرنوشت چقدر مهربون بوده که ما را در سر راه هم قرار داده ! باربد با نگاهی لبریز از عشق بهم گفت : - ما باید روزی دهها بار خدا را شکر کنیم که ما رو برای هم آفریده ! بارید بعد از گفتن این حرف به طرف تابلویی که رو به روی تختم نصب شده بود رفت و نگاهی به تابلو انداخت و بعد با خود زمزمه کرد ، کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود . سپس نگاهش را به طرفم گرفت و گفت: - پس تو هم به شعرهای سهراب علاقه داری ؟ تبسمی کرده و گفتم : آره او اون یه یادگاریه ! بارید با تعجب گفت : - یادگاری !؟ از اینکه کنجکاو شده بود لذت می بردم دلم می خواست کمی سر به سرش بذارم . بنابراین آه تصنعی کشیدم و گفتم : - آره یادگاریه ، راستش یه زمانی یکی از عزیز ترین همکلاسی هایم که اونو خیلی دوست داشتم این قطعه شعر سهراب را برایم خواند از بس برام لذت بخش بود همون موقع اومدم و با خط درشت شعر را نوشتم و روبروی تختم نصبش کردم تا همیشه موقع خواب چشمم به تابلو بیفته و به یاد او بخوابم . آنقدر با احساس جریان تابلو را برای باربد تعریف کردم که او با نگاه مرموزی گفت : - خوب حالا این همکلاسیت دختر بود یا پسر ؟ - پسر ، یه پسری که با همین کاراش منو جذب خودش کرد ! آشکارا رنگ چهره ی باربد تغییر کرد و بعد با صدای بم و گرفته ای گفت : - می شه بپرسم چرا باهاش ازدواج نکردی ؟ گرچه از این بازی لذت می بردم اما دیگر تحمل دیدن ناراحتی باربد را نداشتم به خاطر همین زدم زیر خنده و گفتم : - آخه اون پسر الان توی اتاق منه و ما می خواهیم حرفامون رو با هم بزنیم . در این لحظه باربد اخم بامزه ای کرد و گفت : - حالا منو دست می اندازی ! دوباره خندیدم و گفتم : - تو چقدر حواس پرتی ، اون روز رو یادت نیست همون روز که تو ، توی هوای بارونی از من خواستی که سوار اتومبیلت بشم اما من نشدم بعدش تو هم به خاطر اینکه به من بفهمونی از راز دلم باخبری گفتی ، ای کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود . آره اینو گفتی و بعد با سرعت از کنارم رد شدی . همون موقع وقتی به خانه برگشتم بلافاصله نوشتمش و روبروی تختم زدمش تا مدام به یادت باشم . باربد ناباورانه نگاهم کرد و گفت : - تو دیگه کی هستی ؟ یعنی واقعا اینقدر منو می خواستی اما تنها غرورت اجازه اعتراف بهت نمی داد ؟ فرناز تو با این کارات منو دیوانه خواهی کرد هر لحظه احساس می کنم عشقی که نسبت بهت دارم شعله ورتر می شه . با شرم گفتم : - دل به دل راه داره . باربد در حالی که لبه تختم می نشست گفت : - خودم می دانم ! هر دوی ما گر چه عاشقانه یکدیگر را دوست داشتیم و همدیگر را به خوبی می شناختیم اما باز هم شمه ای از شخصیت و خصوصیات اخلاقی هم را برای یکدیگر بیان کردیم که خوشبختانه درصد بالایی از خصوصیات اخلاقی ما بهم نزدیک بود و به قولی تفاهم کامل با هم داشتیم . در نهایت حرف آخر و تنها شرط من این بود که بعد از پایان تحصیلات هر دو جشن عروسی را برگزار کنیم که باربد بدون هیچ مخالفتی شرطم را پذیرفت و بعد هر دو در حالی که لبخند بر لبمان شکوفا بود از اتاق بیرون آمدیم و به جمع پیوستیم . مجلس خواستگاری به همین راحتی به پایان رسید و در نهایت قرار شد که هفته ی آینده مراسم نامزدی بگیریم و صیغه ی محرمیتی بین ما خوانده شود . بارید شب نامزدی برایم سنگ تمام گذاشت بهترین هدایا و جواهرات را برایم هدیه آورد . جشن را تا جایی که می توانست با شکوه و مجلل برگزار کرد و بدون آنکه من خبر داشته باشم تک تک بچه های کلاس را به جشنمان دعوت کرد که اکثر آنها هم حضور یافتند . بچه ها تابلوی بسیار بزرگی و زیبایی برایمان هدیه آوردند که زیر آن با خطی بسیار زیبا نوشته بود « بهم رسیدن دو پرنده عاشق و مغرور را به یکدیگر تبریک می گوییم ، امیدواریم مرغ عشقتان همواره بر فراز آسمان پرواز کند .» از آنها صمیمانه تشکر کردیم و بعد برای خوش آمد گویی به طرف مهمانان دیگر رفتیم . چیزی که در این میان برایم عجیب بود راحیل دختر عموی باربد بود که بدون هیچگونه کینه و ناراحتی از باربد شاد و قبراق مدام وسط سالن می رقصید و به نوعی مجلس را گرم می کرد . بالاخره طاقت نیاوردم و به باربد گفتم : - باربد جان من تا حالا تصور دیگری از راحیل داشتم طوری که فکر نمی کردم او در مجلس امشب ما حتی شرکت کند اما الان می بینم که تصوراتم کاملا اشتباه از آب در آمد ! باربد خنده ی آرامی کرد و گفت : - عزیزم راحیل خانم در یه جای بهتری تورش رو پهن کرده ! - کجا ؟ - ظاهرا پسر یکی از شرکای عموم به طور اتفاقی راحیل و مادرش را می بیند و همان جا یک دل نه صد دل عاشق راحیل می شود . تازه قراره به زودی مراسم نامزدی و عقد را برگزار کنند چون طرف کار و بارش اون طرف آبه و می خواد ترتیب اقامت راحیل را هم بدهد البته به همراه مامی جونش ! خندیدم و گفتم : - که اینطور . - آره عزیزم ماجرا این طوری بوده و گر نه اون چندان هم مهربون نیست که بخواد مجلس نامزدی ما را گرم کنه ! در یک لحظه به یاد رامین افتادم و به باربد گفتم : - باربد جون رامین را در جمع مهمانان نمی بینم . او ... باربد با عجله حرفم را قطع کرد و گفت : - عزیزم اصلا خوشم نمیاد که اسم اون عوضی رو ، روی لبهای قشنگت بیاری ! کنجکاو شدم که علت این همه تنفر باربد را نسبت به او بدانم که باربد فکرم را خواند و با عصبانیت گفت : - می خوام بدونم ما بحث بهتری از اون موجود کثیف نداریم ! در حالی که از لحنش خنده ام گرفته بود رو به او گفتم : - باربد جان کاش می دونستم توی اون مخت چی می گذره ؟ باربد د رحالی که دستم را می کشید و به رقص دعوتم می کرد گفت : - اون دیگه مخ نیست چون به حدی خراب و دیوونه ی تو شده که مطمئنا چیزی جز خیال تو ، توش نمی گذره ! باربد این را گفت و به چهره ی من زل زد بعد به آرامی در گوشم زمزمه کرد : - عزیزم ، عشقم ، تو امشب به حدی زیبا و دوست داشتنی شدی که قطعا اگر به خاطر حضور میهمانان نبود تو را آنچنان در آغوشم می فشردم که هرگز رهایی نداشته باشی . در جوابش خنده کوتاهی کردم و گفتم : - باربد عزیزم تو همین طور آنچنان منو اسیر خودت کردی که اصلا امکان رهایی برایم وجود ندارد ! من و باربد آنقدر نجواهای عاشقانه در گوش هم خواندیم که اصلا متوجه گذر زمان نشدیم زمانی از حس و حال خودمان بیرون آمدیم که میهمانان رفته رفته مجلس را ترک می کردند . با خلوت شدن دور و برمان باربد ، بار دیگر دستم را در دستانش فشرد و با مهربانی گفت : - فرنازم به آسمون نگاه کن و ببین چقدر ماه و ستاره ها پر نور و درخشان شدند . من که وقتی به آسمون نگاه می کنم این احساس بهم دست میده که اونا هم از رسیدن من و تو بهم خوشحالند . باربد این بار ، با اشتیاق کودکانه ای حرفش را ادامه داد و گفت : - نگاه کن فرنازم اون ستاره رو ببین که داره به ما چشمک می زنه انگار می خواد به من و تو تبریک بگه . خندیدم و گفتم : - بارببد جونم امشب همه چیز از نظر من و تو قشنگه چون اگه دقت کنی می بینی عشقی که بین من و تو گره خورده این زیبایی را دو برابر کرده پس بیا همین جا بهم قول بدیم که در بدترین شرایط زندگی باز هم عاشق هم بمونیم و حرمت عشق را نگه داریم آخه عشق خیلی مقدسه! باربد سرش را به آرامی کنار گوشم آورد و گفت : - عزیزم اینو بهت قول می دم که تا ابد بهت وفادار بمونم و عاشقت باشم! باربد این را گفت و سپس هر دو عاشقانه بهم نگریستیم و اشک شوقی بر پرده چشمان هر دویمان نشست . آه که آن شب چه شب زیبا و رمانتیکی برای من و باربد بود ، شبی که از ته دل خوشبختی را احساس کردم . به هر حال آن شب زیبا با تمام خوشی هایش گذشت حالا دیگر من و باربد رسما با هم نامزد شده بودیم . در دانشگاه هر دو مقابل چشمان دانشجویان و اساتید با غرور و شانه به شانه ی هم قدم بر می داشتیم و عشق پر شر و شورمان را به رخ دیگران می کشیدیم . آنچنان به هم وابسته شده بودیم و بهم عشق می ورزیدیم که اگر کسی می خواست عشقی را مثال بزند بدون درنگ از عشق من و باربد حرف می زد خلاصه اینکه عشق ما شده بود ورد زبان همه ی کسانی که ما را می شناختند . روزهایمان آنقدر شیرین و رویایی بود که هرگز نمی توانم آن را توصیف کنم یا احساسات درونی ام را بیان کنم . در یک روز تعطیلی به سینما رفتیم و تماشاگر یک فیلم زیبا و غم انگیز شدیم فیلم آنچنان مهیج بود که هر دوی ما را محو تماشای خود کرد اما متاسفانه هر چه از فیلم می گذشت غم انگیز تر می شد و دل احساساتی مرا تحریک می کرد زمانی به خود آمدم که صورتم از اشک خیس شده بود و فیلم به پایان رسیده بود . بدون آنکه باربد متوجه چشمان بارانی ام شود آرام و بی صدا اشکهایم را پاک کردم و به همراه او از سینما خارج شدم زمانی که در کنار باربد توی اتومبیل نشستم با تعجب نگاهی به چشمان قرمز و متورم شده ام انداخت و گفت : - فرنازم تو گریه کردی ؟ اون هم به خاطر یک فیلم ؟ سرم را چند بار تکان دادم و به او گفتم : - باربد جون ، من حتی در فیلم هم تحمل اینو ندارم که ببینم دو نفر با چه سختی بهم می رسند و در آخر یه تصادف لعنتی اونها را از هم جدا می کنه ! نگاه پر احساسم را به او دوختم و در ادامه حرفم گفتم : - باربد یعنی جدایی اینقدر سخته که آدمو به مرز جنون می کشونه ؟ باربد حرکت کرد و گفت : - عزیز دل باربد می شه ازت خواهش کنم اون فکر نازنین ات را با این چیز ها خراب نکنی ؟ و از حال و هوای فیلم و سینما بیرون بیایی ؟ در ضمن برای اولین و آخرین بار بهت هشدار می دهم که دیگه حق نداری اون چشمهای قشنگت رو به این روز بیندازی و گرنه مجبور خواهم شد برای همیشه از رفتن به سینما و دیدن هر چی فیلمه محرومت کنم ! - خنده ی کوتاهی کردم و به او گفتم : - عزیزم خواهش می کنم منو از رفتن به سینما محروم نکن در عوض قول می دهم از این به بعد جلوی احساساتم را بگیرم . باربد دستم را گرفت و بعد فشار محکمی به آن داد و گفت : - فرنازم تو اینقدر احساساتی بودی و من نمی دونستم ؟ چشمانم را ریز کردم و گفتم : - راستش دست خودم نیست از هر چی جدایی ، دوری ... چه می دونم هر چی که باعث می شه دو نفر از هم دور بیفتند قلبم می گیره و به درد میاد . باربد نفس عمیقی کشید و گفت : - تو نباید به این جور چیزها فکر کنی تنها چیزی که باید فکرت را مشغول کنه اینه که به باربد و عشقش بیندیشی ! اون وقت خواهی فهمید که من چقدر دیوانه وار دوستت دارم اون وقته که دیگه فکرهای منفی به سرت نخواهد زد . لحن باربد آنقدر محکم و قاطع بود که ته دلم را قرص کرد و بعد با روحیه خوبی که بدست آورده بودم گفتم : - باربد من به خاطر داشتن وجود نازنین تو به خودم می بالم و هزاران بار خدای بزرگ را شاکرم که تو را سر راه من قرار داد . در حالی که باز هم احساساتی شده بودم حرفم را ادامه دادم و گفتم : - باربد نکنه من یه وقت خواب باشم و تمام این لحظات شیرین با تو بودن در رویا باشد ! باربد در حالی که لپم را محکم می کشید گفت : - فرنازم ، من و تو بیداریم و هر دو داریم از عشقمون لذت می بریم تازه هنوز که چیزی شروع نشده ؟ بعد از ازدواج حتی لحظه ای هم رهایت نخواهم کرد تا مبادا چهره ی زیبایت از مقابل دیدگانم محو شود . حرف های زیبای باربد وجود عاشقم را صد چندان گرم تر کرد و بعد در حالی که لبریز از زمزمه های عاشقانه او بودم مرا به خانه رساند . * * * * با گذشت روزها عشق من و باربد هر روز رنگ تازه ای به خود می گرفت و زیبا تر از قبل می شد . پدر و مادر باربد مدام می گفتند هزاران بار خدا را شکر که عاطفه و باربد را اینگونه خوشبخت می بینیم . مامان هم تقریبا هر شب به بابا می گفت از اینکه خوشبختی را در نی نی چشمان فواد و فرناز می بینم هر روز جان تازه می گیرم و خدای بزرگ را هزاران بار شاکر می شوم که زحمت هایمان به هدر نرفت و آنها در اساسی ترین مرحله زندگی فوفق و خوشبخت شدند . ما تقریبا هر هفته به منزل یکدیگر می رفتیم و همگی دور هم ساعات بسیار شیرینی را تا پاسی از شب سپری می کردیم . یک شب که مثل همیشه همگی منزل ما جمع بودند من در آشپزخانه مشغول کمک به مامان بودم که خوشبختانه با آمدن عاطفه به کمک مامان من از کارها فارغ شدم . عاطفه گونه ام را بوسید و با شوخی گفت : - فرناز جون تو بهتره بری به باربد جونت برسی . متقابلا من هم گونه ی او را بوسیدم و گفتم : - عاطفه جون انشاا... بعد ها جبران خواهم کرد . در همان لحظه مامان سبدی را که پر از وسایل سالاد بود بالا گرفت و خطاب به من گفت : - فرناز جان بهتره زودتر بری و کمتر چاخان کنی و گرنه ممکنه نظرم عوض بشه و تهیه سالاد را به تو واگذار کنم . نگاهی به سبد توی دست مامان کردم و دیگر ایستادن را جایز ندانستم و سریع از آشپزخانه بیرون آمدم و خودم را نجات دادم . باربد را تنها در حال بازی با نوید دیدم که برای او شکلک در می آورد و نوید هم قاه قاه می خندید . باربد آنقدر سرگرم بازی با نوید بود که اصلا حضور مرا حس نکرد من هم به آرامی روی مبلی نشستم و بدون اینکه بازی آنها را بهم بزنم تماشاگر آن شدم طولی نکشید که باربد متوجه ام شد و با تعجب پرسید : - تو اینجا نشسته ای فرنازم ؟ پس چرا چیزی نگفتی ؟ از جایم بلند شدم و در حالی که به طرف او می رفتم گفتم : - نمی خواستم بازیتون را بهم بزنم ، باربد تو از بچه ها خوشت میاد ؟ درسته ؟ باربد نوید را بوسید و گفت : - من عاشق پسر بچه ها هستم ! کمی خودم را برایش لوس کردم و گفتم : - حالا اگه بعد ها بچه ی خودمون دختر شد چی ؟ باربد اخم بامزه ای کرد و گفت : - ولی فرناز تو باید برای باربد یه پسر تپل و خوشگل مثل نوید بیاری ... خندیدم و گفتم : - پسر پسر قند عسل ... ناگهان سکوت کردم و بعد شروع کردم به فکر کردن که چه اسمی را برای پسر آینده مان انتخاب کنم که به اسم باربد بیاید ؟ خیلی زود جرقه ای در ذهنم خورد و با عجله به باربد گفتم : - باربد اگه بچه مون پسر شد دوست داری اسمش را بذاریم فربد ؟ باربد نگاهم کرد و گفت : - حالا چرا فربد ؟ با اشتیاق خاصی گفتم : - اولا که فربد به اسم هر دوی ما می آید در ثانی از اون مهمتر اسم فربد یه اسم مخلوط از اسم من و توست اگه دقت کنی دوحرف اول آن را از اسم من می گیرد و دو حرف بعدش را از آخر اسم تو می گیرد . جالبه نه ؟ باربد برای لحظاتی به روبرویش خیره شد و چند بار با خودش زمزمه کرد فر...ناز، بار...بد و بعد در حالی که برق خوشحالی از چشمانش می جهید گفت : - اوه فرنازم تو حرف نداری ! اسم قشنگی برای پسرمون انتخاب کردی از همین الان باید لحظه شماری کنم تا روزی که عروسی کنیم و بعد به انتظار فربد آشتیانی بمانیم . از اینکه بارید اینقدر ذوق زده شده بود پکی زدم زیر خنده و به او گفتم : - پس باید حسابی دعا کنیم که خدا به ما یه فربد بدهد ! باربد با شیطنت نگاهم کرد و گفت : البته اگر تو بخواهی می توانیم زودتر عروسی کنیم اینطوری فربد خان هم زودتر تشریف می آورد ! با عجله گفتم : - آقای کم طاقت بی خود دلت را خوش نکن چون تا پایان تحصیلات هر دویمان هیچ خبری از عروسی نیست . - من آخرش حریف تو نمی شم پس ناچارم که این دو ترم را هم صبر کنم . فواد در کنار بابا و آقای آشتیانی در سالن پذیرایی نشسته بود صدای اعتراضش بلند شد و به باربد گفت : - باربد خان اینقدر از همین الان خودت را خوار و ذلیل نکن ، مرد بلند شو بیا ساعتی را هم با ما بد بگذرون . من و باربد هر دو از جا بلند شدیم و در حالی که به طرف سالن می رفتیم باربد غر غر کنان گفت : - امان از دست این فواد که چشم نداره منو در کنار تو ببینه ! خندیدم و گفتم : - چاره ای نیست فعلا باید بسوزیم و بسازیم . در حالی که باربد به سالن می رفت من هم نوید را که در آغوشم به خواب رفته بود به طرف اتاقم بردم تا در فضایی ساکت و آرام بخوابد . متاسفانه آن شب تا پایان میهمانی دیگر فرصتی نشد که من و باربد در کنار هم بنشینیم به خاطر همین تمام نجوا های عاشقانه مان را به روز دیگر موکول کردیم . * * * * خیلی برام جالب بود باربد به حدی از اسم فربد خوشش آمده بود که قلب کوچکی را که وسط آن فربد نوشته شده بود را خریده و آن را جلوی آینه اتومبیلش آویزان کرده بود . هر کس کنجکاو می شد و از او می پرسید فربد کیه ؟ باربد بدون هیچ شرمی می گفت پسرمه . تمام لحظه ها و روز های زندگی ما توام با عشق می گذشت و من واقعا احساس می کردم که خوشبخت ترین دختر دنیا هستم . باربد هر روز که می گذشت با من مهربانتر و عاشق تر می شد کافی بود که کوچکترین فرصتی به دست بیاورد آن وقت مشتاقانه به دیدنم می آمد و ما اوقات خوش را در کنار هم سپری می کردیم که البته این کار باعث شد تا ما کلی از درس خواندن عقب بمانیم . من و باربد که هر دو جزء ممتاز ترین دانشجویان کلاس بودیم حالا با افت تحصیلی شدیدی مواجه شده بودیم و به زحمت نمره قبولی را کسب می کردیم . با این نمره های افتضاحی که بدست آورده بودیم مدام از تک تک اساتید طعنه و متلک می شنیدیم اما من و باربد به خاطر اینکه بهم رسیده بودیم هیچ چیز برایمان مهم نبود حتی درس خواندن هم اهمیت آنچنانی برای ما نداشت ، حرف ها و هشدار های اساتید را مثل پیه به بدن می چسباندیم و بی خیال همه چیز می شدیم. * * * * تنها توی حیاط کنار باغچه نشسته بودم و بی صبرانه انتظار باربد را می کشیدم البته او مثل همیشه نگذاشت که انتظارم به درازا بکشد و با دسته گل زیبایی به دیدنم آمد ضمن اینکه کارت دعوتی هم در دستش بود ، گلها را از دستش گرفتم و آنها را بوییدم و صمیمانه از او تشکر کردم . باربد تبسمی کرد و کارتی که در دستش بود را باز کرد و گفت : - به عروسی دعوت شدی . با تعجب به کارت دعوت نگاه کردم و گفتم : - عروسی کی ؟ - بهتره خودت بخونیش . کارت را از او گرفتم و با نگاهی به آن هوم بلندی کشیدم و گفتم : - عروسی راحیل ، چه زود ! باربد خندید و گفت : - ظاهرا آقا داماد خیلی زرنگه چون تمام کارهایش رو ظرف دو ماه انجام داده و توانسته اقامت راحیل و مادرش را درست کنه ! زیر لب زمزمه کردم : - به هر حال مبارکش باشه اما فکر نمی کنم روز پنجشنبه بابا و مامان بتوانند بیایند چون هر دو کلاس دارند تنها می مونه من که .... باربد حرفم را قطع کرد و در حالی که لپم را می کشید گفت : - که اونم بنده دربست در اختیارت خواهم بود . لبخندی زدم و گفتم : - پس سعی می کنم بیام . باربد اخم شیرینی کرد و گفت : - سعی می کنم نشد باید حتما بیایی ! باربد چشمانش را ریز کرد و دوباره گفت : - می خواهم تو رو نشون تک تک اونهایی که ندیدنت بدهم دلم می خواد همه بدونند که چه عروسکی نصیب باربد شده ! از شوق خندیدم و گفتم : - پس با این حساب باید حسابی به خودم برسم . باربد دستانم را در دستش فشرد و گفت : - دقیقا تو باید همون لباسی رو بپوشی که برای عروسی فواد بر تن داشتی و با همون آرایش که زیباییت را دو چندان کرده بود در جشن عروسی راحیل حضور داشته باشی و مثل یک ستاره در وسط مجلس بدرخشی ! مثل بچه ای تخس خودم را برایش لوس کردم و با شیطنت از او پرسیدم : - یعنی اون شب ، شب عروسی فواد به نظر تو خوشگل شده بودم ؟ باربد سرش را چند بار تکان داد و گفت : - ای ناقلا یعنی می خوای بگی نمی دونی اون شب با دل من بیچاره چه کردی ؟ آخ که اون شب صد بار منو کشتی . خصوصا وقتی اون رامین حیوون صفت مثل یک شکارچی دور و برت می چرخید و می خواست با نگاه های هرزه اش تو را شکار کند از فرط عصبانیت دلم می خواست چشماشو در بیاورم ! باربد این را گفت و بعد برای لحظاتی سکوت کرد و ناگهان ادامه داد : - نه ... نه فرنازم تو باید با سادگی هر چه تمام تر به عروسی بیایی اصلا دوست ندارم توی دید آدم های گرگ صفتی مثل رامین و دوستانش که یقینا توی اون جشن کم نیستند باشی ! از اینکه باربد نسبت بهم حساسیت نشان می داد و به قولی غیرتی می شد ته دلم احساس خوشایندی بهم دست می داد و از این رفتارش لذت می بردم . بنابراین در جواب خواسته اش موافقت کردم و گفتم : - باربد جان هر طور که تو بخواهی من همان خواهم شد . باربد از اینکه دید من این همه مطیع اش هستم به وجد آمد و با شوق سرم را در آغوش گرفت و گفت : - فرنازم ، عزیزم تنها می تونم بگم که تو یه فرشته ای که خدا برای من آفریده امیدوارم بتوانم لایقت باشم . در حالی که بوی ادکلن خوش بویش را با تمام وجود می بوییدم به او گفتم : - باربد تو آنقدر برای من عزیزی که قادرم هر کاری را که تو بخواهی برایت انجام بدهم . باربد بوسه ای بر گیسوان بلندم زد و گفت : - فرنازم پس ازت خواهش می کنم عشق منو حفظ کن . تبسمی کردم و چندین بار پشت سر هم برایش سوگند خوردم که تا آخرین لحظه های عمرم همچنان عاشقش بمانم . * * * *روز پنجشنبه از راه رسید و همان طور که حدس می زدم بابا و مامان هر دو کلاس داشتند و نیامدنشان به جشن عروسی راحیل توجیه می شد . تنها من بودم که بنا به قولی که به باربد داده بودم باید کم کم شروع به آماده شدن می کردم خیلی سریع و کمتر از چند دقیقه دوش آب گرمی گرفتم و سپس موهایم را به کمک سشوار خشک کردم و آنها را با حالتی گوجه ای ساده پشت سرم جمع کردم و بعد به طرف کمد لباس هایم رفتم و دقایقی به لباس هایی که در آن آویزان بود زل زدم و به این فکر کردم که کدام مناسب تر است بالاخره با توجه به نظر باربد ساده ترین لباسم که کت و شلوار سرمه ای رنگی بود را بیرون آوردم و مشغول پوشیدن آن شدم و لحظاتی بعد که داشتم خودم را جلوی آینه برانداز می کردم صدای آیفون به گوشم رسید . نگاهی به ساعتم انداختم و با خود زمزمه کردم حتما باربده ، حدسم درست بود دکمه ی آیفون را فشار دادم و او وارد حیاط شد از پشت پنجره نگاهی به او کردم و دستی برایش تکان دادم . باربد پیراهن و شلواری کرم رنگ بر تن کرده بود که بسیار او را آراسته و خوش تیپ نشان می داد با خودم زمزمه کردم بنازم به این سلیقه که چنین جنتلمنی را تور کرده ! با ورود باربد به سالن به خودم آمدم و به طرفش رفتم باربد با دیدن من به وجد آمد و گفت : - فرنازم فوق العاده زیبا شده ای ! با عشوه پاسخش را دادم : - ولی باربد جون من که در نهایت سادگی لباس پوشیدم . باربد دستم را گرفت و منو به طرف خودش کشاند و گفت : - می دونم عزیزم ولی کار نقاش عالی بوده بنازم خالق بزرگی رو که این چنین تو رو زیبا آفریده ! خندیدم و گفتم : - باربد جون تو هم فوق العاده خوش تیپ شدی . باربد سرم را محکم به سینه اش چسباند و به آرامی زمزمه کرد : - فرنازم من در برابر تو هیچم هیچ ! عزیزم ، عشقم اجازه بده چیزی نگم و فقط احساست کنم بذار این لحظه های شیرین و خاطره انگیز را به دفتر خاطرات ذهنم بسپارم . لحظاتی هر دوی ما سکوت کردیم و از گرمای عشق هم لذت بردیم . صدای زنگ تلفن ما را به خود آورد و من برای جواب دادن به طرف گوشی رفتم . پشت خط خانمی بود که شماره رو اشتباه گرفته بود و با معذرت خواهی گوشی رو قطع کرد . باربد در حالی که با دستمال کاغذی عرق پیشانی اش را پاک می کرد گفت : - کی بود ؟ - اشتباه گرفته بود . باربد با حرص گفت : - مزاحم لعنتی ! لبخندی به روی او زدم و گفتم : - اتفاقا خیلی به موقع بود یه نگاه به ساعت بکن خیلی دیر کردیم ! باربد نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت : - حق با توئه . و بعد به طرف آینه رفت و با دست موهایش را مرتب کرد و گفت : - فرنازم من می روم اتومبیل را روشن کنم تو هم زود تر بیا . لحظاتی بعد مانتو و شالم را پوشیدم و نگاهی دیگر در آینه به خود انداختم و سپس با احساس رضایتی که از خودم داشتم از خانه بیرون آمدم و با نشستن در کنار باربد او حرکت کرد و بعد با قرار دادن نواری در ضبط صوت با خواننده شروع کرد به خواندن : « تو را از بین صدها گل جدا کردم ، تو سینه جشن عشقت را به پا کردم ، عشق من .ع.ش.ق...م.ن.برای نقطه ی پایان تنهایی ، تو تنها اسمی بودی که صدا کردم ، عشق من ... ع.ش.ق..م.ن.» باربد انچنان با احساسات آن ترانه را می خواند که اصلا حواسش به رانندگی نبود من که حسابی ترسیده بودم با لحنی جدی گفتم : - باربد خواهش می کنم ظبط را خاموش کن . باربد به خودش آمد و چشم بلندی گفت و بعد در حالی که آن را خاموش می کرد گفت : - بفرمایید این هم از این ، عشق من حالا خیالت راحت شد ؟ - حالا شدی یه پسر خوب ! ساعتی بعد به باغ مورد نظر که جشن عروسی راحیل در آن بر پا شده بود رسیدیم . از توی آینه اتومبیل نگاهی به چهره ی خودم انداختم و با مرتب کردن شالم به همراه باربد پیاده شدم و بعد دوشادوش هم وارد باغ شدیم . با دیدن عاطفه و خانم آشتیانی به وجد آمدم و لبخند زنان به طرفشان رفتم و به گرمی با هر دو مشغول خوش و بش کردن شدم و نوید را در اغوشم گرفتم و بوسه آبداری از لپ های بامزه اش کردم . باربد همان طور که داشت به قسمت مردانه می رفت رو به عاطفه کرد و گفت: - عاطفه جاهن مواظب لیلی زیبای من باش ! عاطفه هم خندید و گفت : - چشم مجنون خان قول می دهم اسکورت خوبی برای لیلی ات باشم . در کنار خانم آشتیانی و عاطفه نشستم و مشغول گپ زدن شدیم که لحظه ای بعد با ورود عروس و داماد حرف هایمان ناتمام ماند و نگاه هایمان را به آنها دوختیم . راحیل در لباس عروس بسیار زیبا شده بود گر چه داماد هم قیافه قشنگی داشت اما باز هم به راحیل نمی رسید . دقایقی بعد که کمی دور و اطراف عروس و داماد خلوت شده بود من و عاطفه بلند شدیم و برای تبریک گفتن به طرف آنها رفتیم . هنگام برگشتن ناگهان از دور چشمم به رامین افتاد که یه گوشه ایستاده بود و بر و بر با نگاه های هیزش مرا نگاه می کرد فورا نگاهم را از او گرفتم به طرف صندلی خودم رفتم اما او که انگار تازه مرا در این جشن دیده بود رهایم نکرد و به دنبالم آمد و کمی آن طرف تر رو به رویم ایستاد و باز مرا نگریست . از نگاه های هرزه اش خونم به جوش آمد به ناچار از جایم بلند شدم و به طرف جای دیگری رفتم که در مقابل دید او نباشم اما متاسفانه کمتر از یک چشم بهم زدن خودش را به من رساند گویی منتظر چنین فرصتی بود تا مرا تنها گیر بیاورد . رو به رویم ایستاد و با لحن کاملا خونسردی گفت : - وقتتون به خیر فرناز خانم ... در حالی که به شدت از او عصبانی بودم بدون آنکه نگاهش کنم با لحن سردی پاسخش را دادم . او که متوجه شده بود تحویلش نمی گیرم با لحنی بریده بریده گفت : - ببخشید... که ... مزاحمت ... شدم فقط می خواستم نامزدیت را تبریک بگم . ظاهرا پسر عموی بنده بیشتر از من شما را دوست داشته ! اما به هر حال آرزوی خوشبختی برایت دارم . نمی دانم چرا یک لحظه دلم برایش سوخت به خاطر همین لحن گفتارم را تغییر دادم و به او گفتم : - آقا رامین قسمت نبود که من با شما عروسی کنم امیدوارم دختری مناسب تر از من نصیبتان شود . آه بلندی کشید و گفت : - مطمئن باشید من دیگه هرگز از دختری خوشم نخواهد آمد که بخواهم از او تقاضای ازدواج کنم ! سرم را بلند کردم و به او گفتم : - به هر حال امیدوارم خوشبخت شوید فعلا با اجازه . این را گفتم و فورا از کنار او رد شدم اما ناگهان باربد را در چند قدمی اش دیدم که از عصبانیت رنگ چهره اش کبود شده بود . به طرفش رفتم و گفتم : - باربد جان چیزی شده ؟ باربد دندانهایش را از خشم بهم فشرد و گفت : - اون آشغال کثیف چی بهت می گفت ؟ از اعصبانیتش ترسیدم و در حالی که آب دهانم را به سختی فرو می دادم به او گفتم : - هیچی...هیچی فقط ... نامزدیم رو تبریک گفت . باربد ابروهایش را در هم گره کرد و با خشم گفت : - می خوام نگه ! احمق بی شرف . و بعد نگاه پر از خشمی بهم انداخت و گفت : - زود آماده شو بریم ! با تعجب پرسیدم : - چرا ؟ ما هنوز ساعتی نیست که اومدیم ؟ باربد با جدیت گفت : - همین که گفتم ! به حدی عصبی بود که دیگر مخالفت کردن را جایز ندانستم و به طرف عاطفه و خانم آشتیانی رفتم و به بهانه ی اینکه باربد حالش مساعد نیست آنها را متقاعد کردم و بعد عجولانه از هر دو خداحافظی کردم و به طرف باربد که بی صبرانه انتظارم را می کشید رفتم . به محض اینکه سوار اتومبیل شدیم رو به باربد گفتم : - باربد می شه ازت خواهش کنم دلیل این تنفری که نسبت به رامین داری را به من بگی ؟ اصلا چرا با دیدن او اینقدر عصبی می شی ؟ باربد به سرعتش افزود و در حالی که هنوز آثار خشم در صدایش موج می زد گفت : - فرنازم ، عزیزم ، تنفر من از رامین به خاطر رفتار های بی شرمانه اش است از او متنفرم بخاطر اینکه وجود نحس او منجر به مرگ عموی بیچاره ام شد ! با تعجب پرسیدم : - منظورت پدر رامینه ؟ - آره رامین ! اونقدر پسر پست و هوسبازیه که تا به حال چندین دختر را بی آبرو کرده و بعد هم با نامردی اونها را رها کرده آخرین شاهکارش هم این بود که در دانشگاه با یکی از همکلاس های خودش که یقینا از نوع خودش بوده رابطه داشته و بعدش دختره حامله می شه و جریان لو میره و هر دوشون رو از دانشگاه اخراج می کنند . عموم وقتی این خبر را شنید در جا سکته کرد و مرد ! رامین به قدری نامرد بود که حاضر نشد با دختره عروسی کنه و با دادن کلی پول به او راضی اش کرد تا بچه رو سقط کنه . باربد با گفتن این حرف ها دوباره عصبی شد و با مشت محکم به فرمان کوبید و گفت : - اَه اَه ... ولش کن پست فطرت آشغال ، یادآوری کارهای بی شرمانه او حالم را بهم می زنه اگه تا فردا هم بخواهم از نامردیهاش برات صحبت کنم بازم کم میارم ولی مطمئنم کا بالاخره او تقاص همه گناهانش را پس می ده و با خواری و ذلت می میره ! برای لحظاتی سکوت کرد و بعد دوباره حرفش را ادامه داد : - البته بعد از اون همه کثافت کاری می خواست زن بگیرد اونم کی ؟ تو ! هیچ وقت فراموش نمی کنم که با چه پررویی به خواستگاریت آمد هر بار که او را می دیدم با تو صحبت می کند از فرط عصبانیت دلم می خواست خفه اش کنم اما حیف که دوست نداشتم خون کثیفش گردن من بیفتد . البته وقتی می دیدم خودت محل سگش نمی ذاری آرامش می گرفتم . باربد به اینجای حرفش که رسید نگاهم کرد و بعد با لحنی ملتمسانه بهم گفت : - فرنازم ازت خواهش می کنم وقتی اون موجود کثیف را می بینی حتی بهش نگاه هم نکن . اگه می دونستی من چقدر از او بیزارم یقین دارم هرگز نام ننگین او را به زبان نمی آوردی ! خندیدم و گفتم : - باربد جان مثل اینکه نفرتت را به من هم سرایت دادی گر چه من از همان برخورد اول که او را دیدم ازش بدم آمد اما حالا با شنیدن این همه نامردی که کرده از او بسیار متنفر شدم . و بعد با حرص زیر لب گفتم : - موجود کثیف ! چطوری به خودت اجازه دادی از من خواستگاری کنی ؟ باربد خندید و گفت : - از کجا معلومه که نمی خواسته تو را هم به قربانی های قبلیش اضافه کنه ؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : - شاید حق با تو باشه اما خوشبختانه تیرش به سنگ خورد . بعد هر دو خندیدیم و بحثمان را عوض کردیم . وقتی باربد مسیرش را به طرف منزل خودشان تغییر داد با تعجب پرسیدم : - خونه خودتون می ریم ؟ باربد دستم را محکم گرفت و گفت : - مگه اشکالی داره ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : - نه ... لحظاتی بعد هر دو ناخواسته سکوت کردیم و تا رسیدن به مقصد هیچ کدام حرفی نزدیم . روی مبلی لم داده بودم و به تزئینات زیبای سالن که همه با سلیقه مادر باربد بود نگاه می کردم که باربد از آشپزخانه بیرون آمد در حالی که دو لیوان شیر کاکائو به همراه کیک خانگی که بوی مطبوعش اشتهایم را تحریک می کرد در دست داشت . سینی را روی میز گذاشت و گفت : - خواهش می کنم میل بفرمائید عشق من ! لبخندی به رویش زدم و گفتم : - مرسی عزیزم راضی به زحمتت نبودم . باربد کنارم نشست و لیوان شیر را به طرفم گرفت و گفت : - چه زحمت لذت بخشی ! لیوان را از دستش گرفتم و دوباره از او تشکر کردم و بعد ناگهان پرسیدم : - تو عاشق تری یا من ؟ باربد برای چند لحظه چشمهایش را بست و سپس گفت : - نمی دونم ... شاید هم هردومون عاشق تر از هم ! اما بهتره سرت رو روی قلبم بذاری و به تپش های اون گوش کنی آخه قلبم با هر تپش تو رو صدا می زنه و می گه عاشقتم ! باربد این را گفت و سرم را روی قلبش گذاشت چشمانم را بستم و به صدای زیبای تپش های قلبش گوش سپردم هر ضربه از صدای قلبش را که می شنیدم تمام وجودم مالامال از عشق او می شد . هر دو عاشقانه به آغوش هم پناه بردیم و مست عشق هم شدیم و یک روز خاطره انگیز و سراسر از عشق را برای خود رقم زدیم . * * * * تا ص 224 روزها مثل برق و باد می گذشتند و دیگر چیزی به فارغ التحصیل شدن من و باربد باقی نمانده بود . بعضی از روزها را طبق طرحی که باید می گذراندیم مدام در بیمارستان بودیم و باقی وقت آزادمان را هم در جستجوی خرید یه منزل لوکس و شیک بودیم تا خود را آماده برپایی جشن عروسی کنیم . خوشبختانه باربد بعد از مدتی گشتن توانست منزل لوکس و نقلی در قسمت بالای شهر بخرد . همه چیز داشت به بهترین نحو پیش می رفت که ناگهان فواد به اجبار برای دوره ی یک ماهه ای به ماموریت خارج از کشور رفت و طبق خواسته ی هر دو خانواده ناچار شدیم جشنمان را به تاخیر بیندازیم و تا آمدن فواد صبر کنیم . البته چندان هم از این که مراسم جشنمان بهم خورد ناراحت نشدیم چون در این یک ماه می توانستیم باقی امتحانات را بدهیم و بعد با خیالی راحت عروسی کنیم . چون با رفتن فواد ، عاطفه و نوید تنها ماندند من و باربد مدام به خانه فواد می رفتیم و در کنار هم سعی می کردیم امتحانات باقی مانده را با کسب بهترین نمره بگذرانیم . هر دوی ما قید خواب و خوراک را زده بودیم روزها درس می خواندیم و شبها توی تراس روبروی هم می نشستیم و تا خود سپیده صبح نجواهای عاشقانه برای هم سر می دادیم . چه شبها و چه لحظه های زیبایی را که در کنار هم سپری می کردیم هر دوی ما احساس می کردیم جزء خوشبخترین عاشق های دنیا هستیم . هر روز را با خاطراتی بس زیبا و به یاد ماندنی می گذراندیم و بی صبرانه انتظار آمدن فواد را می کشیدیم. * * * * یک هفته بود که مدام احساس بدی داشتم گاه دلشوره ناگهانی به سراغم می آمد و گاهی دیگر بی آنکه خودم بخواهم و یا بدانم چرا ؟ اشکهایم سرازیر می شدند که این وسط اگر وجود باربد نبود حتما دیوانه می شدم . باربد خیلی اصرار می کرد که به نزد روانپزشک بروم اما حتی حوصله دکتر رفتن را هم نداشتم . دقیقا 25 روز از رفتن فواد می گذشت که یک شب خواب بدی دیدم شاید یک کابوس وحشتناک ! در خواب دیدم در کنار رودخانه ای ایستادم و باربد هم آن طرف آب ایستاده است . من و باربد بهم آب می پاشیدیم و همدیگر را خیس می کردیم که ناگهان سیلاب وحشتناکی به رودخانه سرازیر شد که هر دو با وحشت کنار رفتیم . رودخانه هر لحظه پر آب تر و ترسناک تر می شد به یکباره ترس تمام وجودم را فرا گرفت در همان لحظه جیغ زدم و از باربد کمک خواستم اما باربد هر کاری کرد نتوانست مرا نجات بدهد هر دوی ما ره طرز عجیبی از هم جدا شده بودیم و فریاد های من هم به هیچ جا نمی رسید تلاش باربد هم برای نجات من بیهوده ماند اما دقایقی بعد کم کم سیلاب ها فرو نشست و رودخانه به حالت اولیه ی خود برگشت . از خوشحالی ذوق کردم و در حالیکه صورت باربد پشت به من بود با صدای بلندی او را صدا کردم باربد جان برگرد و ببین رودخونه چقدر آروم شده ! بیا بازی کنیم اما باربد تنها یک لحظه برگشت و نگاه عجیبی بهم انداخت که تمام تنم از ترس لرزید و دوباره از من رو برگرداند و با گامهای بلندش هر لحظه از من دورتر شد . این بار جیغ زدم و گفتم باربد عزیزم منو تنها نذار من می ترسم ...باربد ... باربد ... با چنان فریادی باربد را صدا می زدم که به یکباره از خواب پریدم ! مامان هراسان به اتاقم آمد و در حالی که لامپ اتقم را روشن می کرد گفت : - فرناز جان چت شده ؟ چرا اینقدر توی خواب داد می زدی و باربد را صدا می کردی ؟ آنقدر زبانم سنگین شده بود که نتوانستم به مامان چیزی بگویم تنها با اشاره از او آب خواستم بعد عرق صورتم را پاک کردم و خوابم را در ذهنم به تصویر کشاندم که برای بار دیگر تنم لرزید و با خودم گفتم چه خواب عجیبی بود نکند تعبیر بدی داشته باشد ! نگاهی به ساعت انداختم 2 بامداد بود با عجله بلند شدم و به طرف تلفن رفتم . مامان با لیوان آبی به طرفم آمد و در حالیکه آب را به دستم می داد گفت : - عزیزم می خواهی این وقت شب به کی زنگ بزنی ؟ لیوان را از مامان گرفتم و یک جرعه آب نوشیدم کمی که احساس سبکی بهم دست داد گفتم : - مامان جون خواب باربد رو دیدم دلم شور می زنه می خوام بهش زنگ بزنم . مامان به ساعت اشاره کرد و گفت : - عزیز دلم حالا دیر وقته ! بگیر بخواب فردا بهش زنگ بزن . آخه بد موقع است یه وقت آشفته می شه ! بی توجه به حرف مامان شماره همراه باربد را گرفتم و به مامان گفتم : - نه مامان جون نمی تونم تا فردا صبر کنم ... در همان لحظه ارتباط برقرار شد و بعد از چندین بوق ممتد بالاخره او با صدای خواب آلود تلفن اش را پاسخ داد مامان در حالی که می گفت امان از دست جوون های امروزی از اتاق بیرون رفت . باربد وقتی صدایم را شنید خواب از سرش پرید و با تحکم پرسید : - فرنازم اتفاقی برات افتاده ؟ در حالی که صدایم را صاف می کردم گفتم : - نه باربد جون نگران نباش فقط یه خواب بد دیدم می خواستم ببینم حالت خوبه ؟ باربد از آن سوی خط نفس عمیقی کشید و گفت : - آخ فرنازم تو که منو کشتی ! فکر کردم خدای ناکرده اتفاق بدی برایت افتاده ؟ خوب فرنازکم بگو ببینم چه خوابی دیدی ؟ بعد از این که با آب و تاب خوابم را برایش بازگو کردم باربد خندید و گفت : - عزیزم از بس روزها بی خودی ذهنت را مشغول می کنی و دائم گریه می کنی چه می دونم خودت را عذاب می دی برای همینه که شبها هم دیگه تو ی خواب آرامش نداری ! باربد حرفش را که زد برای لحظاتی سکوت کرد و سپس با لحنی جدی گفت : - تو چت شده ؟ روزها که مدام می گی دلم شور می زنه شبها هم که خواب های بی سرو ته رهات نمی کنه ؟ تو باید همین فردا اول وقت آماده بشی تا با هم بریم پیش روانپزشک . با صدای گرفته ای گفتم : - تو هم که تا یه چیزی می شه می گی بریم دکتر ! لحظه ای سکوت کردم و سپس ادامه دادم : - من نگران تو هستم . باربد حرفم را بربد و گفت : - عزیزم نگرانی بی خودی به دلت راه نده الان هم بهتره بدون اینکه به چیزی فکر کنی بری بخوابی . باربد حرفش را با خنده ادامه داد : - فرنازم برو بخواب که فقط همین یه هفته اس که می تونی شبها بخوابی چون بعد از عروسی دیگه شبها خواب به چشمت نخواهی دید . در حالی که به شدت به همصحبتی باربد احتیاج داشتم و دلم می خواست تا صبح با او حرف بزنم اما به ناچار از او خداحافظی کردم و گوشی را روی دستگاه قرار دادم و با خاموش کردن لامپ اتاقم دوباره به تختم پناه بردم و پتو را روی سرم کشیدم و سعی کردم آرامش از دست رفته ام را به دست بیاورم و دوباره بخوابم اما متاسفانه این کابوس وحشتناک بر دلشوره های لعنتی ام افزوده شد و کاملا خواب را از چشمانم ربوده بود طوری که تا سپیده های صبح در تختم غلت خوردم . تقریبا هفت صبح بود که با چشمانی پف آلود از تخت جدا شدم و از اتاق بیرون آمدم بابا و مامان هر دو در حال رفتن به مدرسه بودند . با صدای گرفته ای به هر دو صبح بخیر گفتم و سپس به سمت دستشویی رفتم . دقایقی بعد در حالی که داشتم به طرف آشپزخانه می رفتم ناگهان تلفن زنگ خورد آنچنان با عجله به سمت تلفن هجوم آوردم که نزدیک بود زمین بخورم . بابا سرزنشم کرد : - فرناز جون چه خبره ؟ مواظب باش . شتابان گوشی را برداشتم و گفتم : - الو.... تنها سکوتی در آن سوی خط به گوشم رسید دوباره گفتم : - الو ... بفرمایید ! که ناگهان صدای آشنا اما هراسانی به گوشم رسید که گفت : - الو فرناز تویی ؟ فوادم ! گوشی را محکم به گوشم چسباندم و گفتم : - فواد حالت چطوره ؟ چرا اینقدر تند حرف می زنی ؟ فواد ، در حالی که به شدت صدایش می لرزید گفت : - فرناز گوشی را بده بابا . از لحن صحبتش به شدت نگران شدم و با صدایی که می لرزید گفتم : - فواد ... اتفاقی ... برات افتاده ؟ فواد که گویی خیلی هم عجله داشت با خواهش گفت : - فرناز خواهش می کنم بابا را صدا کن بعدا همه چیز را می فهمی . گوشی را با دستانی لرزان به سمت بابا گرفتم و گفتم : - بابا جون ... فواد با شما کار داره . بابا هراسان گوشی را گرفت و گفت : - الو فواد جان خوبی ؟ من و مامان هر دو بی حرکت سر جای خود ایستادیم و خاموش به دهان بابا زل زدیم که بفهمیم چه می گوید ؟ از بی تعادلی و آشفتگی بابا کاملا مشخص بود که به زحمت خود را کنترل می کرد ، چون هر چند لحظه یکبار می گفت : - حالا می خواهی چه کار کنی ؟ من و مامان دیگر مطوئن شدیم که اتفاق بدی برای فواد رخ داده هر دو بی صبرانه منتظر بودیم که بابا گوشی را قطع کند . طولی نکشید که از آن طرف تماس قطع شد و بابا چند بار گفت : - الو ... الو ... اما فایده ای نداشت به ناچار گوشی را قطع کرد و با حالتی مات و مبهوت در جای خود ایستاد . مامان در حالی که دستانش به وضوح می لرزید با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می آمد به بابا گفت : - مرد حرف بزن برای پسرم چه اتفاقی افتاده ؟ دِ ... یه چیزی بگو ما رو نصف عمر کردی ! بابا در حالی که به نقطه مقابلش زل زده بود سرش را چند بار تکان داد و گفت : - فواد ... فواد توی یه درگیری ناخواسته یه نفر رو کشته ! مامان توی سرش زد و گفت : - چی می گی مرد ؟ فواد آزارش به یه مورچه هم نمی رسه ... که حالا ... مامان که دیگر توان ادامه صحبت را نداشت با حالتی سست و بی رمق نشست و سرش را به دیوار تکیه داد . گر چه من هم حال بهتری از مامان نداشتم اما تمام قدرتم را در زبانم جمع کردم و با جملاتی بریده به بابا گفتم : - بابا جون ... چطوری ... اونو ... کشت ؟ بابا آه بلندی کشید و گفت : - ظاهرا دو روز قبل رفته بوده از بانک پول بگیره موقع برگشتن دو سه نفر شیاد اونو تعقیب می کنند تا اینکه یسه جای خلوت گیرش میارن و می خوان با کتک زدن پولها رو ازش بگیرن که فواد به هر نحوی بوده از خودش دفاع می کنه و یکی از اونها رو هل میده که متاسفانه سرش به لبه جدول اصابت می کنه و فورا می میره . توی این گیر و دار پلیس سر می رسه و همه رو دستگیر می کنه در ضمن بی گناهی فواد ثابت نشده اونو به جرم قتل عمد زندانیش کردند . در حالی که به شدت بغض کرده بودم گفتم : - حالا باید چکار کنیم ؟ بابا دستانش را بهم قفل کرد و گفت : - فواد گفته باید کسی اونجا باشه تا برایش وکیل بگیره شاید با گرفتن یه وکیل زبر دست بتونیم اونو نجات بدیم . با گفتن این حرف بابا به طرف حیاط رفت و از فرط ناراحتی شروع به قدم زدن کرد . من و مامان هر دو حال بدی داشتیم و کوچکترین کلمه ای بر زبانمان نمی چرخید در آن دقایق فکر هیچ کداممان کار نمی کرد . زمانی به خودم آمدم که عاطفه ، باربد ، آقای آشتیانی و خانم آشتیانی در منزلمان گرد آمده بودند و هر یک راه چاره ای پیشنهاد می دادند . در این میان عاطفه مثل ابر بهاری اشک می ریخت و هیچ نمی گفت دلم برای او و نوید به درد آمد و به یکباره اشک در چشمانم حلقه بست . نگاهی به باربد که رو به رویم نشسته بود انداختم و با صدای لرزانی گفتم : - باربد جان چه باید بکنیم ؟ اگه فواد تبرئه نشه چی ؟ باربد گرچه خودش بسیار ناراحت بود اما به زحمت و با صدای گرفته ای گفت : - توکل به خدا انشاا... همه چیز درست می شه . و در ادامه رو به عاطفه کرد و گفت : - عاطفه جون تو هم بس کن دیگه یه نگاهی به بچه ات بینداز . از ترس یه گوشه ایستاده و بر و بر نگات می کنه بالاخره اتفاقی که افتاده حالا باید چاره ای برایش اندیشید ! عاطفه با هق هق به باربد گفت : - آخه چطوری آروم بگیرم ؟ وقتی می دانم فواد توی غربت اسیر شده و چه زجر هایی که تحمل نمی کنه . حداقل اگه توی ایران خودمون بود باز دلم آروم تر بود اما حالا چی ؟ حالا برم به کی التماس کنم تا رضایت بده به پای کی بیفتم تا دلش به حال بچه ام بسوزه ؟ ... آخ که بدبخت شدم! بیچاره شدم ... عاطفه اینها را می گفت و بیشتر زار می زد لحظه ها برای همه ما به سختی و تلخی می گذشت . بابا و آقای آشتیانی داشتند با هم بحث می کردند که چگونه باید وکیلی ماهر گرفت ؟ من و باربد تنها سکوت کرده بودیم و به یافتن راه چاره ای می اندیشیدیم . عاطفه هم نوید را در آغوش گرفته بود و همچنان گریه می کرد خانم آشتیانی هم مدام سعی می کرد مامان را دلداری بدهد و با حرف هایش او را آرام کند . در این هنگام موبایل باربد زنگ خورد و او با صدای گرفته ای تلفن را جواب داد . لحظاتی بعد باربد با صدای بلند تری گفت : - فواد تویی ؟ حالت چطوره ؟ همگی با شنیدن اسم فواد سکوت کردیم و به حرف های باربد گوش سپردیم که چه می گوید ؟ اما متاسفانه چیزی دستگیرمان نشد چون باربد تنها سکوت کرده و به حرف های فواد گوش می داد و هر چند لحظه ای یکبار می گفت : - چشم فواد جان خیالت راحت من سعی خودم را می کنم . بالخره بعد از مدتی باربد با خداحافظی گوشی را قطع کرد و در حالی که لبخند کم رنگی بر روی لبانش نشسته بود گفت : - خوشبختانه خانواده ی مقتول ایرانی اند که ظاهرا چند سال پیش مقیم کشور انگلیس شدند ! با کم طاقتی حرف باربد را بریدم و گفتم : - یعنی امکانش هست که رضایت بدهند ؟ - همین که هم زبان ما هستند کلی جای شکر دارد امیدوارم کگه بتوانیم با پرداخت هر قدر دیه که خواستند رضایت شون را جلب کنیم . عاطفه با صدای گرفته ای از باربد پرسید : - آخه چطوری باید رضایت شون را جلب کنیم ؟ اونها اون ور آب و ... باربد با تحکم گفت : - من تمام سعی ام را می کنم که کارهامو هر چه زودتر انجام بدم و به انگلیس برم . فواد به وجود من احتیاج دارد امیدوارم که رفتنم مثمر ثمر باشد و بتوانم به اتفاق فواد به ایران برگردم . با تعجب به او گفتم : - تو می خواهی به انگلیس یروی ! باربد لبخندی به رویم زد و گفت : - آره مگه اشکالی داره ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : - نه اتفاقا اگه بتونی بری که خیلی خوبه حداقل فواد با دیدن تو کمی روحیه اش بهتر می شه . مامان حرفم را ادامه داد و با خواهش به باربد گفت : - باربد جان پسرم هر کاری می خوای بکنی زودتر انجامش بده و نذار فواد توی غربت اسیر بشه که من از دوریش دق مرگ می شم ! باربد با گفتن توکل به خدا انشاا... که همه چیز درست می شه سکوت کرد و دیگر هیچ نگفت شاید هم داشت به سفرش فکر می کرد ! با پیش آمدن سفر باربد به انگلیس همه چیز بویی دیگر گرفت سعی می کردیم با فکر رفتن باربد به انگلیس کمی دل خود را خوش کنیم که شاید او بتواند در آنجا مشکل فواد را حل کند . هر دو خانواده روزهای سخت و تلخی را می گذراندیم به گونه ای که دیگر همه قرار و مدارهای عروسی را فراموش کرده و فقط غصه ی اسارت فواد را می خوردیم . مامان حداقل هفته ای دو بار از فرط ناراحتی تعادلش بهم می خورد و در بیمارستان بستری می شد عاطفه از غم و غصه ی فواد و نوید از شدت دلتنگی درست مانند لیموی آب گرفته شده بودند . در این میان وقتی باربد اوضاع هر دو خانواده را این چنین می دید بیشتر تلاش می کرد که هر چه زودتر به انگلیس برود . من و او در این روزها خیلی کمتر همدیگر را می دیدیم باربد مدام دنبال گرفتن پاسپورت و برنامه های سفرش بود و من بیشتر اوقاتم در اتاقم بسر می بردم و تازه می فهمیدم که آن دلشوره های لعنتی بی جهت نبود و آخرش کار دستم داد ! حدود یک ماه و نیم بعد باربد توانست پاسپورتش را بگیرد و حالا او دیگر در آستانه رفتن به انگلیس بود در این روزها به شدت افسرده و غمگین بودم از یک طرف غم فواد مدام اشکم را در می اورد و از طرفی دیگر با خودم فکر می کردم که چگونه دوری باربد را تحمل بکنم . زانوی غم بغل گرفته و در اتاق خودم نشسته بودم با چند ضربه ای که به در اتاق نواخته شد به خودم آمدم و لحظاتی بعد با ناباوری باربد را در چارچوب در اتاقم دیدم . با تعجب از او پرسیدم : - باربد جان تویی ؟ کی اومدی که من نفهمیدم ؟ باربد لبخندی به رویم زد و به آرامی داخل شد و در را بست . بعد کنارم نشست و گفت : - فرنازم حق داری متوجه نشی ! با اوضاع و احوال پیش آمده هوش و حواس برای هیچ کداممان باقی نمانده ! بعد آه بلندی کشید و حرفش را ادامه داد : -از یک طرف غم اسارت فواد دل آدم را می سوزونه و از طرف دیگه هم با دیدن قیافه های پژمرده عاطفه و نوید و مامانت ... آدم داغون می شه . باربد سرم را روی شانه اش گذاشت و موهایم را نوازش کرد و گفت : - از اون بدتر جریان رفتنمه ! نمی دونم توی این مدت نامعلوم که در انگلیس خواهم ماند چطوری دوری تو را تحمل کنم ؟ به زحمت بغضم را کنترل کردم و با صدای گرفته ای به او گفتم : - باربد جان تازه شدی مثل من ، نمیدونم چطوری باید توی این مدت دوریت را تحمل کنم . حداقل اگه دانشگاه می رفتم باز می تونستم خودم را با درس ها سرگرم کنم اما حالا ... ناگهان بغضم ترکید و اشک هایم دیگر امان صحبت کردن بهم نداد . باربد مثل همیشه غرورش را حفظ کرد و در حالی که سعی می کرد خوددار باشد بوسه ای بر گیسوانم زد و با صدای گرفته ای گفت : - فرنازم جون باربد گریه نکن ! تو باید خیلی صبور باشی تا بتوانی این دوری را تحمل کنی . بعد آه سوزناکی کشید و ادامه داد : - فرنازم آدم باید تو بدترین شرایط خوددار باشه . انشاا... که هر چه زودتر به اتفاق هم بر می گردیم و یه جشن عروسی مفصل برگزار می کنیم . سپس دستم را گرفت و از جای خود بلندم کرد و گفت : - حالا بهتره به خاطر این روز آخری هم که شده همه چیز را به فراموشی بسپاریم و به اتفاق هم بریم بیرون که خیلی وقته با هم جایی نرفتیم . تا من می روم اتومبیلم را روشن کنم تو هم زود آماده شو و بیا بیرون . مثل بچه ای حرف گوش کن با سر حرفش را تایید کردم و او از اتاق بیرون رفت گر چه همچنان اشک می ریختم اما شروع به آماده شدن کردم ، مامان در حالی که داشت ته قابلمه ای را می سایید با صدای گرفته ای گفت : - فرناز جان داری می ری بیرون ؟ به طرفش رفتم و با بوسیدن گونه اش گفتم : - آره مامان جون با باربد می رم . - برید به سلامت مواظب خودتون باشید . - چشم مامان جون نگران نباش فعلا خداحافظ . از خانه بیرون آمدم و در کنار باربد در اتومبیل نشستم و لحظاتی بعد او حرکت کرد . نمی دانم چرا وقتی باربد را نگاه می کردم اشک هایم سرازیر می شد طوری که اصلا نمی توانستم خودم را کنترل کنم . باربد نگاهی به چهره ی بارانی ام انداخت و با صدای زیبایش برایم خواند : - پشت سر مسافر گریه شگون نداره ، حیف چشای نازت بارون غم بباره ... بعد از اینکه ترانه را برایم خواند دستمال کاغذی از جیبش بیرون اورد و آن را به طرفم گرفت و گفت : - فرنازم ، عزیزم ، خواهش می کنم اشکهاتو پاک کن و دیگه گریه نکن ! دوست دارم این روز آخری رو اونقدر خوش بگذرونیم که وقتی رفتم با خاطره خوب امروز ، روزهای بی تو بودن را در انگلیس بگذرونم . اما اشک های من نه تنها به خواهش های باربد توجه نکرد بلکه بر شدت گریه ام لفزوده شد و آنقدر گریه کردم تا به هق هق افتادم . باربد که حالا به کلی از شهر خارج شده بود ناگهان و به یکباره عصبی شد و با صدای بلند داد کشید : - عزیز من بسه دیگه ! مگه من دارم می رم بمیرم که اینقدر اوقاتمون را تلخ می کنی ! خب اگه تو ناراحتی من دو برابر تو ناراحت و دلتنگت هستم ! اما چاره ای نیست باید تحمل کنی تا برگردم اصلا شاید خدا کمک کرد و من کمتر از یک ماه دیگه برگشتم پس خواهش می کنم این چند ساعت آخر رو زهر مارمون نکن . ترمز وحشتناکی کرد و اتومبیل را کنار جاده ای خلوت و آرام پارک کرد و بعد سرش را روی فرمان گذاشت و چشمانش را بست از این که باعث عصبانیتش شده بودم از خودم بدم آمد . اشکهایم را با دستمالی که او داده بود پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم : - باربد ... سرش را بلند کرد و چشمان خمار و غمگینش را در چشمانم دوخت با صدای آرامی گفتم : - منو ببخش ... از اینکه ... حرفم را قطع کرد و گفت : - فرنازم دیگه حرفش را هم نزن . باربد این را گفت و سپس به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت : - اوه فرنازم باورم نمی شه که من روی تو داد کشیدم لعنت به من بیاد که این کار رو کردم هیچ وقت خودم را نمی بخشم ! در حالی که بوی خوش تنش را با تمام وجودم استشمام می کردم گفتم: - باربد جان فراموشش کن مهم نیست حق با توئه ! من نباید اینقدر کم طاقت باشم حداقل به خاطر رهایی فواد و برگشتن او به آغوش خانواده اش هم که شده دوریت را تحمل می کنم . باربد بوسه ای بر صورتم زد و گفت : - حالا شدی همون فرناز دوست داشتنی خودم الان هم بهتره هر چه زودتر پیاده بشی تا توی این هوای پاک و با صفا قدم بزنیم و از وجود هم لذت ببریم موافقی عزیزم ؟ نگاه سرشار از عشقی بهش کردم و با تایید حرفش لحظاتی بعد هر دو پیاده شدیم و شانه به شانه هم و در حالی که دستانمان در دست یکدیگر بود از کنار گندم زارها گذشتیم و به طرف تپه ای رفتیم . باربد دستم را محکم فشار داد و گفت : - خوب خانم دکتر حالا که درست تموم شده می خوای چکار کنی ؟ قصد افتتاح مطب نداری ؟ با شیطنت گفتم : - این دیگه بستگی به نظر شوهر آینده ام داره باید ببینم که موافقت می کنه یا نه ؟ - پس خوش به حال شوهر آینده ات ! -خودت چی ؟ می خوای برای گرفتن تخصص ات درست را ادامه بدهی یا مشغول به کار شوی ؟ باربد نگاهم کرد و بعد چشمکی بهم زد و گفت : - منم شرایطم بستگی به زن آینده ام داره اگه اون موافق باشه دوست دارم به اتفاق هم ادامه تحصیل بدهیم . لبخندی زدم و به او گفتم : - اوه ... چقدر از همین الان زن ذلیل هستی ! - آخ که من می میرم واسه زنم ، وای که زن ذلیلی هم عالمی داره ! اصلا من مطیع زنم هستم ... حرفش را بریدم و مقابلش ایستادم و گفتم : - پس حالا که این طوره باید قول بدی که دور منو برای ادامه تحصیل خط بکشی ! چون دیگه اصلا حوصله درس و کتاب را ندارم . باربد با صدای بلندی گفت : - چشم فرنازم امر تو اطاعت خواهد شد ! و دوباره ادامه داد : - آخ فرنازم به کلی فراموش کرده بودم که تنها هدف تو از رفتن به دانشگاه این بوده که یه پسر خوشگل و خوش تیپ رو تور کنی که البته بالاخره شانس یاریت کرد و موفق هم شدی . باربد این را گفت و چند گامی جلوتر از من برداشت خواستم نیشگون محکمی از بازویش بگیرم تا تلافی حرفش را دربیاورم که او شروع به دویدن کرد به دنبالش دویدم و فریاد زدم : - بچه پررو وایستا تا نشونت بدم ! ] هر دو دقایقی به دنبال هم دویدیم تا اینکه عاقبت خسته و نفس زنان در کنار هم روی چمن دراز کشیدیم . لحظاتی بعد باربد نیم خیز شد و دستش را دور گردنم حلقه کرد و در حالی که هنوز نفس نفس می زد با شیطنت گفت : - خوب خانم خوشگله بگو ببینم یه ملکه زیبا توی این بیابون با یه پسر خوشگل چه کاری می تونه داشته باشه ؟ به سرعت از جایم بلند شدم و رو به او گفتم : - شیطنت ممنوع آقای خوشگل و خوش تیپ از خود راضی ! باربد سرم را در آغوش گرفت و گفت : - فرنازم باهات شوخی کردم اینو بدون که باربد عاشق روحته نه جسمت آره ! من روحت را می خوام تو باید همین جا به من قول بدی که تا ابد بهم وفادار بمونی و در همه حال عاشق من باشی ! با صدای بلندی خندیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم : - عزیزم بدان که این قلب تنها متعلق به توست و خواهد بود و تا زنده هستم دل به کس دیگری نخواهم سپرد ! باربد آه پرسوز و گدازی کشید و گفت : - فرنازم تو تنها زنی بودی که تونستی منو عاشق خودت کنی و تنها کسی بودی که در دانشگاه کلی ماجرا با هم داشتیم . در این جا باربد لبخندی زد و به گذشته برگشت و گفت : - فرناز ، جون باربد ، جون باربد راستش رو بگو چرا اون روز از توی کیوسک تلفن به موبایلم زنگ زدی ؟ می خواستی مزاحم بشی ؟ خندیدم و گفتم : - می خوای ازم اعتراف بگیری ؟ باربد بدون اینکه منتظر جوابم باشد خندید و گفت : - آخ که چه روزی بود ! نمی دونی وقتی مچت رو گرفتم چه حالی بهم دست داد احساس می کردم که از اسب غرور پیاده ات کردم و تو دیگر فخری نداری که بخوای جلوی من بفروشی ! باربد لحظه ای سکوت کرد و دوباره حرفش را با لذت خاصی که برایش داشت ادامه داد : - یادته از اون روز به بعد هر وقت با تهدید ازت می خواستم سوار اتومبیلم بشی فورا مثل بچه ی مطیعی این کار رو می کردی ؟ چقدر رنگ و روت با دیدن من می پرید ، یادته چقدر سر به سرت می ذاشتم و حرصت رو در می آوردم . با زرنگی حرفش را بریدم و گفتم : - اینم بگو که چقدر انتظار کشیدی که بهت بگم دوستت دارم اما نگفتم ! باربد قهقهه ای بلندی زد و گفت : - با اینکه ازت آتو داشتم اما بازم مغرور بودی و کوتاه نمی اومدی تا اینکه بالاخره هم تو برنده شدی و منو عاشق خودت کردی و من بهت اعتراف کردم که چقدر دوستت دارم . وای فرنازم چه روزهای پر ماجرایی داشتیم آخ که چقدر دوست دارم تمام زندگیمو بدم اما اون روزها دوباره برام تکرار بشن ! - باربد جان اعتراف می کنم که بیش از حد زیرک بودی ! باربد نگاه مهربانی بهم انداخت و گفت : - آخه عزیزم اگه زیرک نبودم که تو رو به همین راحتی توی دام نمی انداختم . باربد این را گفت و سپس نگاه پر شوری بهم انداخت و بعد هر دو خندیدیم . آن روز من و باربد آنقدر خاطره های گذشته را زنده کردیم که متوجه گذر زمان نشدیم زمانی به خودمان آمدیم که هوا رو به تاریکی می رفت به ناچار حرف های قشنگمان را ناتمام رها کردیم و دست در دست هم از تپه پایین آمدیم و به طرف اتومبیل رفتیم . هنگامی که از کنار گندم زارها می گذشتیم بوی معطر آنها به مشامم خورد با لذت خاصی بوی گندم ها را استشمام کردم و رو به باربد گفتم : - اخ که من چقدر عاشق بوی گندمم ! باربد لحظه ای سکوت کرد و سپس با صدای بلندی برایم خواند : - بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو ، ادامه اش را من خواندم : - یه وجب خاک مال من ، هر چی می کارم مال تو ... من و باربد آنچنان مست و عاشقانه این ترانه را با هم می خواندیم که هر دو برای دقایقی فراموش کردیم که چه غم بزرگی در دل داریم . سوار اتومبیل که شدیم سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم تا لحظه به لحظه این روز زیبا و به یاد ماندنی را در ذهنم حفظ کنم . دقایقی بعد صدای باربد مرا به خود آورد و گفت : - فرنازم خسته ای ؟ خوابت میاد ؟ سرم را بلند کردم و گفتم : - باربد عزیزم مگه می شه در کنار تو باشم و احساس خستگی کنم داشتم تک تک این لحظات زیبا را که با هم گذراندیم در ذهنم به خاطر می سپردم تا بلکه بعد از رفتن تو خودم رو باهاشون سرگرم کنم . حرف از رفتن باربد که شد دوباره احساساتی شدم و پرده اشک بر چشمانم نشست با حالتی بغض آلود حرفم را ادامه دادم : - باربد جان نمی دونم چرا وقتی به یادم میاد که داری می ری و ازم دور می شی به یکباره وجودم درهم می ریزه ؟ یه احساس عجیبی بهم دست میده که باعث می شه دیگه حال خودم را نفهمم ! باربد لبخندی به رویم زد و گفت : - نازنینم دقیقا این حسی که تو داری منم دارم تنها دلیلش هم اینه که زیادی بهم وابسته هستیم و این اولین باریه که داریم از هم دور می شیم . ناگهان بازوی باربد را گرفتم و با التماس به او گفتم : - باربد جان نرو ... خواهش می کنم نرو ... یه راه دیگه ای پیدا کن . باربد جان من می میرم ! من اگه تو رو نبینم دیوونه می شم پس خواهش می کنم نرو ! بارید برای لحظاتی به چهره ام زل زد و سپس گفت : - فرنازم دوباره که داری احساساتی می شی آخه عزیزم نمی شه که نرم فواد به من احتیاج داره در ثانی مگه خود تو نبودی که می گفتی برو به فواد کمک کن ؟ پس فرنازم خواهش می کنم سعی کن احساسات خودت رو کنترل کنی و در نبود من صبر و حوصله به خرج بدی . مطمئن باش که نمی ذارم زیاد انتظار بکشی ! آه بلندی کشیدم و گفتم : - باربد جان نمی دونی که با حرف هایت چقدر بهم آرامش می دی . این بار نگاه پر شورم را به او دوختم و ادامه دادم : - عزیزم مگه من چاره ای هم جز صبر کردن دارم ؟ فقط از خدا می خواهم که مشکل فواد رو حل کنه تا هر دوتون هر چه زودتر برگردید . باربد چنگی به موهایش زد و گفت : - انشاا... عزیزم . دقایقی بعد به خانه رسیدیم و باربد برای آخرین شب در منزل ما ماند من و او در اتاق من در کنار هم تا صبح بیدار ماندیم و در گوش هم نجوا های عاشقانه خواندیم . با شنیدن حرف های باربد گاهی اشکم در می آمد و گاهی دیگر از ته دل می خندیدم آنچنان از عشق هم مست شده بودیم که حال خودمان را نمی فهمیدیم هر چه بود گذشت و تا من به خودم آمدم فهمیدم باربد ساعتها قبل مرا تنها گذاشته و رفته است . گر چه خیلی دوست داشتم به فرودگاه بروم و او را بدرقه کنم اما آنقدر احساساتی شده بودم که چشمانم درست مثل بارانی سیل آسا اشک می ریخت چون نتوانستم او را بدرقه کنم و او با بدترین حال ممکن از من خداحافظی کرد و رفت . ساعت یک بعد از ظهر بود که به زحمت از خواب بیدار شدم و از تخت بیرون آمدم مقابل آینه که ایستادم یک لحظه از دیدن چشمان پف آلود و قرمز خود به وحشت افتادم . سرم را چند بار تکان دادم و با خود زمزمه کردم امان از عاشقی ببین آدمو به چه روزی می اندازه ! بعد آه حسرتی کشیدم و از اتاق بیرون آمدم . مامان را گرفته و غمگین دیدم که روی مبلی نشسته و در حالی که تسبیحی در دست داره ذکر می گه . مامان سرش را بلند کرد و با دیدنم گفت : - فرناز جان چه عجب از خواب بیدار شدی ؟ با صدای گرفته ای به او سلام کردم و با بی حالی گفتم : - آخه مامان جوه من تازه بعد از رفتن باربد خوابیدم ! مامان جواب سلامم را داد و بعد پوزخندی زد و گفت : - خسته نباشی ! بعد به چهره ام زل زد و تازه متوجه چشمان متورمم شد خنده آرامی کرد و در حالی که با خودش زمزمه می کرد گفت : - پدر عشق بسوزه ، ببین هنوز چند ساعتی از رفتن باربد نگذشته چه به روزش اومده ! مامان این را گفت و سپس صدایش را بلند تر کرد و بهم گفت : - فرناز جون برو یه آب سردی به صورتت بزن تا حالت خستگی چشمات از بین بره . به حرفش عمل کردم و به طرف دستشویی رفتم . دقایقی بعد وارد آشپزخانه شدم با اینکه مامان ناهار رو آماده کرده بود اما هیچ میلی به خوردن نداشتم فقط یک لیوان شیر برای خودم گرم کردم و سپس به طرف مامان رفتم و روبروی او روی مبلی نشستم . مامان با تعجب ازم پرسید : - فرناز جون نمی خواهی ناهار بخوری ؟ جرعه ای از شیر نوشیدم و گفتم : - فعلا میل ندارم . مامان با حرص گفت : -اون موقع که شاد و قبراق بودی اشتها نداشتی حالا که دیگه لیلی شدی و مجنونت هم رفته سفر ! طعنه ی او را نشنیده گرفتم و گفتم : - مامان جون ... مامان با مهربانی نگاهم کرد و گفت : - جون مامان بگو ... - تو و بابا هر دو آدم های صبوری هستید صبر شماها برای من قابل ستایشه اما نمی دونم بر خلاف شما دو تا چرا من اینقدر کم طاقت بار اومدم ! مامان نفس عمیقی کشید و در جوابم گفت : - زندگی تو را هم صبور خواهد کرد آخه تو که تازه اول راهی انشاا... بذار عروسی کنی اونقدر درگیر زندگی خواهی شد که خود به خود صبور می شوی . مامان این بار آه بلندی کشید و ادامه داد : منم یه زمانی که هنوز ازدواج نکرده بودم و به قولی مجرد بودم اونقدر تحملم کم بود که اگه چیزی رو می خواستم باید حتما همون موقع به دست می اوردم اما بعد از ازدواج فراز و نشیب های زندگی به من صبر کردن را آموخت و کم کم از من زنی صبور ساخت . مامان با دقت به چشمانم خیره شد و گفت : - عزیزم برای دوری از مجنونت کم طاقتی می کنی ...؟ با شرم سرم را پایین انداختم و گفتم : - آره ... اما خوب برای فواد هم بدجوری دلم تنگ شده ! مامان سرش را تکان داد و گفت : - ای کلک فواد تنها بهانه ای است برای دلتنگی تو ! نگاهی به مامان کردم با نگاهش به من فهماند که می داند در دلم چه می گذرد ! بار دیگر نگاهم را از او گرفتم و مهر سکوت بر لبانم زدم و دقایقی بعد به بهانه ی نظافت اتاقم مامان را تنها گذاشتم و به اتاقم رفتم و در را بستم . مثل دیوانه ها توی اتاقم چرخ می خوردم و بوب ادکلن باربد که هنوز در فضا بود را با تمام قدرتم می بوییدم و سعی می کردم آن را با تمام وجودم حفظ کنم . لحظاتی بعد عکسش را از کنار تختم برداشتم و آن را روی سینه ام گذاشتم و از بی قراری هایم برایش گفتم عصر همان روز بود که به اتفاق مامان به امامزاده صالح رفتیم . مامان آنچنان با سوز دل اشک می ریخت و برای آزاد شدن فواد دعا می کرد که اشک مرا هم درآورد از ته دل برای فواد دعا کردم و سپس برای او و باربد شمع روشن نمودم و زیر لب برای سلامتی و بازگشت هر چه سریعتر آنها باز هم دعا کردم . هوا رو به تاریکی می رفت ولی مامان هنوز مشغول دعا و قرآن خواندن بود به آرامی در گوشش گفتم : - مامان جون هوا داره تاریک می شه بلند نمی شی بریم ؟ مامان با سر حرفم را تایید کرد و بعد قران را بوسید و در جایگاهش گذاشت و بار دیگر چیزهایی زیر لب زمزمه کرد و سپس هر دو از امامزاده صالح بیرون آمدیم و با گرفتن تاکسی خود را به خانه رساندیم . وارد حیاط که شدیم بابا را در چارچوب در سالن دیدیم که از همان جا گفت : - زیارت قبول . مامان در حالی که چادرش را در میآورد گفت : - انشاا... لحظاتی بعد که هر دو به داخل رفتیم یک لحظه چشمم به تلفن خورد و به یاد باربد افتادم . با عجله رو به بابا کردم و گفتم : - بابا جون باربد تماس نگرفت ؟ - چرا دختر کم طاقتم ، باربد هم ساعتی قبل زنگ زد و خبر رسیدن خودش را داد . در دل خدا را شکر کردم و دوباره پرسیدم : -بابا جون باربد بهت شماره تلفن نداد . بابا به دفتر تلفن که روی میز بود اشاره کرد و گفت : - خوب شد که گفتی به کلی یادم رفته بود باربد شماره هتلی را که در آن ساکن شده رو داد و من هم توی دفترچه تلفن نوشتمش . در ضمن بهت سلام رسوند و گفت که شب باهاش تماس بگیری . لبخندی زدم و دفتر تلفن را باز کردم و شماره هتل را در دفتر یادداشت خودم نوشتم و سپس به طرف اتاقم رفتم . شب در اولین فرصت شماره را گرفتم اما متاسفانه ارتباط برقرار نشد چندین بار دیگر باز شماره را گرفتم اما باز هم بی فایده بود و در نهایت با اعصابی خراب گوشی را روی دستگاه گذاشتم و ساعتی بعد با حالتی گرفته به تختم پناه بردم و آنقدر خاطرات شب گذشته را که باربد در کنارم بود جلوی چشمانم زنده کردم که کم کم خواب چشمانم را ربود و همه چیز از خاطرم پاک شد . صبح با اولین اشعه های خورشید چشمانم را باز کردم و بعد از اینکه غلتی در تخت خوردم از آن پایین آمدم و از اتاق خارج شدم . با شستن دست و صورتم به طرف پنجره سالن رفتم و پرده را کنار زدم و مامان را در حال شستن حیاط دیدم . پنجرا را باز کردم و با صدای بلندی به او صبح بخیر گفتم مامان تبسمی به رویم کرد و جوابم را داد . بعد از خوردن صبحانه و انجام دادن مختصری از کارهایم تصمیم گرفتم سری به عاطفه و نوید بزنم آنها در این مدت به خاطر تنهایی و مراقبت از نوید در منزل آقای آشتیانی زندگی می کردند . دقایقی بعد آماده رفتن شدم و در حالی که روبروی آینه ایستاده بودم و شالم را مرتب می کردم مامان را صدا زدم و گفتم : - مامان جون من دارم می رم یه سری به عاطفه و نوید بزنم شما سفارشی نداری ؟ مامان از توی آشپزخانه پاسخم را داد : - نه عزیزم برو به سلامت . سلام به همگیشان برسان نوید را هم به جای من ببوس . از او خداحافظی کردم و از منزل خارج شدم . ساعتی بعد خود را جلوی در خانه بزرگ و لوکس آقای آشتیانی یافتم و پس از اینکه دکمه آیفون را فشار دادم به انتظار باز شدن درب ماندم که با شنیدن صدای گرم و مهربان خانم آشتیانی در برایم باز شد . در حالی که با استقبال گرم همگی کواجه شدم نوید ذوق کنان به طرفم آمد و خود را در آغوشم رها کرد او را چندین بار بوسیدم و هواپیمایی را که از فروشگاه سر راهم خریده بودم به او دادم و خوشحالی اش را دو چندان کردم او هم گونه ام را بوسید و به دنبال بازی خودش رفت . با تعارف های خانم آشتیانی و عاطفه به طرف سالن پذیرایی رفتم و روی مبل نشستم . عاطفه بدجوری لاغر و تکیده شده بود طوری که وقتی به چهره اش نگاه می کردم دلم برایش به درد می آمد . بدتر از آن وقتی بود که او با اشک هایش از غم و غصه ی فواد و از دلتنگی هایش حرف می زد ، دلم به حالش سوخت و همپای او اشک ریختم . عاطفه بدجوری بهم ریخته بود از یک طرف غصه دوری فواد مثل خوره روحش را می خورد و از طرفی دیگر نوید آنچنان بهانه فواد را می گرفت و اذیتش می کرد که او را به کلی عصبی کرده و باعث شده بود که بیشتر اوقات مطب نرود و با خودش و نوید درگیر باشد . ناهار را نزد آنها ماندم و ساعتی بعد قصد رفتن داشتم که با اصرارهای عاطفه و گریه های نوید که برای ماندنم پافشاری می کرد به ناچار مجبور شدم که شب را هم بمانم . تک زنگی به مامان زدم و نیامدنم را به او اطلاع دادم هوا داشت تاریک می شد که نوید شروع به بهانه گیری کرد و به یکباره بغض کودکانه اش ترکید و با لحن شیرینش داد زد : - من بابامو ... می خوام ... خانم آشتیانی و عاطفه هر چه سعی کردند که او را آرام کنند بی فایده بود نوید بلندتر گریه می کرد . عاطفه که دیگر تحمل استقامت کردن نداشت یه گوشه نشست و همپای نوید اشک ریخت . خودم هم بدجوری از دیدن این صحنه غمگین شدم و بغض گلویم را گرفت اما با زحمت فراوان خودم را کنترل کردم و بغضم را فرو دادم و نوید را بغل کردم و در حالی که سعی می کردم فکر او را از فواد دور کنم به او گفتم : - نوید جان می آی با هم بازی کنیم . و بعد هواپیما را برداشتم و آن را به طرفش گرفتم و گفتم : - بیا این مال تو ... نوید زیر دستم زد و با گریه گفت : - من هواپیما نمی خوام من هیچی نمی خوام من بابامو می خوام ... با لحنی آرام و شمرده به او گفتم : - نوید جان اگه قول بدی پسر خوبی باشی و دیگه مامان عاطفه و مادر جونت را اذیت نکنی بابا فواد هم زودتر میاد اما اگه این طوری بخوای گریه کنی و اعصاب مامان عاطفه را بهم بریزی بابا فواد هم ازت ناراحت می شه و دیگه پهلوت نمی آد . نوید که گویی حرف هایم را درک کرده بود اشک هایش را با استین بلوزش پاک کرد و دستش را به طرفم گرفت و با صدای خش داری گفت : - عمه جون چند تا دیگه بخوابم و بیدار بشم بابا فواد می آد ؟ لبخندی به رویش زدم و گفتم : - عزیز دلم اگه تو به عمه قول بدی که دیگه گریه نکنی و پسر خوبی باشی دو تای دیگه بخوابی و بیدار بشی بابا فواد اومده . نوید لحظاتی سکوت کرد و به انگشتان کوچکش خیره شد و سپس گفت: - عمه جون دو تا خیلی زیاده ؟ یا کمه ؟ او را بوسیدم و گفتم : عزیزم دو تا خیلی کمه ؟ اونقدر که اگه چشماتو ببندی و بخوابی خیلی زود تموم می شه . نوید آرام شد و سرش را معصومانه بر روی شانه ام گذاشت و چشمانش را بست طولی نکشید که او کاملا به خواب فرو رفت . با دیدن چهره ی پاک و معصومش که به خواب رفته بود اشک در چشمانم حلقه بست او را به آرامی بوسیدم و سپس به همراه عاطفه او را به اتاق خواب بردم . بعد تا نیمه هایی از شب رفته در کنار عاطفه نشستم و به حرف ها و دلتنگی هایش گوش دادم و در آخر فقط توانستم او را به صبر و بردباری دعوت کنم . هنگام خواب طبق خواسته خودم در اتاق باربد و روی تختش دراز کشیدم رختخوابش هنوز بوی خوش تنش را می داد طوری که احساس کردم واقعا باربد در کنارم هست دقایقی در رویا با او صحبت کردم و از دلتنگ بودنم برایش گفتم و بعد اشک هایم سرازیر شد اما بدون توجه به آن با باربد درد دل کردم و از تمام اتفاقات آن روز برایش صحبت کردم . آنقدر که سرانجام خواب به سراغ چشمانم آمد و دیگر ادامه ی حرف های ناگفته ی دل تنگم برای محبوبم ناتمام ماند . دو سه روزی از رفتن باربد می گذشت ولی او هیچگونه تماسی با من نگرفته بود راستش کمی از دستش دلخور بودم خودمم هر وقت به او زنگ می زدم متصدی هتل با لهجه ی خاصی می گفت آقای آشتیانی بیرون تشریف دارند . بنابراین در حالی که به شدت از باربد دلتنگ و دلگیر بودم لحظه ها و ساعتها را به سختی سپری می کردم . صبح روز بعد با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم مامان خیلی سریعتر از من گوشی را برداشت و دقایقی طول نکشید که او با عجله وارد اتاقم شد و سراسیمه گفت : - فرناز جان پاشو هر چه زودتر آماده شو که باید بریم بیمارستان ! با تعجب از جایم برخاستم و گفتم : - بیمارستان ؟ چرا ؟ مامان به سختی گفت : - عاطفه زنگ زد و گفت نوید از بس توی خواب بی قراری فواد رو کرده دمای بدنش بالا رفته و دچار تشنج شده الان هم بستریه ! خیلی سریع خودم را آماده کردم در طول راه مدام زیر لب برای بهبودی نوید دعا می کردم . ساعتی بعد من و مامان خود را به بیمارستان و پشت در اتاق نوید رساندیم با دیدن نوید یک لحظه در جای خودم خشکم زد طفل معصوم چهره اش زرد و کاملا تکیده شده بود . دستم را روی پیشانی اش گذاشتم دمای بدنش طبیعی بود . عاطفه به کنارم آمد و گفت : - دکترها بالاخره تبش رو پایین آوردند راستش نظر دکترش اینه که نوید به یه نوع افسردگی روحی شدید مبتلا شده و مدام فکرهای ناآرام به سرش می زنه . وقتی به دکتر گفتم که دوری باباش باعث شده این طوری بشه ؟ او خیلی تاکید کرد که حتی برای یک ساعت هم شده باید باباش رو ببینه تا فکرهای پریشانی که به سراغش می آد ازش دور شوند فعلا هم باید برای چند روزی در بیمارستان بستری بماند . مامان که کنار تخت نوید ایستاده بود و به حرف های عاطفه با دقت گوش می داد بغضش ترکید و با هق هق گفت : - آخه باباشو از کجا بیاریم ؟ ای خدا خودت کمک کن و یه نگاهی به این طفل معصوم بینداز . ای خدا یه در خیری به روی فواد باز کن ... در حالی که مامان مثل باران بهاری اشک می ریخت و دعا می کرد عاطفه مات و مبهوت به نوید نگاه می کرد . بابا و آقای آشتیانی هم به آرامی با هم چیزهایی زمزمه می کردند من و خانم آشتیانی هم کنار نوید ایستاده بودیم و گاهی با نگرانی به او نگاه می کردیم و گاهی به اطرافیان . ساعتی بعد بابا و مامان نزد عاطفه و نوید ماندند و من در حالی که آشفته و پریشان بودم به تنهایی از بیمارستان بیرون آمدم و خودم را به خانه رساندم . دقایقی از آمدنم به خانه می گذشت که تلفن زنگ زد با صدای گرفته آن را جواب دادم اما به محض شنیدن صدای باربد انگار روح و روانی تازه گرفتم . بعد از سلام و احوالپرسی مختصری که با او کردم با لحنی گلایه آمیز به او گفتم : - باربد جان چرا این چند روز بهم زنگ نزدی ؟ - چی بگم فرنازم که شنیدنش دلت رو به درد میاره ! با صدای لرزانی گفتم : - طوری شده ؟ - از اون روزی که به انگلیس اومدم و فواد رو دیدم باور کن همه چیز رو فراموش کردم . با صدایی کا انگار از ته چاه بیرون می آمد گفتم : - چرا ؟ - راستش فواد از لحاظ روحی بدجوری بهم ریخته و به شدت افسرده شده اگه بهت بگم لحظه ی اول که او را دیدم نشناختمش باورت می شه ؟ اون بدجوری اینجا عذاب می کشه روحیه شو از دست داده توی این سه ماهی که توی زندان بوده به اندازه ی چند سال پیر تر شده ! در حالی که بغض به شدت راه گلویم را گرفته بود به سختی گفتم : - باربد جان سراغ خانواده مقتول نرفتی ؟ باربد آهی کشید و گفت : - بی فایده اس ... بی فایده ... - چرا ؟ - اون خانواده اگر چه ایرانی اند اما اصلا بویی از انسانیت نبردند آنچنان آدم های قصی القلبی هستند که توی عمرم لنگه شون رو ندیدم ! - یعنی می خوای بگی اونها رضایت نمی دن ؟ - متاسفانه نه ، آنها فقط خواهان قصاص کردن فواد هستند که برای اون هم فکر کنم فواد باید تقریبا 15 سال زندانی بکشد . بغضم را رها کردم و در حالی که به شدت اشک می ریختم گفتم : - باربد جان تو رو خدا یه کاری بکن . نوید داره از دوری فواد می میره این وسط طفلک عاطفه ! فواد رو که از دست داده ، داره نوید را هم از دست می ده . باربد تو رو خدا .... بعد به هق هق افتادم و نتوانستم حرفم را ادامه بدهم . باربد با شنیدن وضعیت نوید ناراحتی اش دو چندان شد اما با این حال سعی می کرد مرا دلداری بدهد و مدام می گفت : - فرنازم خواهش می کنم گریه نکن در عوض تا می توانی برای برطرف شدن مشکل فواد دعا کن شاید خدا یه رحمی به دل خانواده ی مقتول انداخت . به زحمت گفتم : - جز دعا که کاری از دستم برنمیاد . مکالمه ی من و باربد جز بحث در مورد فواد نبود و در نهایت باربد با تاکید به این که در مورد حال فواد چیزی به مامان و عاطفه نگویم خداحافظی کرد و من گوشی را روی دستگاه گذاشتم و بعد زانوی غم بغل گرفتم و با صدای بلند برای فواد ، نوید و عاطفه گریه کردم . ساعتی بعد بابا و مامان غمگین و با چهره ی گرفته ای به خانه آمدند به محض دیدن من هر دو با هم گفتند : - فرناز جان چت شده ؟ چرا چشمات اینقدر قرمز شده ؟ - چیز مهمی نیست برای نوید ناراحت هستم ! مامان آهی کشید و گفت : - الهی بمیرم برایش که داره اینقدر زجر می کشه ! با صدای لرزانی گفتم : - حالش چطور بود ؟ بهتر شده بود ؟ بابا جواب داد : - خدا را شکر کمی بهتر شده بود اما برای یه مدتی باید مرتب تحت درمان باشد و دارو مصرف کند . ناهار را در فضای سرد و بی روح با بی اشتهایی خوردیم . مامان طبق معمول حس ششم اش قوی بود بعد از ناهار رو به من کرد و گفت : - فرناز جان تو مطمئنی اتفاقی جز بیماری نوید تو را ناراحت نکرده ؟ - نه مامان جون از هیچ چیز دیگه ای جز بیماری نوید ناراحت نیستم . مامان که گویی قانع نشده بود دوباره پرسید : - باربد بهت زنگ نزد ؟ با لکنت گفتم : - چرا ... اتفاقا ... صبح که به خونه برگشتم ... زنگ زد . مامان چشمانش را گرد کرد و گفت : - پس چرا چیزی نگفتی ؟ ازش حال فواد را پرسیدی ؟ توانسته خانواده مقتول را ببیند ؟ از کنجکاوی و سوال های مامان کلافه شدم اما چاره ای جز گفتن دروغ به او نداشتم . به خاطر همین گفتم : - آره مامان جون باربد گفتش فواد رو دیده که حالش کاملا خوبه و سر حاله در ثانی به دیدن خانواده ی مقتول هم رفته بود و با خواهش و تمنا رضایت فواد را ازشون خواسته بود که اونها هم از باربد فرصت خواستند تا فکرهایشان را بکنند . دیگر تحمل استقامت کردن در برابر مامان را نداشتم می دانستم که اگر دقیقه ای دیگر پیش او بمانم با ریزش اشک هایم همه چیز را از چهره ام می خواند . بنابراین بدون اینکه منتظر حرفی از طرف مامان بمانم فورا از جایم برخاستم و به بهانه ی سر درد او را ترک کردم و به اتاقم پناه بردم و در خلوت خود دوباره با یادآوری حرف های باربد که راجع به فواد گفته بود اشکم دراومد و تا جایی که توانستم دلم را خالی کردم . ساعتی بعد هنگامی که بابا و مامان به مدرسه رفتند لباس پوشیدم و بدون آنکه مقصد معینی داشته باشم به خیابان رفتم و خود را در دریایی از مردمان جورواجور گم کردم . مدام با خود می گفتم اگر فواد این همه سال در زندان آن هم در غربت بماند چگونه دوام خواهد آورد ؟ تکلیف عاطفه و نوید چه خواهد شد ؟ آیا نوید بدون آنکه سایه پدر را بالای سر خود احساس کند می تواند به زندگی ادامه دهد ؟ از آن بدتر عاطفه چگونه می تواند تنهایی از پس همه ی مشکلات زندگیش برآید ؟ آنقدر سوالهای مختلف دیگری در ذهنم نقش بست که نفهمیدم چگونه خود را به پارکی رساندم و روی نیمکتی نشستم مثل آدم های گیج و منگ تنها عابران را نگاه می کردم ولی فکرم جایی دیگر مشغول بود . نزدیک غروب بود که پارک را ترک کردم و به خانه برگشتم . آن شب را تا صبح کابوس دیدم و هر چند ساعت یکبار با وحشت از خواب پریدم قلبم به شدت در سینه ام می تپید . حال ناآرامی داشتم با بدبختی شب را به صبح رساندم و به امید اینکه خبر خوشی از فواد بشنوم روزم را آغاز کردم اما متاسفانه نه آن روز خبری از فواد شد و نه روز های دیگر ، هیچگونه خبری از آزادی فواد نشد . * * * * متاسفانه روزها با شتاب جایشان را به یکدیگر دادند و تبدیل به ماه شدند . دقیقا چهار ماه از رفتن باربد می گذشت او در این مدت هیچ کاری نتوانسته بود برای آزادی فواد انجام دهد . حالا دیگر بابا ، مامان ، عاطفه می دانستند که برگشتن فواد به همین آسانی ها نیست . مامان گویی ده سال پیرتر شده بود بابا کم حرف می زد و مدام در لاک خودش بود . عاطفه و نوید هم تنها زجر می کشیدند و هیچ کاری از دستشان برنمی آمد . در این میان من هم از طرفی غصه ی فواد را می خوردم و از طرف دیگر هم به شدت دلتنگ باربد شده بودم طوری که بیشتر اوقات خودم را در اتاقم حبس می کردم و تنها با ریختن اشک کمی دل خود را سبک تر می کردم . حدود دو هفته ی دیگر هم گذشت که در این مدت باربد خیلی به ندرت باهام تماس می گرفت هر موقع هم که خودم با او تماس می گرفتم به سردی جوابم را می داد وقتی علتش را می پرسیدم فقط می گفت از دیدن فواد در اینجا زجر می کشد . چندین بار از او خواستم که حداقل او برگردد اما راضی نمی شد و می گفت اگر من به دیدن فواد نروم او یقینا دیوانه خواهد شد . هر روز که می گذشت عصبی تر و بداخلاق تر می شدم نمی دانستم در این میان چه کسی را باید مقصر بدانم اما وقتی به عمق ماجرا نگاه می کردم تنها به حکمت و مصلحتی می رسیدم که خودم هیچ از آن سر در نمی آوردم و تنها از خدا کمک می خواستم . یک روز که حالم بسیار گرفته بود لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم تا کمی در پیاده روها قدم بزنم نمی دانم چند ساعتی بی هدف در خیابانها قدم زدم که عاقبت خسته و پریشان دوباره به خانه برگشتم . به محض اینکه وارد سالن شدم عاطفه و نوید را دیدم اما وقتی تعجبم بیشتر شد که دیدم او و مامان و بابا اشک می ریزند و در این میان خدا را شکر می کنند ! با عجله به نزد آنها رفتم و عاطفه را متوجه خودم کردم و گفتم: - عاطفه جون چیزی شده ؟ آنها که تازه متوجه حضور من شده بودند هر سه با هم گفتند : - فواد آزاد شده ! فواد آزاد شده ! چشمانم از تعجب گرد شدند و با صدای لرزانی گفتم : - درست شنیدم فواد آزاد شده ؟ چطوری ؟ عاطفه میان اشک و خنده گفت : - همین امروز باربد بهم زنگ زد و گفت فواد آزاد شده اما حقیقتش را بخواهی حرفش را باور نکردم تا اینکه گوشی را به خود فواد داد گفت که حرف های باربد حقیقت داره و آزاد شده ! دستهایم را از شادی بهم کوبیدم و گفتم : - آخه چطوری ؟ عاطفه اشک هایش را پاک کرد و گفت : - راستش آنقدر از شنیدن این خبر به هیجان آمدم که درست و حسابی نفهمیدم چی شده ! فقط یادمه که فواد گفت چند روز قبل مادر مقتول به دیدنش می رود و وقتی او را می بیند دلش به رحم می آید و همه چیز را نادیده می گیرد و حکم رضایت خودش را امضا می کند . از خوشحالی چند بار به هوا پریدم و مثل کودکی ذوق کردم بعد همان لحظه وضو گرفتم و نماز شکر به جا آوردم و چندین بار خدای مهربان را شکرگزاری کردم . وقتی از اتاق بیرون آمدم و عاطفه را آماده ی رفتن دیدم رو به او کردم و گفتم : - عاطفه جان کجا با این عجله ؟ او در حالی که کفش نوید را به پایش می کرد قبراق و شادمان گفت : - فرناز جون می رم این خبر خوش را به بابا و مامان هم بدهم آخه اونها هنوز بی خبرند . بعد از رفتن عاطفه بدون آنکه در کنار بابا و مامان بنشینم و در خوشحالیشان شرکت کنم به اتاقم رفتم و گوشی را برداشتم و به باربد زنگ زدم تا این خبر خوش را از زبان او هم بشنوم . خوشبختانه با اولین تماس ارتباط برقرار شد و باربد هتل بود وقتی گوشی را جواب داد با شنیدن صدایش به وجد آمدم و از شدت شوق سراپا لرزیدم . آنقدر عجولانه حالش را پرسیدم که اصلا متوجه لحن سرد و بی تفاوتش نشدم ! با ذوق از او سوال کردم : - باربد جان عزیزم این حقیقت داره که فواد آزاد شده ؟ باربد با لحن سردی که تازه متوجه آن شده بودم خیلی بی تفاوت جوابم را داد : - آره فواد آزاد شده و هفته ی آینده هم به ایران بر می گرده . با تعجب پرسیدم : - بر می گرده ؟ - آره . برای یک لحظه گیج شدم و دوباره پرسیدم : - باربد جان تو حالت خوب نیست ؟ نکنه سرما خوردی ؟ نه ... نه حالم خوبه ! - اما حرف زدنت یه جوریه ؟ باربد این بار پاسخی به سوالم نداد و تنها سکوت کرد . یک لحظه با خودم فکر کردم که حتما فواد در کنارش نشسته و او نمی تواند راحت حرف بزند . با این خیال خودم را قانع کردم و بحث را عوض نمودم و از او پرسیدم : - باربد جان چی شد که خانواده مقتول رضایت دادند و فواد آزاد شد ؟ باربد با سردی بیش از حدی که حالم را منقلب می کرد گفت : - فواد اینجاست بیا با خودش صحبت کن ... تا خواستم اعتراضی به رفتارش کنم گوشی را به فواد سپرد وقتی صدای فواد را شنیدم برای لحظه ای تمام برخورد باربد را فراموش کردم و دوباره خوشحالی ام را بدست آوردم و با فواد مشغول خوش و بش کردن شدم و گفتم : - فواد جان نمی دانی که چقدر از آزاد شدنت خوشحال شدیم بگو ببینم چطور شد که رضایت دادند ؟ فواد که از صدایش مشخص بود کاملا سر حال و قبراق است گفت : - مادر مقتول رضایت داد راستش چند روز قبل به ملاقاتم اومده بود و با دیدن من مثل بارون بهار اشک می ریخت و می گفت پسرم اومده به خوابم و التماس کنان بهم گفته اونی که در زندان بسر می بره قاتل من نیست روحم در عذابه و لحظه ای آرام ندارم هر چه زودتر او را آزاد کنید تا روحم بیش از این عذاب نکشه . من قسمتم این بوده که بمیرم ! خندیدم و گفتم : - چه روح باوجدانی ! پس آزادیت را مدیون مقتول هستی . -ولی فرناز جون با این حال که آزاد شدم اما لحظه ای اون صحنه که منجر به مرگ مقتول شده را فراموش نمی کنم و مدام احساس گناه دارم ... ادامه حرفش را بریدم و گفتم : تو باید این جریان را کاملا به فراموشی بسپاری آخه تو مقصر نبودی که بخواهی خودت را سرزنش کنی این یک اتفاق ناگوار بود که تنها مسببش خود مقتول بوده . به قول معروف سر بی گناه پای دار می ره اما بالای دار نمی ره . در ضمن تو به اندازه کافی هم زجر کشیدی فکر نکنم شش ماه زندان آن هم در غربت کار آسانی باشد ! فواد با گفتن توکل به خدا دیگه بحث را ادامه نداد و گفت : - فرناز جون اگه کاری نداری گوشی را به باربد بدهم . با شنیدن اسم باربد قلبم ناگهان فرو ریخت و با صدای لرزانی به فواد گفتم : - به امید دیدار . باربد گوشی را گرفت و گفت : - الو ... به یکباره همه چیز را فراموش کردم و یا شاید هم می خواستم که فراموش کنم . بنابراین با ذوق گفتم : - باربد جان کی پرواز دارید ؟ باربد من منی کرد و گفت : - راستش من ... من مقداری خرید دارم که نمی تونم با فواد برگردم فکر کنم خریدهام یکی دوهفته طول بکشد اما فواد روز شنبه پرواز دارد . انگار که کسی پتک محکمی بر سرم کوبیده باشد قلبم به شدت در سینه ام لرزید . با صدای لرزانی از او پرسیدم : - یعنی چه ؟ آخه تو که خرید نداشتی ؟ - نگران نباش می خوام یه مقدار وسایل طبی مدرن که برای مطبم نیاز دارم بخرم آخه اینجا بهترین مارک ها رو داره ! - ولی همین جا هم بهترین وسایل رو می تونستی بخری . باربد جان خواهش می کنم به همراه فواد برگرد من دیگه تحمل صبر کردن ندارم . باربد بدون آنکه در مقابل خواهش هایم جواب قانع کننده ای بدهد با همان لحن سرد گفت : - بعدا بهت زنگ می زنم فعلا خداحافظ . با عجله گفتم : - الو ... الو باربد ... اما بی فایده بود چون او گوشی را گذاشته بود ! آنچنان شوک شدیدی بهم دست داد که قدرت فکر کردن نداشتم و احساس می کردم فکرم فلج شده . دقایقی را به همین حال سپری کردم ولی کمی بعد که به خود آمدم هر چه سعی کردم به خودم بقبولانم که دو هفته هم سپری می شود و باربد می آید اما باز قانع نشدم و با خودم گفتم انگار که باربد عوض شده ! باربدی که همیشه مرا « فرنازم » صدا می زد حالا حتی اسمم را هم نمی آورد . با حالتی عصبی چنگی به موهایم زدم و دوباره زمزمه کردم باربد دو سه هفته ای است که این طور تغییر کرده است . دیگر دوست ندارد که با من تماس بگیرد هر موقع هم که من تماس می گیرم با سردی جوابم را می دهد . هر لحظه که می گذشت افکار بد و بدتری نسبت به باربد در ذهنم نقش می بست و دلشوره وجودم را چنگ می زد طوری که احساس می کردم هر آن ممکن است قلبم بگیرد . نمی دانم چند ساعت بر من اینگونه گذشته بود که مامان به اتاقم آمد و گفت : - فر ... اما با دیدن چهره ی بی رنگم حرفش را خورد و با نگرانی به طرفم آمد و روبرویم نشست و گفت : - فرناز جان اتفاقی برات رخ داده ؟ انگار که حالت خوب نیست ؟ رنگ چهره ات هم که بدجوری پریده است ؟ تنها به نقطه روبرو زل زدم و چند بار سرم را تکان دادم و به مامان گفتم : - چیزی نیست نگران نباش ! مامان در حالی که دست سردم را فشار می داد گفت : - مگه می شه نگرانت نباشم آخه رنگ به چهره که نداری هیچ دستات هم مثل یخ سرد شده ! - مامان جون الان به باربد زنگ زده بودم گفت که به همراه فواد نمی آد . مامان با تعجب گفت : - نمی آد ! - آره گفت که براب افتتاح مطبش نیاز به یه سری وسایل طبی داره که تا بخواد وسایلش رو بخره یکی دو هفته طول می کشه . مامان با شنیدن حرفم نفس عمیقی کشید و گفت : - آخیش راحت شدم آخه دختر تو که با این حرف زدنت منو نصف عمر کردی خب دو هفته که زمان زیادی نیست تا چشم بهم بزنی باربد هم اومده ! مامان ادامه حرفش را در حالی که با طعنه و شوخی در هم آمیخته بود گفت : - فرناز جون خجالت نمی کشی به خاطر همین موضوع کوچولو این طوری زانوی غم در بغل گرفته ای ! بغض گلویم را گرفت ولی به زحمت آن را فرو دادم و گفتم : - آخه میدونی مامان جون باربد اخیرا خیلی سرد با من رفتار می کنه . الان هم به حدی سرد و بی تفاوت با من صحبت کرد که اصلا اجازه نداد باهاش حرف بزنم چون فورا خداحافظی کرد . مامان موهایم را نوازش کرد و با خونسردی گفت : - دختر نازک نارنجی ام تو نباید انتظار داشته باشی که باربد مرتب قربان صدقه ات برود و تو را تحویل بگیرد خوب مرده و هزار مشکل تازه تو باید اونو درک کنی آخه طفلکی الان چهار ماهه که توی غربت گیر کرده و از کار و زندگیش عقب افتاده فقط به خاطر اینکه فواد اونجا بی کس نباشه قید همه چیز رو زده ! مامان تمام این حرف ها را با قاطعیت بیان کرد اما باز هم دل صاحب مرده ی من قانع نشد . مامان دستم رو گرفت و از جایم بلند کرد و گفت : - پاشو ... پاشو برو یه آبی به سر و صورتت بزن که خیلی قیافه ی مسخره ای پیدا کرده ای . لحظاتی بعد در حالی که هر دو از اتاق بیرون می رفتیم مامان حرفش را ادامه داد و گفت : - همه اش تقصیر باربد که اینقدر تو رو لوس کرده ! لبخند تلخی زدم و با گفتن مامان تو هم چه حرف هایی می زنی ها .... به طرف دستشویی رفتم . شیر آب سرد را باز کردم و صورتم را زیر آن قرار دادم تا اعصابم آرام بگیرد بعد به زحمت سعی کردم که تماس باربد و لحن سردش را به فراموشی بسپارم و تنها برای بازگشت فواد خوشحال باشم . روز شنبه که فرا رسید همگی در فرودگاه جمع بودیم و انتظار فواد را می کشیدیم بابا ، مامان ، عاطفه ، نوید و همچنین آقا و خانم آشتیانی به خاطر بازگشت فواد به ایران از خوشحالی سر از پا نمی شناختند به گونه ای که هیچ کدام متوجه حال خراب من نبودند . از آخرین تماسی که با باربد داشتم دیگر هیچ خبری از او نشده بود . باربد بهم گفته بود که بعدا بهت زنگ می زنم ولی این کار را نکرده بود . در این مدت چندین بار به طرف تلفن رفتم و با وسوسه شماره او را گرفتم اما دوباره قطع کردم . دلم می خواست خودش زنگ بزند که متاسفانه تماسی نگرفت گویی که به کلی مرا فراموش کرده بود . با تکان دست عاطفه که بر شانه ام می زد به خود آمدم گفت : - فرناز جان کجایی دختر ؟ چرا اینقدر توهمی ؟ نگاهی غمگین به چهره ی شاد و شنگول عاطفه انداختم و گفتم : - عاطفه جون بدجوری دلتنگ باربد شدم کاش الان او هم به همراه فواد می اومد ! لبخند شیرینی به رویم زد و گفت : - باربد هم می آید مطمئنا این یکی دو هفته هم خواهد گذشت به قول شاعر چون می گذرد غمی نیست . لبخند تلخی زدم و گفتم : - تا بگذرد هم کمی نیست ! در همان لحظه با حرف بابا که گفت فواد آمد حرف های من و عاطفه ناتمام ماند عاطفه نوید را بغل کرد و چند گامی به جلو رفت و بعد هم از همان فاصله سعی کرد فواد را نشان نوید بدهد . نوید که فواد را دید با صدای کودکانه اش فریاد زد : آخ جون بابا فوادم اومد ...آخ جون ... دقایقی بعد فواد با دیدن ما به طرفمان آمد . بابا و مامان هر دو بی قرار و دلتنگ او را در آغوش گرفتند . مامان اشک کی ریخت و او را می بویید که با این کار احساسات خانم آشتیانی و عاطفه را برانگیخت آن دو هم به آرامی اشک می ریختند . لحظاتی بعد نوید آنچنان در اغوش فواد پرید و او را محکم در بغل گرفت که اشک در چشمان فواد حلقه بست برای دقایقی فقط نوید را می بویید و می بوسید . آقا و خانم آشتیانی هم به نوبه خودشان صمیمانه احساساتشان را در مقابل فواد نشان دادند و بازگشت او را تبریک گفتند . عاطفه با دسته گلی زیبا که در دست داشت به طرف فواد رفت و با هدیه کردن آن به فواد اشک امان حرف زدن را به او نداد از شوق تا دقایقی فقط اشک می ریخت . عاقبت نوبت به من رسید فواد را که صمیمانه در آغوش گرفتم و با او خوش و بش کردم تازه متوجه شدم که چقدر تکیده شده حتی بعضی از موهایش سفید شده بودند . واقعا همان طور که باربد گفته بود انگار او چند سال پیرتر شده بود از فرودگاه که بیرون آمدیم همگی مان به دعوت عاطفه به نزل او رفتیم . فواد مرتب از حوادثی که از بدو ورود به انگلیس برایش اتفاق افتاده بود تا آخرین لحظه ای که مادر مقتول رضایت داده بود را برای همه تعریف کرد . من که فقط به ظاهر حواسم به حرف های فواد بود در دل دعا می کردم موقعیتی فراهم شود تا در کنارش بنشینم و اطلاعاتی دقیق از باربد بگیرم که بالاخره هم این فرصت فراهم شد . در کنارش نشستم و به آرامی از او پرسیدم : - فواد جان حال باربد چطور بود ؟ فواد خندید و گفت : - خوب و سرحال آب و هوای انگلیس بدجوری بهش ساخته ... با حرص حرفش را قطع کردم و گفتم : - چرا با هم نیومدین ؟ فواد همان پاسخ تکراری را که بارها بهم گفته بود را داد و گفت : - باربد برای خرید مقداری وسیله موند که تا یکی دو هفته دیگه انشاا... می آد . - یعنی اون در این چهرا ماهه ای که آنجا بود یادش نبود خرید کنه ؟ توی اون چهار ماه که بیچاره یه پاش تو زندون پیش من بود و یه پاش هم در خونه ی مقتول بود که رضایتشون را جلب کنه آخه برای بیچاره دیگه وقتی نمی موند که بخواد به خواسته های خودش برسه ! می خواستم به فواد بگم پس چرا او به من زنگ نمی زنه که فواد رویش را به طرف خانم و آقای آشتیانی گرفت و شروع به تعریف از محبت های باربد کرد که چقدر وجودش آنجا در روحیه ی فواد تاثیر گذار بوده . فواد آنقدر سرگرم گفتگو با آنها شد که من به کلی فراموش کردم که چه سوالی می خواستم بکنم . عاقبت هنگام رفتن شد فواد برای تک تک ما هدیه ای مناسب با سن و سلیقه مون آورده بود . به من هم یک گوشی موبایل اونم آخرین مدل هدیه داد و گفت : - بیا فرناز جان اینم مال تو انشاا... خطش را هم برایت می خرم ! فواد نگاهی به گوشی که هنوز در دستش بود کرد و دوباره گفت : - در واقع این هدیه ی فارغ التحصیلیه به خاطر اینکه با موفقیت این سالها را طی کردی . لبخندی به رویش زدم و به همراه تشکر آن را از او گرفتم . ساعتی بعد به خانه آمدیم روی تخت خود نشسته بودم و با گوشی که فواد برایم هدیه آورده بود بازی می کردم و بعد در حالی که آه بلندی می کشیدم با خودم گفتم چه خوب می شد که این گوشی را باربد برایم می فرستاد ! متاسفانه او نه پیغامی نه پسغامی و نه هیچ چیز دیگری برای من نفرستاده بود با حرص دندان هایم را روی هم فشردم و گفتم چرا اینقدر اخلاق باربد عوض شده ؟ بعد چشمانم را بستم و سرم را به دیوار تکیه دادم اما هر چه فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم . دقایقی بعد در حالی که به شدت پریشان بودم عکس اش را از روی میز برداشتم و به چشمان خمار و زیبایش خیره شدم و سپس اشک در چشمانم حلقه بست چقدر دلم برای او تنگ شده بود . در دلم حسرتی خوردم و در حالی که با عکس اش صحبت می کردم گفتم باربد جان کاش الان کنارم بودی و من از دلتنگی بیش از حدم برایت می گفتم کاش تمام فکر های نادرستی که به ذهنم هجوم می آورد اشتباه باشد و تو هر چه زودتر به ایران باز گردی ای کاش علت سردی رفتارت را می دانستم آخ باربد جان نکند .... در اینجا حرفم را خوردم و از اینکه فکر نادرستی در مورد باربد به سرم زده بود خودم را سرزنش کردم . دیگر بیشتر از این نمی توانستم تحمل کنم عکس را روی میز گذاشتم و به طرف تلفن رفتم و شماره ی هتل را گرفتم . طبق معمول متصدی هتل تلفن را جواب داد با صدای رسایی گفتم : - آقای آشتیانی تشریف دارند ؟ متصدی لحظه ای مکث کرد و سپس گفت : - بله خانم آقای آشتیانی همین الان از بیرون تشریف آوردند گوشی حضورتان باشه تا داخلی رو وصل کنم . با هر زنگی که می خورد ضربان قلبم شدیدتر می شد لحظاتی بعد باربد تلفن را جواب داد و گفت : - الو .... با شنیدن صدایش دوباره دستخوش هیجان شدم و با صدایی که از شوق می لرزید گفتم : - الو .... باربد جان سلام حالت چطوره ؟ باربد با شنیدن صدای من لحظه ای سکوت کرد و سپس دقیقا مثل تماس های قبلی با سردی جوابم را داد و گفت : - ممنون تو چطوری ؟ وجودم یکباره به سردی گرایید و به زحمت به او گفتم : - باربد جان تو چت شده ؟ چرا این جوری با من حرف می زنی ؟ - حالم خوب نیست سر درد دارم ! حرفش را باور نکردم و با طعنه گفتم : - ولی دفعه های قبل هم همین طوری جوابم را دادی یعنی توی این مدت همه اش ناخوش بودی ؟ باربد در حالی که حرفم را نشنیده می گرفت بحث را عوض کرد و با خونسردی پرسید : - فواد رسید ؟ با حرص جوابش را دادم : - آره اومد اما من منتظر تو هستم . باربد خیلی رک جوابم را داد : - آخه من که دقیقا مشخص نیست کی میام ! با تعجب صدایم را بلندتر کردم و گفتم : - چی ؟ مشخص نیست ؟ یعنی چه مگه خودت نگفتی دو هفته ی دیگه میای ؟ باربد که انگار از سوالم خوشش نیامده بود با بی حوصلگی جواب داد : - وای تو چرا آنقدر به اومدن من کلید کردی ؟ خب میام دیگه اما کی و چه وقت مشخص نیست . شنیدن این حرف از باربد درست مثل این بود که یک پارچ آب سرد بر وجودم ریخته باشد . تا لحظاتی نتوانستم حرفی بزنم برای اینکه واقعا زبانم نمی چرخید چیزی بگویم . اما باربد که گویی اصلا دوست نداشت بیش از این با من صحبت کند خیلی با عجله گفت : - گوش کن فرناز ! من داشتم می رفتم خرید وقتی برگشتم خودم بهت زنگ می زنم . هر چه خواستم بگویم اما متصدی هتل گفت تو همین الان از بیرون آمدی زبانم نچرخید و نتوانستم بگویم . واقعا از این همه سردی او حالم بهم خورد دیگر صلاح ندیدم بیش از این خودم را خرد کنم . با بغضی که در گلو داشتم آرام از او خداحافظی کردم که بعید می دانم شنیده باشد . بعد گوشی را با دستانی لرزان گذاشتم باربدی که همیشه « فرنازم » صدا می کرد حالا خیلی به زحمت می گفت فرناز ! به شدت ازز دست رفتار خودم عصبانی شدم که به او زنگ زدم سرم را میان دستانم قرار دادم و در کمتر از چند ثانیه اشک تمام پهنای صورتم را فرا گرفت . در آن لحظه فکرم اصلا کار نمی کرد و نمی توانستم علت این همه سردی رفتار او را بفهمم ! به زحمت از جایم بلند شدم و خودم را روی تخت رها کردم و پتو را روی سرم کشیدم . در آن لحظات بحرانی دلم نمی خواست به هیچ چیز و هیچکس دیگر بیندیشم حتی باربد و آن تماس لعنتی . * * * * دو هفته ، سه هفته ، چهار هفته ، تبدیل به سه ماه شد و از آمدن باربد هیچ خبری نشد که نشد . در این مدت او خیلی به ندرت زنگ می زد و هر بار بهانهخ ای بهتر از قبل برای نیامدنش می تراشید . در این مدت کم کم صدای اعتراض بابا و مامان هم در آمد که چرا باربد بهت زنگ نمی زنه؟ چرا باربد نمی آد ؟ مگه داره اونجا چه کار می کنه که این طوری تو رو توی بلاتکلیفی گذاشته ؟ و هزاران چرای دیگر ! خودم هم دیگر صبرم لبریز شده بود و به شدت از دست باربد دلگیر بودم . یک روز که طبق معمول به شدت عصبی بودم لباس پوشیدم و به خانه فواد رفتم عاطفه مطب بود و فواد و نوید تنها بودند . فواد از دیدنم خوشحال شد و گفت : - چه عجب فرناز جون یادی از ما کردی ؟ با بی حوصلگی وارد شدم و کیفم را به گوشه ای از مبل پرت کردم و رو به فواد گفتم : - فواد جان باور کن من این روزها به حدی کم حوصله شده ام که حتی تحمل خودم را هم ندارم ... نوید میان حرفم دوید و در حالی که خودش را به آغوشم می انداخت گفت عمه جون حالا که اومدی باید پیش من بمونی ... بدون آنکه به حرفش پاسخی بدهم با بی حوصلگی او را از آغوشم جدا کردم و گفتم : - نوید جون فعلا برو بازی کن من با بابا کار دارم . نوید خیلی سریع حرفم را گوش کرد و به طرف اتاق خودش رفت . لحظاتی بعد نفس عمیقی کشیدم و سپس بدون هیچ مقدمه ای به فواد گفتم : - فواد جان خواهش می کنم به من بگو باربد اونجا چی دیده که این همه طالبش شده و دیگه دل کندن از آنجا برایش سخت شده و اصلا خبری از اومدنش نیست ؟ آخه باربد به من قول دو هفته رو داده بود اما الان 4 ماه گذشته نه تنها نیومده بلکه زنگ درست و حسابی هم نمی زنه ؟ فواد برای دقایقی سکوت کرد و به فکر فرو رفت . گویی سعی می کرد تمام حرکات و رفتار باربد را در آن مدت به یاد بیاورد اما مثل اینکه فکرش به جایی نرسید چون در حالیکه سرش را با تاسف تکان می داد گفت : - وا... نمی دونم چی بگم اون به من هم گفته بود که دو هفته ی دیگه بر می گرده اما به قول تو حالا چهار ماهه گذشته و هیچ خبری از آمدن او نیست . آقا و خانم آشتیانی و حتی عاطفه هم به شدت از دست او عصبانی هستند هر وقت هم که به او زنگ می زنند باربد اونقدر بهانه های جورواجور می تراشه که آدم نمی دونه کدومش را باور کنه ! فواد لحظه ای سکوت کرد و سپس از جایش بلند شد و گفت : - می خواهی خودم بهش زنگ بزنم و به طور مستقیم باهاش صحبت کنم ؟ - نمی دانم ... هر طور که خودت صلاح می دونی . فواد به طرف تلفن رفت و شماره او را گرفت در دل دعا می کردم که باربد هتل باشه و تلفن را جواب بده . خوشبختانه دعایم مستجاب شد و دقایقی طول نکشید تا باربد تلفن را جواب داد روبروی فواد نشستم و به دهان او خیره شدم . فواد بعد از مختصری خوش و بش کردن با او گفت : - باربد جان کنگر خوردی لنگر انداختی ؟ آخه بی معرفت همه اینجا دلتنگت هستیم . فواد این را گفت و سپس سکوت کرد و به حرف های باربد گوش داد آنقدر سکوتش را ادامه دا که دندانهایم را از روی خشم بر هم ساییدم و با خودم گفتم مگه داره در مورد چی با فواد صحبت می کنه ؟ لحظاتی بعد بالاخره فواد سکوت زجر آورش را شکست و با حالتی گرفته به او گفت : - ولی باربد جان تو که برای ادامه تحصیل نرفته بودی ؟ اصلا قرار نبود که تو در آنجا بمانی و ادامه تحصیل بدی آخه تو ... دیگه ادامه ی صحبت های فواد را نشنیدم وجودم بطور وحشتناکی در هم فرو ریخت و چند بار بریده بریده با خودم زمزمه کردم ادامه تحصیل ... یعنی قصد دارد در انگلیس بماند و درسش را ادامه بدهد ! این یکی را دیگر نمی توانستم تحمل کنم . با استرس فوق العاده ای که وجود ویران شده ام را آزار می داد از جایم بر خاستم و با خواهش از فواد گوشی را از دستش گرفتم و لحظاتی بعد با صدای ضعیفی گفتم : - الو ... باربد ... منم فرناز ... او که گویی با شنیدن صدایم شوکه شده بود به لکنت افتاد و گفت : - فر ... نا... ز ... تو ... اونجایی ؟ توجهی به لحن و حرف های او نکردم و در حالی که سعی می کردم تمام قدرت از دست رفته ام را باز یابم به او گفتم : - تو می خواهی اونجا چی کار کنی ؟ باربد به زحمت گفت : - فرناز خواهش می کنم منو درک کن ! اینجا همه چیز به راحتی برای ادامه تحصیل مهیاست و همه امکانات در حد عالی وجود داره ... ادامه حرفش را بریدم و با حالتی عصبی به او گفتم : - ولی باربد تو چرا قبلا اینو به من نگفتی ؟ چرا با بهانه های واهی منو دست به سر می کردی ؟ باربد که در لحن صدایش خواهش موج می زد قلبم را به در آورد و گفت : - فرناز خواهش می کنم از من دلگیر نباش باور کن می خواستم جریان را بهت بگم اما از این ترسیدم که نتوانی طاقت بیاوری . حالا اگه واقعا منو دوست داری و می خوای عشقت رو به من ثابت کنی این دو سه سال رو تحمل کن تا من با دستی پر به ایران برگردم . با خشم گفتم : - ولی این خودخواهیه باربد من چطور دوریت را تحمل کنم ! باربد حرفم را قطع کرد و گفت : - همون طور که این مدت تحمل کردی . - ولی من در این مدت به اندازه ی ده سال دوری از تو زجر کشیدم دیگه نمی توانم با احساساتم بازی کنم و خودم را گول بزنم . این بار به لحن کلامم کمی نرمش دادم و با خواهش به او گفتم : - تو چطور دلت اومد که درست رو به من ترجیح بدهی ما که همه چیز رو برای مراسم عروسی آماده کرده بودیم . حالا که رفتی اونجا فیلت یاد هندوستان کرده مگه همین جا نمی تونی ادامه تحصیل بدهی ؟ باربد در مقابل حرف هایم ابتدا سکوت کرد و سپس در حالی که صدایش را بلند تر می کرد گفت : - فرناز خواهش می کنم منو درک کن ! به شدت عصبانی شدم و با خشم شدیدی به او گفتم : - مگه تو منو درک می کنی ؟ مگه می فهمی من چی می کشم ؟ فواد که شاهد مکالمه ی ما بود و می دید که من هر لحظه حالم بدتر می شود به طرفم آمد و گوشی را از دستم گرفت . همان جا نشستم و سرم را میان دستهایم گرفتم و با صدای بلند گریه را سر دادم و دیگر از مکالمه ی فواد چیزی نفهمیدم . دقایقی بعد فواد با مهربانی سرم را در آغوش گرفت و با لحنی صمیمی گفت : - فرناز جان صبور باش مطمئنم باربد حتما برمی گرده . آخه اون پسر بی معرفتی نیست شاید در انگلیس به طور ناخواسته موقعیت خوبی برایش فراهم شده که باعث پیشرفتش می شه پس تو هم سعی کن با این قضیه کنار بیایی و با خودخواهی این موقعیت را از او نگیری ! با شنیدن هر کلمه ای که از دهان فواد بیرون می آمد گریه ام شدیدتر می شد در همان حال با صدایی که می لرزید به او گفتم : - فواد جان نمی توانم دوری اش را بیش از این تحمل کنم خودت که می دونی چقدر سخته دیدی که خودت و عاطفه از دوری هم چی به روزتون اومده بود پس چرا باربد دلش به همین زودی مثل سنگ شده ! مطمئنم او به اندازه ی سر سوزن هم دلش برای من تنگ نشده زرق و برق اونجا از اون آدم دیگری ساخته این همون باربدی نیست که من می شناختم او یقینا اسیر تجملات غرب شده ! فواد حرفم را قطع کرد و گفت : - فرناز جان خواهش می کنم آروم بگیر جون مامان بیا برای یه مدتی هم که شده بی خیال این موضوع شو شاید خدا کمک کرد و همه چیز رنگ دیگری به خودش گرفت . اصلا به قول خودت فرضا هم که باربد اسیر غرب شده باشد و درسش رو به تو ترجیح داده باشه تو نمی خواهی برای یه مدتی همه چیز را تحمل کنی و عشق باربد رو نسبت به خودت محک بزنی ؟ شاید او نتوانست طاقت بیاورد و به خاطر تو برگشت شاید هم این یک نوع امتحانه که باربد باید آن را بگذراند ! فواد یکریز گفت و گفت ... آنقدر برایم دلیل و برهان آورد و به طور منطقی این موضوع را برایم بیان کرد که ناخواسته حرف هایش در وجودم تاثیر گذاشت به او قول دادم که راجع به این مسئله فکر هایم را بکنم و در صورتی که امکانش هست به گونه ای باهاش کنار بیایم . آنقدر پذیرفتن مسئله ی ماندگاری باربد در انگلیس برایم سخت بود که تا یک هفته توی اتاق خودم را زندانی کردم مدام سعی می کردم خودم را قانع کنم که باربد موقعیت خوبی نصیبش شده و من نباید مانع پیشرفت او بشوم اما متاسفانه هضم این موضوع برایم بسیار سخت بود و هر چه می کردم نمی توانستم شرایط و موقعیت باربد را درک کنم . خصوصا وقتی به رفتار او که با رفتنش به انگلیس 180 درجه اخلاق و لحن گفتارش تغییر کرده بود بدبین بودم . در این میان عاطفه با ناباوری بارها و بارها با باربد تماس گرفت و از او خواست که برگردد اما باربد آنچنان بهانه های مختلفی برای ادامه تحصیل ردیف کرد که صحبت های عاطفه بی نتیجه ماند . نمی دانم چرا هراز گاهی در دلم نسبت به او شک می کردم و فکرهای نادرستی که در مورد او داشتم هر لحظه در ذهنم پر رنگ تر می شد اما طولی نمی کشید که از خودم بدم می آمد و بارها و بارها خودم را لعن و نفرین کردم که چرا نسبت به باربد این چنین فکرهای زشتی می کنم . هر روز که می گذشت تمام سعی خود را می کردم که به طور منطقی یا هر طور دیگر با این مسئله کنار بیایم و شرایط او را درک کنم . داشتم این روزهای بحرانی را پشت سر می گذاتشتم که یک روز بابا به اتاقم آمد و در کنارم روی لبه ی تخت نشست و دستش را دور گردنم حلقه کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت : - نبینم دختر نازک نارنجی ام توی خونه بنشینه و غم وغصه بخوره ! در حالی که به شدت سعی می کردم بغضم را فرو دهم و غرورم را در مقابل بابا حفظ کنم با صدای گرفته ای به او گفتم : - بابا جون من ناراحت نیستم . بابا لبخند ملیحی به رویم زد و سپس با طعنه گفت : - بله کاملا درسته رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون ! نگاهم را با شرم به گل های رو تختی ام دوخحتم و با صدای لرزانی گفتم : - می گید چه کار کنم بزنم و برقصم ؟ بابا سرم را در آغوش گرفت و در حالی که موهایم را نوازش می کرد گفت: - نه بزن و نه برقص عزیز دلم اما کمی هم به فکر من و مامانت باش آخه ما که نمی توانیم تو رو غمگین و پکر ببینیم و غصه ات رو نخوریم مخصوصا مامانت که اصلا تحمل ناراحتی تو را ندارد . پس به خاطر ما هم که شده کمی از لاک خودت بیرون بیا تا ببینم خدا چی می خواد . سرم را چند بار تکان دادم و زیر لب زمزمه کردم : - بابا جون به من بگو چکار کنم ؟ بابا انگشت اشاره اش را چند بار تکان داد و گفت : - اتفاقا من هم اومدم بهت بگم که چه کار کنی ؟ با عجله نگاهم را به چهره ی مردانه و پر جذبه اش دوختم و منتظر صحبت های او ماندم بابا خیلی خونسرد گفت : - دختر عزیزم من بعد از فکر کردن در باره مشکل تو و باربد به این نتیجه رسیدم حالا که باربد قصد داره برای دو سه سالی البته شاید هم بیشتر در انگلیس بماند و درسش را ادامه بدهد بهتره که با هم عقد کنید و تو هم بری انگلیس آن وقت هر دو در کنار هم و به اتفاق هم می توانید با خیالی راحت تخصصتان را بگیرید . حداقل این طوری هم خیال هر دوی شما راحت می شه و هم خیال همگی ما آسوده خواهد شد آخه این درست نیست که تو اینجا چند سال در بلاتکلیفی بمانی و از زندگی ات عقب بیفتی و روز شماری کنی که چه زمانی باربد درسش تمام می شود و به ایران برمی گردد . از این گذشته آدم جواب حرف مردم را چی بده ! بعد بابا سکوت کرد و منتظر شنیدن جوابی از طرف من شد . صحبت های بابا مرا به فکر برد در ذهننم حرف هایش را چندین رتبه سنجیدم و سپس در دل گفتم فکر چندان بدی هم نیست اصلا چرا این فکر به ذهن من و باربد نرسید اما طولی نکشید که ناگهان این سوال در ذهنم نقش بست که چطوری عقد کنیم باربد در انگلیس و من در تهران ؟ سوالم را با بابا مطرح کردم و او خیلی راحت گفت : - عقد غیابی عزیزم ! خیلی راحت و ساده اس فقط می مونه کارهای رفتن تو به انگلیس که انشاا... اونم بدون هیچ مشکلی انجام می شود . به آرامی گفتم : فکر بدی نیست اما اول باید با باربد صحبت کنم و ببینم نظر اون چیه ؟ بابا از جایش برخاست و گفت : همین امشب با او تماس بگیرو جریان رو باهاش در میون بذار قطعا او موافقت خواهد کرد . بابا این را گفت و سپس بار دیگر بوسه ای بر پیشانی ام زد و از اتاق بیرون رفت . عقربه های ساعت یک ربع به 9 را نشان می دادند که به طرف تلفن رفتم ولی قبل از آنکه گوشی را بردارم چند بار نفس عمیقی کشیدم نمی دانم چرا ناگهان احساس بدی بهم دست داد یه دلشوره ، دلهره ، استرس یا هر چیز دیگری بر وجودم غلبه کرده بود که بدجوری آزارم می داد . یک لحظه تصمیم گرفتم گوشی را قطع کنم و از زنگ زدن منصرف شوم اما خیلی زود پشیمان شدم چون به بابا و مامان قول داده بودم که امشب تکلیفم را با باربد مشخص کنم . با دستانی لرزان شماره ی او را گرفتم و منتظر برقراری ارتباط شدم لحظاتی بیشتر طول نکشید که ارتباط برقرار شد و مثل همیشه متصدی هتل پاسخ داد با صدایی که نمی دانم چرا بی جهت می لرزید گفتم : آقای آشتیانی تشریف دارند ؟ متصدی با لحن بی تفاوتی گفت : خانم متاسفانه آقای آشتیانی تسویه حساب کردند و به همراه خانمشون هفته ی قبل از این جا رفتند . از گیج بودن متصدی حرص خوردم و یکبار دیگر گفتم : آقا من با آقای باربد آشتیانی کار دارم . او بار دیگر با حالتی جدی گفت : خانم من هم عرض کردم خدمتتون که آقای آشتیانی به همراه خانمشون از اینجا رفتند ! با سماجت و عذر خواهی گفتم : آقا ببخشید مثل اینکه شما اشتباه می کنید آخه آقای آشتیانی همسری ندارد که بخواهد همراه او برود ؟ متصدی این بار سعی کرد خیلی شمرده مرا قانع کند بنابراین گفت : ولی خانم شناسنامه های آنها نزد من امانت بود باور کنید که من حقیقت را می گویم آخه آقای آشتیانی خودش هفته ی قبل با من تسویه حساب کرد و بعد هم شناسنامه ی خودش و همسرش را گرفت و از اینجا رفتند . ناگهان صدا در گلویم خفه شد مات و مبهوت و در کمال گیجی و منگی گوشی را قطع کردم و مثل آدم های مسخ شده به روبرویم زل زدم . تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم که حتی به حرف های بی سر و ته آن مردک فکر کنم سرم را میان دستهایم قرار دادم و با خود گفتم امکان ندارد باربد به من دروغ بگوید ! چشمانم را بستم و به ذهن آشفته ام رجوع کردم و تلفن ها و مکالمه های سرد و بی روح او را به یاد آوردم . اما باز باور نکردم که باربد چنین بی وفایی یا خیانتی در حق من کرده باشد ! زیر لب با خشم به متصدی هتل بد و بیراه گفتم و سپس از روی حرص مشتم را به میز تلفن کوبیدم و گفتم مرتیکه مزخرف انگار عقلش را از دست داده است ؟ درست در همان لحظه تلفن زنگ زد و مرا از دریای افکار درهم و برهم بیرون آورد . گوشی را برداشتم و با صدای گرفته ای گفتم : الو ... ناگهان با شنیدن صدای باربد آنچنان به وجد آمدم که واقعا در آن لحظات حرف های احمقانه آن مردک را فراموش کردم و با خوشحالی گفتم : باربد جان تویی ... حالت چطوره ؟ اما متاسفانه باز هم لحن کلام باربد گرم و گیرا نبود . برای یک لحظه حرف های متصدی هتل مثل کابوس وحشتناکی به ذهنم هجوم آورد و به یکباره قلبم لرزید اما به هر زحمتی بود خودم را کنترل کردم باربد گفت : - تو چطوری ؟ حالت خوبه ؟ با بغض گفتم : - یعنی انتظار داری خوب باشم ؟ با این حال و روزی که تو برام درست کردی ؟ سعی کردم تمام آن حرف های چرت متصدی هتل را از ذهنم دور کنم بنابراین صدایم را صاف کردم و حرفم را ادامه دادم : - باربد جان بالاخره موندنت قطعی شد ؟ - اره فعلا که می مونم تاببینم خدا چی می خواد ؟ با این جحرفش بغض بر گلویم نشست چقدر دوست داشتم بگوید نه منصرف شدم و نمی توانم دوریت را تحمل کنم اما افسوس که این باربد همان باربد من نبود ! ... به زحمت بغضم را فرو بردم و گفتم : - ولی بابا از این شرایط راضی نیست ! - کدوم شرایط ؟ - بابا می گه این درست نیست که باربد انگلیس بماند و تو را بلاتکلیف بگذارد می گه ... می گه بهتره غیابی عقد کنیم و من به انگلیس نزد تو بیایم تا در کنار هم ادامه تحصیل دهیم و هم اینکه در آنجا زندگی مان را شروع کنیم . باربد که گویی با شنیدن حرف هایم به وحشت افتاده بود با عجله گفت : - فرناز باور کن اینجا اصلا به درد زندگی کردن من و تو نمی خوره . من ... من به زحمت اینجا گلیم خودم را از آب می کشم چه برسد که تو هم بخواهی بیایی ؟ فرناز خواهش می کنم از فکرش بیا بیرون و حرفش را هم نزن . - تو که تا دیروز می گفتی همه چیز اینجا عالیه حالا چی شده که امروز به درد زندگی کردن نمی خوره ؟ باربد با لحن جدی گفت : - فرناز خواهش می کنم این بحث بی خود را تمومش کن . اصرار از من و انکار از باربد دیگر داشتم به او شک می کردم اما باز خودم را نباختم و سعی کردم به او یه دستی بزنم و همه چیز را بفهمم . بنابراین با لحنی که به زحمت سعی می کردم خونسرد باشد به او گفتم : - اصلا من از کجا بدانم که تو برای ادامه تحصیل اونجا موندی ؟ باربد من اونقدر احمق نیستم که نفهمم اونجا چی کار می کنی ؟ کاملا می دونم که چه کار کردی ؟ اما تنها می خواستم از زبان خودت حقیقت را بشنوم ! در حالی که آشکارا صدایم می لرزید به زحمت آب دهانم را فرو دادم و گفتم : - تو اونجا ... ازدواج ... کردی ؟ باربد سکوت کرد سکوتی مرگبار ، سکوتی نفرت انگیز که وجودم را مثل خوره می خورد اما دیگر نتوانستم بر اعصاب خود مسلط باشم و شاهد سکوت زهر ماری او باشم . از روی عصبانیت صدایم را بلند کردم و داد زدم : - درسته ... نه ... درسته ... چرا جوابم را نمی دی ؟ مگه لال شدی ؟ باربد با لکنت گفت : - م ... م ... ن ...من ... ب...ب...ب. بعد یک دفعه زبانش باز شد و گفت : - من برای ادامه تحصیلم و ماندنم در انگلیس مجبور شدم این کار را بکنم . دوباره فریاد زدم : - تو بی خود کردی چرا ... چرا این نامردی رو در حقم کردی ؟ من ... من احمق چطور تو رو نشناختم چطور توی این مدت با یه آدم نامرد وقتم را سپری کردم تو اونقدر هوسران بودی که هنوز پایت به خارج نرسیده اسیر هوس شدی ؟ چطور باور کنم این مدتی رو که با هم نامزد بودیم داشتی با احساساتم بازی می کردی من کودن چطور عشقت رو پذیرفتم و نفهمیدم این هم یکی دیگه از اون بازی های کثیفت بوده ؟ چطور توی این مدت تونستی برام نقش بازی کنی ؟ در این لحظه بغضم رها شد و با صدای لرزانی ادامه دادم : - آخه مگه من چه بدی در حق تو کرده بودم که این بلا رو به سرم آوردی ؟ توی عشقم چی برات کم گذاشتم نامرد ... تو بیماری ! تو روانی هستی بهتر بود که به جای زن گرفتن به مداوای خودت می پرداختی . و بعد بریدم و دیگر توان حرف زدن را از دست دادم و تنها با صدای بلندی زار زدم از میان حرف هایی که باربد می زد فقط همین را فهمیدم که گفت : - گوش کن فرناز تو زیبایی ، قشنگی ، تحصیلکرده ای ، خانواده ی خوبی داری یقینا موقعیت های خیلی بهتر از من نصیبت خواهد شد . پس خواهش می کنم منو فراموش کن و عاقلانه درباره همه چیز فکر کن و سعی کن آینده ی خوبی برای خودت رقم بزنی . با تمام وجودم فریاد زدم : - خفه شو ... خفه شو ... بعد گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم . با شنیدن سر و صدایی که راه انداخته بودم مامان سراسیمه وارد اتاقم شد و سریع گفت : - فرناز جان چی شده ؟ صدات تا ته حیاط هم می آد ؟ چرا می لرزی ؟ درست مانند کسی که خبر مرگ عزیزش را به او بدهند فریاد زدم و در حالی که چنگ به موهایم می زدم به طرف مامان رفتم و خودم را در آغوشش رها کردم و در حالی که مثل باران بهاری اشک می ریختم گفتم : - مامان جون بدبخت شدم بیچاره شدم باربد نامرد بهم پشت پا زد بهم خیانت کرد ! مامان که سعی می کرد هر زودتر سر از قضیه در بیاورد سرم را بلند کرد و دو دستم را محکم در دست گرفت که دیگر چنگ به موهایم نزنم و بعد با لحنی نگران گفت : - این کارها چیه می کنی ؟ چرا موهایت را می کنی ؟ به جای این دیوونه بازی ها بهم بگو چی شده ؟ دارم از دلشوره می میرم . مثل کودکی که احساس بی پناهی کند دوباره خودم را در آغوشش انداختم و در حالی که هق هق می کردم تمام جریان را برایش تعریف کردم . مامان هیچ کدام از حرف هایم را باور نکرد حق هم داشت باور نکند آخر کسی که از روابط عاشقانه ی ما باخبر بود حالا نبایدم حرف های مرا باور می کرد . مامان با قاطعیت نگاهی بهم انداخت و سپس گفت : - تو اشتباه می کنی دخترم باربد پسر بی جنبه ای نیست ! سرم را میان دستانم گرفتم و با اشک و آه گفتم : - کاش این طور بود کاش من اشتباه می کردم کاش باربد زنگ می زد و می گفت همه چیز دروغه و تنها می خواستم باهات شوخی کنم . مامان در حالی که از گریه ها و ناله های من احساساتی شده بود پرده ی اشک بر چشمانش نشست و سپس با صدای لرزانی گفت : - بهتره به عاطفه زنگ بزنم شاید او چیزی بداند آخه چنین چیزی امکان نداره ! لحظاتی بعد او بلند شد و به طرف تلفن رفت . چندین بار پشت سر هم گفتم حتما امکانش بوده که این کار رو کرده معلومه که خیلی هم برایش راحت بوده . آخ باربد با من چه کار کردی ؟ ... چطور دلت اومد که دل منو این جور بی رحمانه بشکنی ؟ منی که عاشقت بودم و عشقم را ، عشق پاک و خالصانه ام را با صداقت تقدیمت کردم اما تو چه بی رحمانه مرا لگد مال کردی و از خودت راندی ؟ هر چه گریه کردم و زار زدم و ناله کردم آرام نشدم گویی صدای ناله هایم به گوش آسمان رسید و صدای غریدنش پنجره ها را تکان داد بعد قطره هایش با چشمان من شروع به رقابت کرد . احساس می کردم وجودم در حال گر گرفتن است داشتم از حرارت ذوب می شدم برای خاموش کردن آتش وجودم احساس کردم بدجوری به این هوای بارانی احتیاج دارم برای همین خیلی زود آماده شدم و از اتاق بیرون آمدم . مامان با دیدنم بلافاصله تلفن را قطع کرد و به دنبالم آمد و با صدای گرفته و غمگین گفت : - فرناز جان توی این هوای طوفانی کجا می خواهی بروی ؟ خصوصا توی این هوای بارونی که ساعتم از نه گذشته الان دیگه بابات میاد خونه و اگر تو نباشی بیشتر اوقاتش تلخ می شه . مامان دستم را گرفت و مانع رفتنم شد خیلی بی تفاوت دست او را پس زدم و با صدای بسیار گرفته ای گفتم : - نگران من نباشید چند دقیقه همین اطراف قدم می زنم و زود بر می گردم . این را گفتم و بعد بدون اینکه به خواهش و التماس مامان توجه کنم با گام های بلند از خانه بیرون رفتم و خود را زیر باران سیل آسا رها کردم تا بلکه با هر دانه ی درشت باران بر پیکرم ، بشود وجود آتش گرفته ام را خاموش کرد . همان طور بی هدف و بی جهت قدم بر می داشتم سر تا پا خیس آب شده بودم اما وجود آشفته ام به حدی شعله ور بو.د که اصلا سرما و باران آزارم نمی داد فقط مثل آدم های سر گشته و حیران در خیابان راه می رفتم و هراز گاهی با خود چیز هایی زمزمه می کردم که خودم هم نمی دانم چه می گفتم ! چند تا اتومبیل جورواجور جلوی پایم ترمز کردند یکی از آنها سرش را بیرون آورد و با لحن بی ادبانه ای گفت هی خوشگله توی این هوای بارانی طرف قالت گذاشته واقعا هر کی که بوده یه نامرد بیشتر نبوده که دلش اومده عروسکی مثل تو رو تنها بذاره ! حالا بپر بالا تا با هم بریم خوش بگذرونیم با ما که باشی از تموم غم های عالم دورت می کنیم . بدون توجه به او بر سرعت گامهایم افزودم و از آن خیابان دور شدم اما متاسفانه اتومبیلی دیگر جلوی پایم توقف کرد و کسی با صدای بسیار زمختی گفت فراری هستی نه ؟ بیا بالا خودم دربست نوکرتم قول می دم اونقدر بهت حال بدم که هرگز پشیمان نشی ! زیر لب با خشم گفتم بی شرف های پست فطرت همه تون از یک قماشید . این را گفتم و این بار هم با سرعت خود را از شر آن هیولا دور کردم . لحظاتی بعد که به طور ناخواسته در کنار پلی ایستادم فکرهای شیطانی به ذهنم خطور کرد دلم می خواست خودم را از آن بالا پرت کنم پایین تا دیگر وجود نداشته باشم که مجبور بشوم این بدبختی را تحمل کنم . چشمانم را بستم و افکار خرابم را جمع کردم و لحظاتی برای آخرین بار زمزمه هایی با خدا کردم و از او خواستم این گناه مرا ببخشد که اتومبیلی جلوی پایم ترمز وحشتناکی گرفت و مرا از حال خود بیرون آورد . این بار با عصبانیت برگشتم و فریاد زدم برید گم شید همه تون پست و بی شرفید ، آشغال های عوضی .... ولی ناگهان با دیدن فواد فریادم در گلو خفه شد . او با عصبانیت به طرفم امد و داد زد : - مگه دیوونه شدی ؟ می خواهی چه کار کنی ؟ ببین چه به روز خودت آوردی ! فواد به طرفم آمد و بازویم را محکم در میان دستان قوی و مردانه اش گرفت و بعد مرا به طرف اتومبیل کشاند . در همان حال با تمام قدرتی که در صدایم بود فریاد زدم : - ولم کن ... ازت متنفرم ، ازت بیزارم ، بیزار .... فواد تو باعث شدی من باربدم را از دست بدهم تو اونو ازم گرفتی . حالا دیگه دست از سرم بردار و بذار به حال خودم باشم دلم می خواد هر چه زودتر بمیرم . فواد بدون توجه به فریاد هایم مرا به درون اتومبیل هل داد و در را قفل کرد و بعد خیلی سریع خودش سوار شد و بدون اینکه حرفی بزند با سرعت زیادی از آنجا دور شد . داخل ماشین بغضم بار دیگر شکست و با صدای بلندی های های گریه را سر دادم . فواد همچنان نسبت به من بی توجه بود یا شاید هم حرفی برای گفتن نداشت و خودش را مقصر می دانست . لحظه ای بعد به خانه رسیدیم دستی به زیر چشمانم کشیدم تا اشک هایم را پاک کنم اما آنقدر آب از سر و صورتم می چکید که با اشک هایم یکی شده بود و احتیاج به پاک کردن آنها نبود . وارد سالن که شدم بابا را دیدم که از فرط عصبانیت مثل گلوله آتیش شده و مدام به این طرف و آن طرف می رود . به محض اینکه چشمش به من افتاد سر جای خود ثابت ماند و با حرص گفت : - ببین چی به روز خودت آوردی ؟ آخه این چه ریختیه که پیدا کردی ؟ هر چه زودتر برو لباست رو عوض کن . فکر می کنی با این دیوونه بازیها ی تو اون دلش به رحم بیاد و برگرده همون بهتر که این اتفاق رخ داد و همین اول ماجرا او را شناختیم جریان فواد باعث شد که بی ظرفیتی او هم ثابت بشه ! آه بلندی کشیدم و دریافتم بابا هم ماجرا را فهمیده یک لحظه چشمم به مامانت افتاده که گوشه سالن نشسته بود و مثل باران بهاری اشک می ریخت گویی تازه باورش شده چه بر سر دخترش امده . بی توجه به اشک های او به طرف اتاقم رفتم و لباتسهایم را عوض کردم . در بین فریاد های فواد و بابا که با هم بحث می کردند اسم باربد به گوشم می رسید و اعصابم را بیشتر داغان کرد فواد مرتب نعره می زد و برای باربد شاخ و شونه می کشید . به خوبی می دانستم که هیچ کاری از دست او بر نمی آید تنها با فریادهایش می توانست عصبانیت خود را تخلیه کند . اصلا حال و حوصله ی شنیدن بحث های ان دو را نداشتم لامپ اتاقم را خاموش کردم و به تختم پناه بردم و متکا را محکم روی گوش هایم فشار دادم تا هیچ یک از صحبت های آنها را نشنوم . یکبار دیگر اشک هایم روی صورتم جاری شد اما این بار آرام و بیصدا بر بخت بد خودم زار زدم . نمی دانم چند دقیقه و یا چند ساعت اشک ریختم که کم کم احساس رخوت و سستی پیدا کردم و همه چیز از خاطرم پاک شد . آن شب کذایی که به زیر باران رفتم باعث شد تا سه شبانه روز از شدت تب و لرز هذیان و کابوس به خودم بپیچم و هیچ حال خودم را نفهمم . عاطفه و فواد دو پزشکی بودند که در کنار تختم لحظه ای رهایم نمی کردند خصوصا عاطفه که مرتب به مداوایم می پرداخت اما من به شدت از هر دوی آنها بیزار شده بودم . حتی وقتی عاطفه را می دیدم که بر بالینم نشسته و آرام و بی صدا برایم اشک می ریزد باز نتوانستم دلسوزی او را بپذیرم احساس می کردم که او از جنس باربد می باشد . حس می کردم وجود او و فواد نه تنها برایم مثمر ثمر نیست بلکه با دیدنشان بیشتر حالم منقلب می شود تا آن جایی که می توانستم با نفرت از آن دو رو بر می گرداندم و به هیچ یک از حرف هایشان توجه نمی کردم . زمانی که حالم بهتر شد عاطفه در حالی که فشارسنج در دستش بود به طرفم آمد و خواست که فشارم را کنترل کند که با نفرت شدیدی زیر دستش زدم و با فریاد به او گفتم : - از دلسوزیت بیزارم هر چه زودتر از اتاقم برو بیرون که حتی دیگه برای لحظه ای هم نمی خواهم ببینمت ! فواد که آن طرف اتاق داشت وسایل پزشکی اش را درون کیف دستی اش قرار می داد و شاهد رفتار زشت من بود به طرفم آمد و با لحن دلخوری بهم گفت : - فرناز جان ، عاطفه سه شبانه روز قید خواب و خوراکش را زده و لحظه ای از کنار تخت تو دور نشده و مدام به پرستاری از تو پرداخته ... با خشم ادامه حرف او را بریدم و گفتم : - من از ترحم بیزارم و از شما دو تا بیشتر ! فواد با حرص نگاهم کرد و بعد دهانش را باز کرد که حرفی بزند ولی عاطفه او را به خونسردی فرا خواند و گفت : - فواد جان بهتره او را درک کنی فرناز توی وضعیتی نیست که بخواهیم از او دلگیر شویم بهتره به جای حرص خوردن برای بهبودی او تلاش کنیم . در این حین نوید وارد اتاقم شد و با دیدن من که بیدار شده بودم ذوق کنان به طرفم آمد و بوسه ای بر گونه ام زد و با شادی گفت : - عمه جان تو حالت خوب شده ؟ با بی رحمی او را از خودم راندم و بعد بدون اینکه توجهی به او بکنم گفتم : - برو حوصله ات را ندارم . عاطفه به جلو دوید و نوید را بغل کرد نوید بغض کرده و با صدای گرفته ای به عاطفه گغت : - مامان عاطفه ، عمه جون دیگه دوستم نداره ؟ عاطفه گونه ی او را بوسید و گفت : - چرا عزیزم عمه تو را دوست داره اما الان حالش خوب نیست بهتره هر دو از اتاقش بیرون بریم تا اون بتونه استراحت کنه و ره چه زودتر حالش خوب بشه . عاطفه این را گفت و به همراه نوید از اتاق خارج شد فواد هم کیف دستی اش را برداشت و بعد از کشیدن آه بلندی از اتاقم بیرون رفت و در را به آرامی بست . یک هفته گذشت و من به ظاهر سلامتی جسمی خود را به دست آوردم اما از درون خراب و ویران بودم . روحیه ام را به شدت از دست داده و هر چه می گذشت زخمم تازه تر می شد گویی تازه فهمیده بودم که باربد چه نامردی در حقم کرده ! باربد مرا رها کرده بود و من دیگر تنهای تنها شده بودم و نباید انتظار می کشیدم . حالت و رفتارم اصلا طبیعی به نظر نمی رسید یقینا هر کس برای اولین بار مرا می دید بعید می دانست که من دختری سالم باشم درست مثل یک فرد روانی شده بودم که مدام با خودش چیز های نامفهومی زمزمه می کرد طوری که حتی خودش هم نمی دانست که چه می گوید . نه اشکی می ریختم و نه لبخند بر لبانم می نشست گویی که این دو حالت را به کلی فراموش کرده بودم و برایم بیگانه به نظر می آمدند . بابا . مامان بیچاره ام از بس تلاش کردند و مرا نصیحت کردند تا بلکه گذشته ها را فراموش کنم دیگر خودشان هم خسته شدند و مرا به حال خودم رها کردند . کارم شده بود در اتاق بنشینم و روزی دهها بار تک تک حرفها و خاطرات او را در ذهنم مرور کنم . در این میان ناگهان به یاد کولی فالگیر افتادم دستانم را با وحشت روی چشمانم گذاشتم و با صدای لرزانی به خودم گفتم اون کولی نبود حتما سرنوشت من بود که به شکل کولی درآمده بود و می خواست مرا از آینده آگاه کند . ای کاش آن زمان آنقدر قدرت داشتم تا از عشق باربد حذر می کردم که حالا شاهد بدبختی خودم نمی شدم . هنوز فکر کولی از ذهنم دور نشده بود که خوابی را که مدتها پیش دیده بودم به یاد آوردم درست مثل پرده ی سینما جلوی چشمانم مجسم شد . خودم را سرزنش کردم و گفتم من چقدر احمق بودم که از این هشدارها بی تفاوت گذشتم ! بغضی دردناک به شدت گلویم را آزار می داد اما مثل اینکه چشمانم حتی یک قطره اشک هم نداشت که حداقل با گریه کردن کمی دلم را سبک کنم . هر لحظه احساس خفگی شدیدی در گلویم می کردم بی اختیار روی تخت افتادم دستانم به شدت می لرزیدند برای رهایی از این حالت به تختم چنگ می زدم که مامان وارد اتاقم شد و با دیدنم جیغ بلندی کشید و به طرف تلفن دوید چند لحظه بعد یا آمدن بابا ، او و مامان مرا به بیمارستان بردند . بیمارستان رفتنم منجر به بستری شدنم شد . دکتری که معالجه ام را بعهده داشت از همکاران فواد بود طبق نظر او وضعیت روحی و جسمی من بیش از تصور خودم و دیگران خراب بود . با اینکه هر روز بیمارتر و رنجورتر از روز قبل می شدم اما بعد از یک هفته از بیمارستان مرخص شدم . یک روز بابا به اتاقم آمد و در حالی که سوئیچی در دست داشت و سعی می کرد خود را خوشحال نشان دهد مرا در آغوش کشید و سوئیچ را مقابل چشمانم گرفت و گفت : - با یه مسافرت با حال چطوری؟ بی تفاوت به سوئیچ و سپس بابا نگاه کردم و گفتم : - اتومبیل خریدی ؟ - آره عزیزم یه اتومبیل لوکس و شیک خریدم اونم فقط به خاطر اینکه دختر گلم رو بذارم توش و به هم بریم بگرید ! بعد در حالی که چشمانش را ریز می کرد حرفش را ادامه داد : - با یه مسافرت اونم به شمال موافقی عزیزم ؟ اگه هستی که هر چه زودتر ترتیب رفتن رو بدم آخ که شمال رفتن چه حالی داره خصوصا حالا که دم عیده و شمال سر سبزتز از هر وقتیه . به صورت بابا زل زدم و بدون آنکه پلک بزنم گفتم : - به یه شرط میام ! - چه شرطی گلم قشنگم ؟ - به شرطی که نه فواد بیاد نه زنش . بابا ابتدا من من کرد و گفت : - چشم عزیزم ، چشم ، هر چه تو بخواهی همون کار را می کنیم پس از همین فردا من و تو و مامان آماده ی سفر می شیم و حسابی خوش می گذرونیم . بابا این را گفت و بار دیگر بوسه ای به صورتم زد و بعد شادمان اتاقم را ترک کرد .بعد از رفتن بابا ، باز مرغ خیالم به سوی گذشته پرواز کرد دکمه ی ضبط صوتی را که روی میزم قرار داشت فشردم و لحظاتی بعد با گوش دادن به ترانه ی غمگینی که احساس می کردم برای دل من می خواند خاطرات گذشته را بیشتر در ذهنم مرور می کردم . با صدایی که گویی از ته چاه بر می امد با خواننده شروع به خواندن کردم : چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن غیر گریه مگه می شه کاری کرد کاری از ما نمیاد زاری بکن اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابر های اسمونا کاشکی میداد همه را به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدند حالا باید سر رو زانوم بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم دل هیچکی مثل من غم نداره مثل من غصه و ماتم نداره حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم میاره اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد خورشید روشن ما رو دزدیدند زیر اون ابرای پنهون کشیدند همه جا رنگ سیاه و ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد سرنوشت چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش میمونه تو سینه لب بسته سینه بسته غرق خون قصه ی موندن آدم همینه اون که رفته دیگه ........... زمانی به خودم آمدم که صورتم غرق اشک بود دستانم را روی چشمانم کشیدم و سپس مقابل خودم گرفتم و به خیسی آنها نگاه کردم و با خودم گفتم پس بالاخره چشمه ی اشکم جوشید و بعد از چندین روز اشکم در آمد . آه بلندی کشیدم و سرم را به تخت تکیه دادم و چشمانم را بستم و از شدت ضعف بدنی که به یکباره بهم دست داد حودم را روی تخت رها کردم و کم کم احساس رخوتی در وجودم کردم که باعث شد به خواب سنگینی فرو بروم . در آستانه یبهار بودیم بابا و مامان مرخصی یک ماهه ای گرفتند و به شمال سفر کردیم سفر من به شمال باعث شد که چهره ی شکسته ی مامان را ببینم آشفته حالی بابا را با چشمان خودم شاهد باشم و کمی به خود بیایم و به خاطر آنها هم که شده حفظ ظاهر کنم . به همراه آنها کنار دریا و به جاهای تفریحی دیگر می رفتم و طوری وانمود می کردم که این سفر توانسته روحیه ام را به من باز گرداند اما افسوس که در واقع هیچ تغییری و تحولی در من اتفاق نیفتاده بود بلکه درونم بیش از گذشته ویران شده بود . یک روز در اتاقی که به من اختصاص داشت نشسته بودم که به یکباره خیال باربد در ذهنم نقش بست اشکهایم روی صورتم جاری شدند و بی اختیار با صدای بلند گریه را سر دادم . مامان با شنیدن صدای هق هق هایم با عجله به اتاقم آمد و با صدای لرزانی گفت : - فرناز جان عزیزم باز هم شروع کردی ؟ خواهش می کنم بس کن دیگه اینقدر خودت رو عذاب نده . با هق هق گفتم : - مامان جون چطور ازم می خواهی گریه نکنم من نابود شدم ، لگد مال شدم ، مامان جونم می فهمی من عشقم را از دست دادم . عشقی که عاشقنه دوستش داشتم و به وجودش می بالیدم اما حالا می فهمم که بهم خیانت کرده ! تازه با کمال خودخواهی بهم زنگ می زنه و می گه تو موقعیت های بهتری از من به سراغت می آیند پس ازدواج کن . آخ که اینها همه بهانه هستند تا خودم را تخلیه کنم . من اگه گریه نکنم دق می کنم فقط مونس تنهایی ام همین اشکه ... دیگه نتونستم خودم را نگه دارم صدای گریه ام به اوج رسیده بود خودم را در آغوش مهربان مامان انداختم و او در حالی که همراه با من گریه می کرد گفت : - عزیزم ، دختر نازنینم خواهش می کنم به خاطر من و بابات هم که شده همه چیز را فراموش کن شاید خواست خدا بوده که برای فواد چنین اتفاقی رخ بده و باعث بشه که شخصیت واقعی باربد برای همه ی ما رو بشه . هیچ فکر کردی اگه این اتفاق بعد از عروسی تان رخ می داد آن وقت باید چه می کردی ؟ تکلیفت چی می شد ؟ پس تو باید خدا رو شاکر باشی که قبل از ازدواجت همه چیز مشخص شد . بعد مامان اشک هایش را پاک کرد و دوباره حرفش را ادامه داد : - عزیز دلم تو باید به فکر من و بابات هم باشی از غصه ی تو ذره ذره داریم آب می شیم تو باید این را درک کنی که قسمت و تقدیرت با باربد نبوده کمی به اطرافیانت توجه کن زندگی فواد و عاطفه مثل زهرمار شده ! فواد مدام توی لاک خودشه و هیچ توجهی به زن و بچه اش نمی کنه اون خودش رو توی این قضیه مقصر میدونه عاطفه شب و روزش شده گریه کردن و زار زدن بیچاره آقا و خانم آشتیانی کم موندن از غصه دق کنند . مامان لحظه ای سکوت کرد سپس دستش را زیر چانه ی من قرار داد و سرم را بالا گرفت و گفت : - فرناز جون هیچ به چهره ی شکسته ی من دقت کردی ؟ هیچ متوجه بابات شدی که داره از غصه تو دق می کنه ؟ دخترم من و تو دو تا زنیم منشینیم در کنار هم و دلمون را خالی می کنیم اما بابات چی ؟ بیچاره همه غصه اش رو تو دلش می ریزه و دم نمی زنه . عزیزم نمی خواهی که بابت رو هم از دست بدهی ؟ پس فقط به خاطر اونم که شده قسمت و سرنوشت را بپذیر و سعی کن همه چیز رو فراموش کنی . لبخند بزن که من و بابت هر دو تشنه ی دیدن لبخندت هستیم . قول می دم که همین الان هم هستند افرادی که با کوچکترین اشاره یتو ازت خواستگاری می کنند و می تونند تو رو خوشبخت کنند فقط تو باید خودت رو یکبار دیگه از نو بسازی و به زندگی روی خوش نشان بدی . در چشمان مهربام مامان خواهش و التماس موج می زد . وقتی با دقت چهره اش را برانداز کردم باز دریافتم که او شکسته تر از قبل شده گفتم یعنی غم من باعث شده اینقدر بابا و مامان شکسته شوند ! خدا لعنت کند منو که هنوز هم همان دختر خودخواه گذشته بودم و فقط خودم را دیدم . مامان با نوازش کردن موهایم مرا به خود آورد دیگر هیچ کدام گریه نمی کردیم سرم را روی شانه های پر مهرش گذاشتم و دستش را محکم در دستم فشردم و با صدای آرام به او گفتم : - مامان جون به من فرصت بده تا خودم را پیدا کنم قول می دم به خاطر شما دو موجود عزیز زندگیم هم که شده گذشته تلخم را از یاد ببرم . اصلا وقتی به تهران برگشتم پیگیر راه اندازی کارهام می شم و یه مطب برای خودم افتتاح می کنم البته خیلی دلم می خواد برای مدتی دور از تهران باشم دوست دارم برای مدتی توی روستا زندگی کنم و کارم رو از همون روستا شروع کنم . مامان از پیشنهادم به وجد آمد و گفت : - عزیزم ... عزیز دلم من و بابت هم در این زمینه کمکت خواهیم کرد تا هر چه زودتر کارت رو شروع کنی و سرگرم شوی . مامان دوباره گونه ام را بوسید و گفت : - حالا بهتره همراه من بیایی بیرون و در آشپزی کمکم کنی دوست دارم در تمام لحظات کنارم باشی . درست مثل دوران کودکیم که دختری مطیع بودم و به حرفش عمل می کردم هر دو از اتاق بیرون آمدیم مامان نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت : - بابت رفته بود مقداری خرید کنه و رود برگرده اما مثل اینکه به کلی فراموشش شده . هنوز مامان جمله اش را تمام نکرده بود که بابا کلید به در حیاط انداخت و با دستی پر وارد سالن شد . به کمکش رفتم و بسته های نایلکس را از او گرفتم و بهش خسته نباشید گفتم بابا با دیدنم خوشحال شد و گفت : - سلامت باشی عزیز بابا حالش چطوره ؟ مامان به طرفم آمد و در حالی که بسته ها را از دستم می گرفت به جای من پاسخ بابا را داد : - آقا خدا رو شکر دخترم حالش خوبه خوبه تازه قول داده بهتر هم بشه و دست به یه کارهای خیلی خوب هم بزنه . بابا در حالی که کتش را در می آورد نگاهی به چهره ام انداخت و گفت : - چه کار می خوای بکنی ؟ عزیزم . - قصد دارم یه مطب افتتاح کنم اون هم دور از تهران . بابا که صدایش از خوشحالی می لرزید گفت : - به به ! چه خبر خوشی حالا کجا می خواهی مشغول به کار بشی ؟ - علاقه ی عجیبی به شمال پیدا کردم دلم می خواد برای مدتی توی یکی از روستاهای خوش آب و هواش زندگی کنم و هم اینکه طرحم رو در همون روستا بگذرونم . بابا با خوشحالی فراوانی در آغوشم گرفت و با شوق گفت : - فرناز عزیزم این برای شروع عالیه یقینا زندگی جدید در اینجا روحیه ی تو رو عوض می کنه . انشاا... وقتی به تهران برگشتیم برنامه ی اومدنت رو به شمال ردیف می کنم . بابا برای یه لحظه سکوت کرد و ابتدا به من و سپس به مامان نگاهی انداخت و با عجله گفت : - اصلا چطوره ما هم انتقالی بگیریم و این سالهای آخر تدریسمان را در اینجا بگذرانیم . از این پیشنهاد بابا ، من و مامان ذوق کردیم و با هم گفتیم : - عالیه ! بعد با صدای بلندی به بابا گفتم : - این طوری خیال منم راحت تره دیگه دلتنگ تون نمی شم . مامان دستانش را با شادی در هم قفل کرد و گفت - از این بهتر نمی شه من عاشق بچه های روستایی هستم باور کنید همیشه این آرزو را داشتم که در یکی از روستاهای شمال زندگی کنم تا بتونم به این قشر از جامعه مون هم خدمت کنم . بابا خندید و گفت : - پس با این حساب به زودی مقیم شمال خواهیم شد . از اینکه خوشحالی را در چهره ی هر دوی آنها می دیدم لذت می بردم و با خودم می گفتم من باید به خاطر وجود این دو فرشته ی نازنین هم که شده باید به زندگی برگردم . با صدای مامان به خود آمدم که گفت : - فرناز جان نمی خواهی توی اشپزی کمکم کنی ؟ می دانستم قصد مامان این است که مرا تنها نگذارد و به نوعی سرگرمم کند تا خیال گذشته ها آزارم ندهد . برگشتم و به مامان که توی آشپزخانه بود نگاهی انداختم و سپس آرام و بی صدا به کمکش شتافتم . آن شب با بحث آمدنمان به شمال و اینکه در کدام شهر و کدام روستایش زندگی کنیم تا نیمه های شب بیدار ماندیم و در این مورد صحبت کردیم عاقبت به این نتیجه رسیدیم که در یکی از روستاهای چالوس منزلی بخریم و برای مدتی آنجا زندگی کنیم . * * * * روزهایی را که در شمال بودیم بابا و مامان آنقدر برای تغییر روحیه ام تلاش می کردند تا بار دیگر من فرناز سابق شوم البته با این کارشان مرا شرمنده می کردند مدام مرا به گردش و تفریح می بردند و حتی برای ساعتی هم تنهایم نمی گذاشتند . واقعا طوری اوقاتم را پر کرده بودند ک